بدجوری تو کفم!
چند وقتیه که فکر کردن در مورد خودم برام جذاب شده. در راه خانه و شبها قبل از خواب. فکر کردن در مورد شخصیت و واکنشهای غیر ارادی نسبت به کنشهای محیط زیستم. آره، میشه اسمشو گذاشت محیط زیست؛ از خونه و دانشگاه و برجهای آتیساز گرفته، تا تو و کوروش و خانم جعفری! یه جور مکتب خودشناسی مندرآوردیه!
این اولین مطلبی نیست که در مورد خوابهام مینویسم. شنبۀ هفتۀ پیش، نه، یکشنبه بود؛ عجیبترین خواب عمرم رو دیدم. به طوری که یهو مثل فنر از جام پریدم. در اون لحظه فقط میخواستم برم اتاق بابام اینا و بغلشون بخوابم. بدجوری تاریک بود، با نوک دماغ رفتم توی در! خب در اتاقم بسته بود دیگه!
از اتوبوس پیاده شدم. برای اولین بار در عمرم از زیر پل عابر پیاده، بدو بدو خودمو رسوندم اونور بزرگراه. کاملاً یادمه که احساس گناه میکردم. بعد بدون اینکه بقیه مسیر رو طی کنم، خودمو به خونه رسوندم. قشنگ یادمه، بندِ کفشم رو گرفتم و کشیدم و گرۀ پاپیونیش باز شد. خلاصه کفشمو در آوردم و ... شما وقتی به خونه برمیگردین، گلاب به روتون، اول از همه دستشویی نمیرین؟! خب، من هم توی دستشویی نشسته بودم که احساس کردم یکی پشت پردۀ حمومه. خیلی آروم پرده رو کنار زدم... خودمو لخت، با یه تیغ ریشتراشی در دست، دیدم. البته چهرۀ خودم رو ندیدم، فقط احساسم این بود که اون یارو خودمم.
یهو به من حمله کرد؛ احساس کردم که تنم غرق در خون شده. این آخرین احساسم قبل از بیدار شدن بود.
«نباید هنگام فکر کردن در مورد خودم، خودم را در بالاترین جایگاه قرار دهم.» به نظر میرسه این تعبیر خوابم باشه. من باور دارم هیچ رویا یا کابوسی پوچ و بیدلیل نیست و بیننده بهترین تعبیرگر است. (این هم از پسلرزههای انسان و سمبلهایش، یونگ بود)
سلام به همگي دوستان!
سلام به تمام كساني كه در روز ۲۷دي به دنيا اومدن!!! من زنبيلدارم! اين كه Sean اجازه داد روز تولدم اينجا بنويسم هر چي كه خواستم، خودش يه جور كادوي تولده!نيست؟
اسمم زنبيلداره چون وارث زنبيلي هستم كه از 13 نسل قبل بهم به ارث رسيده! يه زنبيل كه جواب تمام سوالات بي جواب دنيا توشه! تو اين سال ها هميشه فكر مي كردم جواب سوالاي سختي كه بلدم همش به خاطر زنبيلم بوده كه بعدا فهميدم اين زنبيل اصلا اصل نيست. انداختنش به ما! اصلش رو يكي از اجدادم تو تبت قايم كرده! بي خيال اين فقط يه معارفه از خودم بود.
داستان نويس هميشه اولين كادوي تولدم رو بهم داده. داستان نويس هميشه ي خدا تولد من رو يادشه! اما من هميشه تولدش رو يادم ميره. امان از اين حواس كه هيچي باسه آدم نميزاره!
من هميشه فكر مي كردم يه نويسنده ي نقاش ميشم. ولي نمي دونم چرا نشدم شايد به خاطر آلوچه و لواشك هايي بود كه از بچگي مي خورديم يا اين اواخر آوردن دخل ترشي آلبالو! آخه مي دوني قديميا مي گن اگه ترشي نخوري يه چيزي ميشي.
خوب بذاريد بگم تو زندگيم به جز آلوچه و لواشك عاشق چي بودم: من هميشه عاشق جودي آبوت بودم. نصف عمرم رو باهاش همذات پنداري كردم. كشيدن عكس بابا لنگ دراز و كپي كردن اون توسط دفتر دار مدرسه مون و اين كه بابت 32 تا كپي يه قرون هم ازمون نگرفت و دادن كپي ها به بچه هاي كلاس براي آويختن به كنار پنجره ي اتاقشون يعني اين كه خيلي ها غير از من عاشق جودي هستند. هنوزم خيلي از دوستام بابالنگ درازشون رو حفظ كردن!!!!
حتي موقعي كه اولين بار با دوستام رفتيم سلف كه ناهار بخوريم از گرفتن سيني غذا توي دستم به وجد اومدم. هر وقت وارد ناهار خوري ميشدم اين حس رو داشتم. حس قشنگ وارد شدن به ناهارخوري!!! اما نمي دونم چرا ديگه كودك درونم فعال نيست. خيلي وقته دلم براش تنگ شده!!! وقتي براش وقت نذاري دق مي كنه و مي ميره. بچه است ديگه نمي فهمه!!!
من عاشق كتاب آقاي هنشاو عزيز اثر بورلي كليري ام. شخصيت داستان در حال نامه نگاري به يه نويسنده است اسمش ليه و با مادرش تو يه خونه ي كوچيك زندگي مي كنه!!! من عاشق دنيايي هستم كه اين پسر براي خودش داره. با اين كه آدم متوسطيه و دوستي نداره ولي در نهايت دوست واقعيش رو پيدا مي كنه. لي مادري داره كه غذاهاي خوبي براي ناهار مدرسه اش مي گذاره و هميشه ناهارهايش مورد دستبرد قرار مي گيره و ناچار ميشه كه يه دزدگير درست كنه! لي داستاني با نام يك روز در كاميون پدر مي نويسه و ديپلم افتخار رو مي گيره!!!! بگذريم!!!!!
اگه يه روز همه تولدت رو فراموش كنن حتي داستان نويس اونوقته كه دوست داري سرت رو بكوبي به ديوار و هاي هاي گريه كني!
تولدم مبارك مبارك مبارك!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
شش ماه گذشت. از رفتن علیرضا. علیرضا شش ماه پیش به آلمان رفت. سپهر هم چند ماه قبلتر به مالزی. محمد چند سالیست که در امریکاست. و امید در استرالیا. روزبه هم انگلیس. دوستان دبیرستانم رو بیخیال! پسرخالهام، رامین، امریکا. یه پسرخالۀ دیگهام، آلمان. و یه پسرخالۀ دیگهام مجارستان. خالهام هم استرالیا! خاله و دایی مادرم هم امریکا! فامیلهای پدریم رو بیخیال!
در بین دوستان و آشنایانم، همه برنامهریزی کردهاند که بکَنند و بروند. یا اگر هنوز برنامهریزی نکردهاند، حداقل حرفش را میزنند. یا اگر حرفش را نمیزنند، حداقل در ذهن فکرش را میکنند. یا اگر فکرش را نمیکنند، خوابش را میبینند. و حتی اگر خوابش را نمیبینند، دیگران برایشان خواب میبینند و فکر میکنند و حرف میزنند و برنامهریزی میکنند؛
آقایون، شما حس وطنپرستی را ویران کردید، همانند ارزشهای دیگر. شما هرگز Mel Gibson را درک نکردید و نمیکنید؛ خالق آخر الزّمان و شجاع دل، و هنرپیشۀ نقش اول در وطنپرست**
* «بیا! سوگند، بیا! سوگند بیا! به خون پاک سیاوش، به ایران و خاکش، که من واسه این خاک جون میدم؛ بیا! ...» شروع آهنگ وطنپرست، یکی از کارهای آلبوم سال ۱۳۸۵ سروش لشگری ملقب به هیچکس. هیچکس تا آخر امسال به انگلیس مهاجرت میکند.
** Apocalypto و Brave Heart - Patriot
شان: «یکی از همین روزها پاتی* رو ور میدارم، میریم شمال. یه گاو چاق و چله از وسط جاده مُلـّـا میکنیم، عقب پاتی. تو فقط اون لوبیاها رو جور کن! جنس ردیفه!»
یارو: «ردیفه داداش، ردیفه»
* پاترولِ بابام، اخیراً ملقب به پاتی
زن سان تحلیل بیربطی از ایام محرم ننوشته.
طبق معمول اصل داستان رو ول کردیم و افتادیم رو حاشیهها. ببخشید، یه سوالی داشتم، امام حسین که بود و چه کرد؟ چه اهمیتی داره که 30 هزار سرباز دشمن رو ناکار کرد یا 30 تا. اصلاً مگر حماسهآفرینی گریه کردن و عر زدن داره؟! سال پیش یه مطلب طنز در مورد پاترولمون نوشتم؛ یه تیکه، سهواً، چراغهایش رو به قمربنیهاشم تشبیه کرده بودم. بعد از چند ماه، یه بابایی کامنت نوشته بود، در حد باقالی! یه مُشت فحش مُحش آبدار داش مَشتی پاشیده بود!
والا من نه آدم دینداری ام، نه بیدین. و نه جاسوس اسرائیل! من فقط یادمه توی کتابهای دینی مینوشتند که امام حسین علیه ظلم به پا خاست. علیه حکومت عیاش یزید. برای نجات اسلام. برای شرافت انسانی. برای اخلاق. امروز حدوداً 1400 سال از واقعۀ عاشورا گذشته، و افسوس، افسوس مردمی که تاریخشان را ندانستند آن را تکرار کردند.
عروسک کوکی عزیز، تو از عکسهای کودکان فلسطینی نوشتی که به در دیوار این شهر لعنتی آویختهاند. دستان من و تو به خون آنان آلودهست در حالی که در برابر حکومتی که در وطنشان آتش میافروزد، خاموشیم.
به یک پرستار کودک درون نیازمندیم.
این پیشنهاد مسعود بود که haveaniceday پذیرای نوشتههای خوانندگان باشد.
همانطور که قبلاً نوشته بودم، من این وبلاگ را با یک «ذوق» راه انداختم. میدونی، وقتی ذوق یا هیجان نداشته باشم، مطالب مصنوعی و بیروح میشوند. مثلاً قرار بود تا کنکور چیزی ننویسم؛ اما فشار هیجان مرا وادار به نوشتن میکند. فشارش آی خیلی فشاره!!
امروز میخواهم نوشتن در این وبلاگ را آزاد اعلام کنم! برای تمام خوانندگانی که «ذوق» تجربه میکنند. مثل 3zad که در مورد فیلم Body of Lies نوشت. هیچ شرط دیگری برای نوشتن شما وجود ندارد. بدون سانسور. هر موضوعی؛ موسیقی، سینما، تئاتر، تاریخ، روانشناسی، ورزش، سیاست، حکایت، ریاضی، بچهداری، جملات قصار، جامعهشناسی، ماورا الطبیعه، فرهنگ، ازدواج، شعر، زندگی شخصی، فلسفه، آشپزی، داستان، دین، خاطره، طنز، ... و هر آن چیزی که در ذهن، بلانسبت، جن هم خطور نکند.
پگ پگ، سینا، هودیلولالا، 3zad، زنبیلدار، سوجی، مامان، پویان، درسا، سعید، ضوضو، سارا، آزاده، ... و تمام دوستانی که اسمشان را فراموش کردم*، صمیمانه شما را دعوت میکنم. از من نام کاربری و رمز عبور بخواهید.
مسعودجان، بسمالله، خودت پیشنهاد دادی؛ افتتاحش کن ...
* هیچی مثل یه حافظۀ ضعیف نمیشه!
آخ دلم تنگه برات، عدالت
پینوشت:
امیدرضا میرصیافی، نویسندۀ وبلاگ روزنگار به دو سال و نیم زندان محکوم شد
هوا که سرد میشه،
نه سردٍ سرد،
سردِ خیلی خیلی سرد
که بیرحمی نیست اگر برایش صفت بیرحمی رو به کار ببرم
وقتی برف و تگرگ میباره
و وسوسۀ «زمستان است» شجریان، منو از خود بی خود میکنه
تنها چیزی که گرمم میکنه
تجسم کردن قلبیست که تاپتاپ در دل تو میتپه
حتی از پتو هم گرم تره؛ آی آی سوختم!
پینوشت:
اینو سهشنبۀ هفتۀ پیش نوشتم. همون روزی که اولین گولۀ برفیمو کوبوندم به کسری، البته ماشینش!
عمیقاً به این SMS ربط داره:
“rooze ajibi bood. Be yaghin residam ke be har gheymati shode baas baat ashti konam.
na az oun ashti kashkia, az oun ashti mashtia!”
خیلی وقت پیش بود که رفتم پیش برادرم برای مشورت و ناگهان اون وسط بهم گفت: «یه خبر دارم برات که بشینی کف کنی! گلشیفته فراهانی داره توی فیلم جدید Radley Scott* بازی میکنه» دوتاییمون خیلی خوشحال بودیم، چون همیشه اعتقاد داشتیم که نسل جدید بازیگران زن سینمای ایران به یه جایی خواهند رسید. مخصوصاً گلشیفته. ولی در اون زمان کاری نمیشد کرد جز صبر کردن و به انتظار نشستن برای زمان پخش فیلم. با اینکه این فیلم 2 ماه پیش اومد بیرون، ولی من تصمیم گرفتم که هیچ گونه کپی DVD این فیلمو نبینم و صبر کنم تا زمانی که بتونم از پردۀ نقرهای سینما ببینمش (ظاهراً اینجایی که من هستم، سینماهاش دو ماه از بقیۀ جاهای دنیا عقبتره).
خلاصه بعد از ماهها انتظار، من و یک جعبۀ بزرگ پاپکُرن و یک کوکاکولای کینگسایز به دیدن این فیلم رفتیم. فیلم بسیار پُرتحرک و جذابیه؛ و به علت locationهای بسیار زیادی که داره و نیز به لطف جلوههای ویژۀ هالیوودی آدمو تا آخر میخکوب نگه میداره. کلاً هیچ ایرادی به صحنههای اکشن فیلم و داستان نمیشه گرفت. ولی، پاشنۀ آشیل این فیلم صحنههای به اصطلاح رومانتیکش بود. متاسفانه Radley Scott نتونسته بود «عشق بدون لمس کردن» رو دراین فیلم به خوبی نشون بده. در اواخر فیلم وقتی که Ferris (Decaprio) میره که Aisha (فراهانی) رو نجات بده، به هیچ عنوان فداکاریاش برای تماشاچی قابل درک نیست. چون رابطۀ بین این دو نفر به خوبی نشون داده نمیشه و شاید صحنۀ رمانتیک در سایۀ صحنۀ اکشن قرار میگیره. دلیلش اینه که نشون دادن این نوع عشق کاریست که خیلی از کارگردانهای هالیوودی بلد نیستند و شاید این یکی از هنرهای کارگردانان ایرانیه که این کارو خوب انجام میدهند. برای نمونه، فیلم «شهر زیبا» اصغر فرهادی، خیلی زیبا رابطۀ عاطفی بین دونفر رو بدون هیچ گونه تماس نشون میده. و اما مهمتر از همه، گلشیفته فراهانی.
اگر بخوام گلشیفته رو توی این فیلم نقد کنم، باید بگم خوب بود! اولین چیزی که نظر آدمو جلب میکنه بازی گلشیفته در مقابل Leonardo Decaprioست که شاید اولش برای من کمی غیر قابل درک بود. در کل گلشیفته اون چیزی که انتظارشو داشتم، بازی کرد. ولی خب، این نقش، نقش تقریباً کوتاهی بود و نقشی نبود که بتونه همۀ تواناییهای گلشیفته رو نشون بده**. چیزی که مهمه، اینه که گلشیفته فراهانی کار خودشو کرد و به نظر من، اولین گام او، گام بسیار بزرگی بود. من مطمئنم که در آینده خیلی بیشتر از او خواهیم دید.
در آخر از شانگوله تشکر میکنم که سرانجام به من اجازه داد، تا در haveaniceday بنویسم.
3zad
* Scott کارگردان فیلمهای بزرگی مثل The Gladiator و American Gangster بوده
** اگر کسی به تواناییهای بازیگری گلشیفته فراهانی شک داره، میتونه بره و از دستفروش سر کوچه فیلم «میم مثل مادر» رو بگیره و ببینه.