تبليغاتX
! Have a Nice Day



+ نوشته شده در  شنبه 23 آبان1388ساعت 11:11  توسط شانگوله  | 

 

شاید آن چهرۀ عریانی که به من خیره شده، در وسط سروصدای مردم، رد پای تاریخ را می‌شنود.

آسمان گرگ و میش. از این بالا هیچ چیز خنده‌دارتر از قیافه‌های آدمهای‌شان نیست؛ حتی اگر دست از ابراز نفرت بکشند نیز نمی‌توانم خنده‌ام را تمام کنم. برای من آزاردهنده‌تر است، چون صدای ضجه ضجه‌های مادران را نمی‌شنوم اما می‌بینم. باید به این میخهایی که در دست دارم نیز عادت کنم. شاعرانه زمزمه می‌کنم: «از من خون می‌بارد، خون می‌بارد و جوی خون می‌آرد»

دود سیگار. به یاد آوردن آخرین روز بازجویی، پس از سی و سه وعده غذایی، آن هم «در تاریکی روزها و شبها» تراژدی را خنده‌دارتر می‌کند. «آشغالِ ننه [...] ، به خودت نگا کن، هیچی ازت نمونده. هَـ همه کله گُنده‌هاتون اعتراف کردند، رهبرتونم مثه سّگ توی لونه‌ش قایم شده. این آخرین فرصتته...» پشیمانم از اینکه قلمی را که در دستان بسته‌ام قرار داد، به آن طرف پرت کردم. «تن‌لّشـــ...» ... «باس باهاتون همینطوری تا کرد، عقل توی کله هیچکدومتون نیست! اصلاً بهترت شد، انقد اون تو می‌مونی تا بپوسی...» « هه... می‌پوسم! شاید بتونین تنم رو بپوسونید، اما فکرمو نه. نهایت کاری که می‌تونید بکنید اینه که جونمو از تنم جدا کنید که فقط یه نعش خسته و نفرین مردم نصیبتون میشه!!» این را که گفتم همه چیز به هم ریخت و دیوارهایش فرو ریخت.

بوی خون. همینطور به من نزدیک و نزدیک‌تر می‌شود. اما هیچ چیز در چهره‌اش نیست. رقصیدن روی این چهار میخ، مثل عروسک خیمه شب‌بازی آن طور که به نظر می‌رسد برایم دردناک نیست. «آخ، مکُن به چشم حقارت نگاه در منِ مست...» دوست دارم با این آخرین رمقی که برایم باقی مانده، نوای عودش را تجسم کنم...

راهی نمانده. انگار که به خواب فرو رفتم. فقط یک قدم با من فاصله دارد. دیگر، دیگر به هیچ میخی وصل نیستم و همه چیز عالَم را در چهرۀ عریانش می‌بینم.

 

بوی خاک. چشم چپم را باز می‌کنم. روی زمین با گونۀ راستم، به خواب فرو رفته بودم، شاید ساعتها. آسمان آبی روشن است، اما خورشید نیست. تا چشم کار می‌کند دشتهای زرد پاییزی می‌بینم و تک درختی آنطرف‌تر. باید از تپه‌ای که یک طرف دشت را احاطه کرده بالا روم تا شاید بتوانم دورتر را ببینم... از آن سوی تپه صداهایی به گوش می‌رسد. دیگر چیزی نمانده. من این ملودی را می‌شناسم... و نسیمِ گلهای وحشی را از پشت تپه احساس می‌کنم.

از این بالا همه را می‌بینم. زبانم بند آمده؛ «خداوندا...» این حرف آخر بود.

 

پی‌نوشت:

می‌خواستم از دوستانی که در فیس بوک مطالب این وبلاگ را می‌خوانند، تشکر کنم. عذر می‌خواهم که نمی‌توانم نظراتتان را بخوانم و پاسخ دهم. (مطالب به طور خودکار در فیس بوک منتشر می‌شوند)

+ نوشته شده در  شنبه 16 آبان1388ساعت 8:6  توسط شانگوله  | 

 

سه روز پیش: آخرشم نویسنده می‌شم و از گشنگی می‌میرم

یک روز پیش: این بسته‌های ساقه طلایی رو باز می‌کنم همه شون تُرشن! جدی تُرشن... چرا آخه؟

۱۰ساعت پیش: و از اون صبح‌هاییه که اصلا حوصله ندارم... چه بد

سه روز پیش: واسه بار سوم سیزنِ 9 ساوت پارک رو می‌بینم و واقعاً شاهکاره

همان روز: چای با لیمو می‌خورم و ناهار هم به مامانم سفارشِ سوپ قارچ دادم... هوا یه جوریه که خوب نیست، منتظره یه طوری بشه مثکه، خوب نیست خلاصه

یک روز بعد: ای دی اس ال کوفتی خودمون معلوم نیست چرا هی قطع و وصل میشه، الان دارم از مال همسایه به صورت دزدی استفاده می‌کنم

دو روز پیش: دقیقا 4 ساعته برقمون رفته! چه وضعشه آخه؟... شایان ذکر است که هم چنان با اینترنت دزدی دارم کار می‌کنم

روزش مهم نیست: از خودم می‌پرسم که آیا این گونه بهتر است؟... مسلما همین طور است

همان روز: رفتیم، هزار تا عکس گرفتن و اومدیم... حالا 10 روز بساط تگ شدن تو این فیس بوک و 600 تا نوتیفیکیشن از کامنتایی با مضمون آی میس هایسکول

دیروز: قراره برم بچه‌های دبیرستانو ببینم الان با این حالم... حوصله ندارم زیاد

چند ساعت یا چند دقیقه بعد از آن: I don’t miss High School… seriously, I don’t.

دو روز قبل از دیروز: دوست دارم عکاسی یاد بگیرم و سالسا هم یاد بگیرم و ساز زدن هم یاد بگیرم که یه گیتارم نمی‌تونم بزنم

دو روز بعد: یه خبر خوب اینه که من دو هفته دیگه حسابی پولدار می‌شم!... در ادامه احتمالا دوربین بخرم

دیروز: و یه گول دیگه‌ای هم که خوردم این بود که ناهار نرفتم باهاشون و الآن خونه هم ناهار ندارم چون مامانه فکر کرده ناهار بیرونم

۹ ساعت پیش: بی مسئولیتی بد کوفتیه... در درجه ی اول رونوشت به خودم

شاید سه روز پیش: خود شیفتگی کاذب دچار شدم یهو!

همان روز: و رسید به 40 درجه... دیگه استامینوفن می‌خورم باشه

چهارده روز پیش: بابامون هم که شب می‌ره سفر یه دو روز تنفس می‌کنیم

همان روزی که برای بار سوم سیزنِ 9 ساوت پارک را دید: رفتم حموم اومدم دیدم مامانم اتاقمو مرتب کرده، می‌گه گفتم یهو حالت بد می شه مجبور می‌شیم دکتر بیارم بالا سرت اتاق مرتب باشه :))))))

و در همان روز که احتمالا چهارشنبه بود: استیتوس مسنجرش نوشته AVAILABLE! ... باشه بابا

یک، دو یا سه روز پیش: After Stan and Cartman caused a flood which took over a town: Stan: we can help the people of beavertown ourselves! Kyle: How? Cartman: Why?

جمعه: یه دوست پسرم نداریم هی قربونمون بره که انقد مریض شدیم

شب شنبه: بعد از صد ساعت انتظار در خانه‌ی دایی کوچیکه برای این که خاله و مامان بزرگ برن و ماها جک دنیلز رو لحاظ کنیم، دست از پا دراز تر اومیدم خونه

دیشب: یکیم نیست به من بگه تو کار و زندگیتو واسه چی گذاشتی اومدی تو توییتر علافی آخه. بعد باز تا ۴ صبح باید بیدار بمونی

همان شب: یهو خیلی دلم خواست پاریس-تگزاس رو دوباره ببینم. اگه کارام تا نصفه شب تموم شد حتما این کارو می‌کنم

چهار روز پیش: هم چنان تب دارم ای بابا

دیروز، احتمالا با نیش خندی در گوشۀ سمت چپ صورتش، در حالی که تصور نمی‌کرد که نیش خندی در گوشۀ سمت راست صورت من شکل گیرد، پنج کلید «Enter  , h g h » را پشت سر هم و بدون فاصله فشار داد و به زبان فارسی نوشت: 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 آبان1388ساعت 8:3  توسط شانگوله  | 

 

هیچ چیز به جز دوربین ماهوارۀ بالای سرش، او را نمی‌دید. هیاهوی شهر را نمی‌شنید. گذشته‌ای نداشت و آینده برایش بی‌معنا بود. اغلب چیزی از قراردادهای اجتماعی نمی‌فهمید. همه می‌گفتند بیش از حد فکر می‌کند، اما خودش نمی‌دانست «فکر کردن» دقیقا چه چیزی می‌تواند باشد. در سرتاسر عمرش هیچ وقت نتوانست افکار و نظراتش را بیان کند؛ چون آهنگ و معنای واژه‌هایی که به زبان می‌آورد، تمرکزش را به هم می‌زدند.

اینک او، بر فراز قلۀ یکی از کوه‌های کره خاکی ایستاده‌ است. به دور از تمام انسانها، جایی که فقط می‌توان با دوربین ماهوارۀ بالای سرش او را دید؛ اما نمی‌توان به آخرین ایده‌اش پی برد. در آن سوی مرتفع‌ترین تخته سنگی که روی آن ایستاده، پرتگاهی وحشتناک و آرام می‌‌بیند. اما قبل از اینکه به وحشتناک بودن آن برسد، به واژۀ «پرتگاه» فکر می‌کند؛ «جایی که باید از آن پرت شد؟»

از آن بالا همه چیز عادی به نظر می‌رسد. خیابانهای پهن شهرها را می‌توان تعقیب کرد، حتی خیابانهای فرعی و کوچه پس کوچه‌های خلوت را. پیدا کردن ساختمانهای بزرگ و سوله‌های کارخانه‌های بیرون شهر کار سختی نیست. و احتمالا تشخیص دادن جنسیت آدمهایی که کنار استخرهای روباز خوابیده‌اند و به دوربین ماهواره نگاه می‌کنند، می‌تواند جذاب‌تر از هر چیز دیگر باشد. حتی روشن شدن ناگهانی رادیویی که ساعت 7:00 صبح را خبر می‌دهد نیز عادی‌ست؛ «ســـــــــــلام، سلام به تمام شما دوستداران. صبح زیباتون بخیر و خوشی ...»

 

+ نوشته شده در  شنبه 2 آبان1388ساعت 21:13  توسط شانگوله  | 

 

Picasso - Untitled-2.-9-June-1939 

 

زمان: ظهر؛ مکان: دانشگاه؛

در میان مشغله های ذهنی روزانه، در جایی شلوغ، پشت میز، رو به صفحه‌ای پر از نوشته‌های جور وا جور، نقطه‌ای از آن سوی فیبرها و سیمها، سر بر آورد و گفت: «به یاد می‌آوری که زمانی دوستم داشتی؟»

زمان منجمد شد، زمین ایستاد، و نور پروژکتور از میان روزنه‌های باریک دیوار دل، بر گلدان شمعدانی کنار پنجره تابید.

 

زمان: نیمه شبی در حدود یک ماه پیش؛ مکان: زیر پتو؛

در خوابی شیرین و مزه‌دار و پُر حادثه، در خانه نشسته پشت میز، رو به صفحه‌ای کاغذی، و ارتباطی گنگ با نقطه‌ای دیگر، می‌نویسم: «آدمهای بزرگ، دغدغه‌های بزرگی دارند.»

این من بودم که نور پروژکتور را به سویش نشانه رفتم، و گلوله‌های برفی را به طرف او پرتاب کردم. اما هر دو می‌دانستیم که چه کسی دغدغه‌های بزرگی دارد. و قلبی به بزرگی تمام مصائب بی‌نوایان.

 

زمان: شب؛ مکان: در خلوتِ شبانه‌های* شوپن

زندگی می‌توانست سخت‌تر از این باشد. به همان اندازه که می‌توانست زیباتر باشد. «کاش زندگی کنیم، نه برای زنده بودن.» اما این جنسِ سنگینی‌های روزانه‌ست که عوض شده، نه آن نقطه‌ که امروز در نگاه من به یک پُرتره می‌ماند. تو حساس بودی، و هستی. تو مهربان بودی، و هستی. تو عاشق بودی، سرسختانه عاشق بودی و هستی.

 

* Nocturnes: قطعاتی دل‌انگیز و رویایی برای شب، که معمولا با پیانو نواخته می‌شوند.

+ نوشته شده در  شنبه 25 مهر1388ساعت 21:16  توسط شانگوله  | 

 

امروز بعد از چهار سال، «بودن» با موجودیتهایی از جنس پوست، گوشت، روح و لباس که در نگاه من مراحل غریبگی، آشنایی، دوستی، صمیمیت و خودی بودن را به ترتیب طی کرده بودند؛ امروز بعد از چهار سال احساس کردم این انسانها با من خویشاوندند.

و این من هستم، موجودیتی از پوست، گوشت، روح و لباس به همراه پیوندهای در هم تنیده با این انسانها، که فاصله‌ها را طی می‌کنم تا به بهانۀ پی‌گیری امور فارغ التحصیلی آخرین لحظه‌های «بودن» و «زنده بودن» را در همه جای وجودم ثبت کنم.

زندگی در 32 پیانو سونات بتهوون معنادار می‌شود؛ هر سونات شروع می‌شود، سوژه را بیان می‌کند، و به پایان می‌رسد. شاید این برداشت از زندگی پوچ و مضحک به نظر برسد، اما برای یک نوازنده پیانو هر سونات بتهوون چیزی فراتر از یک شاهکار است.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 مهر1388ساعت 20:19  توسط شانگوله  | 

 

زمان. بزرگترین نعمت همین است! بستۀ بیست و چهار ساعته‌ای که هر شب راس ساعت 0 دریافت می‌کنیم و اختیار با ماست که چگونه خرجش کنیم. «گذر زمان» به همه چیز جان و معنا می‌بخشد. تجسم زندگی بدون زمان، و رخدادهای گذشته و آینده در حال، که انباشتگی‌های مادی در هر مکان را به دنبال دارد، مضحک، ابهام‌آمیز و دیوانه‌کننده‌ست.

 

 

مشکل اینجاست که حواس پنجگانه‌ام سیگنالهای مربوط به جبر و خستگی دنیای مادی را برای انتقال به تشکیلات موجود در جمجمه‌ام انتخاب می‌کنند. بدتر از جفت نیروهای برابر و مختلف‌الجهت وارد بر بدن که سبب ته‌نشین شدن در این دریای هوای پیرامون می‌شود، تصور کردن امواج الکترومغناطیسی‌ست که از همه چیز رد می‌شوند.

اگر مرگ، همان تولد نباشد، پس مهمترین کاری که باید انجام دهیم پیدا کردن در دوم حیاط خلوت جهان مادی خواهد بود.

کسی می‌تواند نظری بنویسد تا در حل این مشکلات مادی به من کمک کند؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 12 مهر1388ساعت 19:53  توسط شانگوله  |