
شاید آن چهرۀ عریانی که به من خیره شده، در وسط سروصدای مردم، رد پای تاریخ را میشنود.
آسمان گرگ و میش. از این بالا هیچ چیز خندهدارتر از قیافههای آدمهایشان نیست؛ حتی اگر دست از ابراز نفرت بکشند نیز نمیتوانم خندهام را تمام کنم. برای من آزاردهندهتر است، چون صدای ضجه ضجههای مادران را نمیشنوم اما میبینم. باید به این میخهایی که در دست دارم نیز عادت کنم. شاعرانه زمزمه میکنم: «از من خون میبارد، خون میبارد و جوی خون میآرد»
دود سیگار. به یاد آوردن آخرین روز بازجویی، پس از سی و سه وعده غذایی، آن هم «در تاریکی روزها و شبها» تراژدی را خندهدارتر میکند. «آشغالِ ننه [...] ، به خودت نگا کن، هیچی ازت نمونده. هَـ همه کله گُندههاتون اعتراف کردند، رهبرتونم مثه سّگ توی لونهش قایم شده. این آخرین فرصتته...» پشیمانم از اینکه قلمی را که در دستان بستهام قرار داد، به آن طرف پرت کردم. «تنلّشـــ...» ... «باس باهاتون همینطوری تا کرد، عقل توی کله هیچکدومتون نیست! اصلاً بهترت شد، انقد اون تو میمونی تا بپوسی...» « هه... میپوسم! شاید بتونین تنم رو بپوسونید، اما فکرمو نه. نهایت کاری که میتونید بکنید اینه که جونمو از تنم جدا کنید که فقط یه نعش خسته و نفرین مردم نصیبتون میشه!!» این را که گفتم همه چیز به هم ریخت و دیوارهایش فرو ریخت.
بوی خون. همینطور به من نزدیک و نزدیکتر میشود. اما هیچ چیز در چهرهاش نیست. رقصیدن روی این چهار میخ، مثل عروسک خیمه شببازی آن طور که به نظر میرسد برایم دردناک نیست. «آخ، مکُن به چشم حقارت نگاه در منِ مست...» دوست دارم با این آخرین رمقی که برایم باقی مانده، نوای عودش را تجسم کنم...
راهی نمانده. انگار که به خواب فرو رفتم. فقط یک قدم با من فاصله دارد. دیگر، دیگر به هیچ میخی وصل نیستم و همه چیز عالَم را در چهرۀ عریانش میبینم.
بوی خاک. چشم چپم را باز میکنم. روی زمین با گونۀ راستم، به خواب فرو رفته بودم، شاید ساعتها. آسمان آبی روشن است، اما خورشید نیست. تا چشم کار میکند دشتهای زرد پاییزی میبینم و تک درختی آنطرفتر. باید از تپهای که یک طرف دشت را احاطه کرده بالا روم تا شاید بتوانم دورتر را ببینم... از آن سوی تپه صداهایی به گوش میرسد. دیگر چیزی نمانده. من این ملودی را میشناسم... و نسیمِ گلهای وحشی را از پشت تپه احساس میکنم.
از این بالا همه را میبینم. زبانم بند آمده؛ «خداوندا...» این حرف آخر بود.
پینوشت:
میخواستم از دوستانی که در فیس بوک مطالب این وبلاگ را میخوانند، تشکر کنم. عذر میخواهم که نمیتوانم نظراتتان را بخوانم و پاسخ دهم. (مطالب به طور خودکار در فیس بوک منتشر میشوند)
سه روز پیش: آخرشم نویسنده میشم و از گشنگی میمیرم
یک روز پیش: این بستههای ساقه طلایی رو باز میکنم همه شون تُرشن! جدی تُرشن... چرا آخه؟
۱۰ساعت پیش: و از اون صبحهاییه که اصلا حوصله ندارم... چه بد
سه روز پیش: واسه بار سوم سیزنِ 9 ساوت پارک رو میبینم و واقعاً شاهکاره
همان روز: چای با لیمو میخورم و ناهار هم به مامانم سفارشِ سوپ قارچ دادم... هوا یه جوریه که خوب نیست، منتظره یه طوری بشه مثکه، خوب نیست خلاصه
یک روز بعد: ای دی اس ال کوفتی خودمون معلوم نیست چرا هی قطع و وصل میشه، الان دارم از مال همسایه به صورت دزدی استفاده میکنم
دو روز پیش: دقیقا 4 ساعته برقمون رفته! چه وضعشه آخه؟... شایان ذکر است که هم چنان با اینترنت دزدی دارم کار میکنم
روزش مهم نیست: از خودم میپرسم که آیا این گونه بهتر است؟... مسلما همین طور است
همان روز: رفتیم، هزار تا عکس گرفتن و اومدیم... حالا 10 روز بساط تگ شدن تو این فیس بوک و 600 تا نوتیفیکیشن از کامنتایی با مضمون آی میس هایسکول
دیروز: قراره برم بچههای دبیرستانو ببینم الان با این حالم... حوصله ندارم زیاد
چند ساعت یا چند دقیقه بعد از آن: I don’t miss High School… seriously, I don’t.
دو روز قبل از دیروز: دوست دارم عکاسی یاد بگیرم و سالسا هم یاد بگیرم و ساز زدن هم یاد بگیرم که یه گیتارم نمیتونم بزنم
دو روز بعد: یه خبر خوب اینه که من دو هفته دیگه حسابی پولدار میشم!... در ادامه احتمالا دوربین بخرم
دیروز: و یه گول دیگهای هم که خوردم این بود که ناهار نرفتم باهاشون و الآن خونه هم ناهار ندارم چون مامانه فکر کرده ناهار بیرونم
۹ ساعت پیش: بی مسئولیتی بد کوفتیه... در درجه ی اول رونوشت به خودم
شاید سه روز پیش: خود شیفتگی کاذب دچار شدم یهو!
همان روز: و رسید به 40 درجه... دیگه استامینوفن میخورم باشه
چهارده روز پیش: بابامون هم که شب میره سفر یه دو روز تنفس میکنیم
همان روزی که برای بار سوم سیزنِ 9 ساوت پارک را دید: رفتم حموم اومدم دیدم مامانم اتاقمو مرتب کرده، میگه گفتم یهو حالت بد می شه مجبور میشیم دکتر بیارم بالا سرت اتاق مرتب باشه :))))))
و در همان روز که احتمالا چهارشنبه بود: استیتوس مسنجرش نوشته AVAILABLE! ... باشه بابا
یک، دو یا سه روز پیش: After Stan and Cartman caused a flood which took over a town: Stan: we can help the people of beavertown ourselves! Kyle: How? Cartman: Why?
جمعه: یه دوست پسرم نداریم هی قربونمون بره که انقد مریض شدیم
شب شنبه: بعد از صد ساعت انتظار در خانهی دایی کوچیکه برای این که خاله و مامان بزرگ برن و ماها جک دنیلز رو لحاظ کنیم، دست از پا دراز تر اومیدم خونه
دیشب: یکیم نیست به من بگه تو کار و زندگیتو واسه چی گذاشتی اومدی تو توییتر علافی آخه. بعد باز تا ۴ صبح باید بیدار بمونی
همان شب: یهو خیلی دلم خواست پاریس-تگزاس رو دوباره ببینم. اگه کارام تا نصفه شب تموم شد حتما این کارو میکنم
چهار روز پیش: هم چنان تب دارم ای بابا
دیروز، احتمالا با نیش خندی در گوشۀ سمت چپ صورتش، در حالی که تصور نمیکرد که نیش خندی در گوشۀ سمت راست صورت من شکل گیرد، پنج کلید «Enter , h g h » را پشت سر هم و بدون فاصله فشار داد و به زبان فارسی نوشت:
هیچ چیز به جز دوربین ماهوارۀ بالای سرش، او را نمیدید. هیاهوی شهر را نمیشنید. گذشتهای نداشت و آینده برایش بیمعنا بود. اغلب چیزی از قراردادهای اجتماعی نمیفهمید. همه میگفتند بیش از حد فکر میکند، اما خودش نمیدانست «فکر کردن» دقیقا چه چیزی میتواند باشد. در سرتاسر عمرش هیچ وقت نتوانست افکار و نظراتش را بیان کند؛ چون آهنگ و معنای واژههایی که به زبان میآورد، تمرکزش را به هم میزدند.
اینک او، بر فراز قلۀ یکی از کوههای کره خاکی ایستاده است. به دور از تمام انسانها، جایی که فقط میتوان با دوربین ماهوارۀ بالای سرش او را دید؛ اما نمیتوان به آخرین ایدهاش پی برد. در آن سوی مرتفعترین تخته سنگی که روی آن ایستاده، پرتگاهی وحشتناک و آرام میبیند. اما قبل از اینکه به وحشتناک بودن آن برسد، به واژۀ «پرتگاه» فکر میکند؛ «جایی که باید از آن پرت شد؟»
از آن بالا همه چیز عادی به نظر میرسد. خیابانهای پهن شهرها را میتوان تعقیب کرد، حتی خیابانهای فرعی و کوچه پس کوچههای خلوت را. پیدا کردن ساختمانهای بزرگ و سولههای کارخانههای بیرون شهر کار سختی نیست. و احتمالا تشخیص دادن جنسیت آدمهایی که کنار استخرهای روباز خوابیدهاند و به دوربین ماهواره نگاه میکنند، میتواند جذابتر از هر چیز دیگر باشد. حتی روشن شدن ناگهانی رادیویی که ساعت 7:00 صبح را خبر میدهد نیز عادیست؛ «ســـــــــــلام، سلام به تمام شما دوستداران. صبح زیباتون بخیر و خوشی ...»