شب یلدا، شما و من، اعترافات و خاطرات، همه با هم زیر کرسی HaveaNiceDay
از چند سال پیش که با پدیدۀ وبلاگ آشنا شدم، شبهای پس و پیش یلدا، وبلاگنویسها رو درگیر بازی بامزهای میدیدم که هر کدام به سه یا پنج چیز بامزه در زندگیشون اعتراف میکردند. یه جور خاطرهنویسی در مورد سوتیهای جالب و خندهدار بود. امسال میخواهیم بازی رو یه کوچولو عوض کنیم؛ به جای اینکه فقط من و بروبکس وبلاگنویس اعتراف کنیم، شما، بله شما و خود شما هم اعتراف کنید!
شما تا شب یلدا فرصت دارید تا یک اعتراف خودتون رو در قسمت نظرات بفرستید*. البته اعترافات شما تا شب یلدا در صندوق HaveaNiceDay محفوظ باقی میمونه. تا غروب خورشیدِ کوتاهترین روز سال. و اون وقت همۀ اعترافات را رو میکنم. آجیل به دست میخونیم و میخندیم و به معنای واقعی »دور همیم». بعد به اعترافات از 5 نمره میدیم و تریپ نظرسنجی باحالترین اعتراف رو انتخاب میکنیم.
برای اینکه تا حدودی روشن کنم که داستان از چه قراره، اعتراف خودم رو در صفحۀ زیر قرار دادم.
رومَنس در جیگرکی سر قُلهک - شانگوله
جایزۀ باحالترین اعتراف، یک عدد سوپر-خرمالو باغچه حیاط ماست.
پیوست:
چند نفر از بازدیدکنندگان عزیز گفتند که اعتراف من هیچ شباهتی به اعتراف نداشت! درسته؛ من یک خاطره جالب (حداقل برای خودم) تعریف کردم. این برای خودم یک اعتراف بود.
حالا برای اینکه ماس مالیش کنم، به جای اعتراف خاطرۀ بامزه هم می توانید بنویسید.
* توجه کنید، ظرفیت هر نظر محدود است؛ بیشتر از 2000 حرف قبول نمیکند. میتوانید اعتراف خود را در چند نظر درج کنید. حتماً یک نسخه از اعترافتان را در کامپیوتر خود ذخیره کنید.
شما از همین لحظه اخراجید
با عرض تبریک یومالله شانزده آذر، احتراماً به استحضار میرساند؛ جناب فرشتۀ مستقر بر شانۀ چپ، شما از همین لحظه اخراجید. لطفاً بروید با اعلیحضرت، شیطان خان رجیمالدوله تسویه حساب کنید. ضمناً، کلیه ابزارآلات خبیثه، مواد محترقه و مخدره و متشهوته، اشیاء مسروقه، لوازم ارتکاب گناه کبیره، و نیز صغیره، و دستگاهِ «دروغگو» را به خارج از روح منتقل کنید. اینجانب هزینۀ حمل و نقل را متحمل میشوم.
با آرزوی موفقیت در کنکور کارشناسی ارشد فناوری فتنه
شانگوله
16/آذر/1387
کرگدنِ فرهاد آییش، وقتی که ارزشها، ضد-ارزش میشوند؛ و ضد-ارزشها، ارزش.
وقتی از در سالن خارج شدم، فکرشم نمیکردم که فکرم تا این حد مشغول بشه. «کرگدن» تئاتر فوقالعادهای بود. نمیتونم جاییشو انگشت بذارم و بگم کمتر از عالی بود. بازیگران، طراحی صحنه، موزیک، و از همه جالبتر نمایشنامه و درونمایۀ داستان.
در این تئاتر تغییر و تحول یک جامعه از ارزشها به ضد-ارزشها توصیف میشه. ضد-ارزشهایی که به کرگدن نسبت داده میشه. چگونگی تغییر و تحول اندیشۀ جمعی، معیارها، هنجارها و فرهنگ و نیز واکنش طیفهای متفاوت جامعه نسبت به این فرآیند نمایش داده میشه. البته در پایان، جوابِ این سوال مخاطب، که این تغییر و تحولات خوب هستند یا بد، به خود او واگذار میشه.
کرگدن در پردۀ اول، نماد وحشیگری، بیفرهنگی، آشوب و موجودی به تمام معنا نفرتانگیز معرفی میشه. در پردۀ دوم با شخصیتی مغرور، خشک و یک بُعدی روبهروییم که وجود این نماد نفرتانگیز رو نفی میکنه. البته این شخصیت تا انتها «مخالف» ست، با همه چیز، و همین سبب مصونیت او از فرآیند کرگدنایزاسیون* میشه. پردۀ سوم، تشریح کرگدنایزاسیون یک انسان آگاه (کامل) است، خط مقدم این فرآیند. و به دنبال آن در پردۀ چهارم با تغییر و تحول جامعه در سطح وسیع مواجه میشیم. هیچ چیز جلودار این تغییر نیست، حتی عشق، حتی منطق.
مهدی هاشمی، در نقش انسان شلخته، شکست خورده و دائمالخمری (ضد-ارزش) ظاهر میشود که در پایان پردۀ اول جرقهای در ذهنش روشن میشود و برای رسیدن به معشوقش تا پایان نمایش خود را تغییر میدهد؛ به سوی ارزشها حرکت میکند. با این حال در آخرین لحظات، زمانی که تنها او و معشوقش (آتنه فقیه نصیری) از سیر تحولات در امان ماندهاند، معشوقش اسیر ضد-ارزشها میشود. و مهدی هاشمی، تنها. اما تنهایی را به کرگدنایزاسیون ترجیح میدهد.
نکته اینجاست، ارزش یا ضد-ارزشها مفهومی نسبیست. همانقدر که لکۀ سیاه روی کاغذ سفید نظرها را به سمت خود جلب میکند، لکۀ سفید نیز روی سطح سیاه وَق میزند! در آخرین دیالوگهایی که بین مهدی هاشمی و آتنه فقیه نصیری رد بدل میشود، آتنه فقیه نصیری میگوید «ببین آنها دارند آواز میخوانند، دارند میرقصند، ببین ...» و مهدی هاشمی میگوید «تو به این میگویی آواز؟ این جماعت دارند عربده میزنند و دور خودشان میچرخند...» . مهدی هاشمی در پردۀ اول خلاف جهت جامعه بود، در پردۀ آخر نیز همینطور...
سوال: آیا ارزش بهتر است، یا ضد-ارزش که در بُعد دیگر ارزش است؟
همانطور که گفتم، پاسخ به این سوال به تماشاچی واگذار شده؛ در 20 ثانیه آخر نمایش دختر نقاشی که نمایندۀ هنرمندان جامعه است با حفظ ارزشها (مربوط به پردۀ اول) در میان جامعه قدم میزند. گویی از تمام ضد-ارزشهایی که در جامعه موج میزند مصون است. و حتی با یک چرخش هنرمندانه صحنه را ترک میکند (با حس آرامش و گریز از دغدغهها).
«هنر، ارزش حقیقی است.» من هم با فرهاد آییش و یونسکو** موافقم.
* فرآیند تغییر ارزشها
** Eugène Ionesco نمایشنامهنویس (۱۹۹۴ - ۱۹۰۹)
کسی ماتریس وارون منو ندیده؟
من فکر میکنم مامانمو بیشتر از پینکفلوید دوست دارم.
ولی اگر بپرسی مامانمو* بیشتر دوست دارم، یا پینکفلوید؛ مسلماً میگم پینکفلوید!
What Do You Want From Me – Pink Floyd
جیغهای گیتار الکتریک و ریتم هماهنگ بیس – Trade-offهای گیتار لابهلای وُکال و کُر – صدای زمینۀ اون دختره – گیتار سولوی بدون نقص دیوید گیلمور – و همۀ اینها با چاشنی Blues
تضمین نمیکنم از این آهنگ خوشتون بیاد، چون آهنگ عمیقیه و با یکبار یا دوبار گوش کردن چیزی دستگیرتون نمیشه. ولی اگر حوصله کنید، و 5-6 بار گوش کنید، دیگه ولش نمیکنید! **
این آهنگ دوم آلبوم The Division Bell هست. این آلبوم در سال 1994 منتشر شد و پایان عصر Pink Floyd بود؛ دومین آلبومی که راجر واترز در اون حضور نداشت. ویژگی مشترک تمام آهنگهای این آلبوم صداهای فضایی اونه؛ اینجا مطلقاً صدای خشن گیتار الکتریک نداریم. پیوستگی آهنگها در این آلبوم کاملاً رعایت شده، یعنی اگر از اول تا آخرش گوش کنی، متوجه عوض شدن تِرکها نمیشی. خود دیوید گیلمور گفته که ژانویه سال 1993 به مدت 2 هفته 65 تا قطعه و تِم ساختند. هرکی-هرچی توی ذهنش بوده ضبط کرده و بعد این 11 تا آهنگ رو از توش درآوردند. اما ترانههای این آلبوم محور خاصی نداره (میشه گفت به «ارتباط و همبستگی» اشاره میکنه) . عنوان آلبوم، Division Bell رو میشه «ناقوس جدایی» ترجمه کرد؛ در ترانۀ آخرین آهنگ ***، یه جاش میگه در دنیای امروز، با این همه معجزه (پیشرفت علمی) و مغناطیس (ارتباطات) افکار ما از هم دور شده. شاید به دلیل اینکه ناقوس جدایی (سرنوشت) دیلینگ دیلینگ میکرده. این در یک بُعد به انحلال پینکفلوید اشاره میکنه و در بعُد دیگر به ما و زندگی ما. در مورد عکس جلد آلبوم باید بگم که اون دوتا که میبینید، هر کدوم 1.5 تُن وزن داره و بیش از 3 متر هم قد! در این عکس چی میبینید؟ (در قسمت نظرات بنویسید، لطفاً)
You can lose yourself this night
See inside there is nothing to hide
Turn and face the light
What do you want from me?

The Division Bell – Pink Floyd (1994)
حالا که بیشتر فکر میکنم، انگار خرگوش عروسکیم رو بیشتر از همه دوست دارم! آخه اون هم مثل من گوشهاش صورتی شده، از بس پینکفلوید گوش دادیم باهم!
* این یه مامان دیگهست، مامان مریم
** اگر با گوش دادن این آهنگ موهای بدنتان سیخ نشد، شما مشکل دارید، قطعاً!
*** آهنگ High Hopes که در واقع آخرین آهنگ ضبط شدۀ پینکفلوید تا امروز است