زمان: ظهر؛ مکان: دانشگاه؛
در میان مشغله های ذهنی روزانه، در جایی شلوغ، پشت میز، رو به صفحهای پر از نوشتههای جور وا جور، نقطهای از آن سوی فیبرها و سیمها، سر بر آورد و گفت: «به یاد میآوری که زمانی دوستم داشتی؟»
زمان منجمد شد، زمین ایستاد، و نور پروژکتور از میان روزنههای باریک دیوار دل، بر گلدان شمعدانی کنار پنجره تابید.
زمان: نیمه شبی در حدود یک ماه پیش؛ مکان: زیر پتو؛
در خوابی شیرین و مزهدار و پُر حادثه، در خانه نشسته پشت میز، رو به صفحهای کاغذی، و ارتباطی گنگ با نقطهای دیگر، مینویسم: «آدمهای بزرگ، دغدغههای بزرگی دارند.»
این من بودم که نور پروژکتور را به سویش نشانه رفتم، و گلولههای برفی را به طرف او پرتاب کردم. اما هر دو میدانستیم که چه کسی دغدغههای بزرگی دارد. و قلبی به بزرگی تمام مصائب بینوایان.
زمان: شب؛ مکان: در خلوتِ شبانههای* شوپن
زندگی میتوانست سختتر از این باشد. به همان اندازه که میتوانست زیباتر باشد. «کاش زندگی کنیم، نه برای زنده بودن.» اما این جنسِ سنگینیهای روزانهست که عوض شده، نه آن نقطه که امروز در نگاه من به یک پُرتره میماند. تو حساس بودی، و هستی. تو مهربان بودی، و هستی. تو عاشق بودی، سرسختانه عاشق بودی و هستی.
* Nocturnes: قطعاتی دلانگیز و رویایی برای شب، که معمولا با پیانو نواخته میشوند.
امروز بعد از چهار سال، «بودن» با موجودیتهایی از جنس پوست، گوشت، روح و لباس که در نگاه من مراحل غریبگی، آشنایی، دوستی، صمیمیت و خودی بودن را به ترتیب طی کرده بودند؛ امروز بعد از چهار سال احساس کردم این انسانها با من خویشاوندند.
و این من هستم، موجودیتی از پوست، گوشت، روح و لباس به همراه پیوندهای در هم تنیده با این انسانها، که فاصلهها را طی میکنم تا به بهانۀ پیگیری امور فارغ التحصیلی آخرین لحظههای «بودن» و «زنده بودن» را در همه جای وجودم ثبت کنم.
زندگی در 32 پیانو سونات بتهوون معنادار میشود؛ هر سونات شروع میشود، سوژه را بیان میکند، و به پایان میرسد. شاید این برداشت از زندگی پوچ و مضحک به نظر برسد، اما برای یک نوازنده پیانو هر سونات بتهوون چیزی فراتر از یک شاهکار است.
زمان. بزرگترین نعمت همین است! بستۀ بیست و چهار ساعتهای که هر شب راس ساعت 0 دریافت میکنیم و اختیار با ماست که چگونه خرجش کنیم. «گذر زمان» به همه چیز جان و معنا میبخشد. تجسم زندگی بدون زمان، و رخدادهای گذشته و آینده در حال، که انباشتگیهای مادی در هر مکان را به دنبال دارد، مضحک، ابهامآمیز و دیوانهکنندهست.
مشکل اینجاست که حواس پنجگانهام سیگنالهای مربوط به جبر و خستگی دنیای مادی را برای انتقال به تشکیلات موجود در جمجمهام انتخاب میکنند. بدتر از جفت نیروهای برابر و مختلفالجهت وارد بر بدن که سبب تهنشین شدن در این دریای هوای پیرامون میشود، تصور کردن امواج الکترومغناطیسیست که از همه چیز رد میشوند.
اگر مرگ، همان تولد نباشد، پس مهمترین کاری که باید انجام دهیم پیدا کردن در دوم حیاط خلوت جهان مادی خواهد بود.
کسی میتواند نظری بنویسد تا در حل این مشکلات مادی به من کمک کند؟
باور کنید یا نه، گوش کردن موسیقی مثل غذا خوردنه!
من آدمهای زیادی رو میشناسم که غذا میخوردند تا به حس سنگینیِ بعدش برسند. بعضیها هم میخورند، فقط به این دلیل که شکمشون خالیه یا اعصابشون داغونه. بعضیها به شدت اهل غذاهای ایرانیاند. یه عده هم عاشق غذای فرنگیاند. ولی کسانی که لذت غذا خوردن رو به طور حرفهای دنبال میکنند، خوب درک میکنند که منظور من از موسیقی «چند صدایی*» چیه!
مدتیست که از موسیقی کلاسیک مینویسم و دوستان و آشنایان رو به گوش کردن این سبک موسیقی تشویق میکنم (به نظر میرسه کُفر همه رو در آوردم!). برای لذت بردن از این سبک نیازی به علم و سواد چندانی نیست. ولی اگر قرار باشه چیزهای مقدماتی رو یاد بگیریم، شاید ماجرای موسیقی چند صدایی یکی از مهمترینها باشه.
خب، بیاید با تعریف «ملودی و ریتم» شروع کنیم؛ ملودی قسمت قابل آواز خواندن موسیقیست، و ریتم قسمت قابل رقص آن! مثلاً وقتی موسیقی متن فیلم پدرخوانده رو سوت میزنید، در واقع قسمت ملودی موسیقی رو دنبال میکنید. اما وقتی با «فقط یه نگاه» جناب اندی کف میزنید، با ریتم آهنگ همراه میشوید. برای اکثر مردم موسیقی و ملودی یک مفهوم دارند. البته تا حدی حق دارند، چون ساختن یک قطعه موسیقی بدون وجود ملودی امکانپذیر نیست.
درباره «گستره صوتی» چی میدونید؟ خب، همانطور که ما برای امواج الکترومغناطیسی گسترههایی مثل فرابنفش، فروسرخ، ... تعریف میکنیم، برای امواج صوتی هم گستره تعریف میکنیم (بر اساس فرکانس). گسترههای صوتی از زیر به بم عبارتند از سوپرانو، متزو سوپرانو، آلتو، تنور، باریتون و باس. مثلا صدای ویلن از گستره سوپرانو تا تنور و دابل بیس** از گستره باس تا تنور رو پوشش میدهند.
ملودی اغلب آهنگهای امروزی از گسترۀ صوتی صدای انسان فراتر نمیرود. این سبب میشود که گوش ما به دنبال کردن ملودی در این گستره عادت کند. اما در موسیقی کلاسیک، بسیار پیش میآید که ملودی در گسترهها مختلف جابهجا شود. مثلاً قسمتی از پیانو کنسرتو شماره یک چایکوفسکی رو گوش کنید که چطور ملودی را در گسترههای بالا و پایین تکرار میکند. این چیزی نیست که گوش ما از پسش بر نیاید. اما اگر در یک قطعه به طور همزمان دو ملودی در دو گستره جدا از هم نواخته شوند، داستان خیلی جالبتر میشود!
نتها بالا رو در نظر بگیرید؛ خط اول و سوم در گستره صوتی سوپرانو، و خط دوم و چهارم در گستره صوتی باس ملودی این قطعه را تشکیل میدهند. دقیقا مثل یه نون همبرگری که از وسط نصف کرده باشند! حالا من یک تیکه همبرگر ذغالی با قارچ و پنیر چدار، یا به عبارتی یک ملودی دیگر (مثال سه) در گستره صوتی متزو سوپرانو (یا تنور) وسط این دو نون میگذارم تا حالش رو ببرید:

این یک قطعه خیلی کوتاه از سمفونی شمارۀ چند فلانی*** بود. اسم این غذای هیجانانگیز «کُنترپوان****» است؛ وجود بیش از یک ملودی در یک زمان واحد در یک قطعۀ موسیقی. مثل شنیدن صدای دو نفر که با هم صحبت میکنند، یا در کنار هم صحبت میکنند. مثال بالا خیلی ساده بود، اما همیشه اینطور نیست؛ گاهی اوقات سه نفر با هم صحبت میکنند و یا چهار نفر! حتی پیش میآید که اصلا با هم صحبت نمیکنند، بلکه صرفاً وِر میزنند!
قسمتی از سمفونی شمارۀ نُه بتهوون را گوش کنید. اول ملودی سوپرانو و متزو سوپرانو شروع میشوند، بعد به تنور میرود. در عمق ارکستر، باس شروع میشود و بعد همه گسترهها به یک ملودی، که همان ملودی شروع آهنگ است میرسند. و حالا قسمتی از هالیلویا هندل را گوش کنید. سوپرانو و ارکستر کار را شروع میکنند، تنورها در زمینه «هالی لویا» میخوانند. در نهایت، مثل سمفونی بتهوون همه صداها به یک ملودی میرسند. بد نیست قسمتی از دیجوان گاسپاریان حسین علیزاده رو گوش کنید. به صورت خیلی تابلو میتوانید ملودیها رو تشخیص دهید!
من یه نفر رو میشناسم که هر وقت بشقاب ماکارونی رو جلوش میگذارند، اول گوشتش رو میخوره و بعد ماکارونیش رو! بعضیها هم انقدر سریع غذا میخورند که اصلاً نمیفهمند چی خوردند! نکتۀ اینجاست که باید یاد بگیریم تا همه ملودیهای موجود در قطعه را گوش دهیم، آن هم به طور همزمان. در عین حال باید ملودی را نه در خطوط بالای و نه در خطوط پایین موسیقی، بلکه درست در وسط موسیقی دنبال کنیم، مثل همبرگر و تمام تشکیلاتی که نایلون (!)، ببخشید «لای نون» قرار دارد. ما باید همه چیز را بچشیم، اما مزه غالب را که ممکن است مربوط به قارچ، سس، یا همبرگر باشد، دنبال کنیم.
وقتی قطعات کلاسیک را اینگونه گوش میکنید، انگار از دریچه دیگری به دنیای موسیقی نگاه میکنید. بعد از مدتی گوشتان به این کار عادت میکند. پس از آن آهنگهای امروزی را (به خصوص راک و تمام زیر مجموعههایش) جور دیگری میشنوید. در واقع همه چیز را میشنوید. تمام آکوردهای گیتار بیس و ضربات درام را همزمان با ملودی سازهای دیگر جدا جدا و با تاکید بر صدای خواننده میشنوید.
در آخر، قبل از اینکه لینک دانلود آهنگهای کامل مربوط به مثالها رو در زیر قرار بدهم، باید بگم نوشتن این مطلب چیزی کمتر از کَندن کوه بیستون نداشت؛ چون گرسنگی ناشی از تشبیه موسیقی به غذا، تمام وجودم را به رعشه درآورده!
Piano Concerto No. 1 - 1 Allegro non troppo e molto maestoso - Tchaikovsky
Symphony No.9 - Molto vivace - Beethoven
Djivan Gasparyan - Hossein Alizadeh
* Polyphony
** Double Bass
*** شمارهاش رو نمیدونم! و همینطور آهنگسازش رو!
**** Conterpoint