دیروز در جزوۀ مبارکِ مدیریت کیفیت -که از اول ترم تا دیروز لایش رو واز هم نکرده بودم- یه نکتۀ خوشکل دیدم.
وقتی بهرهوری مطرح میشود، دو ایده به ذهن میرسد: بهرهوری یعنی هرچه سریعتر کار کردن، سخت کار کردن. هیچ کدام از این موارد به تنهایی بهرهوری نیست، بلکه بهرهوری هوشمند و زیرکانه کار کردن است. پس آن چه مهم است ماهیت و مجموعه عواملی است که هم سریع باشد، هم سخت، هم هوشمندانه.
مثلاً میگن طرف مثل یک حیوان بیآزار به نام [...] کار میکنه، اما کارش به جایی نمیرسه، چرا؟ چون هوشمندانه کار نمیکنه. یا طرف از شنبه تا چهارشنبه عینهو ماست 5 درصد چربی میره سر کار، چایی میخوره و جدول حل میکنه و پاش بیافته با رئیسش یه دست تخته نرد هم بازی میکنه (البته موارد دیگر شامل منچ و مارپله، دوز، اسم-فامیل و هفتخبیث هم گزارش شده که لازم است همیشه رئیس برنده شود). خلاصه، پنجشنبه کارهای تلانبارشدۀ 5 روز قبل رو سریعتر از لامبرگینی گالاردو سرهمبندی میکنه و یه چیزی تحویل میده. درواقع، این دوستمون سخت کار نمیکنه.
اما آخریش الگوی مورد علاقۀ ما ایرانیهاست؛ طرف رسماً کاری نمیکنه، دستش رو روی شیکم فربهصفتش میگذاره و میگه «هان؟! امروز چه کلکی سوار کنیم؟» ؛ یه تلفن به فلانی میزنه؛ پاچه دو سه نفر رو نوازش میده؛ زبون میریزه و با پارتیبازی و زیرمیزی و کلاهشرعی به قول خودش بیزی ناس میکنه! اینجا نه سرعت مطرحه، نه پشتکار. اینجا فقط باید اون دوگوله، یا به تعبیری مغز متفکر فسفر بسوزونه، هوشمندانه.
امیدوارم در زندگی کاری، اجتماعی، عاطفی و آنتیعاطفی تان بهرهور باشید!
Have a Nice-High Productive day!
من نبودم، دستم بود، تقصیر آستینم بود، آستینم مال کُتم بود، کتم مال بابام بود، بابام اهل سمنان بود، سمنان پایتختت ایران بود، ایران دشمن اسرائیل بود، اسرائیل فلسطین اشغالی بود، فلسطین دست حماس بود، حماس خوراکش موشک بود، موشک Made in ایران بود، ایران پُر از چاه نفت بود، قیمت نفت بالا بود، بالاتر از قیمت برنج بود، برنج ملت وارداتی بود، واردات ایران تحریم بود، تحریمهای جدید در راه بود، راه، راهِ امام بود، امام زمان در راه بود، زمان بُعد چهارم بود، اصل چهل و چهارم رسماً جُک سال بود، سال نوآوری و شکوفایی بود، شکوفه انرژی هستهای بود، هستهای رویای محمود بود، محمود معجزۀ هزارۀ سوم بود، هزارۀ سوم عصر اطلاعات و ارتباطات بود، ارتباطات نامشروع بود، نامشروع برای بعضیها مشروع بود، مشروع مشروط بود، مشروط ممنوع بود، و ممنوع مانتوی نهتنگ بود، مانتوی نهتنگ تن دختر بود، دختره عقب ماشین گشت ارشاد بود، گشت ارشاد کلاً با جوونها مخالف بود، مخالف همیشه سرکوب بود، سرکوب نوعی گوشتکوب بود، گوشتکوب بغل آبگوشت بود، آبگوشت داغ، ولی بیگوشت بود، بیگوشت دستان پسرک آدامس فروش سر چهارراه بود، چهارراه شاپینگ-سنتر قرصهای باحال بود، اون قرصها ارزونتر از مشروب بود، مشروب ارزونتر از مواد بود، مواد ارزونتر از نون سنگک (با آرد بیسوبسید) بود، نون سنگک سر سفره بود، سفره پر از خالی بود، خالیتر از جیب پیژامهام بود، پیژامهام سِتِ کُتم بود، کتم آستین کوتاه بود، آستینش درازتر از دستم بود،
دستم روی ماشه تفنگ بود، تفنگ به سمت مقصّر تمام این بدبختیها بود، مقصّر تمام این بدبختیها همۀ ما بودیم، همۀ ما مقتول بودیم، مقتول خودش قاتل بود،
اما، قاتل من نبودم، دستم بود ...
داشتم فکر میکردم چه خوبه در کنار مطالبی که در مورد گروهها و خوانندگان خارجی مینویسم، از چند گروه وطنی هم بنویسم. یه خوانندۀ ایرانی، با سابقۀ درخشان، که میشه گفت «راک» توی خونش جریان داره؛ کاوه یغمایی، راکستار فارسی زبان
کاوه یغمایی در سال 1347 در تهران متولد شد. در 8 سالگی، پدر و مادرش او رو وارد هنرستان عالی موسیقی ایران کردند تا نزد خانم «نوین افروز» پیانو یاد بگیره. 5 سال بعد هنرستان عالی موسیقی توسط دولت بسته شد. اما دوستمون در اون شرایط سخت یادگیری موسیقی رو از طریق پدر و عموش ادامه داد. اوه خدای من، شما نمیدونستین کاوه پسر کوروش یغمایی، به قولی پدر و سلطان راک ایرانه؟! بله، کوروش یغمایی کسی بود که همگام با شکلگیری سبک راک در گروه هایی مثل بیتلز و رولینگستون راک رو به ایرانیان معرفی کرد.
چی بخونم، جوونیم رفت که صدام رفته دیگه
گل یخ توی دلم جوونه کرده
لحن صدای کوروش یغمایی در این ترانه رو به یاد بیارید؛ فکرش رو بکنید در اون زمان این سبک، Rock n Roll، در ایران یه چیز فوقالعاده جدید بوده. بریم سراغ بحث خودمون. چند سال بعد همون هنرستان با عنوان هنرستان سرود و آهنگهای انقلابی بازگشایی شد! و کاوه تحصیلاتش رو طور آکادمیک ادامه داد تا اینکه در سال 1368 فارغالتحصیل شد و در دانشگاه آزاد رشتۀ گیتار کلاسیک قبول شد.
در سال 1373 اولین کنسرت راک در ایران (بعد از انقلاب) با هنرنمایی کاوه برگزار شد. گروه کاوه تنها راکبندی بود که از وزارت ارشاد مجوز اجرای کنسرت داشت و بیش از 50 کنسرت در ایران برگزار کرد. در سال 1382، اولین آلبوم کاوه با عنوان «مترسک» منتشر شد و فروش خوبی داشت.
یکی از نقاط تحسین برانگیز کاوه، خروجش از ایران بود (در سال 1385). واقعیت اینه که وزارت قربونش برم ارشاد ما تحمل این استعدادها رو نداره و سنگ جلو پاشون میندازه. کاوه خودش رو به این چیزها محدود نکرد و امروز ما آلبوم باحال سکوت سرد یا همون Cold Silence رو گوش میدیم؛ آلبومی با 8 آهنگ ناب!
آلبوم با این آهنگ شروع میشه، «اولین حرف». خب، اولین حرفش، یا بگیم حرف حسابش چیه؟
«حرف من ، حرف خودم نیست
حرف خاکه ، حرف ریشهست
حرف دیروز ندیده ، حرف فردا و همیشهست
صحبت سکوت سرده ، آدمای توی قابه
حرف این صورتکها نیست ، حرف اونور نقابه»
حالا فهمیدین Cold Silence، اسم آلبوم از کچا اومده؟ سکوت سردِ آدمهای توی قاب عکس! توی پرانتز بگم، یاد فیلم The Others افتادم، همونجایی که نیکول کیدمن میره سراغ عکسهای قدیمی، آدمهای مرده در عکس. دغدغۀ اصلی کاوه این خواب غفلتیه که ما جوونهای مملکت دچارش شدیم. خودتون رو نگاه نکنید که پشت کامپیوتر نشستید و خیلی شیک دارین در اینترنت مطلب میخونید؛ آمار بیکاری از دستشون در رفته؛ از اون بدتر، راه و هدف زندگی که از دستمون در رفته. این روزها، هدفهای گمشده، ملت هاج و واج. چیزی شبیه به همینها خواب غفلت رو در آهنگ تب صفر هم میبینیم، همونجایی که میگه:
تو رو چه به مرگِ یه کوچه خواب
خودتُ تو ساحل بزن به خواب

و اما مسالۀ دیگهای که در این آلبوم بهش پرداخته شده، روابط عشق و عاشقی که دیگه اینجا نقد نوشتن نداره، شما همه استادید! فقط 2-3 مورد بگم. من هربار که یه آهنگ راک رمانتیک گوش میدم، مثلاً Still lovin’ You از Scorpions، و همه معانی رو در ذهنم ترجمه میکنم، (و البته حالش رو میبرم!) فکر میکنم چرا ما نباید این احساسات رو در استایل راک به زبان فارسی داشته باشیم؟! کاوه یغمایی کارو به آخر میرسونه با اون آهنگ «تو با منی، حس میکنمت ...» احساست از این لطیفتر دیگه چی میخوای؟! من همینجا این آهنگ رو بینظیر اعلام میکنم! آهنگ «برگرد» و «ساده» هم سرشار از این احساساته. یه نکتهای وجود داره؛ نمیشه اینجور آهنگها رو به خاطر مضمون مشترکشون با بعضی آهنگهای پاپ مقایسه کرد. شما میتونی در حال ورزش و نرمش، وقت شام و ناهار، یا مثلاٌ وقتی داری با دوستت صحبت میکنی همزمان یه آهنگ پاپ گوش کنی و لذت ببری. اما وقتی این آهنگهای راک رو گوش میکنی، فقط باید آهنگ گوش کنی، شیطنت ممنوع! در واقع لحن خوندن خواننده در این سبک جوریه که باید روی تک تک کلمات و عبارات تمرکز کنی تا بفهمی داستان چیه. و شاید بعد از چندبار گوش کردن هم نفهمی قضیه چی بوده. نکته آخر اینکه، چرا 95درصد خوانندههای فارسی زبان سراغ پاپ و سنتی و رپ میروند؟ چرا راک فارسی کم داریم؟ چرا تقریبا جز (jazz) نداریم؟ پاسخ من به این سوال، همون استایل لحن راکه که به سختی با فارسی سازگار میشه. کار هر کسی نیست، و این واقعا هنره.
«نسل سوخته» ، این آهنگ مورد علاقۀ من در این آلبومه. ترانۀ این آهنگ در مورد جنگ، و ملودیهاش دیوانه کننده! راستی، 6تا از ترانهها این آلبوم از سرودههای آقای روزبه بمانی، همون که آهنگ شب شیشه رو خونده. (منو رها کن از این حس تنهایی ...) این آقای بمانی، ترانههای بسیار پرمعنایی داره. ایشون یکی از مهمانهای رشیدپور در برنامۀ شب یلدای سال پیش در دانشگاه تهران بود که من هم در اون شرکت کرده بودم. اون شب در پایان گپ و صحبتهاش ترانهای خوند، که حضار از جمله خود من، بهت زده شدیم. یعنی کف کردیم! شــــّـــوک آخرین جملۀ ترانه به حدی بود که چند ثانیه همه سکوت کردند. اون ترانه در مورد جنگ و یه جانباز شیمیایی بود. این تاثیرگذاری و شوکدادن به مخاطب خوراکِ راکِ! آهنگ نسل سوخته اینجوری شروع میشه (در حالتی که صدای تمهای جنگی به گوش میرسه):
یکی جای دست و پاهاش، دادنِش چندتا ستاره
یکی اون ستاره هارم، جای دست و پاش نداره
از همهچیز گفتم، از خود آهنگها که تماماً توسط کاوه ساخته و تنظیم شده نگفتم. میدونین که، کاوه با خیلیها کار کرده و براشون آهنگ ساخته. میتونیم بگیم این آلبوم یه Alternative Rock به تمام معناست. در اون لحظاتی که قطعات سنگین و با احساس گیتار الکتریک نواخته میشه یاد Red Hot Chili Peppers میافتم. کاوه یغمایی رو میشه با Hoobastank, Maroon 5, Korn, a Perfect Circle, 3 Doors Down مقایسه کرد.
این دوتا، ورونیکا و آنیکا، دوقلوهای کاوه و نیلوفر هستند!
لینک دانلود آهنگهای Cold Silence و ریمکس یه آهنگ:
References:
دوستان، میخوام یک مقدار کفر بنویسم! لطف کنید، در به چالش کشیده شدن باورهایتان تأمل کنید.
من شخصاً اعتقادات و باورهام ضعیف شده، یعنی چی؟ یعنی اینکه از ته دل به خیلی از چیزهایی که کتاب دینی، بینش اسلامی، به قولی دین و زندگی توی گوشمون خونده اعتقاد ندارم. به خاطر همین گاهی فکر میکنم توی لیست بدهای خدا قرار گرفتم. این ارتداد و بیدینی هم از همین 2 – 3 سال اخیر شروع شده، یعنی بعد از اون کنکور کذایی! فعلاً تنها چیزی که ایمان دارم، باور دارم، اعتقاد دارم اینه که اون بالا، یه خدای مهربونی هست.
امروز یکی از دوستان لینک خبری رو برام فرستاد که مربوط به همین کفرنویسی میشه. عنوان مطلب این بود:
“Intelligent people less likely to believe in God”
از قرار معلوم آدمهای زرنگ کمتر به خدا اعتفاد دارند!
پرفسور ریچارد لین (Richard Lynn)، استاد بازنشستۀ روانشناسی ایرلندی گفته که بیشتر نخبهگان وجود خدا را قبول ندارند. او گفته این داستان رد باورهای دینی مستقیماً با رشد آگاهیها و دانش بشری در ارتباطه. بچهها در گذر از تحصیلات ابتدایی و وارد شدن به دنیای آدم بزرگها و ارتقای آگاهی و هوشیاریشان در این مسائل شک و تردید میکنند. این آقای لین که قبلا روی ارتباط IQ با نژاد و جنسیت کار کرده، گفته که اکثر افراد تحصیل کرده به خدا اعتقاد ندارند. در واقع افراد تحصیل کرده رو نمایندۀ باهوشهای یک جامعه در نظر گرفته، و به این ترتیب بین IQ و عدم اعتقاد به خدا رابطه برقرار کرده.
یک نظرسنجی در Royal Society Fellows انگلیس نشان داده که تنها 3.3 درصد به خدا اعتقاد دارند، در حالی که 68.5 درصد مردم انگلیس معتقد به خدا عنوان شدهاند. همچنین در نظرسنجی دیگر در American National Academy of Sciences تنها 7 درصد به خدا اعتقاد داشتند.
البته اینم بگم که خیلی از منتقدین برداشت پرفسور لین رو بسیار سطحی دونستند و این مطالعه رو جنجالآمیز و چالشبرانگیز عنوان کردند! دکتر دیوید هاردمن (David Hardman) در دانشگاه LMU (لندن) گفته نتیجهگیری از نظرسنجیها به این کَشکی (!) که نیست. اگرچه او قبول داره که سطح بالاتر آگاهی منجر به طرح سوالات و شک و تردید در مورد اعتقادات و باورهای اساسی میشه.
برداشت شخصی من از این مطلب، همون داستان سوالات بشره. یعنی هرچه بیشتر سوال کنی و جواب بگیری، سوالات بیشتری برات ایجاد میشه؛ که اگر روزی برسه که دیگه نتونی جوابی پیدا کنی ممکنه منکر همهچی بشی. ما انسانهای عاقلِ نادان! اوه، بحثش طولانیه، باشه برای بعد.
متشکرم از تأملتون! حالا اگر حسابی به چالش کشیده شدهاید، شاخها را تیز کنید و بروید سراغ نظرات تا یه بحث اساسی تُپل و بعضاً چند مورد کتککاری خیابانی مَشت راه بندازیم!
Have a Nice Belief-fight!
پیوست:
این بغل، سمت چپ رو میبینید، Download Nice Ones! . این بخش جدید وبلاگ که همین امروز افتتاح شد. از این به بعد لینک دانلود آلبومهای باحال روزگار رو در این قسمت قرار میدهم. شما میتوانید آلبوم درخواست کنید تا براتون آپلود کنم. سرور قوی دانلود آلبومها Rapidshare که فایلها رو به مدت 90 روز پشتیبانی میکنه. اگر با مشکل مواجه شدید، با شماره مبایل 0936206405پرشیا تماس بگیرید.
این مطلبی که اینجا میبینید، به شکل Copy-Paste از جایی دیگر آوردم. فقط 3 نکته بگم،
1- اینجا با آبروی کلهگندههای نظام بازی شده. اسم این بازی افشاگریه، نه آبروریزی. هر زمان که این مطالب توسط طرف تکذیب بشه، ما هم تکذیب میکنیم.
2- این آقا که به این تند و تیزی افشاگری کرده، قطعا پشتش به یه جایی گرمه. (که به سادگی میشه حدس زد به کجا) . به غیر از این، دکتر نوریزاده، خبر از گروهی به نام «نمی دونم چی چی مهدویت» داد که این آقا هم عضو این گروهِ. این افراد معتقدند که جامعۀ ما از آن اُمتی که شرایط ظهور امام زمان رو فراهم میکنه 1000 سال دور شده و اکنون پس از جلسات و همفکریها وقت شکفتن این جوونه فرا رسیده است.
3- من و شما همون مصداق افکار عمومی هستیم که قراره با این افشاگریها متشنج بشه. پس زرنگ باشید و عقلتون رو دست این جماعت ندهید.
دكتر عباس پاليزدار، رئيس امور زيربنايي مركز پژوهشهاي مجلس روز شنبه 14 اردیبهشت 87 در جمع دانشجویان همدانی دست به افشای پشت پرده ی مفاسد اقتصادی کشور زد.عباس پالیزدار که از او به عنوان مشاور کمیسیون اقتصادی مجلس نیز یاد می شود، با بیان چگونگی دستیابی به پرونده های کلان مفاسد اقتصادی گفت: پس از انکه برای تحقیق و تفحص از قوه قضائیه ،در سازمان بازرسی مستقر شدیم ،پرونده های بسیاری را مطالبه کردیم اما قوه قضائیه اصل پرونده ها را به ما تحویل نمی داد، تا اینکه توانستیم به کدهایی دست یابیم و با رقمی بالغ بر 120 پرونده برخورد کردیم که به پرونده های کلان مفاسد اقتصادی مرتبط بود .
وی ادامه می دهد، با تمام کارشکنی ها بالاخره توانستیم پرونده ها را بدست بیاوریم و ببینیم در کشور چه فجایعی اتفاق افتاده، وقتی مطالعه کردم روزها و هفته ها از موضوعات مطرح شده در پرونده خوابم نمی برد.
دبیر کمیته تحقیق وتفحص قوه قضائیه در جمع دانشجویان دانشگاه بوعلی سینا به پرونده هایی که وی و گروه تحقیق و تفحص بررسی کرده اند، پرداخت و گفت: یک آقایی آمد گفت یک پسر معلول جسمی دارم و می خواهم یک موسسه توانبخشی بسازم که پسرم هم در دل همان موسسه زیر نظر خودم باشد. موسسه را ثبت کردند. بعد آمد گفت که اقا من ساپورت مالی می خواهم، نظام به ما برای این اقدام کمک کند. گفتند چه کمکی؟ ایشان گفت فلان معدن، سنگ مرمر دهبید فارس را بدهید به ما![دهبید بهترین معدن سنگ مرمردنیا و از منابع انفال جمهوری اسلامی ایران است]. بالاخره این اقدام انجام شد و معدن به ایشان واگذار شد. بعد از چند وقت گفت این کافی نیست! فلان معدن در زنجان را هم به من واگذار کنید و تا به حال این آقا که از علماست و مردم پشت سرش هم نماز می خوانند ،چهار معدن را به بهانه ساپورت یک موسسه توانبخشی تصاحب کرده!
ادامۀ مطلب ...
باور کن، صدامو باور کن
صدایی که تلخ و خستهست
باور کن، قلبمو باور کن
قلبی که کوهِ، اما شکستهست
شکستهست
باور کن، دستامو باور کن
که ساقۀ نوازشه
باور کن، چشم منو باور کن
که یک اسیر خواهشه
وسوسۀ عاشق شدن
التهاب لحظه هامه
حسرت فریاد کردنه
اسم کسی با صدامه
اسم تو هر اسمی که هست
مثل غزل چه عاشقانهست
پر وسوسه مثل سفر
مثل غربت صادقانهست
باور کن، اسمم رو باور کن
من فصل بارون برگم
مترود باغ و گل و شبنم
درختم،
درخت خشکی تو دستِ تگرگم
باور کن، همیشه باور کن
که من به عشق صادقم
باور کن حرف منو باور کن
که من همیشه عاشقم
پی نوشت:
دروغ نگیم، تا همیشه باور کنیم.
انتظارها به پایان رسید، آلبوم 2008 گروه Coldplay با عنوان Viva la Vida or Death and All His Friends منتشر شد!
لینک دانلود از Rapidshare.com
من هم مثل شما هنوز گوش ندادم. همین الآن که این مطلب پست بشه، میرم سراغشون . . .
بامزی با یه ظرف عسل، هیس هیس، خانوادۀ دکتر ارنست، مِمُل و دختر مهربون، مادربزرگ علی، رئیس بزرگ چاق و لاغر، هاپوگومار، مربی کاکرو یوگا، پَت و مَت، الستون و ولستون با دوندون، گربه نره، خانوم کوچولو و پسر شجاع، دستیار کاراگاه (پلنگ صورتی)، سیلوستر و مادربزرگ، زن اول دانلد داک، هادی و هدی، باگز بانی، هاکل برفین، سباستین، علی کوچولو یه مرد کوچک، پاکوتاه، داداش کایکو و سگارو و زُمبه، اَلک و دولک که بازی میکردند خیلی قشنگ، جو دالتون، چوبین و پدربزرگ، بابا لنگ دراز، پیپی جوراب قرمز، شازده کوچولو، سینا جکسون و آنجلیکا، تاماجری، جیم کری در نقش ماسک، سیمپسونها، مینی موس، اسکوبیدو، یوگی و دوستان
باید یه پارتی بگیرم همهشون رو دعوت کنم ...
چرا هر روز صبح که از خونه میزنی بیرون، خودت رو یه قدرت فکری و بدنی خَفن فرض میکنی؟
نه، چرا؟!
«شانههایت را برای گریه کردن، دوست دارم، دوست دارم»
[هایده]
پاچههای گشاد و پهن
پاچههای کارگشای رویایی
پاچههای سنگین، به اندازۀ وزن تمام زیر دستانت، و زیردستانِ زیردستان، و زیر...
اوه، چه ثقیل! کمربندِ رستم میبندی؟
در مینوردم پاچههایت را، رو به بالا، ارتفاع و ارتقا، بیپروا ز استثمار
هُل میدهی مرا، رو به پایین، پستی و تنزیل، مُتشنج ز تکریم
با این حال
پاچههایت را برای
خاراندن
دوست دارم، دوست دارم.
پینوشت:
پاچهخواری بالادستان، توسری زدن زیردستان؛ رکن اساسی پیشرفت در مملکت زیبایمان، ایران
تودشکی جان! صادق جان! نمرۀ پاچهخواری، در حلقت گیر نکنه، بپـــــّـــــا!!
نیمۀ پنهان Have a Nice Day! رسماً افتتاح شد
به
Dark Side of a Nice Day! خوش آمدید!
جای دوری نیست، همینجا، میون این همه جای خال
ی، نیمۀ پنهانش رو قایم کردم.
شاید این اولینباری نباشه که این نیمۀ پنهان رو میبینید.
اینجا همه چیز در عین سفیدی، سیاه سیاهِ. سیاهتر از سیاهی، بالاتر از سیاهی (به قول نیمرخ)
اینجا از سانسور و ژستِ وبلاگنویسی خبری نیست؛ همهچیز رُک و شفاف، وقتی که صداقت کشندهتر از کشنده، پای واقعیات رو به اینجا میکشونه
خب، برای شروع اینو دانلود کنید ...
Dark Side of a Nice Day for u, big-buddy!
چندتا انگشت داری؟ 10 تا؟ یه چهارتاشو دربیار بده من تا با هم یه حساب سرانگشتیِ-چارانگشتی کنیم
1. انگشت کوچیکه: در ایران تورم اعلام شده توسط آقایان، کارشناسان و رُفقای مملکتی، سلطنتی و سیاستی یه دروغ محض شبیه به یه شوخی شِکری بامزهست. هم میدونیم نرخ تورم بالای 30 درصدِ
2. انگشت بقلیش: سود سپردهگذاری بانکهای دولتی ارتقایافته به «بانکهای قرضالحسنه» که کَشکِ در هاون نکوبیدهست. سود بانکهای خصوصی حداکثر 18.5 درصدِ
3. انگشت وسطی: یک دونه گندم بکاری، آخر فصل 70تا درو میکنی. این چند درصدِ ؟
4. و این انگشت سبابۀ دراز منه که به بیل دسته زُمختِ گوشۀ حیاط اشاره میکنه.
«مال و منالت رو چال کن، آخر تابستون 70 برابر بَرداش کن»
غصه نخور عزیزم، مگر نشنیدی برادر زدبازی فیت نسیم و سیجَل فرمود:
تابستون کوتاهِ
آقا مهدی که بالا سرم قیچی میزنه، یه مشت موی سیاه، در بینش 2-3 تار موی سفید پایین میریزه؛
نوبت بابا که میشه، یه مشت موی سفید، لابهلاش 2-3 تار موی سیاه کفِ دستش میریزه؛
از آینه نگاهی به من میکنه، نگاهی به موها، نگاهی به آقا مهدی...
و آقا مهدی –خِرچخرچخرچ– به قیچی زدن ادامه میده.

پس از 10 ماه سفر در فضا، کاوشگر Phoenix فردا، ساعت 4 صبح بر روی قطب شمال مریخ فرود خواهد آمد.
این به نظر من خیلی هیجانانگیره! برای همین در موردش کلی مطلب خوندم، شما هم بخونید:
این اولین کاوشگری نیست که روی مریخ فرود میآید؛ بیش از سی ساله که ناسا پروژههایی برای کشف مریخ به اجرا درآورده. تا بحال چندین کاوشگر روی سطح مریخ فرود آمدند، و تعدادی هم سقوط کردند. Phoenix اولین کاوشگر قطب شمالی مریخ خواهد بود. هدف این پروژه 420 میلیون دلاری جستجوی حیات بر روی این کرۀ سرخ رنگه.
Phoenix تا امروز 679 میلیون کیلومتر طی کرده و دقیقاً قبل از فرود بر روی سطح مریخ 7 دقیقۀ بحرانی رو طی میکنه. چون سرعتش در زمان ورود به جو مریخ 21000 کیلومتر در ساعته، که باید با ترمزهای هوایی و چتر و ... این سرعت رو به 8 کیلومتر برسونه. عکس زیر رو ببینید، اون چارتا فِشفشه که از زیرش زده بیرون برای اینکه سطح یخی مریخ رو برای فرود نرمتر کنه!

یکی از مقامات شوخ طبع ناسا گفته:
"This is not a trip to grandma's house. Putting a spacecraft safely on Mars is hard and risky,"
«خونه خاله که نیست؛ فرود آوردن سفینه روی مریخ کار سخت و پرخطریه!»
یکی از اهداف این پروژه، بررسی هواشناسی مریخ در نواحی قطبی (جایی مثل شمال کانادا بر روی زمین) هست، که بدونیم اگر یه روز قرار باشه اسبابکشی کنیم به اونجا، چه بلایی سرمون خواهد آمد. جالبه که بدونین درجه هوای اون منطقۀ مریخ از 75- درجه زیر صفر تا 35 درجه بالای صفر متغییره!
Phoenix وقتی روی سطح مریخ مستقر بشه، پس از 20 دقیقه استراحت دادن به باتریش، زمین رو با بازوش سوراخ میکنه، ببخشید، مریخ رو با بازوش سوراخ میکنه (!) و مقداری یخ و خاک مریخ رو جمع آوری و آزمایش میکنه تا شاید اثری از حیات پیدا کنه. عکسهایی که این کاوشگر برای ما ارسال میکنه، پس 2 ساعت به ما میرسه.
Phoenix به مدت 3ماه ماموریتش رو انجام میده و پس از اون به دلیل شروع فصل زمستان در مریخ باتریهای خورشیدیش نخواهند توانست انرژی لازم برای فعالیتش رو تامین کنند و با ما بای بای میکنه!
دعا کنید Phoenix در ورود به جو مریخ جِزغاله نشه، مثل این عکس

پیوست روز بعد:
Phoenix به سلامت بروی مریخ نشست. آخرین اخبار را از سایت ناسا بخونید.
Other pictures: 1 - 2 - 3 - 4 - 5 - 6
References:
بعد از مدت ها يه دستي به اين ويرچوال ديجي زدم ...
اين ريميكسهای String Quartet دوتا از آهنگهاي باحال Muse رو دانلود كنيد:
Time Is Running Out (string quartet remix by Sean) – Muse
Bliss (string quartet remix by Sean) – Muse

چند آهنگ درخواستي از گروه The Band دانلود كنيد. راك بندي كه كارش رو از سال 1967 شروع كرد. اين چند آهنگ رو از آلبوم اول اين گروه Music From Big Pink انتخاب كردم.
I Shall Be Released – The Band
هنوز تست پنجم رو نزده بود که نوک مدادش روی پرسشنامه خورد شد. بیقراریش از شدت استرس نبود. استرسی در کار نبود. چهرهاش مثل جنازه روی پاسخنامه افتاد و 10 دقیقه بعد آروم و بیصدا بلند شد، نمیخواست سر و صدای اضافی بکنه. نگاهی به بغل دستیهاش انداخت؛ داوطلب کناریش مدام ناخنهای دست چپش رو میجوید. مداد یدکیش رو از زیر صندلیش برداشت و دوباره شروع کرد. بیشتر سوالات رو روخونی میکرد و تیک میزد. گاهی یه لبخند کج روی لبهاش مینشست، انگار خاطرات پیشدانشگاهی زنده میشدند. یاد اون روز افتاد که یک ساعت تمام مخ دبیر ادبیات رو بکار گرفته بود.
« سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین
درختان اسکلتهای بلور آگین
زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است»
[زمستان-مهدی اخوانثالث]
مثل هر بار که کتاب ادبیات رو باز میکرد و بیاختیار در رویاها سیر میکرد، این بار هم ذهنش پرواز کرد؛ به مادرش فکر میکرد که الآن پشت در حوزه چشم به راهش ایستاده؛ به عذاب وجدانهای برادر بزرگترش و شهریه دانشگاه که هر ترم با آن وضع میپرداخت ... به جای خالی پدرش.
مصمم بود. تصمیمی که از چند ماه قبل گرفته بود رو دنبال میکرد. هنوز یک ساعت هم نگذشته بود که پاسخنامه را سیاه کرد. پاسخنامۀ تستهای اختصاصی رو بیوقفه پشتسر هم پُر کرد. و بعد با خیالی آسوده سرش را روی میز گذاشت و به خواب رفت.
« داوطلبان محترم توجه فرمایند، تا پایان آزمون 5 دقیقه زمان باقی مانده است، لطفا ... »
با این صدا که از بلندگو پخش شد از خواب بیدار شد. دور و وریهاش در تکاپو بودند. وسایلش را جمع کرد و به سمت در رفت، چند ثانیه در چشمان مراقب قفل شد. برگهاش را تحویل داد. هنوز از کلاس خارج نشده بود که «دخترم، مدادت رو جا گذاشتی» برگشت و مدادش را از مراقب پس گرفت «مرسی»
مادرش دست حلفه در نردههای بیرون محوطۀ حوزه امتحان –بیقرار- با نگاهی گرم استقبالش میکرد. به یاد دوران کودکی، هقهقکنان به آغوش مادر پناه برد.
چند ماه بعد، همانطور که از قبل انتظارش را داشت، قبول نشد. اما افسوس نخورد.
پینوشت:
اگر درس میخونی، اشتباه نکن، همیشه قدرش رو بدون
این داستان واقعی بود، طرف چون میدونست خانوادهاش نمیتونند شهریه دانشگاهش رو بپردازند از قصد تستها رو غلط غلوط زد.