تبليغاتX
! Have a Nice Day

 

شبی را به خاطر دارم که مادر و پدرم پس از 2.5 ساعت ترافیک موسوی-پارتی، چهار صبح به منزل رسیدند! آن روز بود که پدرم گفت اگر موسوی رای نیآورد این جوانها در شهر راه می‌افتند... و همین شد، خون به پا شد.

بعد از حمله به کوی دانشگاه دیگر حس و حالی برایم نمانده. با لغو امتحانات انگیزه‌ای برای درس خواندن و مطالعه کردن ندارم. موسیقی نیز در پس‌زمینه زندگیم محو شده. سرکلاس فقط نُتها را تایپ می‌کردم، مبهوتانه، هیچ احساسی در کار نبود. هیچ وقت فکر نمی‌کردم که به این اندازه هوس اس-ام-اس بازی کنم! انگار با کند شدن سرعت اینترنت، زندگیم کند شده. بسه، خیلی غر زدم!!

این روزها اگر در خانه باشم، دلم با خیابانهاست و اگر در خیابانها باشم، دلم با خانه. عذاب وجدان همراه نشدن با مردم را ترجیح می‌دهم به عذاب دادن مادر و پدری که دق می‌کنند اگر کسی گوشی تلفن را بر ندارد، وقتی از آن سر دنیا با خانه تماس می‌گیرند. خانه مجازی هم سوت و کور شده؛ حتی اگر از سد فیلترها بگذرم، خبری جز خون و خونریزی و جنگ و جنایت نیست، خبری از دوست و دوستی و عشق و صمیمیت نیست.

داستان انتخابات و اعتراض مردم، هر لحظه پیچیده‌تر می‌شود. مردم ایران در شرایط عادی به سختی پیشبینی می‌شوند، حال در این شرایط هیچ چیز را نمی‌توان پیشبینی کرد. در شرایط عادی به سختی می‌توان دل به رهبران خوش کرد، در این شرایط به هیچ چیز نمی‌توان دل خوش کرد. باید از پس این جدال نابرابر به خدا پناه برد. گرچه مغلوبانه‌ست*، باید به سرنوشت تن داد.

 

با این پتانسیل افسردگی بالا ترجیح می‌دهم چند روز به سفر روم، به جای اینکه با الکل درمانش کنم، که واقع‌بینانه افسرده‌ترم می‌کند.

 

پی‌نوشت:

یک ایده ناب دارم؛ من مرد خیابان رفتن و کتک کاری نیستم، سلاح من فکر و قلم است. این ایده را به طور جدی دنبال خواهم کرد، به زودی...

 

 

  

* قید من‌درآوردی، مغلوب + انه

+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 خرداد1388ساعت 20:31  توسط شانگوله  | 


خون به پا خواهد شد
                                    [شانگوله]
+ نوشته شده در  شنبه 23 خرداد1388ساعت 14:30  توسط شانگوله  | 

 

در این مطلب نگاهی داریم به «برای الیزه» ناگهان اندیشه، «آسودگی» باران خیال و مطلب انتخاباتی میمون بی‌مغز.

فکر می‌کنم تب انتخابات ایران هیچ وقت داغتر از این نبوده. همه جا از انتخابات و کاندیداها حرف می‌زنند. این حرفها خیلی وقته که وارد وبلاگها شده؛ باران خیال از دو ماه پیش مطالب انتخاباتیش رو در حمایت از مهندس موسوی منتشر کرده، ناگهان اندیشه هم در آخرین مطلب نگرانی (به جا) خودش رو ابراز کرده، از به خشونت کشیده شدن انتخابات. اما این میمون بی‌مغزه که می‌خواهم قسمتی از مطلبش رو با عنوان «مانیفست پیف پاف یا خلاصی از رئیس جمهور موذی» (فقط افراد زیر 18 سال وارد شوند) در اینجا درج کنم:

« ... یک نکته مثبت که بالاخص مجمع الخلایق نامزدون دارند اهمیت به قشر جوانه. مخترع اهمیت دادن به جوانان (البته هر چهار سال به چهار سال) شیخ عبا شکلاتی هستن. ایشون امسال اختراع جدیدشون رو پرده برداری کردند: میر حسین، پیفپاف محمود کش! این دفعه هم عین دفعه قبل ژل مالیدیم به سرمون، روسری رنگی روی موهای افشون بور-شکلاتی مون انداختیم، چیز گنده توی روپوش تنگ تپوندیم و فیسان فیشان رفتیم برای موسوی سوت زدیم و کف زدیم و هارهار کنان توی خیابون قرریختیم و شعار دادیم. بین فعالیتهای باباکرمی انتخاباتیمون جرأت گوز دادن هم نداشتیم. چون اگه به قدر یه باد سوا شدن ازمون، سکوت می کردیم داد می زدن سرمون که غفلت کردید و عنقریبه که محمود انتخاب بشه... »

 

از طنز جذاب میمون بی‌مغز که بگذریم، حرف حسابش اینه که چرا تحت تاثیر جو انتخابات، گذشته انتخابات/کاندیداها رو فراموش می‌کنیم؟ آیا تاریخ باز هم باید تکرار بشه؟ آخر این بحثها همه به اینجا می‌رسه که بین بد و بدتر، آیا بد را انتخاب کنیم، یا هر دو را رد کنیم؟ به نظر من هر کس بایستی برای خودش به این سوال پاسخ بده. من هم دخالت نمی‌کنم.

لابه‌لای طنز تلخ میمون‌ بی‌مغز باز هم ردپای/ردخون دانشجویی که «...عین دستمال توالت از طبقه سوم خوابگاه دانشجویی پرتمون کنه پایین...» رو خوندم. در چند مطلب دیگه هم به این قضیه اشاره کرده بود. هر بار که اینو می‌خونم فکرم سنگین میشه. چون این روزها بیشتر از هر وقت دیگری فکر می‌کنم که دانشجو هستم.

 

دیروز وقتی دوباره آسودگی باران خیال رو خوندم، متوجه شدم که ولو روی تخت را –ناخودآگاه- متاثر از آن نوشته بودم. من هم مثل باران خیال وقتی در رخت خواب ولو می‌شم، در ذهن مطلب می‌نویسم. حالت خاصی است. افکار خاصی در ذهن خلق می‌شود؛ مثل آسودگی:

«...همیشه فکر کرده ام که بالای ذهنم، شاید کمی بالاتر از پیشانیم – که به نظر من جایی است که فکرهای زائد آدم جمع می شود و من معمولاً ابروهایم را بالا می گیرم که این ها به چشمهایم فشار نیاورند – روحی متعالی جا خوش کرده است. چیزی که من برای خوب بودن باید دائم حواسم بهش باشد...»

 

اما برای الیزه ای که ناگهان اندیشه نوشته، در واقع نسخه نوشتاری یکی از شاهکارهای بتهوون است. تا نخوانید متوجه نمی‌‌شوید:

«با دوستانم و با دخترانی که تازه آشنا شدیم (واضح‌تر: مخ زدیم) گرم صحبت بودیم و من به سادگی حوصله‌ام سر میرود که آرام و دوست داشتنی درست عدل می‌آید و روبروی من روی لبه‌ی حوض می‌نشیند. نگاهم که به نگاهش می‌افتد لبخندم را با لبخندی به سادگی و بی‌ریایی دختر بچه‌ای پاسخ میدهد و باعث میشود فوراً احساس کنم که از این همه حجم زیبایی و معصومیت یکه خورده‌ام. خوب نگاهش میکنم. چشمان درشت و تیره که گرمایش را از همان فاصله دو سه متری میتوانستی حس کنی، پوست سفید و شفاف و موهای مشکی ِ فِر که هنرمندانه از زیر روسری آبی ِ کمرنگش بیرون ریخته. یکهو متوجه میشوم که چقدر از موی مشکی ِ فر خوشم می‌آید. گویا اینرا مدتهاست که میدانستم و فراموش کرده بودم...»

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 خرداد1388ساعت 21:16  توسط شانگوله  | 

 

اینجا قراره خاطره ی یک روز خوبمو بنویسم، ولی این روز خوب یه رابطه ای هم با روز تولد آدم داره، نمی دونم دقیقا چرا ولی شاید دیفالت روز تولد می تونه یه روز خوب باشه، به هر حال شاید تا قبل از ورود من به دانشگاه روز تولدم یه روز خوب و عادی بوده باشه، ولی بعد اون روز، تمام روزها روز تولد برای من شدند، هر روز موقع بیدار شدن از خواب یه آدم جدید با روحیات و احساسات جدید به دنیا می یاد. روزهای تولد من هر کدوم به من یه چیزی یاد دادند: یاد داد که چقدر می تونم مفید باشم، یاد داد که آدما خیلی راحت می تونن بد باشن و بد بودن اصلا کار سختی نیست، روز تولدم به من گفت که دوستان رو در حد دوست نگه دار نه محرم راز، توی روز تولدم یاد گرفتم که می شه متنفر بود، مغرور و خودخواه بود، باید با سیاست عمل کرد، لازم نیست همیشه نگران اطرافیانت باشی، لازم نیست همیشه خوب رفتار کنی، ساده بودن رو کنار بذارم، پرخاش جو باش، یاد گرفتم تن آدمی شریف نیست به جان آدمیت، باید با دنیا مثل خودش رفتار کرد و بی رحم بود، آدم هایی که تو رو نصیحت می کنن و ادعا می کنن که تو بد فکر می کنی یا بد عمل می کنی و به زور آنچه که تو می دونی صحیحه رو از ذهنت بیرون میارن و به جای اون، دروغ ها و خیالبافی ها رو می ذارن، فقط آدم هستن و لازم نیست اونها رو جدی بگیری، توی روز تولدم یاد گرفتم لازم نیست به دیگران نگاه کنی، آدم خودش شخصیتشو می سازه نه دیگران، شاید اونها ارزش خوب بودن، مهربون بودن، گذشت کردن، بخشش کردن بدون منت، نادیده گرفتن اشتباهات، نا مردی ها، خیانت ها، فضولی ها و دخالت های دیگران رو ندونن و به حساب ساده بودن یا احمق بودن تو جلوه بدن، اما این دلیل نمی شه تو خودتو تغییر بدی. بد بودن خیلی راحته، خیلی راحت می شه ارزش یه آدم رو کم کنی، یه آدم رو نابود کنی، یه آدم رو آدم حساب نکنی، روی یه آدم حساب نکنی، اما این دلیل نمی شه تو خودتو تغییر بدی. روز تولدم خیلی چیزها بهم یاد داد، شاید آموزه هاش پارادوکس داشت اما به هر حال من آموختم که آدم باید آدم باشه. من توی روز خوبم آهنگ «وان لست گود بای»* رو بارها گوش میدم چون روحم باهاش پرواز می کنه، صبح از فال فروش یه فال می گیرمو شروع می کنم نقشه می کشم واسه ی اون روزم، چون همه چیز باید طبق خواسته ی من پیش بره، البته یه سری اتفاقات از پیش تعیین نشده هم اتفاق می افته که از عادی بودن روز کم می کنه، مثلا اون روز یه فرشته ی نجات یهو پیدا می شه و بهت امید می ده. یا اینکه حس خباثت و شیطونیم قلقلکم می ده و تبدیل به یه شیطون کوچولو می شم و یه چند جا از شریر بودنم لذت می برم. یا مثلا صبح که از خواب پا می شم می بینم گلوم درد می کنه و بله سرما خوردم . توی روز خوبم همه ی اعضای خانواده و دوستام شادن و هیچ کسی هیچ مشکلی نداره، اخلاق آقای سرداری خوبه و همه چیز توی گروه خوب پیش می ره. خلاصه روز خوب من محدود به روز تولدم نیست و هر روزی که به من یه احساس جدید و خوب بده روز خوبم می شه.

                          [نویسنده مهمان: فاطمه]

 

* one last goodbye

+ نوشته شده در  دوشنبه 18 خرداد1388ساعت 15:29  توسط مهمان  | 

[این یک هم‌نویسی‌ست، شانگوله با رنگ مشکی، سینا با رنگ خاکستری]

 

فروید           (به ناشناس نزدیک می‌شود.)

                   اگه خدا در برابر من بود، به همین جرم متهمش می‌کردم: به جرم دادن قول‌های باطل.

 

ناشناس       قول‌های باطل؟

 

فروید           شر یعنی قولی که کسی سرش وای نمی‌سته.

                   (بلند بلند فکر می‌کند.)

                   مرگ چیه؟ مرگ همون قول زندگیه –زندگی‌یی که اینجا توی خونم، زیر پوستم می‌دوه- همون قولی که کسی که این قول رو به من داده سرش وای نایستاده. چون وقتی خودم رو نگاه می‌کنم، وقتی خودم رو توی دست‌های این مستیِ فکری رها می‌کنم، خوشبختی ناب زندگی کردن، هیچ حس نمی‌کنم فانی هستم: مرگ هیچ‌جا در من نیست، نه توی شکمم، نه توی سرم، هیچ‌جا حسش نمی‌کنم. من مرگ رو می‌شناسم چون بهم یادش دادن، برام تعریفش کردن. آیا اگه کسی چیزی به من نمی‌گفت، من می‌فهمیدم که قراره یه روز از بین برم؟ مرگ از پشت حمله می‌کنه. اگه تنها دست خودم بود، من یه راه دیگه رو می‌رفتم، فکر می‌کردم نامیرا هستم. چیزی که در مرگ شره، فنا شدن نیست. شر مرگ قول زندگیه که یه کسی زده زیرش. درد چیه، مگر تمامیت یک بدن که انکار شده؟ بدنی که برای دویدن و لذت بردن به وجود اومده، یک بدن کامل، اما در واقع این بدن آسیب‌پذیر و معلول و ناکامه. به این بدن خیانت شده. نه، درد در گوشت حس نمی‌شه، چون همۀ زخم‌ها تنها زخم‌های روانی هستن. باز هم یک قولی که زدن زیرش.

شر اخلاقی چی؟ ظلمی که انسان‌ها در حق هم می‌کن، آیا این پیمان صلح نیست که شکسته شده؟ پس قولی که، در گرمای سَری کز کرده، روی سینه‌های یک مادر داده شده بود کجاست؟ پس مهر صدای آرامی که از عمق یک سینه با ما حرف می‌زد وقتی که هنوز حتی معنی کلمات رو نمی‌فهمیدیم، کجاست؟ پس این تعادل با تمام جهان که در آغاز می‌شناختیم، وقتی که تمام جهان ما فقط دو دست پر محبت بود که به ما شیر و خواب و نان می‌داد کجاست؟ پس این جدال چیه؟ قولی که زیرش زدن! باز هم یکی زده زیرش!

ولی بدترین شر، نوک شمشیر، اون چیزی که هیچ چیز در برابرش نمی‌تونه دلداری‌مون بده این عقله، این عقل کوته‌بین، محدود، که حتی هوش هم کمکی بهش نمی‌کنه. به نظر می‌آد که خدا به ما عقل داده فقط برای این که حد و اندازه‌ش رو بشناسیم. تشنگی بدون آب. اول فکر می‌کنیم می‌تونیم همه چیز رو بفهمیم، همه چیز رو بشناسیم، فکر می‌کنیم قادر هستیم مقایسه‌های بی‌سابقه بکنیم، طرح‌ریزی‌های موشکافانه، اما عقل، میونِ راه، آدم رو ول می‌کنه. ما از همه چیز آگاه نخواهیم شد. و چیز زیادی نخواهیم فهمید. حتی اگه سی‌صد هزار سال دیگه هم زندگی کنم نمی‌تونم ستاره‌ها رو بفهمم، و همیشه دنبال این خواهم بود که اینجا روی این زمین، توی این گِل و لجن، چیکار دارم می‌کنم! محدودیت عقل ما، این هم آخرین قول باطل شه.

زندگی زیبا بود اگر خیانت نبود...

زندگی زیبا بود اگه هیچ وقت فکر نمی‌کردم باید عادلانه و طولانی و سعادتمندانه باشه...

 

ناشناس       زیادی توقع داشتی.

 

فروید           باید من رو کودن‌تر می‌آفریدن تا هیچ آرزویی نداشته باشم... قول می‌ده و زیرش می‌زنه. شر می‌آره. چرا که شر همون قول باطله.

 

ناشناس       بذارین توضیح بدم.

 

فروید           توضیح دادن یعنی تبرئه کردن: من توضیحی لازم ندارم. اگه خدا از دنیایی که ساخته راضیه، خدای مضحکیه، خدای بی‌رحم، خدای متقلب، خدای جنایتکار، خالق درد و شر انسان‌ها.

 

ناشناس       (آرام.)

و خدا احتمالاً بهتون چنین جوابی رو می‌ده «اگه تو هم می‌تونستی مثل من پیشاپیش سیر روزهای آینده رو ببینی، از این هم گزنده‌تر می‌شدی، اما مقصر اصلی رو متهم می‌کردی، نه من.»

 

به نظر من گفتگوی حاضر، قلب نمایشنامۀ «مهمان ناخوانده» اثر اریک امانوئل اشیمت* بود که دیروز در آمفی‌تئاتر دانشکده اجرا شد. این اولین بار بود که با پدیدۀ نمایشنامه خوانی روبه‌رو می‌شدم. نمایشنامه خوانی لذت خاص خودش را دارد. کمی تا حدودی حس صمیمیت پشت صحنه اجراها را دارد. من اغلب هنگام اجرای کار چشمانم را می‌بستم تا صحنه و شخصیت‌ها را در ذهن تصور کنم. اما گاهی دیالوگهای عمیقی که با تمام احساس ادا می‌شد به من این فرصت را نمی‌داد تا حالات شخصیت‌ها را تصویر کنم. تجربه خوبی بود. و نمایشنامه خوبی.

فروید با ناشناسی بحث می‌کرد، که آخر فهمیدم آن ناشناس، خدا بوده! (البته این برداشت شخصی من است.) بحثهای فلسفی عمیقی درگرفت که به مدت یک ساعت و چند دقیقه همه را میخکوب به صندلی چسبانده بود. فروید تا آخرین لحظه نیز نتوانست ایمان بیاورد در حالی که از مصائب عالم صحبت می‌کرد. شاید بهتر باشد که بگوییم ایمان آورد؛ تضادهای عجیب و غریبی بین خودآگاه و ناخودآگاه –برگرفته از نظریات خودش– او را به شک می‌انداخت. و خدا/ناشناس جذابتر هر چیز دیگر بود، در این نمایشنامه؛ تا جایی که آخر داستان نمی‌خواستم خدا خداحافظی کند. البته خدا از واژه «بدرود» استفاده می‌کرد! در واقع این داستان با شلیک گلوله به سمت ناشناس تمام نمی‌شود. حتی اگر تیر فروید خطا نمی‌رفت، نیز تمام نمی‌شد. این برای خواننده/شنونده/بیننده یک آغاز است. دروازه یک تحول فکری در پی ایمان آوردن به خدا. یا تجدید نظر در آن.

اینها همه نظرات من بود، و من یک تماشاچی. حالا بخوانید، قلم کارگردان و نمایشنامه‌خوان نقش فروید را، دوست عزیزم، سینا:

 

اریک امانوئل اشمیت، در این اثر زیبای خود، به طرز زیبایی درد دل انسان دیروز و امروز را با خدای خویش بیان می کند. شاید بتوان گفت شاهکار او در این نوشته، منصفانه عمل کردن باشد که هم گذاشته فروید (که می تواند نماد انسانی باشد که در ایمان خود شک و تردید دارد – و البته چنین انسانی لزوما ضعیف نیست) تمام گله های خود را رودر روی خدا بیان کند، و در عین حال جواب خدا را نیز بشنود. خدایی که در قالب شخصیتی با عنوان ناشناس پدیدار شده و فروید را دل داری می دهد و جالب اینجاست که هر کدام از انسان های اطراف فروید تصویری متفاوت از این ناشناس در ذهن خود دارند؛ مأمور نازی او را یک تیمارستانی فراری می داند و دختر فروید او را بعنوان یک خواستگار سمج که هر روز دنبالش است می شناسد. بدون شک اریک امانوئل اشمیت اولین کسی نیست که در اثرش اینگونه خدا را روی زمین می آورد و بحث و جدال بین او و بنده اش را به تصویر می کشد. از جمله آثار دیگر و البته کاملا متفاوت که در این زمینه دیده می شود، فیلم های Bruce Almighty و Evan Almighty هستند که در آنها Morgan Freeman بعنوان خدا بترتیب بر Jim Carrey و Steve Carell ظاهر می شود و تصویری جدید و زیباتر از دنیا را به آنها نشان می دهد.

گرچه این بستگی به خود انسان دارد که چه برداشتی از صحبت های بین فروید و ناشناس می کند، اما بازی تیم ما بگونه ای بود که ناخودآگاه در مجادله ها، ناشناس بیشتر پیروز به نظر می رسید.

همه تیم بیشتر با اجرای این نمایشنامه قشنگ موافق بودیم، چون مسلما اجراش هیجان بیشتری رو بهمراه خودش داشت اما متاسفانه بدلیل کم بودن وقت چنین چیزی ممکن نبود. بهمین دلیل با کمک هم، چند موسیقی منتخب رو در بخش های مختلف نمایشنامه قرار دادیم تا از هیجان قسمت های متفاوت نمایشنامه که گاهی اوقات پر از خشونت و نگرانی و گاهی پر از طنز بود، کاسته نشود و البته موسیقی خیلی کمک خوبی به اجرا بود. امیدوارم دوستان عزیزی که در اجرا حضور داشتن، از کار خوششون اومده باشه.  اگر کم و کاستی یا سوتی (:دی) بوده امیدوارم ببخشین بخاطر کم بودن تمرینات و نداشتن وقت بوده.

در کل خود من از اولین تجربه کارگردانیم با دوستان عزیزم رضا (ناشناس)، سپیده (آنا، دختر فروید)، سپهر (مامور نازی) و مهوش (راوی) که حسابی تئاتردوست و اهل هنر هستن راضی بودم و از اینکه با چند آدم که به هنرهای نمایشی علاقه دارن و بهش احترام میذارن کار می کنم احساس آرامش می کنم و از تمام زحمات و وقت گذاشتناشون برای تمیرینات تشکر می کنم.

 

 

 

آخرین نکته ای که میخوام بگم، شباهت فوق العاده عجیب این نماشنامه اشمیت به دیگر اثرش بنام "نوای اسرارآمیز" که نمایشنامه خوانی ترجمه اون توسط شهلا حائری رو توی اردوی آشنائی ورودیهای 87 ای به کارگردانی دوستم حمیدرضا نصیری اجرا کردیم. این نمایشنامه تنها دو شخصیت داشت: ابل زینورکو (حمیدرضا نصیری) و اریک لارسن (سینا کیهانیان) که بترتیب شباهت محسوسی که شخصیت های فروید و ناشناس در مهمان ناخوانده داشتند. به دوستانی که در نمایشنامه خوانی دیروز حضور داشتن یا "مهمان ناخوانده" رو خوندن توصیه میکنم حتما اثر "نوای اسرارآمیز" از اشمیت را هم بخوانند.

 

فروید           (خسته) والتر اوبرزایت، بسه دیگه، خودتون رو با خدا اشتباه نگیرین، اون چیزی که هنوز درون شما سالم مونده خوب می دونه که شما خدا نیستین.

 

ناشناس       (با لبخند تکرار می کند)

پس شما خدا رو باور ندارین اما والتر اوبرزایت رو باور می کنین.

(تعظیم می کند)

خوش به حال والتر اوبرزایت ...

 

* “Le Visiteur” by Eric Emmanuel Schmitt ترجمۀ تینوش نظم‌جو

+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 خرداد1388ساعت 0:15  توسط هم‌نویسی  | 

 

با اینکه به این نتیجه رسیدم که باید خدا رو شکر کنم که از پدر و مادری مسلمان زاده شدم، اما قصد دارم یک بار هم که شده امتحانش کنم...

در تمام نقاط دنیا، از غرب تا شرق، شمال تا جنوب، انسانها با نژادهای رنگارنگ به حقیقتی غیر مادی اعتقاد دارند. انواع ارواح، رب‌النّوع‌ها، موجودات ماوراالطبیعه، کوفت و زهرمارهای دیگری که شناسایی آنها نمی‌تواند موضوع پروژه کارشناسی من باشد! صرف نظر از اینکه اینها را در قالب دین دسته‌بندی کنیم، یا خرافات یا برگرفته از غرایز، اینها وجود دارند و نکته مهم این است که معتقدانشان به آنها اعتقاد عمیق دارند، در حد ناموس! همین تضمین خوبیست برای زنده نگه داشتن مراسم دینی-خرافی هر دین‌واره* که اغلب برای ارتباط با آن حقیقت غیر مادی انجام می‌شود. و اینجاست که نمادها به آن رنگ و لعاب می‌دهند. دین خودمان نیز آداب و رسومی دارد که به وفور می‌توان در آن نمادهای جالب شناسایی کرد، گرچه مساله اصلی ارتباط خالصانه با آن حقیقت غیرمادی است که در اینجا -خوشبختانه- خداست، یا لااقل خدا خوانده می‌شود. اما برقراری ارتباط کار ساده‌ای نیست؛ مثلا بومیان آفریقا در مراسم عجیب و غریبی با جویدن ساقۀ گیاه چات نئشه می‌شوند، و روح فلان در آنها نفوذ می‌کند. سرخپوستان امریکای شمالی از عصارهء کاکتوس استفاده می‌کنند. بعضی از فرقه‌های دراویش خودمان با الکل به این حالت می‌رسند. البته موسیقی نه تنها کاتالیزر، بلکه جز اصلی این مراسم است! و این باعث می‌شود خلاف میلم به مولانا شک ‌کنم وقتی در سماع می‌خواند:

«مرده بدم

زنده شدم

گریه بدم

خنده شدم

دولت عشق

آمد و من

دولت پاینده شدم»

 

این شک باید باطل باشد. خلاصه مطلب اینکه باید خدا رو شکر کنم که از پدر و مادری مسلمان زاده شدم که از مجموعه این آداب و رسوم خلسه‌بازی معاف بودم. اما قصد دارم یک بار هم که شده یکی را امتحان کنم!

 

* این واژۀ من درآوردی ترکیبیست از دین، مکتب، فرهنگ، خرافات و هر چارچوبی که در انسانها اعتقادات ناموسی به وجود می‌آورد!

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 خرداد1388ساعت 23:58  توسط شانگوله  | 

[این یک هم‌نویسی‌ست. شانگوله با رنگ مشکی، فاطمه با رنگ خاکستری]

 

شتابان به سمت در ورودی با همان گیت‌های مغناطیسی مسخره‌اش، قدم بر می‌دارم. باید سریع‌ از این اتوبوسهای بوگندوی دانشگاه دور شوم. گیتِ خِنگِ در قدس را پشت سر می‌گذارم؛ و این دانشگاه تهران است که مرا در بر گرفته، با تمام ساختمانهای کهنه و درختان تنومندش. با این معماری جذاب، واقعاً می‌توان اسمش را دانشگاه گذاشت. هنرهای زیبایش، زیباست. ادبیاتش هم، شاعرانه. علومش، خوشمزه! و روحانیست، مناره‌های مسجدی که از قلب دانشگاه برخاسته‌اند. و من می‌دانم که چند شهیدی که (با جنجالهای پوچ) کنار مسجد خوابیده‌اند، در قلبشان جای دارند؛ مثل همیشه چند نفر بالای سرشان، عاکفانه ایستاده‌اند. آرام از کنارشان می‌گذرم. زمزمه‌ام خودش می‌آید: «شکسته چون گل سرخ، بر سینه‌های یاران، عشقی به نام مردم، قلبی به شکل ایران» نمی‌توانم شتابان از کنار حوض دانشگاه بگذرم. کنار حوض، همیشه باید فکری با ارزش در ذهنم باشد.

همه راه‌ها به دانشکده ما ختم می‌شود، اما من این راه را انتخاب کردم تا وقتی فضای سبز اطراف حوض را پشت سر گذاشتم، دانشکده فنی را از روبه‌رو ببینم. همیشه کوششم بی‌فایده‌ست، عظمت نمی‌تواند در نگاهم باشد، آنچه می‌نگرم حقیقتاً عظیم است.

به پله‌های دانشکده می‌رسم. ساعت هفت و چهل دقیقه‌ست. صحن فنی از بیرون ساکت به نظر می‌آید. وقتی وارد می‌شوم هم ساکت است. اما حس غریبی دارم. لرزشهای زیر بیست هرتز را زیر پایم احساس می‌کنم. یک نفر با پلاکارد سرخ برافراشته وارد می‌شود. برای چند لحظه در چشمان هم خیره می‌شویم. چهره‌اش مصمم است. فریاد می‌زند، فریاد می‌زنند. جمعیت مرا احاطه کرده‌اند. فریاد می‌زنند، من نیز همراهی می‌کنم. گرچه نمی‌دانم که چه می‌گویم، چه می‌خواهم. وقتی دانشکده، دبستان می‌شود، می‌خوانیم: «یار دبستانی من، با من و همراه منی، چوب الف ... » ناگهان صدای تیر می‌آید...

همه بر می‌گردیم. جیغها تا مغز استخوانم را به لرزه در می‌آورند. قلبم تند تند ضربه می‌زند. سه جوان روی پله‌ها جان می‌دهند. دیگر از جمعیت خبری نیست. همه محو شده‌اند. خون همه جا جاری شده. روی پله‌ها، کف صحن، روی ستونها، پنجره‌ها را خون گرفته. سربازان -بی‌اعتنا- خارج می‌شوند. در بسته می‌شود. خون روی چشمانم کشیده می‌شود. تحملش را ندارم، چشمانم را می‌بندم. همه‌جا آرام و سیاه است.

ساعت هفت و پنجاه دقیقه‌ست و من دو دور فرمانده چمران را طواف کرده‌ام. گاهی چند دقیقه سر کلاس ریاضی 2 می‌نشینم. گاهی در کلاسها سرک می‌کشم. گاهی فکر می‌کنم که در این دانشکده بی‌نهایت موضوع برای نوستالژی‌بازی وجود دارد. دانشکده عجیبی‌ست، روح دارد.

از هشت گذشته است؛ حالا سر کلاس تاریخ اسلام نشسته‌ام. اما فاطمه را نمی‌بینم.

 

«آقا بفرمایید، سر کوچه‌ی راهنما پیاده می‌شم»، تاکسی نگه می‌داره با عجله می‌پرم بیرون، ساعت 8:30 ست و نیم ساعت از کلاس تاریخ اسلام رفته، می‌رسم جلوی در، سریع کارتمو از کیف پولم در می‌آرم، دو تا نگهبان مشغول حرف زدن با هم هستن و اصلا توجه نمی‌کنن که من کارت زدم یا نه، ولی درخت‌های چنار دانشگاه از اون بالا بالاها همیشه حواسشون به همۀ دانشجوها هست، همیشه این درخت‌ها رو دوست داشتم. به سمت حاشیه سمت راست متمایل می‌شم و سریع قدم بر می‌دارم، نمی‌دونم از روز اول دانشگاه تا الان چند بار این راه و رفتم ولی هر بار نسبت بهش یه حس غریب داشتم انگار که برای اولین باره که دارم از اینجا عبور می‌کنم، خدای من چقدر این دانشگاه عجیبه.

می‌پیچم سمت راست، جلوم جهاد دانشگاهیه. یادمه قدیما یه کافه‌ی کوچولو هم داشت که با بچه‌ها میومدیم اینجا و نسکافه می‌خریدیم و جلوی جهاد کلی حرف می‌زدیم، بچه ها جزوه‌های ریاضی و فیزیک منو می‌بردن جهاد کپی کردند و من روی پله‌ها منتظر می‌موندم و بعد جزوه‌هامو که کلی به هم ریخته شده بود روی پله‌ها مرتب می‌کردم. بعد از پله‌ها، حاشیه چمن‌ها منو به خودش جلب کرد، حس می‌کنم چمن ها دیگه اون شادابی اولیه رو ندارن، قبلا جای اون صندلی‌های سنگی، چند تا نیمکت سبز بزرگ بود که پاتوق ما سه تا بود، ما سه نفری که از همون روز اول با هم دوست شدیم و تا الان دوست موندیم. اون نیمکت سبز جایی بود برای وقت گذرونی‌های من، مخصوصا صبح‌هایی که ریاضی داشتم و زود می‌رسیدم توی هوای نم‌دار روی اون نیمکت می‌نشستم و والیبال تی-اِی ریاضی رو با بچه‌ها تماشا می‌کردم. اون نیمکت سبز خوب یادشه روزهایی که من خیلی ناراحت بودم و فکر می‌کردم که دانشگاه عجب جای بیخودیه یا روزهایی که خیلی خوشحال و شاد با دوستام بودم و دعا می‌کردم «ای خدا دانشگاه حالا حالاها تموم نشه» . حالا اون نیمکت سبز نیست و زودتر از من از اینجا رفته، ولی خاطره هاش مونده.

به صحن فنی رسیدم بالاخره، تک و توک بچه‌ها گوشه‌های مختلف جا خوش کردند، یه روزی اینجا پر بود از هیاهوی بچه‌هایی که نمی‌دونم واسه چی اینجا جمع شده بودند ولی یادمه اون قدر شلوغ بود که حتی در آهنی و بزرگ فنی معلوم نبود. دانشجوها با هم شعار هایی رو زمزمه می‌کردند و من فقط تماشا می‌کردم. از پله ها می‌رم بالا، موقع ورود نگاهم به ساعت بالای دیوار می‌خوره، ساعت 8:35 رو نشون میده، یعنی استاد منو راه میده؟ اصلا برم سر کلاس یا نه؟ از پله‌ها می‌رم بالا، چمران جلومه، منظورم سالن چمرانه. روز اول دانشگاه جلوش ایستادم و از یکی پرسیدم: «ببخشید چمران کجاست؟» طرف لبخند زد و گفت: «چمران خیلی وقته که مرده ولی سالنش درست روبروته.» چمران رو دور می‌زنم، منظورم سالن چمرانه، و میرم سمت کلاس تاریخ. وارد کلاس می‌شم و سریع کل کلاس رو از جلوی چشمام می‌گذرونم، این یه قانون تجربیه که وقتی دیر می‌رسی نباید به استاد نگاه کنی. حالا من سر کلاس نشستم.

+ نوشته شده در  شنبه 9 خرداد1388ساعت 19:0  توسط هم‌نویسی  | 

 

ای بی‌خبر بکوش که صاحب خبر شوی / تا راهرو نباشی کی راهبر شوی

در مکتب حقایق پیش ادیب عشق / هان ای پسر بکوش که روزی پدر شوی

دست از مس وجود چو مردان ره بشوی / تا کیمیای عشق بیابی و زر شوی

خواب و خورت ز مرتبه خویش دور کرد / آن گه رسی به خویش که بی‌خواب و خور شوی

گر نور عشق حق به دل و جانت اوفتد / بالله کز آفتاب فلک خوبتر شوی

یک دم غریق بحر خدا شو گمان مبر / کز آب هفت بحر به یک موی تر شوی

از پای تا سرت همه نور خدا شود / در راه ذوالجلال چو بی پا و سر شوی

وجه خدا اگر شودت منظر نظر / زین پس شکی نماند که صاحب نظر شوی

بنیاد هستی تو چو زیر و زبر شود / در دل مدار هیچ که زیر و زبر شوی

گر در سرت هوای وصال است حافظا / باید که خاک درگه اهل هنر شوی

 

! خواجه حافظ و یوهان سباستین

 

Partita No.2 in D minor (BWV 1004) – Chaconne

Violin by Jascha Heifetz

Guitar by John Williams

Harpsichord by Robert Hill

Piano by Hélène Grimaud

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 خرداد1388ساعت 14:0  توسط شانگوله  | 

دیشب خواب دیدم رفتم تو گنجه ی اتاقم قایم شدم و با یه چراغ قوه دارم کتاب صد و یک راه برای قتل رو ورق می زنم. 

صبح که از خواب بیدار شدم رفتم سراغ کتابه! ترديد داشتم كه كتاب رو باز كنم. در نهايت دل به دريا زدم و كتاب رو باز كردم...

چشمت روز بد نبينه عجب فهرست طولاني داشت و متنش هم قرمز بود. بگذار پيشگفتار رو برات بنويسم كه آخرش نويسنده با خون خودش امضا كرده بود:

سلام بر همگي قاتلان بالفطره و نابالفطره و امثالهم!

عزيزان سال ها بود كه من در پي تدوين چنين كتابي بودم كه راه هايي براي كشتن انسان هاي خبيث به جهانيان عرضه دارم! اين كتاب حاصل مطالعه ي چندين و چندين ساله ي من است! اميد است كه از آن بهره گيريد. اين جانب خود هرگز به قتلي دست نزده ام اما براي اين كار دلايلي پيدا كرده ام كه فقط يك خواننده ي واقعي مي تواند به آن دست يازد! پس شروع به نوشتن داستان هایی کردم که در هر یک برای قاتلان مفهومی بس عمیق نهفته است!

قاتل شدن بر شما مبارک!

 

[نویسنده مهمان: زنبیلدار]

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 خرداد1388ساعت 14:0  توسط مهمان  | 

 

نیز، دوم خرداد دیگری گذشت، اما در نگذشت. دوم خردادی که دوازده ساله شد و حالا نوجوان مشتاقیست. او که بر امواج خروشان دریای سوم سوار بود، روحانی دوست داشتنی ما، مثل یک بیل خوش‌استیل کلینتون نما از اوبامای سبز قبای مزارع چای شمال حمایت کرد. تو شایسته‌ای که فریادت بزنم: «تو ای محمد پاک طینت، سلامم را تو پاسخ گوی!» . امروز، اما یک روز از دوم خرداد می‌گذرد. فردا دو روز می‌شود. سال دیگر، یک سال و یک روز می‌شود؛ مثل دوم خرداد 87، که یک سال و یک روز از آن گذشته، اما در نگذشته. دوم خرداد هشتاد و هفتی که از یک ذهن آشفته برخاسته است و نگاشته‌های زمزمه‌ناکش را می‌خوانم؛ چه زیبا شروع می‌شود: «خدایا شکر که دوستان خوبی هستیم»، آن ذهن آشفته غریبه نیست، غریبه دیوانۀ دیگریست، دیوانه‌وار نوشتۀ کوروش را می‌خوانم:

«خدایا شکر که دوستان خوبی هستیم. از ته دل برای همدیگر نگران و ناراحت می شویم و از ته دل برای هم خوشحال. من دوستان خوبی دارم. این روزها وقتی حس می کنم گرفتگیِ من اطراف مرا گرفته می کند یا حداقل نگران می کند، وقتی یکی با یک لبخند و یکی با فشردنِ دستی دل مرا می جوید، وقتی یکی جای خواهر نداشته ام را پر می کند و یکی از برادر نزدیکتر می شود، آنگاه این روزها دیگر اخم و گرفتگی و پریشانی، روبروی این چندین نگاهِ مراقب جایز نیست. روزها باید شاد بود و نیمه شب، دوباره داستان تکراری دلتنگی و تنهایی. صبح باید بند کفش را محکم بست و نقاب شادمانی بر چهره کشید و از در خارج شد و شب، خسته و شکسته، با ذهنی پر از خاطره ی حرف های عاشقانه از در وارد شد و در سیاهیِ تاریکیِ این چهاردیواری به دنبال کلید چراغ گشت؛ ...هیچ وقت جای کلید روشنایی را حفظ نشدم!»

 

دیروز، پاتی* را استارت زدم. انتظار نداشتم که بی ساسات و ‌بدون ‌مکافات باتری-به-باتری روشن شود. اما خوش‌هیبت رفیقم با یک اشارت ابرو نعره‌ای کشید و بیدار شد. گویا همه چیز را می‌دانست، حال بی‌حال مرا می‌دانست، در آینه وسط، نگاهِ بی‌صدای مرا می‌دانست. او خود راننده بود، دنده می‌چکاند، گاز می‌گرفت، ترمز می‌نواخت، خیابانهای کثیف شهر را در می‌نوردید. پارک دوبل را خودم زدم! اما در خودش باز شد.

زمزمه‌ناکهای کذایی ذهنم را آشفته کرده بودند، زمانی که در گلستان «دشت بهشت»** چرخ می‌زدم. این سوال مرا منحرف کرد که امین‌الدوله خودش خوش‌بو بوده یا یاسهای حیاط خانه‌اش؟! چه اهمیتی دارد، وقتی آمده‌ام تا گونی گونی خاک گلدان در عقب پاتی فرو کنم. و او تا خانه آخ هم نگفت، دوست بامعرفت من. خدایا شکر که دوستان خوبی هستیم.

 

«این روزها چهرۀ دوستان من دو دسته است، دل هاشان نیز هم. یکی چهره اش شاد و یکی غمگین است. او که چهره اش شاد است، دلش برای او که چهره اش غمگین است، غمگین و او که چهره اش غمگین است، دلش برای او که چهره اش شاد است، شاد است و من این روزها حالت سومی هم دارم؛ این روزها بد جور جای یک نگاه، جای یک صدا و جای یک حضور روبرویم خالی است. دوستان من! لطفاً از پس این خنده ها و بذله های روزانه ام، داستان شبانه ی مرا بخوانید؛ ...هیچ وقت جای کلید روشنایی را حفظ نشدم!»

 

نه فقط رزهای هلندی که دیروز در گلدانهای سفالی کاشتم، بلکه هر گل دیگری می‌توانند هدیه‌ای از طرف روزگار باشد. چمن‌های دانشگاه هم همینطور. پاتی این را به خوبی می‌داند. فکر می‌کنم میر سبزقبا و بیل خوش‌استیل هم بدانند. و حتی غریبه‌ای که دیروز با من دست داد و تبریک گفت و به روی خودش نیآورد، من هم وانمود نکردم؛ دستش را صادقانه فشردم. همه اینها جزئی از داستان مان و دوستان مان است. خدایا شکر که دوستان خوبی هستیم، خدایا شکر که زندگی در جریان است.

 

پی‌نوشت:

شرایط جوی بار دیگر متحول شد!

 

* پاترول

** نمایشگاه گل و گیاه مجموعۀ «دشت بهشت» در سعادت آباد-اوین، تهران

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 خرداد1388ساعت 15:14  توسط شانگوله  | 

 

ببین اگه کلاً بخوای حساب کنی، روز خوب من بستگی به چیز خاصی نداره. وقتی از خواب پا می‌شم، اون روز یا روز خوبیه یا روز بدیه (معمولی). توی همون پنج ثانیۀ اول می‌شه اینو تشخیص داد، ولی خب یه سری اتفاقاتی هستند که یه روز بد رو تبدیل به یه روز خوب، و یه روز خوب رو تبدیل به یه روز به یاد موندنی می‌کنن. اولین چیزی که می‌تونه باعث خوشحالی من بشه اینه که وقتی آی-پادم رو روشن می‌کنم دقیقا بدونم که الآن توی فاز چه آهنگی هستم و بی‌خودی نیم ساعت دنبال آهنگ نگردم. هم زمان نبودن احتیاج من به دستشویی رفتن در صبح، و حضور هم‌خونه‌ای هام در دستشویی می‌تونه گزینۀ مناسبی برای شروع یه روز خوب باشه. صدای چه‌چه بلبل، وزیدن یه نسیم خنک، خندین چند تا دختر در کافۀ دانشگاه، دیدن معاشرت کردن چندتا دوست وقتی که دارم «What a wonderful world» گوش می‌کنم، حرف نزدن دوستهام به زبون چینی و مالای وقتی منم در بحث شرکت دارم، چرب و چیل نبودن غذای دانشگاه، عدم غیبت دختر مورد علاقه، کشف یه خوانندۀ جدید، دیدن یه فیلم خوب، چندتا سوژه خوب برای خندیدن، دیدن «Sean’s online» و پرسیدن هرچی سوال بی‌جواب در ذهن و ... از مواردی هستند که تاثیر زیادی در خوب بودن یک روز برای من دارند. خب مسلماً اینا چیزهای طبیعی هستند ممکنه اتفاق بیافتند. اما یه سری اتفاقهای خاصی وجود دارند که می‌تونن کلاً شرایط روز رو زیر و رو کنند که نوشتن‌شون در اینجا جایز نیست! و خیلی موارد دیگری که می‌تونن تاثیر داشته باشند ولی در حال حاضر امکان رخ دادنشون وجود نداره. نمی‌دونم هدف از اینکه همه روز تولدشون دربارۀ «روز خوب من» اینجا می‌نویسند، چه چیزی می‌تونه باشه؛ باید بعداً از شان بپرسم، ولی خب جالب بود، در واقع یه یادآوری بود که بفهمم یه روز معمولی چقدر ساده می‌تونه تبدیل به یه روز خوب بشه و یا یه روز به یاد ماندنی.

در آخر هم می‌خوام از شان تشکر نکنم که گذاشت اینجا بنویسم، تشکر نداره که! اینکه گذاشت اینجا روز تولدم بنویسم رو می‌زنم به حساب اینکه تولدم بوده دیگه! مرسی که خوندین، اینم خلاصۀ روز خوب بود به سبک من، سپهر :) فعلاً.

 

+ نوشته شده در  جمعه 1 خرداد1388ساعت 20:0  توسط مهمان  |