خوش بحال یکسری آدم که دغدغهها و ناراحتیها و اهداف کوچکی دارند. (به قول یک بنده خدایی) مثل گوساله به دنیا میآیند و مثل گاو از دنیا میروند.
[مسافر]
نشسته ام و دیوارهای آبی تماشایم میکنند. ثانیهها میمیرند. و سکوت شب فرمانروایی میکند.
یک ساعت است که باید چیزی بگویم. شاید یک زمزمه، در یک نگاه. چیزی شبیه به یک جملۀ، بدون فعل. یا یک ترانه، با یک مصرع. حتی نمیتوانم اینها را در ذهن ادا کنم. نیروی عجیبی دهانم را بسته. خستگی را در عضلات گونه ام احساس میکنم. در پس دندانهایی که روی هم قفل شده، گویا زبانم فلج شده است. بغضم بالا آمده و هر بار که قورتش میدهم زبانم به عقب کشیده میشود؛ نمیدانم چه چیزی این دو را به هم وصل کرده. این بخیههای زمخت نامرئی لبانم را به هم دوخته و هر چه بیشتر فشار میآورم، گرهشان کور تر میشود. حتی نمیتوانم تارهای صوتیام را به حرکت درآورم، تا این بافتهای مرده را به لرزه درآورند.
همه چیز را در ذهن مرور میکنم؛ از اول مهر هشتاد و چهار شروع میکنم. به تابستان هشتاد و پنج میرسم. اول فروردین هشتاد و شش را به خاطر میآورم. و از آبان هشتاد و هفت در میگذرم. اکنون در فاصله بین دو هشت، گذشته را میبینم و بار دیگر در هشتادها سفر میکنم... همچنان چیزی باید بگویم، اما هیچ اهرمی نمیتواند این فک سنگین را از هم باز کند.
در یک لحظه زمان متوقف میشود. من که به این دیوارهای آبی خیره شده بودم، ردی میبینم: «یه پری آتیشپاره، قد نخود، دس به کمر، سر تق و قُد، یه خوشگلک، گوله نمک، همش پیِ دوز و کلک ...»
کسی هست که باورم کند؟ خیالاتی نشدهام، نشان به آن نشان که لبخند روی لبهایم نشسته است و تمام زمختیها و قفلها محو شدهاند. بیدرنگ، رو به کتابخانه قفسۀ دوم، «دریاپری، کاکلزری» را بیرون میکشم و بلند بلند میخوانم:
«یکی بود
یکی نبود
توی دریا، بر آبادی نور
پشت کوههای بلند، یه جای دور
یه پری آتیشپاره، قد نخود
دس به کمر، سر تق و قُد
یه خوشگلک، گوله نمک
همش پی دوز و کلک
تپل مپل، نون بربری
دستاش کثیف و جوهری
دمش هوا، سرش فکل
یه دختر حسابی خل
ته تغاری، بچه ننه
انگار طلبکار از همه
قهر و حسود
کنج خونه نشسته بود...»
لمس و بیحال
نعشم را روی تخت ولو کردم و لباسهایی که ده ساعت پیش زیر آفتاب گرم اردیبهشت خشک
شدهاند و تا کرده منتظر جای گرفتن در کمد هستند، مثل همسر آیندهام در بر
گرفتهام. انواع جورابها و شلوارها و لباسهای ناگفتنی، در آغوش من جای دارند. بوی
تاژ میدهند و اگر گرمایی ندارند، گرمایم را حفظ میکنند.
تمام اینهایی
که حالا اینجا مینویسم، چند دقیقه پیش، همراه با حسشان در ذهنم نوشتم و در این
لحظه فقط بازگو میکنم. زیر همین لامپ 50 وات هالوژنی که چند دقیقه پیش یک پتوی
دوست داشتنی بود، حالا چراغیست که شلختگیهای روی میز را نشانم میدهد، تا زیر
همین لامپ همه اینها را به ذهن شلختهام تشبیه کنم.
یکی از این
جورابها را باید انتخاب کنم، زیر همین لامپ داغ دستسوختنی. چه خوب میشد اگر یکی
از همین جورابهای مشکی مردانه را -تا گواتر- روی سرم میکشیدم. نه برای اینکه از
این لامپ هالوژن پر مصرف خلاص شوم. میخواهم سر در لنگه کفش مردانۀ واکسزده کنم و
در خیابان و پیاده رو و دانشکده سروته راه روم، با قدمهای سرسرانه. و به
هر عابری که رسیدم برایش پا تکان میدهم. گاهی لگد میزنم! اما اغلب ادای احترام
میکنم.
دیگر رمقی
برایم نمانده؛ حتی نمیتوانم دستم را دراز کنم و صدای ضبط را بچرخانم، تا شاید
سینفونی دوم باخ مرا از این حال به حالی دیگر کند. حتی اگر من بخواهم، دستم
نمیخواهد که از جای گرم و نرم زیر بالشت بیرون آید و به سمت ضبط حرکت کند. چیزی
فراتر از اینها باید دستم را به تحرک راضی کند. در یک لحظه فکر میکنم که همه اینها
میتواند یک مطلب در این وبلاگ باشد. من مثل فنر از جا بلند میشوم و انگشتانم قبل
از اینکه روی کیبورد بنشینند شروع به تایپ میکنند...
حالا که همه
اینها را نوشتم، میخواهم لمس و بیحال نعشم را روی تخت ولو کنم و یار دیرین،
همبستر شبهای چهار فصل، اطلسپود مهربانم را در آغوش بگیرم. گرچه دلبرم گرمایی
ندارند، اما گرمایم را حفظ میکنند. ساعت 2:25 دقیقهست. دیگر نیازی به لامپ 50 وات
هالوژنی نیست.
با اینکه سهممان از ارث به یکسوم کاهش مییابد، به یک خواهر کوچولو نیازمندیم.
لطفاً از آب و گل درآمده تحویل داده شود!
«از میان تمام آهنگسازان بزرگ احتمالاً بتهوون بیش از همه مستعد غرق شدن در افکار خود بود. او موضوعهای زیادی برای تفکر داشت. دمدمیمزاج، تندخو و گستاخ بود و رفتاری توهینآمیز داشت اما میتوانست خونگرم، مهربان و خوشمشرب نیز باشد. تنها باید روز مناسبی به دیدن او میرفتید.»
از راست به چپ به ترتیب استاروینسکی، واگنر، شوبرت، موتزارت و بتهوون
مگر میشود من این پاراگراف را از کتاب باخ، بتهوون و باقی بروبچهها نوشتۀ دیوید دبلیو. باربِر* بخوانم و در این روز که به نظرم مناسب هم هست به دیدن او نروم؟!
فکر نمیکنم نیازی باشد که «نرم و آهسته» به سراغش رویم چون فرقی ندارد، او سالهاست که شنواییاش را از دست داده. میتوانیم با موومان اول کنسرتو پیانو شمارۀ 2 شروع کنیم، اما گفته باشم، لااقل باید تا نیمههای موومان دوم پیش رویم، چیزی در حدود بیست دقیقه. اگر توانش را ندارید، بهتر است با موومان سوم/آخر که با پیانوی صمیمیتری شروع میشود، وارد کار شویم. اما اگر یک شروع طوفانی میخواهید، کنسرتوها را کنار بگذارید و سمفونی شمارۀ 5 را بگذارید روی میز تا ببینیم توسط کدام ارکستر و به رهبری چه کسی اجرا شده. فیلهارمونیک برلین میتواند مناسب باشد، در واقع خیلی هم خوب است. وقتش رسیده که کمربندهایتان را سفت ببندید، میخواهیم Take-off کنیم. دمای هوا 41 درجه (در واقع چند درجه تب داریم)، سرعت باد 229792.5 کیلومتر در ثانیه در جهت مخالف، امروز از هزاره سوم به عصر رومانتیک، وین 1808 پرواز میکنیم.
اما اگر نخواهیم با طوفان بپا کردن به دست بوسی عالیجناب لودویگ وان بتهوون رویم، بایستی به پای پیانیست چیرهدستی مثل اِمیل گیلِلز یا ایوگانی کیسین بیافتیم. اسم این را چاپلوسی نگذارید؛ شما هم اگر اعتقاد داشتید که میتوان با سونات شمارۀ 14 معروف به «مهتاب» از سنگ گرانیتی، یک قلب تپندۀ پستاندار بیآزار ساخت، قطعاً چنین کاری میکردید. فکر میکنم بریتنی اسپیرز، هوگو چاوز و مسعود دهنمکی حتی یک خط از این نور ماه را -به طور اتفاقی- نشنیده باشند.
Piano Sonata No.14 in C# Minor (Moonlight)
I - Adagio sostenuto By Evgany Kissin | Emil Gilels
II - Allegretto By Evgany Kissin | Emil Gilels
III - Presto agitato - Adagio By Evgany Kissin | Emil Gilels
اگر تا امروز فقط راک، پاپ، رپ یا هیپهاپ در گوشتان ریختهاید، مشکلی نیست؛ فقط یکبار شنیدن موومان اول زیر نور ماه میتواند شما را شیفتۀ بتهوون یا نوازنده یا هر دو کند. با موومان دوم میتوانید لا لا لا لا لا ... بخوانید؛ از «بام با با بام با» و صدای میــــــــم هیـــــــــــــم که در گلویتان میپیچد هم میتوانید استفاده کنید. موومان سوم فراتر از انتظار شما خواهد بود. درّندهتر از آنکه فکرش را میکنید.
در پاورقی مربوط به پاراگرافی که از کتاب باربِر نقل کردم، نوشته شده است: «او از صحبتهای دوپهلوی شیطنتآمیز و شوخیهای یدی خوشش میآمد. یکی از شوخیهایی که گاه میکرد کشیدن صندلی از زیر دوستانش بود.» اگر پس از پایان قطعه سوم احساس درد داشتید، باید بدانید که با باسن -محکم- روی زمین سقوط کردهاید! در واقع امروز، روز مناسبی برای دیدن بتهوون نبوده.
Have a Nice Ludwig Day!
* این یکی از بهترین کادوهای عمرم بود، که نمیخواهم تند تند بخوانمش! Bach, Beethoven and The Boys by David W. Barber ترجمۀ پیام روشن
او یک انسان است با 1.2 اسببخار توان در بازوان و رانهایش. او مجهز به یک لایه پوست کلفت زبر است که او را در برابر انواع ضربات، تنشهای سطحی و مواد شیمیایی حفظ میکند. او خودش نمیداند که یک برده است با اینکه دیگران غیر مستقیم اینگونه وانمود میکنند.
او یک انسان است با قابلیت تولید 500 سی-سی آدرنالین در دقیقه. او میتواند با دو برابر شتاب جاذبه زمین، از طبقه هشتم سقوط کند و سالم به طبقه همکف برسد. او یک بدلکار است، اما سالهاست که به انتظار سیمرغ نقش اول نشسته. تهیهکنندگان این را به خوبی میدانند.
او یک انسان است با 5.7 گیگابایت حافظه نوشتاری. او از الگوریتم گوگل برای جستجوی حافظهاش استفاده میکند! او یک منشی دادگاه است. و اعتقاد دارد عدالت با انگشتان او اجرا میشود. اما عدالت چیزی نیست جز پنج نوازش نوک انگشت روی کلیدهای عین، دال، الف، لام و ت.
او یک انسان است با 5 لیتر حجم معده و قابلیت جذب دو بطر ودکای روسی. او در حالت مستی میتواند با ملکه انگلیس هیپ-هاپ برقصد. و فکر میکند در عالم مستی یک انسان درستکار، و در خماری یک انسان بیبندبار است. لااقل آنهایی که در عمر شریفشان چند شات از آن ودکا را تجربه کرده باشند، میتوانند درباره این ادعا اظهار نظر کنند.
او یک انسان است. با یک قلب همسایز مُشتش که 70 تا 140اش* زیر سه ثانیه زمان میبرد. او میتواند مثل مادری که نوزادش را در آغوش میگیرد، احساساتی شود. بهتر از هر کسی این را میداند. دیگران هم میدانند؛ کافیست آن لبخند خاص را روی صورتش شناسایی کنند. او باید یک انسان است؛ یکی از خوانندگان همین وبلاگ
* ضربان در دقیقه
این اول مطلب از سری مطالب «دیگران» است؛ مطالبی که در آنها بهترینهای وبلاگهایی را که دنبال میکنم معرفی و گاهی نقد میکنم.
نجواها، یادم نمیآید که مطلبی مصنوعی یا بهتر بگویم غیرخلاقانه در این وبلاگ خوانده باشم. نجواها سبک خاصی دارد، مثلا چندین بار جملاتی را که به یک مفهوم اشاره میکنند تکرار میکند، بدون آنکه تکراری باشد. بخوانید:
«... نشسته، آن گوشه. مرا نگاه میکند. به گمانم منتظر است که بروم سراغش. که در آغوشاش بگیرم. که اجازه دهم مرا با خودش ببرد. منتظر مانده که از این لجبازی شگفتی که «خودم» هستم فاصله بگیرم و با او همراه شوم. منتظر مانده از خودم دل بکنم. ادامه»
از این به بعد ...، همین داستان را با یک تئوری شروع میکند. یکی از شگردهای شیرین نوشتههای این وبلاگ، در هم آمیختن مفاهیم علوم ریاضی و فیزیک با زندگی روزمره است. در مطلب زیر نیز کمی تا حدودی از این چاشنی استفاده شده:
«تئوری می گه بلند ترین شبا مال آخر پاییزه و کوتاهترین شبا مال آخر بهار.
اما عملا کوتاهی و بلندی شب هیچ ربطی به کوتاهی و بلندی شب نداره ! ادامه»
اما برخاسته از ذهن آشفته، فکر میکنم چند هفته دیگر طول میکشد تا بتوانم یک نظر مختصر درباره آخرین مطلبی که نوشته است، ارسال کنم. این مطلب جذاب با این جمله شروع میشود:
«ما انسان هایی که نه ماه به ماه و نه روز به روز بلکه لحظه به لحظه به پیچیدگیمون افزوده می شه و ما انسان هایی که در دنیایی لبریز از انواع و اقسام اطلاعات خوب و بد هستیم که نا دونسته ضمیر ناخودآگاه ما رو اشغال می کنن و ما رو نه در دو-راهی و چند-راهی بلکه انگار در بیابونی قرار میدن که نه خورشید و ماه داره که جهت رو به ماه نشون بده و نه اثری و ردپایی هست که دنبالش کنیم. ادامه»
شاید آنگونه که من تجربه کردم، با مطلب زیر که در Fatima's Blog در یاهو 360 نوشته شده است، ارتباط برقرار نکنید. نمیدانم چه چیزی باعث شد که فکر کنم این مطلب را خودم نوشتهام!
«شما را دگر با من چه کار؟ من در تنهایی خویش مشعوفم، دوستی ها چون تار عنکبوتی بی مهابا تنیده می شوند اما بی درنگ گسسته. من در نقطه ی کور بی خبری، سر خوش در تارهای تنیده ی دوستی ها، روزگار سپری می کنم، بی خبر از سستی ها. این رسم زمانه تابناک چیست! من به سبب کدام غفلت در جبر گرفتار شدن در تارهای عنکبوتی، گرفتار شده ام؟! امشب ماه ستاره ی تنهایی را به تماشا گذاشته بود. لینک»
فکر میکنم برای شروع بد نبود؛ در «دیگران» بعدی آسودگی باران خیال و برای الیزۀ ناگهان اندیشه را میآورم.
دیگران را دوست داشتید؟
او، همه چیز از قلبش جاری میشود
از میان رگها و موی رگها
همۀ بافتها را در مینوردد
سرتاسر وجودش را به لرزه در میآورد
روحش را به پرواز در میآورد
و سرانجام به نوک انگشتانش میرسد
انگشتانی که پهن میشوند، تا میشوند
روی کلاویهها میرقصند
گاهی از هم فرار میکنند
گاهی خشن، همزمان ملایم ...
آری، همه چیز منظوم است
و احساسی که روی کلاویهها مینشیند
اهرمها را طی میکند
به چکشها میرسد
سیمها را به لرزه در میآورد
اوه خدایا، کاش جای آن سیمها بودم!
دقیق و طنینانداز
و صوت روی پرده گوشَت میخرامد
نرونها همه چیز را میدانند
همان احساس نخستین را
و شاهکار را،
آهنگساز را
درک میکنی
چشمانش را
میبینی
در حالی که چشمانت را تماشا میکنند
در یک لحظه، احساس فاصلۀ نگاههای شما را طی میکند
این احساس است
این احساس است که میماند
و این احساس است که میگردد
سهشنبه میتونه یک روز خوب باشه؛ فقط به این دلیل که سهشنبه است. چه بارونی باشه، چه آفتابی، چه ابری. روز خوب من با صدای پای مادرم که به سمت اتاقم نزدیک و نزدیکتر میشه شروع میشه؛ من با این صدا از خواب بیدار میشم.
چهارشنبه همیشه روز خوبی بوده. چهارشنبه شبهایی رو که «خانۀ سبز» پخش میشد خوب به خاطر دارم. باور کنید هیچ چیز به اندازه چُرت زدن پای برنامۀ تفسیر خبر تلویزیون صدای امریکا خستگیتون رو در نمیبره. چون مهمانان چهارشنبه شبهای این برنامه، دکتر نوریزاده و سازگارا، اصولاً بلد نیستند تُپق بزنند تا شما گوشهاتون تیز شه!
پنجشنبه نه حسی غریب داره، نه جوی سنگین؛ پنجشنبه فقط باید خوشگذروند. مهم نیست با کی باشم، کجا باشم یا حتی تنها باشم؛ همیشه یه چیزی برای حال کردن دارم! پنجشنبههایی که مادر و پدرم خونه نباشند رو خیلی دوست دارم.
و جمعه؛ «داره از ابر سیاه خون میچکه ...»
جمعه رو با صدای گوگوش ترجیح میدم تا فرهاد و ابی. اما جمعه من خیلی مهربونتر است از «... جمعهها خون جای بارون میچکه». فقط کافیست 5:30 صبح بیدار شم، 6:00 سر قرار باشم، ۹:00 اون بالا با بروبچز صبحونه بزنیم، و 1۳:00 در حالی که تصاویر کوهنوردیم رو در ذهن ورق میزنم به خواب روم!
کیفیت شنبه من، بستگی به روز قبلش داره؛ اگر جمعه پیانوم رو وسواسناک گردگیری کرده باشم، شنبه یک روز فوقالعاده خواهد بود. مخصوصاً اگر حالش رو داشته باشم به یکی زنگ بزنم و براش پیانو بزنم. شنبه، روز خوبی برای چَت کردن با سپهر.
یکشنبه روز بدی نیست اگر سر کلاس نشستن عذابآور نباشه. یکشنبه روز خوبیه اگر با پگپگ و صدیقه ناهار بخورم. در واقع ناهارشون رو بخورم. روز خوبیه اگر سینا توی مود خوب باشه. سوجی غر نزنه و وسط روز نره خونه بخوابه! اگر برای معلمِ کسری روز خوبی باشه، برای من هم خواهد بود. چون کسری هیجانش رو داره تا از اتفاقات سر کلاس صحبت کنه.
دوشنبه، سیبیل بابام میچرخه! تنها روزیه که بابام تا ساعت 9 شب جلسه نداره و وقتی از در میآد تو، نمیخونه: «نیستو دیگر نفسم...» به جایش من باید این را بخوانم، چون تا ساعت 6:30 باید مهندس صدیقی (آزمایشگاه تحلیل سیستم) رو تحمل کنم. البته اگر در راه خونه با همسایه به چرت و پرتهای رادیو گوش کنیم خیلی خوش میگذره. و بیشتر خوش میگذره اگر قبل از اون توی بوفه با باقی بروبچهها جمع باشیم. همه کنار هم، بدون کینهها و شِکوهها، فقط برای لحظهها. سارا و سارا و سارا، سوجی و سینا و زنبیلدار، مریم و هادی و هادی و هدی، کوروش و محسن و آزاده، صابر و سحر و مصطفی، آذین و کسری، صدیقه و پگپگ، پویان، و سامان، و مسعود، و یه سوژه برای خندیدن و خودم!
سهشنبه میتونه یک روز خوب باشه؛ فقط به این دلیل که سهشنبه است. هر روزی میتونه یه روز خوب باشه؛ فقط باید از دستش ندی
Seven Days - Sting
“Monday, I could wait till Tuesday
If I make up my mind
Wednesday would be fine,
Thursday's on my mind
Friday'd give me time, Saturday could wait
But Sunday'd be too late”
درست حدس زدید، این قسمت آهنگ Sting هیچ ربطی به روزهای خوب من نداشت، و برعکس. ولی در ادامه میخونه:
“Seven days will quickly go
The fact remains, I love her so
Seven days, so many ways
But I can't run away”
یادت میاد که یه قاتل از خدا بی خبر نقشه ی قتل من رو کشیده بود؟ یادت میاد زنبیلم چه طور به دادم رسید و من رو از مرگ نجات داد؟
آره بعد از این که تو اون دنیا پی بردند که من زنبیلدارم خیلی با احترام من رو سوار یه قطار کردند و فرستادند به دنیا! کلی پیششون شرمنده شدم. واقعا خیلی زحمت کشیدند. اما تو قطار نشسته بودم که یکهو دیدم یک کتاب با جلد قرمز (قسم می خورم که رنگ خون بود) دیدم. می دونی روش چی نوشته بود:
صد و یک راه برای قتل!
خیلی وسوسه انگیز بود. آروم از زنبیلم کشیدمش بیرون و شروع کردم به ورق زدن. عجب کتابی پسر! باور می کنی این یه قلم رو تو زنبیلم نداشتم؟ خدایا عجب کتاب باحالی بود. جون می داد برای قاتل شدن....اما خوب مثل این که من استثنا بودم. بالاخره همه جا استثنائاتی پیدا می شه. دنیا تا دنیاست زنبیلدار هم زنبیلداره و وصله ی مقتول شدن بهش نمی چسبه. مرگ من باید پر افتخار باشه. نه این که یه قاتل ناشی تو خفا تو رو به قتل برسونه و خودتم نفهمی که کی اومدی و کی مردی و رفتی....خلاصه من می خوام از این کتاب برای قتل استفاده کنم. آره! شانگوله هم فهمیده فکر کرده که اولین کسیه که کشته میشه! از کجا فهمیدم؟
هیچی! نشسته بود جای همیشگیش . رفتم سراغش که ازش یه خودکار بگیرم. جا خورد و تا منو دید رنگش پرید و چشماش از ترس گرد شد. سریع قسم خورد که خودکار نداره. وقتی ازش دور شدم صدای نفس راحتش رو شنیدم.
آره من رفتم سراغ تیزی میزی! اما شانگوله اولین کسی نیست که کشته میشه!
این داستان ادامه دارد منتظر پست های بعدی و قتل های زنجیره ای باشید!
[نویسنده مهمان: زنبیلدار قاتل]
[در اصل اینجا مطلب دیگری نوشته شده بود، که در تاریخ 11 اردیبهشت 1388 پاک شد، و مطلب دیگری نوشته شد. و امروز، با دیگر پاک شد تا این یک بیت نوشته شود. ۲ خرداد ۱۳۸۸]
به جان زنده دلان سعدیا که ملک وجود
نیـــــــرزد آنکه دلی را ز خود بیــــــازاری
خودت باش، اینطوری خیلی محبوب تری!!!
[پگ پگ]
به نظر میرسد بین «علاقه داشتن» ، «دوست داشتن» ، «عاشقش بودن» و «برایش مُردن» تفاوت نکته سنجناکی وجود دارد. مثلاً به گروه Muse علاقه دارم، Katie Melua رو دوست دارم، و عاشق باخ هستم! یعنی میتوانم هشت ساعت پشت سر هم Muse گوش کنم، اما قول نمیدهم هر ۸ ساعتش را هِدبنگ بزنم. حاضرم تا سقف 200 دلار برای آلبومها و کنسرتهای اورجینال دوشیزه Katie خرج کنم! * و باخ تنها آهنگسازیست که میتواند بنده را طلسم کند! آنچنان که سه شب متوالی تا پنج صبح بیدار بمانم، کنسرتها و پارتیتاهایش را زیر و رو کنم! و هشت صبح سر کلاس حاضر باشم...
اینها همه، با هم تفاوت نکته سنجناکی دارند.
هنوز برای چیزی نمُردم، اگر اینگونه شد برایتان از لطافتش مینویسم.
* یادم نمیآید در طول زندگی ناشرافتمندانهام موزیک اورجینالی خریده باشم، به جز آلبوم بیدادِ شجریان