
این مثلث بامزهای که این بالا میبینید، مثلث عشقی جناب رابرت استرنبرگ نام داره. گفته شده که ایشون غول روانشناسی ارتباط عاطفی تشریف دارند. البته غولی نیست که بشه مثل شِرک، هالک یا میرحسین با دُمش بازی کرد. ولی میشه در مورد نظریهاش که در سال 1986 منتشر شده، چار خط مطلب نوشت.
استرنبرگ میگه یک رابطه عشقی کامل از سه ماده تشکیل شده:
1- صمیمیت (Intimacy)
2- هوس (Passion)
3- وفاداری (Commitment)
اصل داستان اینجاست که ممکنه در یک رابطه عشقی، این مواد به مقدار مساوی استعمال نشه! مثلا صمیمیت و هوس زیاد باشند، ولی وفاداری در کار نباشه؛ و این میشه یه عشق آبگوشتی یا به قول استرنبرگ عشق رمانتیک! حتی امکانش هست که فقط یک ماده استعمال شه، مثلا هوس در حد فجیع؛ که مطابق مثلث عشقی، شیدایی (Infatuation) نام داره و از نظر من هرزهبازی! در واقع راسهای مثلث رو به سختی میشه به عنوان رابطه عشقی پذیرفت. اما وقتی که هر سه ماده رو به مقدار کافی داشته باشیم، میتونیم یه رابطه عشقی کامل در وسط مثلث راه بندازیم و پوز همه رو بزنیم!
در ویکیپدیا* جزئیات بیشتر درباره ترکیبات این سه ماده نوشته شده، این مثلث رو از همونجا کِش رفتم! اما این فقط یک نظریهست و هیچ ربطی به شکلگیری احساسم نسبت به تو نداره. همه چیز به زیباترین شکلی که فکر میکردم پیش میره؛ راست، ساده، آهسته. من نمیخواهم به این محلولها کاتالیزر اضافه کنم یا با قاشق چایخوری هم بزنم. فکر میکنم همه چیز باید خودش اتفاق بیافته. اما من خودم رو برای این رابطه که با وجود این نظریات روانشناسی بیشتر به بازی در آزمایشگاه شیمی شباهت داره، آماده میکنم. به محض اینکه مواد مورد نیاز رو انتخاب کنی، بیرحمانه باهات بازی میکنم و احتمالاً میبازم!
* ترجمه ویکیپدیا در وبلاگ عشق و دیگر هیچ...
[این یک همنویسیست؛ شانگوله با رنگ مشکی و فاطیما با رنگ زیتونی]
چهار سال پیش، وقتی مشغول وبگردی در سایت دانشگاه بودم، چهره غریبهای رو که پشت کامپیوتر بغلی نشسته بود با عکسی که در صفحه یاهو 360ش قرار داده بود، مطابقت دادم و به همین سادگی با هم آشنا شدیم! یادمه چند روز قبل از مهر سال 84، از روی کنجکاوی، روزنامۀ سنجش رو برداشتم و لیست بچه های رشتمون رو به تفکیک دختر و پسر روی یه کاغذ نوشتم، اون روز مونده بودم که «یاسین شفقی» رو جز کدوم دسته باید بنویسم. (نخند، بی سواد خودتی!) من هنوز 360 بلد نبودم که وبلاگش رو باز کرد. این اولین بار بود که با پدیده وبلاگ روبهرو میشدم! اون روزها وبلاگش کرم رنگ بود و نوشتهها رو با شاخههای درخت جدا میکرد. آره، اون اولین کسی بود که توی دانشگاه وبلاگش رو بهم معرفی کرد. اولین آدمی که باهاش بحث های فلسفی رو شروع کردم، اولین آدمی که همیشه با حرفاش، ذهنم رو درگیر مسائل جدی میکرد، اولین آدمی که تولدش، کلی بهم خوش گذشت، اولین آدمی که باهاش یه کار گروهی رو شروع کردم (همیشه فقط شروع میشد)، اولین و تنهاترین آدمی که باهاش درد و دل میکردم، اولین آدمی که بهم چند تا ایده مهم توی زندگی داد، اولین آدمی که توی وبلاگش در مورد من نوشت و اولین آدمی که... «یاسین شفقی» بود. و دومین کسی که در وبلاگم نظر نوشت: «خیلی خوشحالم که اومدی پسر ...»
اون روز روی یه تیکه کاغذ کوچولو با یه دست خط قشنگ، آدرس وبلاگش رو نوشت و داد به من، از اون روز تا الان، 4 سال می گذره و من تقریبا همراه 4 ساله ی وبلاگ باران خیال بودم، باران خیال، به روح و فکر من خیلی نزدیک بود. در واقع، نوشتههایش رو میخوندم و از اینکه شبیه به هم فکر میکردیم لذت میبردم. اما گاه مثل سرنخی بود برای سوژهها و بحثهای جدید. بعد از هر متنی، توی دانشگاه، کلی راجع بهش با «یاسین شفقی» حرف میزدم، و اون روزها فهمیدم که ذهن پسری که خالق این خیالهای بارانیه، پر از درگیریها و فکرهای جور وا جوره، تصمیمات بزرگ، هدفهای قشنگ و لطیف، ایدههای جالب و جدید. که وقتی اینها رو با سبک نگارش خاصش ترکیب میکرد، نوشتههایی عمیق و صمیمی خلق میشد. باران خیال از اون وبلاگهایی بود که روح داشت و زنده بود و میشد با گذر زمان، بزرگ شدن، متحول شدن و تغییرات ذهنی نویسندۀ اون رو به خوبی حس کرد. و در پی این تحولات ذهنی پیش از انتخابات دربارۀ افسردگی سیاسی نوشت، از کاندیدا عاقل و خوشاخلاق، از امید و آینده، و از اجتنابناپذیر بودن دموکراسی نوشت. او نیز آن شب تا صبح بیدار ماند، و ذره ذره خیالهای سبزش در هم فرو ریخت تا بنویسد: «...امیدهایی که بسته بودیم و انگار برای همیشه رنگ باخت.»
حال چند روزی میشود که باران با شدت بیشتری باریدن گرفته و تو را مجبور به ماندن در پناهگاهت کرده است، در غاری که به فردیت میپردازی. آری، تو انسان مدرن این قرن غریب هستی که معادلات ساده زندگی غارنشینی را ترجیح میدهد. سیاهی غار، رنگیست برای زندگی که تو را در برابر نابرابریها، ناعدالتیها، ناسپاسیها، نا آگاهیها و شاید قدر نشناسیهای این دنیای سرد، حفظ میکند و تو به خیالها و رویاهایت در این ماوای کوچک، باز ادامه میدهی. گرچه رویاهایت تلخ مینماید از برای حقایق تلخ این روزها، اما در ناخودآگاه نقشهای امیدبخش روی دیوارها رسم میکنی. به استالاگميت و استالاکتیتهای به هم پیوسته تکیه میکنی و از ایدۀ خدا مینویسی. و در آن غاری که دیوارهایش را ذهن آشفته و درگیر تو ساخته و گرمیش را از باورهای انسانی و پاکت و زندگیش را از روح با مصمم و جدی تو گرفته است و تو در پناه آن، باز به نوشتن ادامه میدهی تا روزی که انسان غار نشین، برای دیدن طلوع خورشید، از غار بیرون بیاید.
« ... فکر
میکنم پنج ماه تو بغل هم بودیم.
با اون بود
که با تمام درد و بیچارگی عشق آشنا شدم. هیچوقت بیرحمی رو که در پس یک نوازش نهفته
است حس کردید؟ فکر میکنید که نوازش آدمها رو به هم نزدیک میکنه؟ نه، آدمها رو از
هم جدا میکنه. نوازش کلافه میکنه، اعصاب خرد کنه. فاصلهای بین کف دست و پوست به
وجود میاد، در پس هر نوازشی دردی هست، دردِ این که نمیشه واقعاً به هم رسید. نوازش
سوتفاهمیه بین تنهایی که میخواد خودشو نزدیک کنه و تنهایی که میخواد بهش نزدیک
شن... اما فایدهای نداره... هرچی بیشتر به هیجان میآید، بیشتر دور میشید... آدم
فکر میکنه داره تن کسی رو نوازش میکنه در حالی که داره سر زخمو باز
میکنه...
پس با تمام
وجود همدیگر رو تنگاتنگ میفشردیم. مثل دو نجات غریق یا دو غریق سینه به سینه از
دَم دیگری تنفس میکردیم، سعی میکردم خودمو در وجودش محو کنم و اون سعی میکرد
خودشو در وجودم حل کنه. میخواستیم هرچی که ما رو از هم جدا میکرد خراب کنیم، از
بین ببریم، در همدیگه حل شیم، سرانجام در یک آمیزش ابدی یکی بشیم و به هم بپیوندیم.
اما هر چه نعره میزدیم، تقلا میکردیم من همچنان مهمان بودم و او میزبان. من
همچنان خودم بودم و اون خودش. با این که به هم نمیتونستیم برسیم امید لذت هم چنان
در ما باقی بود. حسش میکردیم که بزرگ و بزرگتر میشد، ازش گریزی نبود، میدیدم که
این لحظهای که سرانجام با هم خواهیم بود و در هم متلاشی خواهیم شد فرا خواهد رسید
تا شاید سرانجام...
یک لرزش...
یک لرزش دیگه. و از نو تنهایی...»
این بخش
مبهمی از دیالوگهای ابل زنورکو* بود، در بعد از ظهری که در پایانش شب
زمستان فرا میرسد و شش ماه تاریکی با خود میآورد؛ مردی که جایزۀ ادبی نوبل گرفته
و تنها در جزیرهای در دریای نروژ زندگی میکند. او یکی از شخصیتهای نمایشنامۀ نوای
اسرارآمیز، اثر اریک امانوئل اشمیت** ست. این نمایش در سال 1996 با بازی
آلن دلون و استفان فریس به روی صحنه تئاتر مارینی پاریس رفت. [عکس]
داستان این
نمایش دربارۀ زنیست به نام هلن که در ابتدای این مطلب به او اشاره شد: «با اون بود
که با تمام درد و بیچارگی عشق آشنا شدم...»، معلم ادبیاتی که 15 سال با زنورکو
نامهنگاری میکند. اشمیت با سبک خاص خودش، در چند مرحله واقعیات غافلگیرکننده را
دربارۀ این زن بازگو میکند. هرچه به پایان نمایش نزدیکتر میشویم، شخصیت او
اسرارآمیزتر به نظر میرسد. در واقع «نوای اسرارآمیز»، نماد اوست؛ اثر ادوارد
الگار*** ، آهنگساز دوره مدرن که چند بار در طول نمایش صدای موسیقی آن
از گرامافون به گوش میرسد. حتی یک بار اریک لارسن، شخصیت دیگر نمایش، به طرف پیانو
میرود و شروع به نواختن آن میکند. عنوان دقیقتر این موسیقی واریاسیونهای
اسرارآمیز، ترجمۀ Enigma Variations است، که شامل یک تِم
و چهارده واریاسیون (ارکستری) آن میشود.
تِم و
واریاسیون همانطور که از اسمش پیداست، یک قالب موسیقیایی است که در آن سوژه یا ایده
اصلی در تِم مطرح میشود، سپس اشکال مختلف آن سوژه (با تغییرات در هارمونی، ملودی،
ریتم، ترکیب، ارکستر، ...) در واریاسیونها بیان میشود. به زبان امروزی و با کمی
توهین به موسیقی کلاسیک، تِم و واریاسیون ها رو میتوانیم به آهنگ و ریمیکس ها
تشبیه کنیم.
نکته جالب
توجه درباره چهاده واریاسیون ادوارد الگار اینست که هر کدام را بر اساس شخصیت یکی
از نزدیکانش ساخته است؛ همسر، دوستان، همکاران و شاگردش و حتی خودش. نام
واریاسیونها به صورت مخفف نام افراد انتخاب شده است (مثلا CAE مخفف نام همسرش Caroline Alice
Elgar). اما واریاسیون سیزدهم نامی ندارد؛ این در حالیست
که واریاسیون چهاردهم براساس شخصیت خود الگار نوشته شده. اما نکته اسرارآمیزتر این
است که الگار ادعا میکند که یک تِم پنهان در این مجموعه وجود دارد که هیچ کس
نمیتواند آن را تشخیص دهد:
“The enigma I will not explain - its 'dark saying' must be left
unguessed, and I warn you that the apparent connection between the Variations
and the Theme is often of the slightest texture; further, through and over
the whole set another and larger theme 'goes', but is not played.... So the
principal Theme never appears, even as in some late dramas ... the chief
character is never on stage”, Elgar declared.
تا به امروز
فرضیات مختلفی درباره این تِم مطرح شده است، اما معروفترین آن که توسط Elgar Society
تایید شده، اینست که تِم پنهان با یکی از آیات کتاب مقدس ارتباط
دارد:
«... زمانی که طفل
بودم، چون طفل حرف می زدم و چون طفل فکر می کردم و مانند طفل تعقل
مینمودم. اما چون مرد شدم، کارهای طفلانه را ترک کردم. [11] زیرا که اکنون در آینه اسرارآمیز
(enigmate) میبینیم، اما سپس رو در رو؛ الان جزئی
معرفتی دارم، لکن آنوقت خواهم شناخت، چنانکه نیز شناخته شدهام.
[12] و الحال این سه چیز باقی است: یعنی ایمان و
امید و محبت. اما بزرگتر از اینها محبت است.
[13]»
گفتنیست هشت
روز قبل از اتمام کار واریاسیونها، الگار در مراسمی در کلیسای کاتولیک مالورن شرکت
کرده بود که آیه دوازدهم در آن خوانده شد. به این ترتیب تِم پنهان به حقایقی همچون
وفاداری، امیدواری و عشق به دوستان اشاره میکند. حقایقی که در چهارده واریاسیون که
نام دیگر آن را “My Friends Pictured
Within”
نهاده است، تکرار میشوند.
واریاسیونهای
اسرارآمیز ادوارد الگار داستانهای اسرارآمیز دیگری دارند که در ویکیپدیا به آنها اشاره شده است و من از آنها صرف نظر میکنم.
وقتی به جستجوی در گوگل مشغول بودم، به یک نام آشنا رسیدم:“Enigma Variations by Scottish National Orchestra - Sir A. Ginson
– piano by Eric Emanuel Schmitt” دور از انتظار نبود که اشمیت این اثر را بنوازد اما
هیجانانگیز بود! شما هم میتوانید دانلود کنید. برای کسانی که نمیتوانند این
مجموعه 46 مگابایتی را بگیرند، یک نسخۀ MIDI
104 کیلوبایتی وجود دارد:
Enigma Variations by Edward Elgar - Scottish National Orchestra (46 MB)
Enigma Variations by Edward Elgar (MIDI)(104 KB)
اما همۀ این
داستانها به کنار، امروز وقتی در خونه رو باز کردم تا برای خرید بیرون برم، او هم
در راهرو رو باز کرد و وارد شد. خیلی آرایش داشت! از کنار هم رد شدیم و من وانمود
کردم که اهمیتی نمیدم. یک ساعت بعد وقتی برگشتم، در راهرو عطر اسرارآمیزی پیچیده
بود. ولی خیلی هم اسرارآمیز نبود؛ آقای مجرد طبقه بالایی ما، نه چندان خوش تیپ، ولی
پولداره! نمیدونم چی شد که یاد این دیالوگ ابل زنورکو
افتادم:
«هلن،
شهوانیترین زنیه که تا حالا شناختم. نمیدونم تو [لارسن] چطور از پسش بر میآی؟!
به نظرم تو همونقدر هوسانگیز هستی که یک ترهفرنگی پخته!»
* Abel Znorko
** Variations Enigmatiques (1996) by Eric Emanuel Schmitt ترجمه شهلا حائری. پیشتر در مطلب Le Visiteur
درباره اشمیت چیزهایی نوشتیم.
*** Edward Elgar (1857-1934)