تصور کن همین فردا، ساعت 4 صبح با صدای زنگ کوفتی ساعتی که خودت کوک نکردی، سیخ، از خواب میپری. هنوز چشمهاتو به اندازۀ کافی نمالیدی که متوجه میشی توی رختخواب خودت نیستی. اوه، حتماً خیالاتی شدی. اما بگذار بهت بگم، تلاشت بیفایده است اگر دنبال دمپاییهاتی که بری عینک باباقوریتو به چشم بزنی. چون اونا رو در زمین جاگذاشتی و بعید میدونم کسی در بهشت به عینک نیاز داشته باشه!
البته که حق داری باوری نکنی، ولی خب این خودش یه حقه؛ حق مردن یا به تعبیر مردم اینجا، زنده شدن.
“you say goodbye
I say hello , hello hello …”
این خارج از برنامه بود، که یه جوون دهه 60ی با موهای لَخت یهو از پشت بیاد غافل گیرت کنه! میشناسیش؟ حتماً میشناسیش. بابا ژان لنونه* دیگه! هرجور راحتی، ولی میتونی به جای «ooh my God» ، بگی «اِوا خدا جون» !!! اینجا بهشته و هرکی به هر زبونی صحبت کنه، همه حرفشو میفهمند.
«هی ژان، ردیفی داداش؟»
“Awesome!”
«داداش ما خیلی طرفدارتیم!»
“yeah, me too”
«این چی میگه؟»
تعجب میکنید؟ بله، باید هم تعجب کنید. و بیشتر تعجب کنید وقتی که رچارد رایت** رو پشت پیانو میبینی که میخونه:
“How I wish, how I wish you were here.
We're just two lost souls swimming in a fish bowl, year after year…”
«تو خود خودشی؟!! ریک رایت؟»
“hey dude, watch who's here! Sean, I’d missed you so much”
«هی ریک!!! چه خبرا؟ اوضاع خوب پیش میره؟»
“Cool. You know, I’ve been here for five months now, after that death from cancer and I was released,actually. Here I found my pals that I’d lost, and wish the others were here too. How about you, how you doing?”
«من همین امروز اومدم. منظورت از اینکه دلت برام تنگ شده چی بود؟ تو منو از کجا میشناسی، ریک؟»
“haaaah, you, haaaaaw haaa, you’re always ridi, ridiculoooooooo, haaaaw haaaa …”
و قبل از اینکه رچارد رایت از شدت خنده کلهمعلق بشه، شما گوشهاتون رو تیز میکنید و پی صدا رو میگیرید... و صحنه رو پیدا میکنید، جایی که یه کاکاسیاه با موهای وزوزی روی سِن ایستاده و درحالی که در هر لحظه شصت بار هر شش سیم گیتار رو نوازش میکنه شما احساس میکنید که قراره انگشتهاش به هم گره بخوره. اما قبل از اینکه شروع به خوندن بکنه شما باور نمیکنید که اون ممکن نیست کسی باشه جز جیمی هنریکس***!
“I have only one burning desire
Let me stand next to your fire
Let me stand next to you SEAN
Yeah, babe
Let me introduce my best bud, Seaaaaaaan Goooule”
Folks: “… Sean Goule, Sean Goule, Sean Goule, …”
«یا عیسی مسیح!»
اگر از عبارت «یا حضرت عباس» یا «یا زینب کبری» استفاده میکردید بهتر بود. البته هر جور که راحتید. و احتمالاً راحتتر با حقیقت کنار میآیید اگر آن را از زبان خودتان بشنوید.
«یعنی من اون دنیا آدم مهمی بودم که اینها دارند حنجرهشونو برام پاره میکنند؟ یعنی چی اون وخت؟ شاید خیلی پولدار بودم، مثل گیتس. شاید هم قهرمان بودم، مثل نادال. یا کارگردانی، مثل فینچر. یا حتی رییس جمهوری، مثل اوباما. شاید یه رَپر معروف بودم، مثل اِمینم. نه، نه نه، نه باور نمیکنم، مسلماً خواننده راک و بلوز نبودم!! نه باور نمیکنم!»
و چشمهاتو باز میکنی و گیتارت را معلق بین زمین و هوا نظاره میکنی... [گفتم زمین؟!]
آخر سر میفهمی اون صدای زنگ کوفتی ساعتی که کوک نکرده بودی، شروع آهنگ Time پینکفلوید بوده و تو خواب نمیدیدی، از خواب هم نپریده بودی. تو فقط یه player و یه هدفن با فیش ورودی 3.5 میلیمتری داری و فقط داری تصور میکنی.
دوست داری؟ پس Replay بزن و باز تصور کن!
* John Lennon خواننده، گیتاریست، آهنگساز و ترانهسرای گروه The Beatles که در سال 1980 (در سن 40 سالگی) ترور شد.
** Richard Wright یا Rick کیبوردیست، پیانیست، خوانندۀ دوم، آهنگساز و ترانهسرای گروه Pink Floyd که ۵ ماه پیش پس مدت کوتاهی دست و پنجه نرم کردن با سرطان درگذشت.
*** James Marshall Hendrix یا Jimi Hendrix خواننده، آهنگساز، و به گفتۀ بسیاری از منتقدین بزرگترین گیتاریست تاریخ، که در سال 1970 (در سن 27 سالگی) به دلایلی نامعلوم خودکشی کرد.
این اولین مطلب همنویسی بود. شانگوله و سپهر
شیخ ما را گفتند برای ما چند حرف آور که در این روزگار عجیب، با این اجتماع غریب گوییم و کامیاب شویم. شیخ ما نگاهی زیرزیرکانه به ایشان فرمود، ریش سفیدش را مالشی داد و از میانش پنِ پاکتپیسی در آورد و گفت در تو-دو-لیست* قرارتان دادیم. برخیزید، وقت دوگان آیید.
شیخ ما را جمله مریدان رخصت داد و ما را بفرمود. پس همی سوی خانقاه شدیم. بین سوق ایران زمین و گلستان، شیخ را دیدیم که مشغول بود! پس ما را نظر کرد، جلو رفتیم و ذرتفنجانی طلب کردیم و از شیخ بس نکتهها آموختیم!
ما که سر و گوشمان گرم بود، شیخ ناگه خواند:
«خواهی کامیاب شوی؟»
گفتیم هرآنچه شیخ ما خواهد همان خاییم...
«مرید، این چهار حرف بس بیاموز؛ درود، مرسی، ببخشید، لطفاً»
گفتیم واحیایی!
«درود گوی که درود سرآغاز دوستیست. گر تو خواهی گرلفرند فراوان یابی هردم درود گوی.
گر تو را مرحمت نمودند، مرسی گوی که دگر بار عنایت فرمایند.
تو را زلّت مبرا نیست، همانا ببخشید تو را طهارت بخشد.
چو خواهی عملی را به دیگری سپاری، لطفاً در پس و پیشش به دفعات گوی که لطفاً کار صد شب را آنی کند!»
گفتیم ما را حال دگرگون شد، رهی خانقاه شویم که این نکتهها در جیب مراقبت انگاریم. آنگه از جای شدیم، شیخ نیز ما را همرهی کرد و آن شب گفتیم و نوشیدیم و چِت کردیم و پیاستو** فراوان نمودیم. نیز او با ما بود!
* To do list
** Play Station 2
«پيش ما، يكبار، مسلمان، نتوان شدن! مسلمان ميشود، و كافر ميشود، و باز، مسلمان ميشود! و هرباري از هوي (خواستههاي پست نفساني) چيزي بيرون ميآيد، تا آنوقت كه كامل شود!»
سخنی بود از شمس تبریزی که در اینجا پیدا کردم. البته در «شمس پرنده»* ، مولانا بعد از این مراحل بار دیگر کافر شد و باز مسلمان شد؛ این طور میگفت.
* تئاتر شمس پرنده به کارگردانی پری صابری
هیچی مثل یه دست دیزی پایین شهری چرب، خستگیِ چهار ساعت و نیم نشستن سر جلسۀ کنکور و دست و پنجه نرم کردن با تستهای MBA رو به در نمیبره. البته همراهی یه دوست خوب مثل سوجی هم بیتاثیر نیست.
از همۀ دوستانی که برای موفقیتم دعا کردند، متشکرم.
و گوسفندی که دیزی شد و اول از همه باسنش رو لای نون جویدم!
واقعاً احساس خوبی داشتم، سر جلسه
و سر سفره!
کنکور امسال یه سوال GMAT* باحال داشت. حل کن تا مغزت تیلیت شه:
زاویۀ بین عقربۀ ساعتشمار و دقیقهشمار 114 درجهست. ساعت چند است؟
الف) عقربۀ ساعتشمار بین 5 و 6 قرار دارد.
ب) عقربۀ دقیقه شمار 48 را نشان میدهد.
گزینهها:
1- اطلاع الف به تنهایی برای پاسخگویی به سوال کافی است و اطلاع ب کافی نیست. یا برعکس.
2- اطلاع الف و ب به تنهایی برای پاسخگویی به سوال کافی نیستند. ولی هر دو با هم کافیاند.
3- هر کدام از اطلاعهای الف و ب به تنهایی برای پاسخگویی به سوال کافیاند.
4- هر دو اطلاع با هم نیز برای پاسخگویی به سوال کافی نیستند.
* استعداد و آمادگی تحصیلی ویژه رشته مدیریت
گاهی به آسمان نگاه کن
گاهی دست تو دماغ کن
گاهی صد و هشتاد درجه وا کن
گاهی شیشۀ عینکت را پاک کن
گاهی در آینه نگاه کن
گاهی غرورت را خورد کن
گاهی مغزت را گردگیری کن
گاهی با مورچهها حرف بزن
گاهی «دستی» بکش
گاهی دختربازی کن
گاهی غر بزن
گاهی شعر بگو
گاهی هق هق کن
گاهی رودهبُر شو
گاهی سکوت کن
گاهی پیفی در کن
لطفاً، گاهی ریجکت نکن!
گاهی بغضت را قورت بده
گاهی اَندی قدیمی گوش کن
گاهی در قبرستان قدم بزن
گاهی نفَست را حبس کن
گاهی به افق خیره شو
گاهی بباز
گاهی زندگی کن
به یک سگ نیازمندیم.
لطفاً کتکخورش مَلس باشد.
این یک قطعۀ زیبا از موسیقی پولیفونیک است. منوئت یک رقص سه ضربی قدیمی است.
یوهان سباستیان باخ، معروفترین فرد از یک خانوادۀ بزرگ موسیقیدان است. در کودکی پدر و مادرش را از دست داد و برادر بزرگترش سرپرستی او را به عهده گرفت و نیز به او موسیقی آموخت. گرچه سباستیان جوان بود، در تمام کشورش به عنوان یک معلم، نوازندۀ ارگ و رهبر ارکستر شهرت یافت, اما پس از مرگش بود که مردم دنیا دریافتند که چه آهنگساز بزرگی را از دست دادهاند. باخ یکی از پرکارترین موسیقیدانان جهان است. او سازهایی که نواختن آنها را در کودکی آموخته شامل ویلن، هارپسیکورد، کلاویکورد و ارگ و آواز و حتی زبان لاتین درس میداد؛ ارکستر و دستههای کُر را رهبری میکرد و حتی سازهایش را خودش تعمیر میکرد. گرچه همیشه مشغول کار بود اما همواره نیز برای موسیقی نوشتن فرصت داشت. این جملۀ متواضعانۀ او مشهور است: «هرکس به اندازۀ من کار کند، مانند من کامیاب میشود.»
بخشی بزرگ از آثاری که او آفریده برای سازهای کلاویهای است (ارگ، هارپسیکورد و کلاویکورد) هارپسیکورد و کلاویکورد سازهایی شبیه به پیانوی امروزی بودند که قبل از اختراع پیانو رواج داشتند. امروز چون هارپسیکورد و کلاویکورد سازهای مهجوری هستند، آثار باخ را با پیانو اجرا میکنند. او برای شاگردان قطعات زیادی تصنیف نکرده است. آثار او را برای هر سازی مینویسند و پس از تمرین و ممارست فراوان اجرا میکنند. قطعهای که در این کتاب آمده است از آلبومی گرفته شده که او و همسرش برای درس موسیقی به فرزندان خودشان جمعآوری کردهاند.

این مقدمۀ دفتر نُتم بود. آهنگ ضبط کردن واقعاً کار سختیه!! هیچ چیز به اندازۀ کلید RECORD آدمو مسترس* نمیکنه! به هر حال، گوش کنید منوئت را. به قول سامان، «دستپخت خودمه!»
* اسم مفعول استرس!
من هر روز آدمهایی را میبینم که به جای دست دادن، کلههاشان را به هم میکوبند.
من هر روز آدمهایی را میبینم که انگشت اشاره دست راست یا چپشان را سیخ به سوی دکمۀ آسانسور نشانه میروند و هی کلیک میکنند و کلیک میکنند.
دور خیز میکنند، بیست قدم؛ شتاب میگیرند و با تمام توان و سرعت قامت خود را روی دیوار سنگی ساختمان دانشگاه پخش میکنند. و دوباره دور خیز میکنند ...
من هر روز آدمهایی را میبینم که منظرۀ گلاب به رویِ «سیفون کشیدن» و چرخیدن آب در کاسه را تماشا میکنند؛ با بینهایت شور و اشتیاق.
آدمهایی را میبینم، که هنگام صحبت کردن، به جای اینکه فک پایینشان بالا و پایین رود، فکشان بیحرکت میماند و جمجمهشان به انضمام خرت و پرتهای روی صورت بالا و پایین میرود.
من هر روز آدمهایی را میبینم، عریان! تمام عریان! در حالی که نگاههای قبیح دیگران را تحسینآمیز میپندارند.
میبینم، امواج مخابراتی را میبینم که ضربان قلبشان را سنگین میکند.
من هر روز تو را نمیبینم، اما لبخندت را فراموش نمیکنم؛ نه، هرگز فراموش نمیکنم
باز خيالش از هر بابتي آسوده است/ عذاب وجدان براي پلنگ سياه غريبه است/ ماهي گوشتخوار در مورد درستي رفتارش ترديدي ندارد/ مار زنگي خودش را بدون هيچ ايرادي قبول دارد/ شغال انتقاد پذيري وجود ندارد/ ملخ، تمساح، كرم و خرمگس زندگيشان را ميكنند و از اين راضيند/ وزن قلب نهنگ صد كيلوست/ اما از يك لحاظ سبك است/ چيزي حيواني تر از وجدان پاك در سومين سياره خورشيد وجود ندارد. (ويسوا و اشميبورسكا)
چرا ؟ براستي چرا آنها زندگيشان را ميكنند و از آن راضيند؟ شايد بتوان گفت چون بدان آگاهي ندارند و كار وقتي سخت ميشود كه بداني زندهاي. اما اين آگاهي از هستي، ما را بهچالشهايي ميكشاند كه آنها را با نگاه به فيلم ساعتها بررسي خواهيم كرد ... (مهدی امام بخش - روزنامۀ جامجم – پنجشنبه، 3 بهمن 1387)
ادامۀ این نقد را در جامجم آنلاین بخوانید. ارزشش را دارد!
The Very Best Romantic Dinner Jazz
این یکی از بهترین سلکشنهایی که در عمر شریفم (به قول کسری) گوش کردم. بگذارید اینجوری بگویم، شما اگر نتوانید فیالبداهه با آهنگ اول برقصید، قطعاً مشکل از شماست! من و تمام اشیا موجود در کنار ضبطصوتم با این آهنگ میترکونیم... امتحان کنید:
Old Devil Moon - Chet Baker - The Very Best Romantic Dinner Jazz
مطلب قبلی دروغ بود.