[این یک همنویسیست؛ شانگوله با رنگ مشکی، کسری با رنگ خاکستری]
برندنبرگ* در چهل کیلومتری غرب برلین، یک شهر زیبای تاریخیست که عمیقاً با نام مرزبانان**، شهرداران و پادشاهانش گره خورده است.
اما در واقع، این موسیقیست که نام این شهر را زنده نگه داشته؛ نسخه خطی شش کنسرتی که رهبر موسیقی دربار کوتن، یوهان سباستین باخ***، در 24 مارس 1721 به کریستین لودویگ، مرزبان برندنبرگ اهدا کرد. باخ آنها را «Concerts Avec Plusieurs Instruments» نامید (یعنی کنسرتهایی با سازهای مختلف). و این فیلیپ اسپیتا، دومین زندگینامهنویس باخ بود که 150 سال بعد بر آنها نام جذاب «Brandenburg Concertos» را نهاد.
دقیقاً مشخص نیست که باخ به چه دلیل این شش کنسرتو را به مرزبان برندنبرگ اهدا کرد. یقیناً این کار را برای منافع مالی انجام نداده است. زیرا باخ از چهار سال قبلتر به رهبری موسیقی دربار پرنس لیوپولد در کوتن منصوب شد. وی دربارۀ پرنس مینویسد:«ما هر دو موسیقی را درک میکردیم و گرامی میداشتیم. او پرنس رئوفی بود و قصد داشتم تمام روزگارم را با او سپری کنم. اما اعلاحضرت با پرنسس برنبرگ ازدواج کرد و از علاقه او به موسیقی کاسته شد؛ پرنسس سرگرمی جدیدش بود»
و اینگونه بود که شش کنسرتو را برای رهایی از کوتن و رسیدن به مقامی دیگر پیشکش داد. وی در آخرین بند اهدانامهاش مینویسد:
“Que je n’ai rien tant à cœur, que de pouvoir être employé en des occasions plus dignes d’Elle et de son service”
«هیچ چیز ارزندۀ دیگری در قلبم باقی نمانده که آن را بکار نبرده باشم.»
چیزی مشخص نیست، حتی این که مرزبان برندنبرگ برای این نسخههای خطی از باخ تشکر کرد یا نه. اما میدانیم که در آن زمان دربار برندنبرگ فقط 6 نوازنده داشته پس احتمالاً در آنجا اجرا نشده است. حتی شواهدی از اجرای کنسرت در کوتن نیز در دست نیست. پس از مرگ باخ، اینها در مقدمه پیانو کنسرتوهای مدرن اجرا میشد. اما این کنسرتوها، در واقع، با ظهور گرامافون شهرت یافت و اولین بار در سال 1936 به رهبری ادلف بوش ضبط شد.
بیاید برگردیم به کوتن؛ پرنس لیوپولد که علاقۀ زیادی به موسیقی داشت از سفرهایش به ایتالیا و هلند، قطعاتی برای باخ به ارمغان میآورد تا در دربار اجرا کند. به این ترتیب، شش کنسرت بنرندنبرگ نه فقط زیبا، بلکه قطعاتی بینهایت جذاب هستند، ما را به سوی گنجینۀ موسیقیدانی میکشاند که عامل نوآوری و احساس سنتگرایی را برای خلق یک کار نو و ممتاز تلفیق میکند.
گیرایی اینها را زمانی که به کنسرتو چهارم رسیدم دریافتم. اما بهتر است ترتیب را حفظ کنیم:
کنسرتو شمارۀ یک در فا ماژور (BWV 1046) : شاید اهمیت اصلی این کنسرتو صدای ویولن-پیکولو باشد. البته تنها کنسرتویی است که چهار موومان دارد ولی مشهورترین و شاید زیباترین اثر نواخته شده با ویولن-پیکولو است. موومان چهارم شامل منوئه و تریو است و تکرارهایی از همان دو رقصی ریتمیک در 3/8 به وجود آورده. در قسمت اداجیو، هورنها ساکت هستند و ابوا و ویولن-پیکولو به کار خود ادامه میدهند.
کنسرتو شمارۀ دو در فا ماژور (BWV 1047): زیبایی این قطعه را بهتر از همه، کسانی که «صفحۀ طلایی****» را تنظیم میکردند فهمیدند. این قطعه در ابتدای این صفحه قرار داشت. صدای اصلی حاضر در فضای قطعه ترومپت (به جز قسمت دوم) است و تقریبا واضح است که این قطعه با الهام از ترمپتزن کوتن، جان لودویک شریبر نوشته شده است. ممکن است با شنیدن آن حس کنید در میان تعداد زیادی صدا گم شدهاید!
کنسرتو شمارۀ سه در سل ماژور (BWV 1048): قسمت اول و سوم این قطعه در مقایسه با قسمت دوم جذابیت زیادی به همراه ندارند. در قسمت دوم از کانداس در فریژین***** استفاده شده که قسمتهای اول و دوم را به هم وصل میکند.
کنسرتو شمارۀ چهار در سل ماژور (BWV 1049) : ویولن و ریکوردر صداهای اصلی این کنسرتو هستند. این کنسرتو مطابق آخرین اثر از شش کنسرتو هارپسیکورد باخ است. در ابتدا ویلن رهبری گروه را در دست دارد و سپس ریکوردر و بقیه ساز ها در پس زمینه هستند. تا قسمت آخر که سازهای زهی شروع به زدن فوگ پنج صدایی کرده و با تاکید بر صدای ویولن به انتها میرسد.
کنسرتو شمارۀ پنج در ره ماژور BWV 1050)) : هارپسیکورد این قطعه به خوبی صدای یک هارپسیکورد خوب و نوازندۀ خوب (و البته خبره) را نشان میدهد. قسمت آخر هم رقصمانند و با طعم فرانسوی است.
کنسرتو شمارۀ شش در سی بمل ماژور BWV 1051)) : کانون ابتدایی را دو ویولا در فاصله ای نزدیک می نوازند. ملودی زیبا و آرام این قطعه نشانۀ قدرت آهنگسازی باخ است.
Bach - (01) Concerto No. 4 in G Major – Allegro
Bach – Brandenburg Concertos No. 1,2,3 - CD1
Bach – Brandenburg Concertos No. 4,5,6 – CD2
* مناطق: Kothen، Brandenburg، Bahrenburg
** Margrave، لقب اشرافی بین کنت و دوک
*** اشخاص: Johann Sebastian Bach، Christian Ludwig، Philip Spitta، Prance Leopold، Adolf Busch، Johann Ludwig Schreiber
**** صفحه گرامافونی که حاوی صداها و موسیقی زمین بود و در فضا پیمای ووییجر دوم به خارج فضا برده شد.
***** از مدهای کلیسایی که از نت می شروع شده و بالا میرود که نباید با مد یونانی هم نام آن که از ره آغاز میشود اشتباه شود.
باور کن یه جادوگر بود!
اصلا اگه می دیدیش مطمئن می شدی یه جادوگره!
روی یکی از صندلی های مترو نشسته بود و سرشو تکیه داده بود. چشماش بسته بود. از شال سیاهش فهمیدم جادوگره؟ از مانتوی مشکیش؟ از دماغ عقابی یا لب های بسیار نازکش؟ شاید از گردنبندش که مرواریدای درشت داشت؟ شاید از پوتین های بلندش؟ قسم می خورم چترش یه جوری بود مثل جاروی پرنده! به ریش مرلین اگه گوشواره های مِسیش رو که موقع پیاده شدن یه لحظه خودنمایی کرد می دیدی باورت می شد که یه جادوگره! چشماش بسته بود ولی می خواست خانم بغلی رو که پیشش نشسته بود، طلسم کنه!
[نویسندۀ مهمان: زنبیلدار]
به نام خدا

بالاخره تموم شد! 20 سالگی رو میگم!
تقریبا نمیتونم همه احساساتی رو که الان دارم بیان کنم! اما دقیقا شاید!:دی
مثلا اینکه شکی در این نیست که خیلی خوشحالم و خدا رو شکر میکنم که عمرم اونقدر قد داد تا بتونم سریال اشکها و لبخندها رو هم ببینم، یا اینکه بتونم گوشه هایی از نظریه تحلیلی اعداد رو توی مغزم فرو کنم، یا اینکه بتونم حداقل دو سه تا تئاتر خوب ببینم و تعداد زیادی نمایشنامه بخونم، یا اینکه بتونم یه فستیوال زیبای هندسه برگزار کنم (SPG)، یا اینکه بتونم سر کلاس منطق فازی پروفسور کارو لوکس بشینم، یا اینکه بتونم توی تنهایی هام با کوچه پس کوچه های محلمون بیشتر آشنا بشم و بیشتر ازش خوشم بیاد، یا اینکه بتونم گروه ریاضی دهکده اعداد رو توی فنی تشکیل بدم و یه کنفرانس (هرچند ساده) ریاضی برگزار کنم، یا اینکه بتونم یه جای رویایی مثل کتابخونه پژوهشکده ریاضیات رو پیدا کنم، یا اینکه بتونم با تئوری شگفت انگیز آشوب و یادگیری عاطفی آشنا بشم، یا اینکه بتونم زندگی رو از اونی که قبلا میدیدم خیلی قشنگتر ببینم، یا اینکه بتونم دوستای فوق العاده خوب و زیادی پیدا کنم که هروقت دلم گرفت بشینم ساعتها باهاشون حرف بزنم و از همه مهمتر اینکه بتونم خودمو پیدا کنم!
خب دیگه ابراز احساسات بسته!:دی
هروقت به موضوع روز خوب من فکر می کنم یاد جمله فرما در مورد اثبات قضیه آخرش می افتم. آره، روزهای خوب من (و مسلماً شما دوست عزیز!) خیلی بیشتر از این حرفان که بشه توی این فضای محدود خلاصشون کرد!
اما و اگر هم دیگه نمیارم! ولی حالا برای اینکه دلتون نشکنه چندتاشو میگم:دی
روز خوب من روزیه که توش 10 تا کار متنوع انجام بدم، یعنی خیلی سرم شلوغ باشه اما با کارای متنوع؛ نه تکراری!
روز خوب من روزیه که صبح سرحال از خواب پاشم و با انرژی از خونه بزنم بیرون و زود برسم فنی تا بتونم دقایقی رو توی آب نماش قدم بزنم. لبخند یه راننده مهربون اتوبوس هم میتونه توی خوب بودن روز من تاثیر بذاره.
وقتی هم داخل ساختمون مرکزی شدم بلافاصله اولین جایی که برم اتاق انجمن باشه. ترجیحاً صبح کلاس نداشته باشم:دی. آره، اونوقت دیگه خیلی روز خوبی میشه، چون میتونم یه صبحونه مفصل، حالا تنهایی یا با سجاد توی بوفه بزنم. بعدشم اگر کلاسی هست کلاس منطق فازی کارولوکس باشه!:) با اینکه وقتی وارد بحث برق می شه و داره در مورد سیستمهای کنترلی هوشمند صحبت می کنه یه کلمه از حرفاشم نمی فهمم:دی، اما همیشه اون لبخند شیرین و چهره مهربون و صدای آرومش اونقدر به آدم انرژی میده که آدم حیفش میاد کلاس زود تموم شه.
روز خوب من روزیه که غروبش با دوستای صمیمیم کوروش (He’s the Man) ، محسن و آزاده بگذره! توی بوفه یا بیرون بوفه فرقی نمی کنه.:)
روز خوب من روزیه که کلا با سجاد بگذره! حالا گیر ندین دیگه، فرقی نمی کنه چجوری بگذره، فقط سجاد باشه حله!:دی:))
روز خوب من روزیه که بشینم با صمیمی ترین دوستم کوروش یه گپ مفصل چند ساعته بزنیم و از همه چی صحبت کنیم... همه چی...:)
روز خوب من روزیه که با دوست عزیزم مسعود (Ola) توی فنی بچرخیم و کلی گپ بزنیم و درد و دل کنیم...:)
روز خوب من روزیه که پویان ِ عزیز رو ببینم و در مورد علم و فضیلت با هم صحبت ها کنیم :دی:دی
روز خوب من روز تولدمه!:) چون توش همش تاکید میکنم که تولد چارلی چاپلین و لئونهارد اویلر هم هست!:دی
این یکی پیش خودمون بمونه: روز خوب من روزیه که حداقل چهار پنج بار توی راهروی صنایع، یا اتاق انجمن یا اتاق دکتر آزاده، یا آب نما، یا جلوی کانکس، یا توی ساختمون برق یا هرجای خلوتی که گیرم بیاد حرکت بزنم...:دی
&&&
روز خوب من روزیه که نبینم یکی از دوستام ناراحته و نمیتونم برم جلو حالشو جویا بشم و یا یه کاری کنم تا یکم از نگرانی و ناراحتی دربیاد...
روز خوب من روزیه که چه صبح که از خونه میام بیرون چه شب که برمیگردم همون لبخند گرم همیشگی روی لبای همه اعضای خانواده ام رو ببینم...
روز خوب من روزیه که غرور و خودخواهیم از حدی نزنه بالا که باعث ناراحتی دیگران بشه...
روز خوب من روزیه که نبینم توی خیابون یه بچه داره زیر باد کتک مادر یا پدرش به جرم بستنی خواستن گریه و زاری می کنه و مردم احمقی که از کنار رد می شن به جای نصیحت یه پوزخند میزنن و راهشونو میگیرن...
هییییییییییی...
&&&
حالا اگر یه روزی باشه که همه این ویژگی ها و 1001 ویژگی دیگه که نگفتمو داشته باشه، اونوقت اون روز نمیشه روز خوب من! بلکه میشه روز عالی و اسرارآمیز من!:):) البته اگه بشه همه این ویژگی ها رو توی یه روز 24 ساعته ی خدا گنجوند! ایشالا!;)
راستی برای اینکه تنوع بشه، نه اول کار گفتم، نه میخوام انتهای نوشتم بگم! بلکه میخوام همینجا یعنی وسط نوشته از دوست خوب و عزیزم شایان تشکر کنم!!!:) که همیشه میذاره توسط وبلاگ فوق العادش توی تولدامون حرف دلمونو به دوستامون بزنیم! شایان خیلی خوبی! یادم باشه رفتم دریا چندتا اسفنج زبر واست بیارم بزنی به بدن!
یه چیزی حدود 325 روز از سال 1387 روز خوبی واسه من بودن!
سال 87 برای من سال فوق العاده متفاوت و قشنگ و عجیب و غریب و اسرارآمیز و پرماجرا بود. گرچه یه سری اتفاقای خیلی تلخ هم به همراه داشت اما اصلاً منصفانه نیس که اعتراضی داشته باشم چونکه همون اتفاقا در عین تلخی، شیرینی هایی رو هم به همراه داشتن. مثل پیدا کردن خودم! و پیدا کردن دوستای خیلی خوب. دوستای خوبی مثل اردشیر،رعنا،مصطفی،مسعود (Hola)حمیدرضا،زیبا،اعظم،حمید و دوست خوبم مژگان و خیلی های دیگه. و البته دوست خوبی مثل فنی. آره! هیچوقت فکر نمی کردم دانشکده ای که ناخواسته واردش شدم و 4 ترم ازش متنفر بودم، تبدیل بشه به یه دوست صمیمی و همدم همیشگی تنهایی هام. توی اون فضای خشک و حال و هوای تنهایی، هیچی آرامش بخش تر از این نبود که یه هات چاکلت داغ بگیری و قدم زنان توی آب نما (یا به قول خودم بولوار فنی:دی) تمومش کنی و بعدم بشینی رو یکی از سکوها نیم ساعت با یه لبخندی که ناخودآگاه میاد فقط نسیم دلنواز و همیشگی حول آب نما رو حس کنی!!! یا اینکه شبایی که دلت گرفته بشینی رو یکی از مبل های کانکس، خیره به آسمون صاف فنی و همزمان به صدای نوازندگی بروبچه های باصفای گروه موسیقی گوش بدی... آره توی سال 87 بود که من عاشق فنی شدم و حاضر شدم هرکاری براش بکنم. یه نمونه اش – که بدون شک بدون کمک دوستای عزیزم؛ آذین، سارا، هدی،صابر،سجاد،زهرا،شایان،مصطفی،محمدرضا و خیلی ها و خیلی های دیگه به هیچ وجه امکان نداشت – جشن نوروز به یادموندنی صنایع بود که خدا رو شکر بهترین جشن نوروز سال 87 فنی شد؛ حتی بهتر از جشن برق و کامپیوتر و مکانیک و معدن و ...
&&&
شاید هم از بزرگترین اتفاقای ریاضی سال 87 واسه من این بوده باشه که مدت زیادی بطرز کاملا غیرقابل کنترلی همش روی این موضوع تاکید می کردم که:"مجموع مقادیر ویژه یک ماتریس مربعی با مجموع عناصر روی قطر اصلی اون ماتریس برابره!" چرا؟ چونکه یه روز وقتی داشتم از آبخوری جلوی آموزش آب می خوردم، ناگهان و کاملا غیرمنتظره یادم اومد که عناصر روی قطر اصلی ماتریس مجاورت یک گراف ساده همگی صفرند و چه جالب که بخاطر همین بود که دو سال پیش توی کنفرانس Co spectral Graphs (گراف های هم طیف) ِ پژوهشکده ریاضیات، هربار که ارائه دهنده کنفرانس، طیف (دنباله مقادیر ویژه ماتریس مجاورتِ) یه گراف رو می نوشت، همه عناصر قرینه هم بودن و مجموعشون صفر می شد.:دی:دی:دی:دی این اتفاق آب خوری رو هرگز فراموش نمی کنم، چون واقعا اون روز حس می کردم یه چیزیو کشف کردم:دی
&&&
راستی، یکی از روزهای خوب من، یا بهتر بگم یکی از روزهای عالی و اسرارآمیز من همین دیروز بود. یه جشن تولد دو نفره با دوست خوبم رعنا:) فروت گلاسه هلو و شکلات گلاسه و سیب زمینی سرخ کرده و کتابی (بهترین کادو) که رعنا گفت هروقت می خوندتش یاد من می افتاده و جمله "هروقت یکی حرفی بهت می زنه بدون که شاعر میگه، اون نمیگه...:))" و صحبت و درد و دل 4 ساعتمون توی کافه که هیچکدوممون نمیخواستیم تموم بشه و یاد خاطرات گذشته افتادن و ...
هیییییییییی... دیگه چیا بگم؟ زیادی حرف زدم دیگه! کم کم دیگه بریم!
&&&
از همه دوستای گلم که تولدمو تبریک گفتن و یا خواهند گفت (:دی، زود باشین دیگه!!!) هم کلی تشکر می کنم؛
مژگان،کوروش،محمود،رعنا،سجاد،محسن،آزاده،پویان،آذین،مسعود،اعظم،مصطفی،کسری،چارا،صابر،
سحر،هادی،شایان،پگاه،سارا،هدی،مریم،سما،پیمان،امیرحسین و... همه و همه ...
&&&
دلم نمیاد مثل همیشه آخر کار از اون دعاهای تکراری کنم که:"امیدوارم همیشه شاد و موفق و پیروز و سربلند و جاویدان و ... فلان و فلان باشید" می خوام یه دعای تازه کنم؛ دعا می کنم توی هر لحظه و هر شرایطی از زندگیتون، به خود حقیقیتون ایمان داشته باشید و هیچوقت گمش نکنید!!!
امیدوارم از نعمت زندگی همیشه لذت ببرید. یادتون نره، طبق تئوری آشوب، یه تغییر خیلی خیلی کوچولو توی زندگی می تونه در طولانی مدت اتفاقات فوق العاده عجیب و بیادموندنی رو در پی خودش داشته باشه. (اثر پروانه ای)
تعجب نکنید؛ اون اتفاق خیلی خیلی کوچولو می تونه حتی یه لبخند شیرینی باشه که دلم می خواد همین الان بی بهونه روی چهره قشنگتون پدیدار شه. :)
[نویسنده مهمان: سینا]
------------------------------------------------------------------------
سلام! خوب خوب قرار نبود من زنده باشم. به طور ۱۱۰ درصدی می توان گفت که زنبیلم مرا از مرگ نجات داد. گرچه با ضربه ای که به سرم خورد نتوانستم قاتلم را به یاد بیاورم.

فقط همین قدر بگم که وقتی به آن دنیا رسیدم. زنبیلم را نشان دادم و گفتم که در دنیا کارهای نیمه تمام دارم و آن ها مرا با کمال احترام با یک بسته ی پستی با فرشته ی پستچی به دنیا انتقال دادند. (حالا هی بگو پارتی بده!) یکیش تولد منه لائوس بود که عکس زیر را به عنوان کادوی تولد به او هدیه می نمایم!
[نویسنده مهمان مهمان: زنبیلدار]
به دو نفر آدمخوار گرسنه نیازمندیم.
لطفاً کَت بسته، در قفس تحویل داده شوند.
مطلب قبلی مقدمهای بود برای چیزهایی دربارۀ «کلکسیون» . واژه کلکسیون که دوست دارم به جایش «مجموعه» به کار ببرم، از واژۀ Collecta به معنی گردآوری در زبان لاتین ساخته شده. وقتی از کلکسیون صحبت میکنم، ناخودآگاه یاد کلکسیونهای قیمتی تمبر، تابلو، اتومبیل میافتم. اما مجموعهها کمی خودمانیتر هستند؛ میتوانند مجموعه آثار نویسندهای مثل پائولو کوئلیو یا برگهای خشک شدۀ درختان باشند. گاهی اوقات هم سنگهای کلیهای که آقای جراح هر سه ماه یکبار از شیکم بیمار میکشه بیرون! همۀ اینها؛ بله، همه اینها ویژگی مشترکی دارند و آن هم ریشه در واژۀ کالکتا دارد.
زاگور ، لاویز* و حتی پوست آدامس خرسی! و دوران کودکی؛ فکر میکنم اینها اولین مجموعههای ما بودند. البته اگر خورۀ ماشین کوچولو نباشید! یا نبوده باشید. در دبیرستان، دوستی داشتم که بانک سی-دی های مبتذل بود! البته هنوز هم یه محمد داریم که روی گوشی مبایلش 300تا کلیپ فلان داره، یکی از یکی داغونتر! آقا معرفت، شاگرد بقال سر کوچه یه مجموعۀ کامل فیلمهای هندی داره. بعضیها هم با بطریهای خالی مشروب حال میکنند؛ طرف توی هر سوراخ سمبۀ خونه، یه بطری خالی جاسازی میکنه.
پدر من یه مجموعه کامل از انواع ابزارآلات داره. از پیچ چوب 13 میل گرفته تا کمپرسور یک اسب بخار! 4تا درل داره! چند دست انواع پیچگوشتی در سایزهای مختلف. دستگاه برش پلاسما هم داره! خیلی از اینها رو فقط یکبار استفاده کرده و کنار انداخته. بیشتر برایش جنبه مجموعه دارند تا ابزار. اگر بدونید با چه لذتی آچارها را تمیز میکنه و در سر جایش قرار میده. مادرم هم به تعداد انگشتان دست و پای شما «قوری» داره. قوری دمدست، قوری مهمان، قوری سفر، قوری دکور، قوری با وارمر، قوری چای صبح، قوری چای عصر ... . در ضمن برای چای طعمدار (مثل چای نعنا) از قوری مخصوص همان طعم استفاده میکنه. خلاصه یه مجموعهدار حرفهایه!
حتماً شما میدانید، من هم یه مجموعه موسیقی به شکل MP3 دارم، که خیلی دوستش میدارم! چند وقتیست که به شدت این حس مجموعهداری یا بهتر بگویم، غریزه مجموعهداری ذهنم را مشغول کرده. یعنی این واقعاً یک نیاز بوده و است، یا یک غریزه پوچ و مندرآوردیست؟ شاید بیشتر از همه به حرص و طمع نزدیک باشد. اما نمیتوانم لذت گسترش مجموعه را با این واژهها توصیف کنم. شما میتوانید این اشتیاق برای صحبت کردن در مورد سمفونیهای چاکوفسکی را که به مجموعهام اضافه شدند، در مطلب قبل پیدا کنید. وقتی سمفونی چهارم را گوش میکردم، حسی علاوه بر جذابیت دنبال کردن ملودی سازهای بادی در من ایجاد میشد، نوعی رضایتمندی بود. آهنگهای دیگر هم همینطور. به هر حال محتملترین حالت این است که مجموعهداری مخلوطی از چند حس باشد. فکر میکنم همه اینها را بتوانم در چند کلمه خلاصه کنم: «نیمی زیادهخواهی، نیمی عشق»
ترجیح میدهم نیمۀ عشقش بیشتر باشد. اگر نباشد هم مشکلی نیست!
Have a Nice, Full Collection!
* Love is …
و من منتظرم تا از کامپیوترم صدای میمون بشنوم...
شاید نوازندگان ارکستر فیلهارمونیک لنینگراد، نیم قرن پیش، زمانی که سازهایشان را کوک میکردند، حتی در ذهنشان هم خطور نمیکرد که قرار است چه بلایی بر سر سمفونیهای شماره 4 و 5 چایکوفسکی آید! اثری که در تالار لندن به صورت استریو بر روی صفحات گرامافون ضبط شد.
این صفحات خارقالعاده، بیست و یک سال بعد (1981) در آلمان غربی، بر روی دو سی-دی که هنوز واژه معادل فارسی آن ساخته نشده بود ضبط شدند. من فکر میکنم جناب آقای ماروینسکی، رهبر ارکستر، احساس خوشایندی از انتشار این شاهکار به صورت سی-دی داشته؛ این را میشود از عمق نگاه معنادارش در عکسی که در دفترچه مجموعه چاپ شده است، فهمید.
امروز حدود 28 سال از آن روزگار گذشته. فرقی نمیکند که در ایران زندگی کنی یا خارج، تودۀ عظیمی از مردم دنیا که به اینترنت دسترسی دارند، کپیرایت را نقض میکنند. میتوان صدای آرشه روی سیم، یا دَم در لولۀ نوازندگان ارکستر فیلهارمونیک لنینگراد را با الگوریتم منحصر به فرد مانکیزآدیو* فشرده کرد، با وینرَر** مچاله کرد و با سرعت بیش از یک مگابایت در ثانیه در رپیدشیر*** آپلود کرد. این دقیقاً کاریست که رفقای ما در آن سوی دنیا انجام میدهند و لینکهای دانلود رو در آواکس**** قرار میدهند تا من با یک شتاب دهنده***** گردن کلفت مثل آی-دی-ام که لینکها را 16 تکه میکند، در کمتر از هفت دقیقه همه را داشته باشم. با وینرَر استخراجشان کنم. و با مانکیزآدیو و دیکدرهای مخصوص تمامش را ام-پی-تری کنم. همیشه وقتی عملیات تکمیل میشود، مانکیزآدیو مثل میمون جیغ میکشد. و من منتظرم تا از کامپیوترم صدای میمون بشنوم...
(این مطلب ادامه دارد...)
* Monkey’s Audio
** WinRar
*** RapidShare.com
**** Avaxhome.ws
***** Download Accelerator مثل Internet Download Manager (IDM)
من امروز چهارتا «مهران» دیدم، یه نیمچه مهران دیدم، خودم هم شصت درصد مهران شدم! «جــــــــان؟! بـــَــلهح، جسارتاً عرض کنم خدمتتون که ...»
و این مهران مدیریست که در هنگام پخش و یا حتی تا سه ماه بعد از پایان مجموعههای تلویزیونیاش تیکها، تیکهها، لحن و ژست و معاشرتِ ملت رو تحت تاثیر قرار میده. از این بابت کارش حرف نداره
«مهرانِ عالی مُستدام !! »
خداحافظ زندگی!![]()
ببین تقصیر من نیست من دیگه رفتنیم! یک کتاب با نام "چگونه قاتل شدم یا صد و یک راه برای به قتل رساندن انسان های معصوم" به تازگی چاپ شده که قاتل من اولین کسی است که آن را خوانده!
وصیت می کنم بعد از مرگم زنبیلم را با من چال کنید!![]()
زنبیلدار![]()
گاهی اوقات از ته دل آرزو میکنم که در دور افتادهترین نقطه کرۀ زمین به تنهایی زندگی میکردم. جایی بکر و نه چندان خوش آب و هوا که هیچ همنوعی به زندگی در آنجا تمایل نداشته باشد و یا دستش به آنجا نرسد. جایی در قلب جنگلهای آمازون، وسط صحرای افریقا یا قطب!
هر جور که فکر میکنم، باز هم تنها نیستم. این همه امواج مخابراتی، ماهوارههایی که بالای سرمان میچرخد و از همه مهمتر بومیان این مناطق این حس تنهایی و استقلال را کمرنگ میکنند. شاید بهتر باشد به فکر دهانۀ آتشفشان یکی از جزایر اقیانوس آرام یا بقایای کشتی تاینتانیک باشم!
مدتیست که تلویزیون BBC فارسی راه افتاده و من هم مجذوب مستندهای طبیعتش شدم. اول طرفدار مستند «دور استوا»، بعد «اروپا»، این روزها هم «قبیله» شدم. در هر قسمت این مستند یک ساعته به سراغ یکی از قبایل دنیا میرود، چند هفتهای با اونها زندگی میکند و شما رو با آداب و رسوم و زندگی اونها آشنا میکند. هر چقدر بیشتر زندگی این قبایل را (که عمدتاً در جایی دورافتاده زندگی میکنند) تماشا میکنم، تمایل بیشتری به زندگی در همان دهانۀ آتشفشان پیدا میکنم!
قطعاً همینطور است، صحبت کردن دربارهاش خیلی آسان است و عملی کردنش بحث دیگریست. شما میگویی مرا جو گرفته؛ بیربط نمیگویی. شاید آخرش هم همۀ این آرزوها زیر فشار درس و کار و «آینده» فراموش شوند. شاید هم دنیای اجتماعی انسانها عوض شود که دیگر از این فکرها به سرم نزند. اما اگر روزگاری رسید که چنین کردم، فکر میکنم با یک دست تجهیزات ماهوارهای بتوانم به بلاگفا وصل شوم و وبلاگ بنویسم؛ اگر نیازی باشد
خیلی دوستداشتم از آخرین غروب سال 87، و اولین طلوع سال نو عکس بگیرم. دوست داشتم با دوچرخه به سمت دریا بروم و از غروب؛ به سمت کوه بروم و از طلوع عکس بگیرم. نزدیک غروب باران سر گرفت و بیخیالش شدم. دم صبح هم در حالی که نوک دماغم قندیل بسته بود، به همبستری با شوفاژ بیست پرۀ عزیزم ادامه دادم!!! میگه: «عـــــــمو یادگار، نمیری تو غار؟» ، خلاصه رفتم توی غار! چون اینجا آسمان تماماً ابریه و اصلا چیزی به نام خورشید معلوم نیست.
اما دیشب خواب عجیبی دیدم که نمیتونم اینجا بنویسم! نصف شب بیدار شدم یکی زدم توی گوش خودم (البته واقعاًی نزدم!)، گفتم: «تو ساعت شیش پا میشی میری در جستجوی گنج». گفت: «چشم». چشمش بیبلا، ساعت هشت بیدار شدم و به همراه یک آیپاد سفید، یک مبایل خاکستری، سه شکلات سیاه، یک دوربین خاکستری، یک کلاه سفید و سوار بر یک دوچرخۀ 18 دندۀ تایوانی به سمت کوه حرکت کردم.
طبیعت، من و باخ، رهگذران و بومیان، پیپی گاو و گوسفند، خانههای محلی، خانههای ویلایی، و ناگهان سرعتگیر!! به خودم که اومدم دیدم چرخ جلوی دوچرخه کمباد شده! چند کیلومتر رکاب زده بودم و تقریباً 20 دقیقه با باخ بودم. اینجوری فایدهای نداشت، سر دوچرخه رو کج کردم و برگشتم. سرازیری بود و زودتر از اونکه فکرش رو بکنم به خانه رسیدم. تلمبه زدم، و برای اطمینان تلمبه رو با خودم بردم. اینبار با لیزت* شروع کردم.
همچنان رکاب میزدم و به گنج فکر میکردم. به نوای ویلن پرویز یاحقی، به سرشیر محلی، به نوروز و هفت سین، به کمان آرش کمانگیر. به پیام تبریک باراک، و جواب رهبر معظم. نر گاوهای کنار جاده که رو میدیدم که پوز در کیسههای زباله کرده بودند و میجویدند. همچنان رکاب میزدم.
به آخر جاده رسیدم. انگار در قلمروی سگهای محلی قرار گرفته بودم. مدام برایم هاپهاپ میکردند. من هم کم نیاوردم، دندونهامو نمایش دادم و صدای گراز درآوردم. همه ساکت شدند. اما دوباره هاپهاپ کردند و نزدیک شدند! اوضاع خیلی خیت بود! با تمام سرعت رکاب زدم، از مهلکه جُستم، مثل فشنگ! سرازیری بود، اما بدجوری ناهموار بود. دوباره چرخ جلو کمباد شده بود. کنار زدم و تلمبه رو در آوردم، همین که آمدم وصلش کنم، دیدم اتصالش رو جا گذاشتم!!
.jpg)
به هر ترتیبی بود، کمباد، راه افتادم. هر از چند گاهی تکچرخ میزدم تا چرخ جلو کمبادتر نشود! هوس کردم که آهنگ رو عوض کنم؛ آناتما مناسب بود: «No one seems to care anymore, I wander through this night all alone» آخ کجایی پاتی** که سوارت پنچره!!
وقتی به خانه رسیدم، چرخ جلو رسماً پنچر بود، کسی خانه نبود، پنجره باز بود، Head & Shoulders و Nivea مهمانها در حمام جا مانده بود، صبحانه روی میز بود، Dire Straits در ضبط بود و آب گرپفروت در یخچال!
راستش رو بخواهید، گنجی در کار نبود.
پیامهای اخلاقی:
- تایوان همان چین تایپه است، «آخه این چینیا بُنجل فروشن / شدیم گاو و دارن مارو میدوشن» همیشه این بیت شعر مسعود افشاری را در ذهن داشته باشید!
- گاو فقط «مو مو» یا «ما ما» نمیکنه. من امروز گاوی رو شنیدم که صدای الاغ در میآورد! خیلی خر بود!
- خلق و خوی سگ محلی با سگ گوگولی مگولی دختر خالۀ من کمی فرق میکند!
* Franz Liszt (1811-1881)
** پاترول مهربون بابام ملقب به پاتی
پنجره رو وا کن
بخون از عشق و از امید
از گل سرخ و عطر یاس
از نیلوفرهای سفید
[گروه آریان]
سفره هفتسین رو که تماشا میکنم، اول از همه سبزه رو میبینم که تا 13 روز دیگه جنگل میشه! بعد تخم مرغها رو میبینم که قراره بگندند! ماهیها که سرنوشت سختی در پیش دارند. سنجدها که خودم دوتا دوتا میقاپم! یک بوته سیر که تا دیروز دو بوته بود! ...
گلهای سر سفره رو دوست دارم، نرگس و سمبل هلندی. اینها هم عمری دارند. قرآن هم هست. اما هیچ کدوم به اندازۀ نوروز «کهن» نیستند. نوروز را دوست دارم. نوروزتان پیروز
سال پیش با صدای لویس آرمسترانگ، امسال با صدای تونی بِنت، عیدی من به شما:
What a Wonderful World – Tony Bennett