حس خوبی داره، اگر هر روز صبح یک سیب قرمز بذاری توی
کیفت
نه برای کلاس گذاشتن یا ادای روشنفکری در آوردن
و نه فقط برای ویتامینهاش
این حس یه درجه خوبتر میشه، اگر سیبت رو به یک دوست
بدی
نه برای خود شیرینی یا ادای از خود گذشتگی در آوردن
و نه فقط برای حس خوب دوستت
و یک درجۀ دیگر خوبتر میشه، اگر سیبت رو به یک غریبه
بدی
نه برای تعارفی که اومد-نیومد داره (!) یا ادای شهروند با فرهنگ در
آوردن
و نه فقط برای یک شروع
و چند درجۀ دیگر خوبتر میشه، اگر سیبت رو با یه دوست نصف
کنی
نه برای محبت متقابل یا ادای رومانتیک بودن در آوردن
و نه فقط برای حس خوب دوستی
و چندین درجۀ دیگر خوبتر میشه، اگر سیبت رو با دو یا سه دوست دیگر ثلث یا
ربع کنی!
نه برای «دستت درد نکنههای» بیشتر یا ادای انسان اجتماعی در
آوردن
و نه فقط برای لبخندهای جاودان دوستهایت
و حتی یک درجۀ دیگر خوبتر میشه، اگر سیبت رو تنها گاز
بزنی
با پوست و دستهای نه چندان آلوده
نه برای خودخواهی یا بخل
نه فقط برای بوی ملایمی که قبل از گاز زدنش به درونت نفوذ
میکنه
نه فقط برای آروارهای که تا چند برابر ظرفیت باز میشه، تا هر بار رکورد
بزرگترین گاز رو بشکونه
و نه فقط برای زورآزمایی دندانهای پیش بالا و پایین
برای صدای فوقالعادۀ اولین گاز
و نه آن صدایی که اطرافیان میشنوند
آن صدایی که در حفرۀ دهانت میپیچد و
نه کس دیگر، به گوش تو و فقط تو میرسد
این شد یک سیب خوردن ایدهآل من
یک سال پیش، در چنین روزی رویای یکی از سلولهای خاکستری مغزم به واقعیت پیوست. و آنگاه شانگوله، Haveaniceday را آفرید. نمیدانم آن سلول خاکستری گوگولی هنوز زندهست یا در اثر امواج کذایی مبایل جزغالهست! شاید با تقسیم سلولی تبدیل به شونصد میلیون سلول دیگر شده باشد (هر چند شونصد میلیون، توانی از 2 نیست)
فقط میخواستم بگویم: «آهای دوستان من، هدف داشته باشید!» این رویای آن سلول خاکستری بود -یا بهتر بگم- اولین ایدۀ ساخت این وبلاگ، که بعد از گوش دادن آهنگ مایه از عرفان در ساعت 3 نیمه شب ذهنم را حلاجی کرد! یک سال پیش در چنین روزهایی به شدت مشغول پروژۀ خرکاری، اسبدوانی و شکار کرگدن بودم و این آهنگ سبب دلگرمیام بود، وقتی که درمانده، کوفته، خسته و به غلط کردن افتاده کف اتاق ولو میشدم. قسمت این بود که آن پروژۀ حیاتوحش ساعت 3 همان نیمه شب تکمیل شود و آن سلول خاکستری ...
یک سال پیش، در چنین روزی رویای یکی از سلولهای خاکستری مغزم به واقعیت پیوست. و در این روزهای دلپذیر، خوشمزه و کم نظیر، میخواهم فریاد بزنم، «یا ایهالذین آمنوا هَواِنایسدِی، برای هر ثانیه از زندگی هدف داشته باشید!»
ارادتمند شما،
شانگوله
فکر کن صبح از خواب بلند شی و ببینی که دیرت نشده! وای که چه کیفی داره! ببینی حتی وقت داری صبحونه هم بخوری! وای چایی رو که دیگه نگو!! تازه حتی پشت در دستشویی مجبور نباشی گریه کنی تا یکی به دادت برسه!! بعد مامان کوپول و مهربونت مقنعه ات رو اتو کنه و وقتی داری از در میری بیرون بگه: بسم ا... یادت نره.
وقتی رسیدی دانشگاه، ببینی هدایت حسابی سر حاله و هی سر کلاس، بهش فقط یک سوم میز جا بدی و اگه حتی ناخنش اومد تو خط تو، جلوی بقیه تنبیه بدنیش کنی. اون طفلک هم، هی به خودش بپیچه و حتی نتونه اعتراض کنه!! به همه پیشنهاد می کنم سر کلاس نزدیک ترین دوستتونو تنبیه بدنی کنین تا بفهمین روز خوب یعنی چی!!
روز خوب یعنی روزی که دلبر(!) هی سر کلاس، سوال جواب بده و هی با زبان سلیس "تف تف" صحبت کنه و هی خوش بگذره به بقیه!!
روز خوب من روزیه که همه ی دوستام حالشون خوب باشه، ناراحت نباشن. خودمم هم اینقدر قدرت داشته باشم که حتی اگه ناراحتم، به روی خودم نیارم. بخندم و شاد باشم و ته دلم، هنوزم امید داشته باشم.
اما روز ایده ال من روزیه که روی پل اون بچه 6 ساله ای رو که آدامس می فروشه نبینم. نبینم که چه طور به دست کسایی که رد می شن نگاه می کنه. نبینم که به جای بازی کردن، تمام روز اونجا نشسته و به میله هایی تکیه داده که کم از میله های زندان نداره.
روز ایده ال من روزیه که احساس نکنم خدا حالش ازم بهم می خوره. احساس نکنم انقدر از خدا دورم که بدنم بوی تعفن گرفته. روز ایده ال من روزیه که اینقدر سر حال باشم که حتی برای آقای راننده از ته دل آرزوی برکت کنم.
روز ایده ال من روزیه که احساس کنم توی دستای پر قدرت خدا امنیت دارم.
انگار هر چه قدر بزرگتر می شیم، روزهای ایده ال مون هم کمتر می شه. از رابطه معکوس این دو تا بد جوری می ترسم...
می ترسم روز پایانم، هیچ روز ایده ال ای رو به یاد نیارم...
میخوام 23 سالگی ام پر از روزهای خوب و ایده ال باشه
00:00:01
لحظۀ سختیست، وقتی این شش رقم با این ترتیبِ زیبا کنار یکدیگر قرار میگیرند. حتی وقت نداری از خودت بپرسی هنگامی کهt00:00:00t رخ دهد چه باید کرد؛ بـــــــــــوم، همه جا منفجر میشود، یا فقط یک بازی موبایل Game over ؟
این لحظه به همان اندازه میتواند شیرین باشد، اگر این شش رقم، در پایان این لحظۀ فراموشنشدنی محو شود و t00:00:02t نمایان. همچنان که با t… 05 04 03ادامه مییابد.
حال باید یک چوبخط دیگر به فهرست نمادهای «مرگ و تولد دوباره» اضافه کنم. هر روز این نمادها مکرراً برایم تداعی میشوند. هرطرف که مینگرم، هرجا که مینشینم، هر صدایی که در ذهنم میشنوم. و این سوال قدیمی ما آدمهای دوپای کوچک، بار دیگر بیجواب میماند:
« آیا این نمادها بازتاب حقیقتِ زندگی مُجددست، یا این ذهن ماست که دوست دارد در جستجوی این نمادها، این حقیقت را برداشت کند؟ »
00:00:02
.
.
.