تبليغاتX
! Have a Nice Day

 

 Michael Jackson and Will-i-am

 

خواننده، تهیه‌کننده، ترانه‌نویس و طراح رقص آمریکایی، سلطان پاپ، اینجا کسی هست که مایکل جکسون رو نشناسه؟!   یه خبر خوش برای طرفداران مایکل دارم، آلبوم جدید مایکل در راه، گفته می‌شه تا آخر ۲۰۰۸ میاد بیرون! داستان از اونجا شروع می‌شه که یه روز تلفن خونۀ Will-i-am اینا زنگ می‌زنه،  گوشی رو بر می‌داره می‌گه:

 

W- الو؟

J- سلام، مایکلم

W- کدوم مایکل؟ مایکل مُقدم؟!

J- جکسون، مایکل جکسون

W- برو داداش، برو دنبال شَر نگرد

J- به جون ننه‌بزرگم، خودمم

W- جمع کن بساطت رو، ما خودمون سیاه پوستیم ...

 

خلاصه، به هر ترتیبی بود، صحبت رو شروع کردند و ادامه دادند تا جایی که مایکل هر روز ساعت ۴ عصر زنگ می‌زد و دربارۀ کار صحبت می‌کردند. مایکل در مصاحبه با Access Hollywood گفته از کارای ویل خوشش می‌آد و فکر می‌کنه همکاریشون جالب بشه. ویل، یا همون سر دستۀ «لوبیاچشم بلبلیا» گفته که کار بعضی از آهنگا رو تموم کرده و بسیار از کارش هَپیه! خوشحاله! ویل قبلا با Justin timb، John Legend، Fergie، Snoop Dogg و یه مشت جـــونوَر دیگه کار کرده اما گفته کار با مایکل یه چیز دیگه‌ست! در هر صورت ما منتظریم کار جدید مایکل و ویل‌آی‌ام رو گوش کنیم، شاید تا آخر امسال. به قول ویل:

 

He still sings like a bird

Links:

Rolling Stone

Billboard.com

Wikipedia

+ نوشته شده در  یکشنبه 28 بهمن1386ساعت 15:7  توسط شانگوله  | 

 

ببار ای ابر بهار

ببار ای ابر بهار

با دلم به هوای زلف یار

داد و بیداد از این روزگار

ماهو دادن به شبهای تار، ای بارون

ای بارون، ای بارون، ای بارون ...

بر کوه و دشت و هامون ببار، ای بارون

ببار ای ابر بهار

[شب، سکوت، کویر – محمدرضا شجریان]

 

کویر مرکزی ایران 

(برای دیدن بقیه عکسها ادامۀ مطلب کلیک کنید)

 

یه روز یه خونه‌ای بود، تابستونِ کوهستان بود، روی پشت‌بومش ولو شده بود مهتاب، و اولین باری بود که این آلبوم استاد رو گوش می‌دادم. با خودم فکر کردم چه اسم خوبی داره این آلبوم، «شب، سکوت، کویر» ، چه احساس غریبی. بعد از اون، بارها و بارها این آلبوم رو گوش کردم. از اول تا آخرش. شب، روز، پیاده در راه، سوار بر الاغ (سمند). دوره‌اش گذشت و رفت، تا هفتۀ پیش که تجربه‌اش کردم، آره، خودش بود؛ سکوتِ شب، کویر روستای مصر ...

به همراه 5تا دیگه از دوستام ساعت شیش صبح 19 بهمن از تهران حرکت کردیم و ساعت 22، یوم‌الله 22 بهمن برگشتیم؛ می‌شه 3 شب و 4 روز، یا به عبارتی 88 ساعت. حسش نیست حساب کنم چند ثانیه می‌شه، فقط می‌خوام بگم هر لحظه‌اش یه خاطره بود. باور کنین! اینجا فقط چارتاشو نوشتم؛ برو بریم ...

 

جمعه - 19 بهمن 86 - حدوداً 11 شب – I was so handsome

وقت خواب بود، با طمأنینه مسواک زدم، کیسه‌خواب گرم و نرم امریکایم (خالی‌بندی!) رو باز کردم، ملحفه و روبالشی، یه لیوان آب خنک بالای سرم، دستمال کاغذی زیر بالشت برای احتیاط، چراغ‌قوه دم‌دست. . . خلاصه خیلی شیک و پیک همه‌چیز رو ردیف کردم، بعد رفتم سراغ لباس خوابم؛ یه شلوار و بلوز سفید، مدل تنگ و هیکل معلوم. وقتی پوشیدمش، عِینهو بختک چسبید به تنم. برای اطمینان یه کلاه سفید هم گذاشتم سرم (اِوا خواهر، یه وقت سرما نخوره.) داشتم از تیپ سفید باحالم لذت می‌بردم که سجاد با نگاه چِندش‌زده از پایین به بالا و برعکس همه‌جامو SCAN کرد و همونجور که توی کیسه‌خواب بود، غَلت خورد و از خنده فلج شد!

اون طرف، تورلیدر خوش‌مشربمون هم یه نگاهی به من انداخت و با لحنی مستبد و محاکمه‌آمیز گفت:

«فلان‌فلان‌شده، می‌ری تو کسیه‌ات می‌خوابی، تا صبح، طرف کیسه‌خواب من هم نمی‌آی!»

اونم یه غَلت زد و رفت.

 

شنبه – 20 بهمن – 9:36 شب – کفتر بابامو نَخور!

یه مشت اللاف و بیکار خونۀ گرم و راحتشون رو ول کردند، 710 کیلومتر با اتوبوس بنز سیصدوچند از اون دور شدند، با ترس و دلهره توی ظُلمات و تاریکی شب سرد کویر نشستند دور آتیش، دارند آواز می‌خونند! هرکی هر استعدادی داشت رو کرد، یکی سُنتی کار می‌کرد، یکی چاله‌میدونی. یکی خالطور می‌خوند، یکی رپ می‌زد. منم جونم دراومد تا مصرع آخر این دو بیتی یادم بیاد:

کفتر بابامو نخور          کفتر بابامو نخور

آخه اون خیلی قشنگه، م‌دونی          آخه اون خیلی مَشنگه، م‌دونی

 

یه دوبیتی دیگه هم داشتیم، که اجرا نشد:

تو جیبت چیا داری          نمی‌دونی که چیا دارم

تو جیبت شیا* داری          پَنشتا دارم شکستنی

 

 

حوضچۀ سر چشمۀ گرمه 

(برای دیدن بقیه عکسها ادامۀ مطلب کلیک کنید)

 

یکشنبه – 21 بهمن – سر ظهر – شوخی سامانی

شنیدی می‌گه «طرف از دور دستی بر آتش داره؟». من اولش دستم خیلی دور بود، اما بعد خیلی نزدیک شدم. سر چشمۀ «گرمه» بودیم، یه جایی پایِ کوه بود و یه حوضچۀ کم عمق شبیه حوض وسط پارک گلهای سامان داشت و اتفاقاً ماهی‌های ریزه میزه هم داشت. یه بنده خدایی پاچه‌اش رو زده بود بالا و سعی می‌کرد با دست ماهی بقاپه، اما تلاشش بی‌فایده بود. همه هم هــــوووش می‌کردند. موقعیت خوبی بود که اظهار وجود کنم؛ به خودم گفتم، من باید یه ماهی بگیرم. کفش و جورابم رو درآوردم، پاچه شلوارم رو زدم بالا، پاچه شلوار زیریش رو هم زدم بالا و بسم الله ... خرس‌های قهوۀ شمال کلیفورنیا رو دیدی چه‌جوری یه دست می‌ندازن تو رودخونه، 60 تا ماهی هورتی می‌افته بیرون؟! همون تریپی به کار خودم مشغول بودم و بقیه هم به مسخره کردن من مشغول بودند که ناگاه، یه بابایی با حرکت دورانی پای چپش، ناغافل آب پاشید طرفم، 20 درصد سطح بدنم خیس شد! منم که غیرتی، از خدام بود یکی یه شوخی افغان کنه، سامانی جواب بدم... ملت هم کم نمی‌آوردن، جیغ، سوت، دست، هو، ... در پایانی فایتی که داشتیم، خسارات رو بررسی کردیم، من 50 درصد خیس شده بودم. اما طفلک، اون بابایی که معرکۀ مزحکه رو راه انداخت از شصت همون پای چپش تا نوک فوکول روی سرش، چِندشی، خیس شده بود. و اونجا بود که سرود ملی سامان رو با افتخار و سرفرازی در دل خوندم.

 

دوشنبه – یوم‌الله – اتوبان قم – Rock this party, Dance everybody

بگذریم از اینکه شمارۀ گوشی بابام افتاد و یه خانومی با صدایی غریب گفت ساعت 10 دم میدون منتظرمه و بعدا فهمیدم مامان سرماخورده‌ام بوده، بگذریم! یکی از نفرت‌انگیزترین کارهایی که وجود داره، از نظر من، قفل کردن گوشی مبایله. هیچ وقت چنین خلافی نمی‌کنم. معمولا گوشیم توی جیبمه. هیچ وقت هم به این فکر نمی‌کنم که اگر مثلا خودبه‌خود شماره‌ای بگیره، چی می‌شه. حالا بریم سراغ خاطره؛ توی اتوبوس بودیم، تنها یک ساعت و نیم با تهران فاصله داشتیم و ملت در حال انجام  نرمش و حرکات موزون بودند. این دَم آخری هرکی هرچی داشت، رو می‌کرد. هلیکوپتر می‌رفت و می‌اومد، بروبچز کفتری می‌زدن، آقا، بساطی بود ... دی‌جی مُصی یه آهنگ باحال داشت، هندی-فارسیِ بازار مشترک، بسیار شورانگیز بود! منو از خود بی خود کرد. پریدم تو گود، هرچی بلد بودم ریختم وسط . خلاصه سبب کرکره خندۀ دوستان شدم ... رسیدیم تهران و رفتیم خونه، مادرم طبق معمول رفت سراغ پیغامگیر تلفن، یه پیغام 5-6 دقیقه‌ای داشتیم. دکمه رو زد و چشم‌تون روز بد نبینه، صدای انواع و اقسام جیغ‌ها، دادها، خنده‌ها، نعره‌ها، سوت‌ها، کف‌ها، بشکن‌ها، جملات قصار پر عشوه، و غیره و ذالک پخش شد؛ آهنگ زمینه‌اش همون هندی-فارسیِ بازار مشترک بود! یه ربع افتاده بودم کف زمین، داشتم می‌خندیدم!

 

60 تا از بهترین عکسهام رو توی ادامۀ مطلب گذاشتم، ببینین و بهترینها رو انتخاب کنین ...

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 26 بهمن1386ساعت 17:0  توسط شانگوله  | 

 

مسابقه عکاسی HAVEANICEDAY؛ NICESHOT

دوربینت رو بردار و بیا !

 

این هم مسابقه‌ای که قولش رو داده بودم. در این مسابقه شما باید عکسی بگیرید که اون لوگوی صورتی رنگ (  یا  یا  ) در اون نشون داده بشه.  

 

~ ~ ~ Have a Nice Shot! ~ ~ ~

  

~! Click Here

 

  آخرشه

انتظارها به پایان رسید. امروز، پنجشنبه 25 بهمن، مصادف با یوم‌الله ولنتاین (Feb 14) ساعت 7 شب، در مراسمی صمیمانه در پارک گلهای سامان، به عکاسان جسور 3 عکس برندۀ مسابقه جایزه اهدا  شد. برای دیدن این سه عکس کاردرست روی برنده‌های مسابقه کلیک کنید.

  

  تشکر و قدردانی

در اینجا از تمام کسانی که در مسابقه شرکت کردند و با نظراتشون جو دادند تشکر می کنم. همچنین از بلاگفا و پرشین گیگ و وبگذر که این امکان رو دادند که یه مسابقۀ خوشکل مجازی داشته باشین ممنونم. در اینجا نام سایر اشخاص حقیقی و حقوقی که دست اندر کار بودند را آوردم: سیف الله، جاسم، سکینه، دبیر انجمن علمی گلابی، مستر بین، آرام خانم، سمیه و آق تقی، معاونت برق منطقه ای علی آباد کتول، موسسۀ آسمان کویر پارس و دوستان، کامیار و صدیقیانز، داوود چُشمه بازکن، ممد بوگندو، خانم امینی، امام جمعۀ شریف آباد و توابع، لولو، شبی جون، برادر شهرام سولتی، شیرعلی قصاب، سازمان تامین اجتماعی، روابط عمومی بیمۀ البرز و خانوادۀ رجبی

+ جزئیات مسابقه

+ معیارهای داوری

+ عکسهای ارسال شده

+ نامزدهای دریافت جایزه

+ برنده‌های مسابقه

+ صفحۀ نخست

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 9 بهمن1386ساعت 13:56  توسط شانگوله  | 

 

اولین کُلنگی که «شانگوله» صدام کرد، کسی نبود جز، روزبه؛

یادش بخیر، شاید 4-5 سال پیش بود، 4-5 تا دوست بودیم، روزی 4-5 ساعت یا بیشتر هم دیگه رو تو دبیرستان تحمل می‌کردیم و خوب دورانی بود، تنها دغدغۀ کفش نایک بود و سرعت رشد چار-پنش تا شیوید زیر مماخمون ...

دوستان خوبی مثل سام یا سامبولی، روزبه یا رومبولی، شهاب یا شابگوله و شایان یا شانگوله

 

شان، شَنگول، شانگول، Sean Goule، شانگوله، شان‌قیاس، شایان، ما هممون یه نفریم و همه دوست داریم بهت بگیم:

Have a Nice Day, رفیق!

 

-Have A Nice Day !

 

پیوست:

فردا شب منتظره NICESHOT باشین، یه مسابقۀ جدید، با جایزۀ پولی ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 8 بهمن1386ساعت 17:41  توسط شانگوله  | 

 

این عکس رو خوب ببینین

 

 نقاشی دیواری، تقاطع مطهری-مدرس

800در800 

 

یاد آهنگ زدبازی می‌افتم که می‌گه: «مردی که، توی دست راستش شمشیره، اون یکی دستش هفتیره ...» با این تفاوت که شیر زن فلسطنی ما دست راستش کلاشه، اون یکی دستش بچه‌اشه! و توی دست بچه‌اش آر-پی-جی ! و از همه جالب‌تر، پسره داره می‌خنده، مثل دوران طفولیت خودم که هروقت انگولکم می‌کردند، قه‌قه می‌خندیدم. پسره انگار داره شعر می‌خونه، ترانۀ ریمیکس آهنگ معروف گروه Queen، خوب گوش کنین:

 

“Buddy you're a boy make a big noise

Playin' in the street gonna B a big man some day

U got mud on yo' face

U big disgrace

Kickin' your can all over the place

We will, we will, Shot you

We will, we will, Kill you”

 We Will Rock You (Pub Evian Remix) - Queen

 

پی‌نوشت: هر جلسه که از کلاس زبان برمی‌گردم، این شاهکار هنری رو در تقاطع مطهری-مدرس می‌بینم.

 

پیوست ۸ بهمن ۸۶:

دوست عزیزم، جکسون، یه ترانۀ بسیار جالب مربوط به همین آهنگ پیدا کرده، حتما بخونید:

We Will Graph You 

- 

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 بهمن1386ساعت 18:13  توسط شانگوله  | 

انتظارها به پایان رسید، بلاخره آپ‌لود کردم، 3 آهنگ درخواستی ...

اولیش از گروه Nsync ، همون 5تا جوون خوش‌تیپ، خوش‌قیافه، خوش‌صدا، خوش‌بو و خوش‌مرام سال ۱۹۹۸ هست؛

 

 God Must Have Spent A Little More Time On You - Nsync

 

دومین آهنگ از کارهای سال ۲۰۰۱ آلبوم Green Eyed Soul خانم Sarah Connor هست. به من گفتن توی آهنگ می‌گه “From Sarah love …” ، بساطی داشتیم تا پیداش کردم؛

 

 From Sarah With Love - Sarah Connor

 

و اما سومیش، یه آهنگ خیلی خوب، که حتی مادرم هم این آهنگ رو دوست داره، آهنگ No One ، خانم Alicia Keys، فقط اینجاشو گوش کن که می‌گه:

 "People keep talking
They can say what they like
But all I know is
Everything's gonna be alright"

 

No one - Alicia Keys

  

+ نوشته شده در  شنبه 6 بهمن1386ساعت 18:6  توسط شانگوله  | 

 

قورباغۀ مایوس 

 1024 در 768

 

اسم من قورباغۀ مایوس است. [قـــور]

من داخل تابلوی سر در یک مغازه [قـــور] زندگی می‌کنم.

محل زندگی من پر از مهتابهای لامپی است.

من دوست دارم [قـــور] تمام هیکلم را بر روی تابلو بماسم.

مردم با دیدن لِنگهای زیبایم [قـــور] احساساتی می‌شوند.

من با شیلنگ قرمز رنگ، ایس‌پکِ انار هورت می‌کشم.

من با پشه‌هایی که هر روز روی چشمم می‌نشینند [قـــور]، رابطۀ عاطفی برقرار کرده‌ام.

من عاشق پشه‌های نازنین هستم، اما هیچگاه [قـــور] نتوانسته‌ام با زبانم آنها را شکار کنم.

من تا به حال، برکه ندیده‌ام. آهای رهگذر، های وبگذر، [قـــور] آیا می‌دانی سرزمین برکه‌های همیشه سبز کجاست؟ [قــــــــور]

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 2 بهمن1386ساعت 14:18  توسط شانگوله  | 

گاهی اوقات لازمه که با سر شیرجه بری توی استخر وایتکس،

 شاید تمام دروغهایی که گفتی پاک بشه، شاید هم نه.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 بهمن1386ساعت 10:18  توسط شانگوله  |