این مثل یک بحرانه، وقتی سال عوض میشه و همهجا باید بنویسی 88، به جای 87.
روزهای آخر سال همیشه یه حس خاصی داره. خونهتکونی، تنگ ماهی، لباسهای نو؛ اینها
همه تشدید کنندۀ اون حس خاص هستند.
ذهنم داره برای خودش سفر میکنه، در حالی که این روزهای آخر سال رو
میگذرونم. انگار داره خاطرهها رو ورق میزنه تا «گزارش عملکرد سال 87» رو تدوین
کنه. سال پرخاطره، سال پرمخاطره. خیلی چیزها عوض شدند، امسال. حالا من
تاثیرگذارترینهای 87 رو مینویسم (از دیدگاه خودم)، شما هم
بنویسید:
1- سیاسی – اجتماعی – اقتصادی: از انتخابات امریکا، رییس مجلس خبرگان: رفسنجانی، بحران اقتصاد جهانی،
افشاگریهای پالیزدار، و مجموعۀ اعتراضات گروههای صنفی که بگذریم؛ شاید مهمترین
رویداد امسال بحث قیمتها باشه. در واقع یک رویداد یهویی نیست، از اول سال تا امروز
قیمت همهچیز به شدت تغییر کرده. به جز رکود در بازار مسکن که سبب کاهش قیمتها شد،
قیمت همهچیز سر به فلک کشیده. بودجه هم که اصلا معلوم نشد آخرش چی
شد!
2- موفقیت و شکست شخصی: بدون شک تاثیرگذارترین کار من در این سال که یک موفقیت محسوب میشه،
ثبتنام در کلاس پیانو ست. من عاشقشم. زندگیم به معنی «زنده بودن» بدجوری باهاش گره
خورده.
سال 87 برای من، سال قهر و دوستی بود. چندین دوست خوب پیدا کردم. چندین
وبلاگ خوب، چندین رفیق خوب. اما بزرگترین شکستم در این سال قهر کردن (رسماً خود
قهر!) و خط زدن چند دوست بود. نگاههای سنگی، لج و لجبازی، غرور؛ اینها چیزهایی
بودند که همیشه ازشون فرار میکردم، اما مبتلا شدم. حالا خوشحالم که 2تا از اونها
که خط زده بودم، دوباره برگشتند. 6-7 تا دیگه تو صَفند!!
3- موسیقی: امسال، سال کلاسیک بود. امسال سال سنتی بود. همۀ اینها رو مدیون فیلم
Amadeusام که منو وارد دنیای کلاسیک کرد. کار سختیست که موتزارت، بتهوون، مندلسون
و ویوالدی، شجریان و علیزاده رو کنار بگذارم و توکاتای باخ رو به عنوان
تاثیرگذارترین موزیک امسال معرفی کنم. این آهنگ رو 5-6 سال پیش پیدا کردم، اما
امسال کشفش کردم! (قابل توجه سپهر) البته نباید اجرای محشر هانز کستنر با ارگ کلیسا
رو نادیده بگیریم.
Toccata – Bach – Organ by Hannes Kastner
دوست دارم سال 88 موزیکهای خاص فارسی رو دنبال کنم. موزیکهای محلی، تلفیقی،
جز، راک و متالهای فارسی.
4- سینما: با اینکه از صدای سنتور بدم میاد، سنتوری جای تردیدی باقی نگذاشت! سنتوری
بهترین فیلم ایرانی بود که دیدم. دوست دارم همین امشب برای بار چهارم سنتوری تماشا
کنم!
و بهترین فیلم خارجی که دیدم، Limelight اثر چارلی چاپلین بود. رومنس یک کُمدین پیر خرفت و
یک بالرین پاشکسته.
5- خوشگذرونی: عکسهای خوشگذرونیهام رو که ورق میزنم، لحظههایی رو پیدا میکنم که فقط
به یک چیز فکر میکردم؛ و اون هم تخلیه انرژی در سه جهت مختصات دکارتی بود! فکر
میکنم لحظهای که پگپگ کادوی تولدش رو باز کرد، این انرژی که دربارهاش نوشتم در
چهار بعُد تخلیه شد!

سال 87، سال یک خوک کثیف بود! میگن خوک نماد پول و ایران چکه. اما خوک
امسال خیلی خسیس بود!
سال 88، سال خیلی گاویه! گاو نماد چیه؟
«غم تو چشمهامه، قلم گریه کن... »
[هیچکس]
هر چقدر با خودم کلنجار رفتم که به «یک دقیقه سکوت» راضی شوم، نتوانستم.
در این روزهای آخر سال، کنار شکوفهها و سبزهها
غیر قابل هضمست، درگذشت امید رضا میرصیافی
در اوین
جوان 25 ساله، نویسنده وبلاگ روزنگار، که چند ماه پیش دستگیر و به دو و نیم سال زندان محکوم شد، در وبلاگش از آقای خامنهای پرسیده بود که چرا فرزندان ایران را به اندازۀ فلسطینیان دوست ندارد*
* برای کسب اطلاعات بیشتر کافیست در گوگل بگردید.
بگو، ولی غر نزن.
[سپهر]
اولین خاطرۀ قلیون کشیدن من بر میگرده به 13 سال پیش (حدوداً)، وقتی که در یک سفر خانوادگی به ابیانه و کاشان رفتیم و قلیون سفارش دادند. یادمه اون روزها «دو سیب» و کلاً تنباکوی میوهای چیز جدیدی بود، و همه از عطرش به وجد آمده بودند. البته در اون روزگار، مثل امروز نبود که توی هر محلهای شصتتا مکان قلیونکشی پیدا بشه. شاید هم من نمیدیدم. ولی فکر میکنم از 5-6 سال پیش قلیون کشیدن در بین جوانان باب شد؛ تقریباً هم زمان با مُد شدن Game-net و بیلیارد. والدین و بزرگترها بیشتر از امروز میگفتند که قلیون به پیرمردها اختصاص داره، نه جوونا. این باور امروز خفیفتر شده. بعضیها میگفتند، «بگذار قلیون بکشند، ضررش کمتر از سیگاره».
من در این چند سال هر دو ماه یکبار قلیون میکشیدم؛ چیزی که سبب شد تا این مطلب رو بنویسم زیاد شدن تعداد دفعات این کار در ماه گذشته بود. من از همون روز اول از دو چیز قلیون کشیدن خیلی خوشم میاومد، یکی صدای قُلقل آبش، دومی هم حلقهدود بیرون دادن! حالا امروز از چای و خرمای بعدش هم خوشم میاد، از گپزدن با رفیقم هم همینطور! فکر میکنم مهمترین دلیلم برای قلیون کشیدن، همراه بودن و گپزدن با دوستامه. دردناکه، نه؟ منظورم رفیق باب یا ناباب نیست، منظورم تفریحات و دور هم بودن جووناست. جوونایی که حتی نمیخوان «یه روز خورشیدو با دست بگیرند» (به قول فرهاد)
خوشبختانه هنوز هم وجدان درد دارم وقتی دود رو بالا میکشم؛ چون دود، دوده! حالا ادامه مطلب رو میسپرم به رفیقم، سوجی:
من تقریبا همه حرفای شایان رو قبول دارم. به نظرم اگه تفریحات قشنگتر وجود داشت یا اگه همین تفریحاتی که تو ایران هست معقول و ارزون بود قلیونکشا کم،خیلی کم میشدن یا لااقل قلیونکشای ثابت پا! کم و کمتر بودن.
من خودم عاشق اینم که یه جای دنج بشینمو با دوستام از هر دری حرف بزنیم. از فوتبال تا سیاست، از درس و دانشگاه تا دین و اسلام، از بحثای جدی تا آقا فرشید!
اما من ضرر قلیونو به عینه خودم دیدم.از سرفههای راه و بیراه تا کم شدن من پر نفس. منطقی نگاه کنی قلیون خیلی ضرر داره، از دود و دمش! تا تنباکوی نه چندان بهداشتیش، از هم کلام شدن با هر کس و ناکسی تا تلفات زمانی!!!
با همه ی اینا نه من غیر منطقیم! نه میتونم اونهمه خاطرات قلیونی رو فراموش کنم نه که وقتمو جور دیگهای پر کنم من ترجیح میدم از افراطش کم کنم و هر وقت واقعا هوس کردم دست به شلنگ قلیون بزنم!
قلیون مضر هست اما به ضررش میارزه، امتحان کنید ضررش با من!!!:)
امروز جمعه، حال کردیم؛
بابا کلاً رفته بود لای کمدها، میبرید، سوراخ میکرد، چسب میزد.
مامان خونه داری میکرد، گرد میگرفت، جارو میزد، میتکوند!
من هم افتاده بودم به جون باغچهها، بیل زدم، علف زدم، گل کاشتم؛ پامچال و بنفشه!
همهاش این آهنگ رو زیر لب زمزمه میکردم. یه آهنگ محلی شور/دشتی با پیانو و صدای شانگوله.
تضمین میکنم که میترکید از خنده!! خیلی مضحک شده
به یک ترمز دستی نیازمندیم.
با اینکه فقط خوش میگذرونم، تعداد موهای سفید کلهام به عدد 14 رسید!
نوشتۀ زیر بخشی از کتاب «پنجمین فرمان» اثر پیتر سنگه است. این یکی از کتابهای مرجع ما در درس تحلیل سیستمهاست. ما در این درس یاد میگیریم، در یک جمله، «کل نگر باشیم، به جای جزء نگر» . لذت ببرید:
چند سال پیش زمانی که یک فضانورد به نام «راستی شویکارت» در دورههای رهبری ما شرکت کرد، برای من بسیار مسرتبخش بود.
راستی به من گفت که بسیاری از فضانوردان زمانی که به زمین باز میگردند در بیان احساس خود از هنگامی که سیاره ما را از بالا نگاه میکردهاند، دچار مشکل میشوند. خود راستی به مدت پنج سال با این مشکل روبهرو بوده است تا بلاخره بتواند الفاظ مناسبی برای بیان احساس خود بیابد (او به عنوان فضانورد در سفینه آپولو 9 که در مارس 1969 میلادی مدار زمین را پشت سر گذارد، حاضر بود).
در تابستان سال 1974 از او دعوت شده بود که در اجتماعی تحت عنوان «فرهنگ سیارهای» در لانگ آیلند سخنرانی کند. او مطالب خود را بدین نحو بیان نمود:
آن بالا شما در هر یک ساعت و نیم یکبار به دور زمین میچرخید، چرخش در پی چرخش. معمولاً صبحها از خواب بیدار میشوید. هنگام بیدار شدن متوجه میشوید که بر فراز شمال افریقا قرار گرفتهاید. زمانی که مشغول خوردن صبحانه هستید به بیرون نگاه میکنید و درمییابید که در مدیترانه هستید و یونان و روم و شمال افریقا و صحرای سینا و تمامی این مناطق ... و در یک نگاه در مییابید که آنچه شاهد آن هستید، برای سالیان بسیار طولانی تمامی تاریخ بشریت است، خاستگاه تمدنهاست و شما راجع به تمامی تاریخی که میتوانید با دیدن این مناطق به یاد بیاورید، فکر میکنید.
از شمال افریقا میگذرید و به اقیانوس هند میرسید و ...
قبول کنی یا نه، من و تو با هم فرق داریم، به واسطۀ مرد بودن یا زن بودن. از لحاظ قوای فکری، احساسی، بدنی، ... . این چیزیه که در بسیاری از رویدادهای تاریخ بشریت اثر گذاشته، و قبول کردن تاثیراتش در دنیای مدرن امروز (منظور از مدرن، مدرن از دیدگاه حقوق اجتماعی) اجتناب ناپذیره. در جامعه کنونی ایران، با این پرونده سیاه، این تفاوت جنسیت پررنگتره. به قول باقر (با عرض پوزش از خانمها)، «بدترین نفرینی که یه نفر ممکنه دچارش بشه اینه که در ایران مونث متولد بشه!»
قبول کنی یا نه، من و تو با هم فرق داریم، به واسطۀ زور مان! با اینکه اجداد ما هزاران سال پیش از جنگلها دور شدند و روستاها و شهرها را بنا کردند، این قانون جنگل که «هر کی زورش بیشتر باشد» همچنان در معادلات کل و جز دنیای مزخرف مدرن امروز تاثیر میگذارد. شاید برداشت شما از این گفته، مثلا قلدُریهای قدرتهای جهان، روسیه و امریکا و ... باشد. اما منظور من قانون جنگل در بُعد جهانی نیست؛ فرض کن یک ساعت در صف نانوایی ایستادی و همین که نوبتت میشود یه غول بیابونی میاد و بدون نوبت چارتا نون میگیره و میره. در اینجا نه تو جرات جیک زدن داری، و نه هیچ یک از افرادی که در صف ایستادهاند. این دقیقاً همان قانون جنگلیست که اجداد ما میشناختند.
حالا بیاید در کار خدا دخالت کنیم! یه پیشنهاد برای خدا بفرستیم که از همون روز اول، حوا رو «همزور» آدم بیافریند؛ یعنی با حفظ سایر مشخصات، زنها از لحاظ قدرت بدنی با مردها برابر باشند.* اگر خدا قبول نکرد، خودمون ماشین زمان میسازیم و با دستکاریهای ژنتیک، حوا رو تقویت میکنیم!! این قضیه میتونه کل تاریخ بشریت رو دگرگون کنه. از همان روزهای باستانی زنها در کنار مردها به شکار میروند، سوار بر اسب میتازند و در جنگها شمشیر میزنند. زنها به درجات مهم اجتماعی میرسند، رییس قبیله، کدخدا، خان، ... و حتی ممکن است واژۀ «همسر پادشاه» به جای واژه «ملکه» به کار رود، چون زنها هم میتوانند پادشاه شوند!
به این ترتیب یه سری مسایل به کلی غیرقابل درک میشه؛ مثلاً زنده به گور کردن دختران، تجاوز، ضرب و شتم زنان توسط همسرانشان، بعضی از مسائل حقوقی مثل طلاق دادن یا گرفتن، تعدد زوجات، غیرت، ناموس، حجاب، جنبش زنان ...
و شاید دیگر زن بیقراری نباشه که بخواد چپ و راست از زن و مرد بنویسه!

به شدت مایلم که شما، خانمها، نظر بنویسید. چون من هرچقدر هم زور بزنم نمیتونم از منظر شما به این داستان نگاه کنم. (اگر فکر میکنید نظر شما به این بحث کمک میکند، بگویید تا در همین پایین اضافهاش کنم)
* یک فرض اساسی: هیکل درشت یا نحیف، زمخت یا لطیف زنان تاثیری بر تمایلات جنسی مردان نداشته باشد. اگر این فرض را کنار بگذاریم، ممکن است با گذر زمان مردها به سمت زنان نحیف و لطیف روی آورند که این میتونه در پروسۀ تکامل بشر، زنهای درشت و زمخت رو منقرض کنه!
حالا جداً به این نتیجه رسیدم که دو تا «من» دارم؛ یه منِ خیر، یه منِ شر!
یه آخوند ذاغارت که این ترم باهاش درس اخلاق اسلامی دارم، این نظریه رو تایید کرده. حالا نمیخوام استدلالهای بچگانهای که سر کلاس به خوردمون میده رو بازگو کنم. فقط بگم که شما هم دوتا هستید، یه شر، یه خیر! قبلاً هم توی یه مطلب فرشته مستقر روی شونۀ چپم رو اخراج کرده بودم، یادتونه؟ حالا که فکر میکنم، میبینم کار درستی نبوده!
در درس مدیریت نگهداری و تعمیرات که ترم پیش با 15.75 پاس کردم، داستان این بود که هر ماشین (دستگاه) دو حالت داره، یا سالم، یا خراب. ما برای هر دو حالت و حالات گذار بین این دو حالت پونصد صفحه روضه خوندیم و یه مشت فرمول دادیم بیرون!
من فکر میکنم «من» بین دو حالت خیر و شر جابهجا میشه. مثل ماشین که بین حالات سالم و خراب جابهجا میشه. حالا ما میتونیم راجع به این صدها صفحه روضه بخونیم، و یه مشت فرمول بدیم بیرون. مثلاً ما میتونیم زمان متوسط بین «شری» (مثل خرابی!) رو حساب کنیم و یه سری اقداماتی انجام بدیم که این زمان افزایش پیدا کنه. امکانش وجود داره که ابزارهای آماری تابع توزیع «شر شدن» رو پیدا کنیم و انواع و اقسام پیشبینیها رو داشته باشیم. حتی میتونیم رویکردهای بهبود مستمر رو اجرا کنیم. حتی TQM * !!!
پینوشت:
شبنم، درسهایی که پسوند اسلامی دارند رو فقط به دلیل «تلنگر فکری» دوست دارم.
* Total Quality Management
زیبا باش تا تو را بسُرایند و استوار باش تا تو را بستایند.
[زاغک]
این اولین مطلب از سر مطالب «دو کلمه حرف حساب» بود. این مطالب به مهمانان اختصاص دارد و شانگوله در آنها هیچ نقشی ندارد. دو کلمه حرف حسابها بایستی دقیقا دو جمله باشند، نه کمتر و نه بیشتر. موضوع آنها میتواند هر چیزی باشد. اما مهمترین ویژگی این مطالب مختصر و مفید بودن است.

Korsakov-Mastan-Metallica (1.45 Mb)
این مطلب هیچ ربطی به سقوط آزاد شاخص اصلی بورس بازارهای سراسر دنیا نداره! در واقع خوندن ادامۀ این مطلب، قبل از گوش دادن آهنگی که این بالا گذاشتم بیفایدهست. با این حال اگر دانلود کردنش سخته، گو آن.
این آهنگ رو با Virtual DJ میکس کردم. در حقیقت حدود 40 ثانیه از سه آهنگ رو جدا کردم و به هم وصل کردم. 40 ثانیه اول Flight of the Bumblebee اثر معروف ریمسکی کورزاکوف (1908-1844) یا همون آهنگ «هاچ زنبور عسله» که یه گولاخی که اسمش رو نمیدونم با پیانو اجرا کرده. اصولاً گولاخ در ادبیات دوستم، کسری، به معنای حرفهای، کارکشته و تاحدودی «کثافت» در ادبیات یه دوست دیگرمه!! 40 ثانیه دوم رو از کنسرت گروه مستان که در کاخ نیاوران (1386) اجرا شد انتخاب کردم، تکنوازی تمبکِ ارژنگ فرامرزی. یه کار بینقص، با صدای سوت و کف ملت در زمینه! و 40 ثانیه آخر مربوط به آهنگ One گروه متالیکاست! اونجایی که کِرک هَمت میافته روی گیتار الکتریک! این آهنگو سال 1988 منتشر کردند و تا امروز پای ثابت اجراهای زندۀ گروه بوده. البته توی اجرایهای زنده به این خوبی نمیزنه. با این حال بینظیره.
به نظر من این سه نوازنده و کسی که یه سر نَخو به پاهاش میبنده و سر دیگرش رو به لبۀ پرتگاه، تریپ بانجیجامپینگ* میپره پایین... همه این جونورا یه چیزو تجربه میکنند. من هم آرزومه!
* Bungee Jumping، پریدن از ارتفاع با اتصال کابل فنری. ظاهراً یه جور ورزشه. سایت بانجیجامپینگ «بام تهران» در ولنجک، تنها سایت بانجی ایرانه. و احتمالاً تنها سایتی در دنیا که قبل از پرش، توی حلقت یه بغل وُدکا خالی نمیکنند!
میبینم صورتمو تو آینه
با لبی خسته میپرسم از خودم
این غریبه کیه، از من چی میخواد
اون به من، یا من به اون خیره شدم
باورم نمیشه هرچی میبینم
چشامو یه لحظه رو هم میذارم
به خودم میگم که این صورتکه
میتونم از صورتم ورش دارم
میکشم دستمو روی صورتم
هرچی باید بدونم دستم میگه
منو توی آینه نشون میده
میگه این تویی، نه هیچ کس دیگه
جای پاهای تموم قصهها
رنگ غربت تو تموم لحظهها
مونده روی صورتت تا بدونی
حالا امروز چی ازت مونده به جا
آینه میگه تو همونی که یه روز
میخواستی خورشیدو با دست بگیری
ولی امروز شهر شب خونهات شده
داری بی صدا تو قلبت میمیری
میشکنم آینه رو تا دوباره
نخواد از گذشتهها حرف بزنه
آینه میشکنه هزار تیکه میشه
اما باز تو هر تیکهاش عکس منه
عکسا با دهن کجی بهم میگن
چشم امیدو ببُر از آسمون
روزا با هم دیگه فرقی ندارند
بوی کهنگی میدن تمومشون
صورتک – فرهاد
مطلب گاهی بلاگ بنویس! رو همون روزی که پس از مدتها این آهنگ فرهاد رو گوش میکردم، نوشتم. البته روز بعد فهمیدم که اون مطلب تاثیر آهنگ فرهاد در ناخودآگاهم بوده. بهتره به جای این چیزا روز خوبی داشته باشم؛ روز خوبی داشته باشید!!
مطلب قبلی دروغ بود.
امیدوارم 3-4 هفتۀ دیگه که که قراره این مطلب رو منتشر کنم، حس خوبی مثل امروز داشته باشم.
امروز سهشنبهست. صبح یکشنبه نتیجۀ کنکور آزمایشی هفتم هم اومد. با 12 رتبه پَسرفت، 23 شدم. البته که خوشحالم. بخشی از شخصیتم که در اون دبیرستان مزخرفِ باحال* شکل گرفته خیلی خوشحاله. شاید بشه با کلمات «رقابت و جاهطلبی» توصیفش کرد. اما این رتبه آوردن چیزی نیست که منو آنقدر خوشحال کنه که بخوام دربارهاش بنویسم؛
امروز صبح بنیامین رو دیدم که روبهروی در کتابخونه معرکه گرفته بود. این پسر هیچ کاری بلد نباشه، خوب جوّ میده. و با اینکه اغلب بوی سیگار میده، ازش خوشم میاد. طبق معمول قبل از اینکه سلام علیکی بینمون رد و بدل بشه، پرسید: «چند؟» و قبل از اینکه فکش بسته شه، زبان من شروع به حرکت کرد و گفتم: «بیست و سه». گفت: «جمع کن برو، ریختتو نبینم ... آهان، نه، بی اینجا». و بعد از اینکه گفتم: «جان» ، ادامه داد: «ببین الآن این دختره که از اونور داره میاد، 110 شده. وقتی ازت پرسیدم که چند شدی، بگو 95 .» گفتم: «هان؟ آهان! OK»
و دختره نزدیک شد.
بنیامین: «ببین این رفیقمون که هر سری رتبه میآورد، چند شده! بگو چند شدی»
شانگوله: «بیخیال بابا»
و بعد از کمی مکث و تریپ خجالت و شرمندگی، گفتم: «نود و شیش»
شانگوله: «بابا میخواستی مارو ضایع کنی؟!»
دختره انگار کمی خوشحال شده بود، یا بهتر بگم استرسش کمتر شده بود. من دیگه کاری با صحبتهای بنیامین و دختره نداشتم و وارد کتابخونه شدم. و قبل از اینکه از اونها دور بشم یه نگاهی به بنیامین انداختم. اون هم یه چشمک تحویلم داد.
[سه هفته بعد]
آره، اون روز حدوداً یه ساعت واسه خودم خوشحال بودم! و پشیمون از اینکه چرا قبلاً به این فکر نیافتاده بودم. نتیجۀ آزمون هشتم که اومد، به عالم و آدم گفتم 80 شدم. در حالی که هشــــــــــــــــــــــــــت شده بودم! داشتم میترکیدم، خیلی کار سختی بود، فیل هوا کردم!!
* راهنمایی و دبیرستان من ویژگیهای خیلی خوب و خیلی بدی داشت. شاید بهتر بود از قید «خیلی خیلی خیلی» استفاده میکردم.