تبليغاتX
! Have a Nice Day

[این یک همنویسی‌ست؛ شانگوله با رنگ مشکی و فاطیما با رنگ زیتونی]

 

چهار سال پیش، وقتی مشغول وبگردی در سایت دانشگاه بودم، چهره‌ غریبه‌ای رو که پشت کامپیوتر بغلی نشسته بود با عکسی که در صفحه یاهو 360ش قرار داده بود، مطابقت دادم و به همین سادگی با هم آشنا شدیم! یادمه چند روز قبل از مهر سال 84، از روی کنجکاوی، روزنامۀ سنجش رو برداشتم و لیست بچه های رشتمون رو به تفکیک دختر و پسر روی یه کاغذ نوشتم، اون روز مونده بودم که «یاسین شفقی» رو جز کدوم دسته باید بنویسم. (نخند، بی سواد خودتی!) من هنوز 360 بلد نبودم که وبلاگش رو باز کرد. این اولین بار بود که با پدیده وبلاگ روبه‌رو می‌شدم! اون روزها وبلاگش کرم رنگ بود و نوشته‌ها رو با شاخه‌های درخت جدا می‌کرد. آره، اون اولین کسی بود که توی دانشگاه وبلاگش رو بهم معرفی کرد. اولین آدمی که باهاش بحث های فلسفی رو شروع کردم، اولین آدمی که همیشه با حرفاش، ذهنم رو درگیر مسائل جدی می‌کرد، اولین آدمی که تولدش، کلی بهم خوش گذشت، اولین آدمی که باهاش یه کار گروهی رو شروع کردم (همیشه فقط شروع می‌شد)، اولین و تنهاترین آدمی که باهاش درد و دل می‌کردم، اولین آدمی که بهم چند تا ایده مهم توی زندگی داد، اولین آدمی که توی وبلاگش در مورد من نوشت و اولین آدمی که...  «یاسین شفقی» بود. و دومین کسی که در وبلاگم نظر نوشت: «خیلی خوشحالم که اومدی پسر ...»

اون روز روی یه تیکه کاغذ کوچولو با یه دست خط قشنگ، آدرس وبلاگش رو نوشت و داد به من، از اون روز تا الان، 4 سال می گذره و من تقریبا همراه 4 ساله ی وبلاگ باران خیال بودم، باران خیال، به روح و فکر من خیلی نزدیک بود. در واقع، نوشته‌هایش رو می‌خوندم و از اینکه شبیه به هم فکر می‌کردیم لذت می‌بردم. اما گاه مثل سرنخی بود برای سوژه‌ها و بحث‌های جدید. بعد از هر متنی، توی دانشگاه، کلی راجع بهش با «یاسین شفقی» حرف می‌زدم، و اون روزها فهمیدم که ذهن پسری که خالق این خیال‌های بارانیه، پر از درگیری‌ها و فکرهای جور وا جوره، تصمیمات بزرگ، هدف‌های قشنگ و لطیف، ایده‌های جالب و جدید. که وقتی اینها رو با سبک نگارش خاصش ترکیب می‌کرد، نوشته‌هایی عمیق و صمیمی خلق می‌شد. باران خیال از اون وبلاگ‌هایی بود که روح داشت و زنده بود و می‌شد با گذر زمان، بزرگ شدن، متحول شدن و تغییرات ذهنی نویسندۀ اون رو به خوبی حس کرد. و در پی این تحولات ذهنی پیش از انتخابات دربارۀ افسردگی سیاسی نوشت، از کاندیدا عاقل و خوش‌اخلاق، از امید و آینده، و از اجتناب‌ناپذیر بودن دموکراسی نوشت. او نیز آن شب تا صبح بیدار ماند، و ذره ذره خیالهای سبزش در هم فرو ریخت تا بنویسد: «...امیدهایی که بسته بودیم و انگار برای همیشه رنگ باخت.»

 

حال چند روزی می‌شود که باران با شدت بیشتری باریدن گرفته و تو را مجبور به ماندن در پناهگاهت کرده است، در غاری که به فردیت می‌پردازی. آری، تو انسان مدرن این قرن غریب هستی که معادلات ساده زندگی غارنشینی را ترجیح می‌دهد. سیاهی غار، رنگیست برای زندگی که تو را در برابر نابرابری‌ها، ناعدالتی‌ها، ناسپاسی‌ها، نا آگاهی‌ها و شاید قدر نشناسی‌های این دنیای سرد، حفظ می‌کند و تو به خیال‌ها و رویاهایت در این ماوای کوچک، باز ادامه می‌دهی. گرچه رویاهایت تلخ می‌نماید از برای حقایق تلخ این روزها، اما در ناخودآگاه نقشهای امیدبخش روی دیوارها رسم می‌کنی. به استالاگميت و استالاکتیت‌های به هم پیوسته تکیه می‌کنی و از ایدۀ خدا می‌نویسی. و در آن غاری که دیوارهایش را ذهن آشفته و درگیر تو ساخته و گرمیش را از باورهای انسانی و پاکت و زندگیش را از روح با مصمم و جدی تو گرفته است و تو در پناه آن، باز به نوشتن ادامه می‌دهی تا روزی که انسان غار نشین، برای دیدن طلوع خورشید، از غار بیرون بیاید.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 مرداد1388ساعت 23:38  توسط هم‌نویسی  | 

[این یک هم‌نویسی‌ست، شانگوله با رنگ مشکی، سینا با رنگ خاکستری]

 

فروید           (به ناشناس نزدیک می‌شود.)

                   اگه خدا در برابر من بود، به همین جرم متهمش می‌کردم: به جرم دادن قول‌های باطل.

 

ناشناس       قول‌های باطل؟

 

فروید           شر یعنی قولی که کسی سرش وای نمی‌سته.

                   (بلند بلند فکر می‌کند.)

                   مرگ چیه؟ مرگ همون قول زندگیه –زندگی‌یی که اینجا توی خونم، زیر پوستم می‌دوه- همون قولی که کسی که این قول رو به من داده سرش وای نایستاده. چون وقتی خودم رو نگاه می‌کنم، وقتی خودم رو توی دست‌های این مستیِ فکری رها می‌کنم، خوشبختی ناب زندگی کردن، هیچ حس نمی‌کنم فانی هستم: مرگ هیچ‌جا در من نیست، نه توی شکمم، نه توی سرم، هیچ‌جا حسش نمی‌کنم. من مرگ رو می‌شناسم چون بهم یادش دادن، برام تعریفش کردن. آیا اگه کسی چیزی به من نمی‌گفت، من می‌فهمیدم که قراره یه روز از بین برم؟ مرگ از پشت حمله می‌کنه. اگه تنها دست خودم بود، من یه راه دیگه رو می‌رفتم، فکر می‌کردم نامیرا هستم. چیزی که در مرگ شره، فنا شدن نیست. شر مرگ قول زندگیه که یه کسی زده زیرش. درد چیه، مگر تمامیت یک بدن که انکار شده؟ بدنی که برای دویدن و لذت بردن به وجود اومده، یک بدن کامل، اما در واقع این بدن آسیب‌پذیر و معلول و ناکامه. به این بدن خیانت شده. نه، درد در گوشت حس نمی‌شه، چون همۀ زخم‌ها تنها زخم‌های روانی هستن. باز هم یک قولی که زدن زیرش.

شر اخلاقی چی؟ ظلمی که انسان‌ها در حق هم می‌کن، آیا این پیمان صلح نیست که شکسته شده؟ پس قولی که، در گرمای سَری کز کرده، روی سینه‌های یک مادر داده شده بود کجاست؟ پس مهر صدای آرامی که از عمق یک سینه با ما حرف می‌زد وقتی که هنوز حتی معنی کلمات رو نمی‌فهمیدیم، کجاست؟ پس این تعادل با تمام جهان که در آغاز می‌شناختیم، وقتی که تمام جهان ما فقط دو دست پر محبت بود که به ما شیر و خواب و نان می‌داد کجاست؟ پس این جدال چیه؟ قولی که زیرش زدن! باز هم یکی زده زیرش!

ولی بدترین شر، نوک شمشیر، اون چیزی که هیچ چیز در برابرش نمی‌تونه دلداری‌مون بده این عقله، این عقل کوته‌بین، محدود، که حتی هوش هم کمکی بهش نمی‌کنه. به نظر می‌آد که خدا به ما عقل داده فقط برای این که حد و اندازه‌ش رو بشناسیم. تشنگی بدون آب. اول فکر می‌کنیم می‌تونیم همه چیز رو بفهمیم، همه چیز رو بشناسیم، فکر می‌کنیم قادر هستیم مقایسه‌های بی‌سابقه بکنیم، طرح‌ریزی‌های موشکافانه، اما عقل، میونِ راه، آدم رو ول می‌کنه. ما از همه چیز آگاه نخواهیم شد. و چیز زیادی نخواهیم فهمید. حتی اگه سی‌صد هزار سال دیگه هم زندگی کنم نمی‌تونم ستاره‌ها رو بفهمم، و همیشه دنبال این خواهم بود که اینجا روی این زمین، توی این گِل و لجن، چیکار دارم می‌کنم! محدودیت عقل ما، این هم آخرین قول باطل شه.

زندگی زیبا بود اگر خیانت نبود...

زندگی زیبا بود اگه هیچ وقت فکر نمی‌کردم باید عادلانه و طولانی و سعادتمندانه باشه...

 

ناشناس       زیادی توقع داشتی.

 

فروید           باید من رو کودن‌تر می‌آفریدن تا هیچ آرزویی نداشته باشم... قول می‌ده و زیرش می‌زنه. شر می‌آره. چرا که شر همون قول باطله.

 

ناشناس       بذارین توضیح بدم.

 

فروید           توضیح دادن یعنی تبرئه کردن: من توضیحی لازم ندارم. اگه خدا از دنیایی که ساخته راضیه، خدای مضحکیه، خدای بی‌رحم، خدای متقلب، خدای جنایتکار، خالق درد و شر انسان‌ها.

 

ناشناس       (آرام.)

و خدا احتمالاً بهتون چنین جوابی رو می‌ده «اگه تو هم می‌تونستی مثل من پیشاپیش سیر روزهای آینده رو ببینی، از این هم گزنده‌تر می‌شدی، اما مقصر اصلی رو متهم می‌کردی، نه من.»

 

به نظر من گفتگوی حاضر، قلب نمایشنامۀ «مهمان ناخوانده» اثر اریک امانوئل اشیمت* بود که دیروز در آمفی‌تئاتر دانشکده اجرا شد. این اولین بار بود که با پدیدۀ نمایشنامه خوانی روبه‌رو می‌شدم. نمایشنامه خوانی لذت خاص خودش را دارد. کمی تا حدودی حس صمیمیت پشت صحنه اجراها را دارد. من اغلب هنگام اجرای کار چشمانم را می‌بستم تا صحنه و شخصیت‌ها را در ذهن تصور کنم. اما گاهی دیالوگهای عمیقی که با تمام احساس ادا می‌شد به من این فرصت را نمی‌داد تا حالات شخصیت‌ها را تصویر کنم. تجربه خوبی بود. و نمایشنامه خوبی.

فروید با ناشناسی بحث می‌کرد، که آخر فهمیدم آن ناشناس، خدا بوده! (البته این برداشت شخصی من است.) بحثهای فلسفی عمیقی درگرفت که به مدت یک ساعت و چند دقیقه همه را میخکوب به صندلی چسبانده بود. فروید تا آخرین لحظه نیز نتوانست ایمان بیاورد در حالی که از مصائب عالم صحبت می‌کرد. شاید بهتر باشد که بگوییم ایمان آورد؛ تضادهای عجیب و غریبی بین خودآگاه و ناخودآگاه –برگرفته از نظریات خودش– او را به شک می‌انداخت. و خدا/ناشناس جذابتر هر چیز دیگر بود، در این نمایشنامه؛ تا جایی که آخر داستان نمی‌خواستم خدا خداحافظی کند. البته خدا از واژه «بدرود» استفاده می‌کرد! در واقع این داستان با شلیک گلوله به سمت ناشناس تمام نمی‌شود. حتی اگر تیر فروید خطا نمی‌رفت، نیز تمام نمی‌شد. این برای خواننده/شنونده/بیننده یک آغاز است. دروازه یک تحول فکری در پی ایمان آوردن به خدا. یا تجدید نظر در آن.

اینها همه نظرات من بود، و من یک تماشاچی. حالا بخوانید، قلم کارگردان و نمایشنامه‌خوان نقش فروید را، دوست عزیزم، سینا:

 

اریک امانوئل اشمیت، در این اثر زیبای خود، به طرز زیبایی درد دل انسان دیروز و امروز را با خدای خویش بیان می کند. شاید بتوان گفت شاهکار او در این نوشته، منصفانه عمل کردن باشد که هم گذاشته فروید (که می تواند نماد انسانی باشد که در ایمان خود شک و تردید دارد – و البته چنین انسانی لزوما ضعیف نیست) تمام گله های خود را رودر روی خدا بیان کند، و در عین حال جواب خدا را نیز بشنود. خدایی که در قالب شخصیتی با عنوان ناشناس پدیدار شده و فروید را دل داری می دهد و جالب اینجاست که هر کدام از انسان های اطراف فروید تصویری متفاوت از این ناشناس در ذهن خود دارند؛ مأمور نازی او را یک تیمارستانی فراری می داند و دختر فروید او را بعنوان یک خواستگار سمج که هر روز دنبالش است می شناسد. بدون شک اریک امانوئل اشمیت اولین کسی نیست که در اثرش اینگونه خدا را روی زمین می آورد و بحث و جدال بین او و بنده اش را به تصویر می کشد. از جمله آثار دیگر و البته کاملا متفاوت که در این زمینه دیده می شود، فیلم های Bruce Almighty و Evan Almighty هستند که در آنها Morgan Freeman بعنوان خدا بترتیب بر Jim Carrey و Steve Carell ظاهر می شود و تصویری جدید و زیباتر از دنیا را به آنها نشان می دهد.

گرچه این بستگی به خود انسان دارد که چه برداشتی از صحبت های بین فروید و ناشناس می کند، اما بازی تیم ما بگونه ای بود که ناخودآگاه در مجادله ها، ناشناس بیشتر پیروز به نظر می رسید.

همه تیم بیشتر با اجرای این نمایشنامه قشنگ موافق بودیم، چون مسلما اجراش هیجان بیشتری رو بهمراه خودش داشت اما متاسفانه بدلیل کم بودن وقت چنین چیزی ممکن نبود. بهمین دلیل با کمک هم، چند موسیقی منتخب رو در بخش های مختلف نمایشنامه قرار دادیم تا از هیجان قسمت های متفاوت نمایشنامه که گاهی اوقات پر از خشونت و نگرانی و گاهی پر از طنز بود، کاسته نشود و البته موسیقی خیلی کمک خوبی به اجرا بود. امیدوارم دوستان عزیزی که در اجرا حضور داشتن، از کار خوششون اومده باشه.  اگر کم و کاستی یا سوتی (:دی) بوده امیدوارم ببخشین بخاطر کم بودن تمرینات و نداشتن وقت بوده.

در کل خود من از اولین تجربه کارگردانیم با دوستان عزیزم رضا (ناشناس)، سپیده (آنا، دختر فروید)، سپهر (مامور نازی) و مهوش (راوی) که حسابی تئاتردوست و اهل هنر هستن راضی بودم و از اینکه با چند آدم که به هنرهای نمایشی علاقه دارن و بهش احترام میذارن کار می کنم احساس آرامش می کنم و از تمام زحمات و وقت گذاشتناشون برای تمیرینات تشکر می کنم.

 

 

 

آخرین نکته ای که میخوام بگم، شباهت فوق العاده عجیب این نماشنامه اشمیت به دیگر اثرش بنام "نوای اسرارآمیز" که نمایشنامه خوانی ترجمه اون توسط شهلا حائری رو توی اردوی آشنائی ورودیهای 87 ای به کارگردانی دوستم حمیدرضا نصیری اجرا کردیم. این نمایشنامه تنها دو شخصیت داشت: ابل زینورکو (حمیدرضا نصیری) و اریک لارسن (سینا کیهانیان) که بترتیب شباهت محسوسی که شخصیت های فروید و ناشناس در مهمان ناخوانده داشتند. به دوستانی که در نمایشنامه خوانی دیروز حضور داشتن یا "مهمان ناخوانده" رو خوندن توصیه میکنم حتما اثر "نوای اسرارآمیز" از اشمیت را هم بخوانند.

 

فروید           (خسته) والتر اوبرزایت، بسه دیگه، خودتون رو با خدا اشتباه نگیرین، اون چیزی که هنوز درون شما سالم مونده خوب می دونه که شما خدا نیستین.

 

ناشناس       (با لبخند تکرار می کند)

پس شما خدا رو باور ندارین اما والتر اوبرزایت رو باور می کنین.

(تعظیم می کند)

خوش به حال والتر اوبرزایت ...

 

* “Le Visiteur” by Eric Emmanuel Schmitt ترجمۀ تینوش نظم‌جو

+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 خرداد1388ساعت 0:15  توسط هم‌نویسی  | 

[این یک هم‌نویسی‌ست. شانگوله با رنگ مشکی، فاطمه با رنگ خاکستری]

 

شتابان به سمت در ورودی با همان گیت‌های مغناطیسی مسخره‌اش، قدم بر می‌دارم. باید سریع‌ از این اتوبوسهای بوگندوی دانشگاه دور شوم. گیتِ خِنگِ در قدس را پشت سر می‌گذارم؛ و این دانشگاه تهران است که مرا در بر گرفته، با تمام ساختمانهای کهنه و درختان تنومندش. با این معماری جذاب، واقعاً می‌توان اسمش را دانشگاه گذاشت. هنرهای زیبایش، زیباست. ادبیاتش هم، شاعرانه. علومش، خوشمزه! و روحانیست، مناره‌های مسجدی که از قلب دانشگاه برخاسته‌اند. و من می‌دانم که چند شهیدی که (با جنجالهای پوچ) کنار مسجد خوابیده‌اند، در قلبشان جای دارند؛ مثل همیشه چند نفر بالای سرشان، عاکفانه ایستاده‌اند. آرام از کنارشان می‌گذرم. زمزمه‌ام خودش می‌آید: «شکسته چون گل سرخ، بر سینه‌های یاران، عشقی به نام مردم، قلبی به شکل ایران» نمی‌توانم شتابان از کنار حوض دانشگاه بگذرم. کنار حوض، همیشه باید فکری با ارزش در ذهنم باشد.

همه راه‌ها به دانشکده ما ختم می‌شود، اما من این راه را انتخاب کردم تا وقتی فضای سبز اطراف حوض را پشت سر گذاشتم، دانشکده فنی را از روبه‌رو ببینم. همیشه کوششم بی‌فایده‌ست، عظمت نمی‌تواند در نگاهم باشد، آنچه می‌نگرم حقیقتاً عظیم است.

به پله‌های دانشکده می‌رسم. ساعت هفت و چهل دقیقه‌ست. صحن فنی از بیرون ساکت به نظر می‌آید. وقتی وارد می‌شوم هم ساکت است. اما حس غریبی دارم. لرزشهای زیر بیست هرتز را زیر پایم احساس می‌کنم. یک نفر با پلاکارد سرخ برافراشته وارد می‌شود. برای چند لحظه در چشمان هم خیره می‌شویم. چهره‌اش مصمم است. فریاد می‌زند، فریاد می‌زنند. جمعیت مرا احاطه کرده‌اند. فریاد می‌زنند، من نیز همراهی می‌کنم. گرچه نمی‌دانم که چه می‌گویم، چه می‌خواهم. وقتی دانشکده، دبستان می‌شود، می‌خوانیم: «یار دبستانی من، با من و همراه منی، چوب الف ... » ناگهان صدای تیر می‌آید...

همه بر می‌گردیم. جیغها تا مغز استخوانم را به لرزه در می‌آورند. قلبم تند تند ضربه می‌زند. سه جوان روی پله‌ها جان می‌دهند. دیگر از جمعیت خبری نیست. همه محو شده‌اند. خون همه جا جاری شده. روی پله‌ها، کف صحن، روی ستونها، پنجره‌ها را خون گرفته. سربازان -بی‌اعتنا- خارج می‌شوند. در بسته می‌شود. خون روی چشمانم کشیده می‌شود. تحملش را ندارم، چشمانم را می‌بندم. همه‌جا آرام و سیاه است.

ساعت هفت و پنجاه دقیقه‌ست و من دو دور فرمانده چمران را طواف کرده‌ام. گاهی چند دقیقه سر کلاس ریاضی 2 می‌نشینم. گاهی در کلاسها سرک می‌کشم. گاهی فکر می‌کنم که در این دانشکده بی‌نهایت موضوع برای نوستالژی‌بازی وجود دارد. دانشکده عجیبی‌ست، روح دارد.

از هشت گذشته است؛ حالا سر کلاس تاریخ اسلام نشسته‌ام. اما فاطمه را نمی‌بینم.

 

«آقا بفرمایید، سر کوچه‌ی راهنما پیاده می‌شم»، تاکسی نگه می‌داره با عجله می‌پرم بیرون، ساعت 8:30 ست و نیم ساعت از کلاس تاریخ اسلام رفته، می‌رسم جلوی در، سریع کارتمو از کیف پولم در می‌آرم، دو تا نگهبان مشغول حرف زدن با هم هستن و اصلا توجه نمی‌کنن که من کارت زدم یا نه، ولی درخت‌های چنار دانشگاه از اون بالا بالاها همیشه حواسشون به همۀ دانشجوها هست، همیشه این درخت‌ها رو دوست داشتم. به سمت حاشیه سمت راست متمایل می‌شم و سریع قدم بر می‌دارم، نمی‌دونم از روز اول دانشگاه تا الان چند بار این راه و رفتم ولی هر بار نسبت بهش یه حس غریب داشتم انگار که برای اولین باره که دارم از اینجا عبور می‌کنم، خدای من چقدر این دانشگاه عجیبه.

می‌پیچم سمت راست، جلوم جهاد دانشگاهیه. یادمه قدیما یه کافه‌ی کوچولو هم داشت که با بچه‌ها میومدیم اینجا و نسکافه می‌خریدیم و جلوی جهاد کلی حرف می‌زدیم، بچه ها جزوه‌های ریاضی و فیزیک منو می‌بردن جهاد کپی کردند و من روی پله‌ها منتظر می‌موندم و بعد جزوه‌هامو که کلی به هم ریخته شده بود روی پله‌ها مرتب می‌کردم. بعد از پله‌ها، حاشیه چمن‌ها منو به خودش جلب کرد، حس می‌کنم چمن ها دیگه اون شادابی اولیه رو ندارن، قبلا جای اون صندلی‌های سنگی، چند تا نیمکت سبز بزرگ بود که پاتوق ما سه تا بود، ما سه نفری که از همون روز اول با هم دوست شدیم و تا الان دوست موندیم. اون نیمکت سبز جایی بود برای وقت گذرونی‌های من، مخصوصا صبح‌هایی که ریاضی داشتم و زود می‌رسیدم توی هوای نم‌دار روی اون نیمکت می‌نشستم و والیبال تی-اِی ریاضی رو با بچه‌ها تماشا می‌کردم. اون نیمکت سبز خوب یادشه روزهایی که من خیلی ناراحت بودم و فکر می‌کردم که دانشگاه عجب جای بیخودیه یا روزهایی که خیلی خوشحال و شاد با دوستام بودم و دعا می‌کردم «ای خدا دانشگاه حالا حالاها تموم نشه» . حالا اون نیمکت سبز نیست و زودتر از من از اینجا رفته، ولی خاطره هاش مونده.

به صحن فنی رسیدم بالاخره، تک و توک بچه‌ها گوشه‌های مختلف جا خوش کردند، یه روزی اینجا پر بود از هیاهوی بچه‌هایی که نمی‌دونم واسه چی اینجا جمع شده بودند ولی یادمه اون قدر شلوغ بود که حتی در آهنی و بزرگ فنی معلوم نبود. دانشجوها با هم شعار هایی رو زمزمه می‌کردند و من فقط تماشا می‌کردم. از پله ها می‌رم بالا، موقع ورود نگاهم به ساعت بالای دیوار می‌خوره، ساعت 8:35 رو نشون میده، یعنی استاد منو راه میده؟ اصلا برم سر کلاس یا نه؟ از پله‌ها می‌رم بالا، چمران جلومه، منظورم سالن چمرانه. روز اول دانشگاه جلوش ایستادم و از یکی پرسیدم: «ببخشید چمران کجاست؟» طرف لبخند زد و گفت: «چمران خیلی وقته که مرده ولی سالنش درست روبروته.» چمران رو دور می‌زنم، منظورم سالن چمرانه، و میرم سمت کلاس تاریخ. وارد کلاس می‌شم و سریع کل کلاس رو از جلوی چشمام می‌گذرونم، این یه قانون تجربیه که وقتی دیر می‌رسی نباید به استاد نگاه کنی. حالا من سر کلاس نشستم.

+ نوشته شده در  شنبه 9 خرداد1388ساعت 19:0  توسط هم‌نویسی  | 

[این یک هم‌نویسی‌ست؛ شانگوله با رنگ مشکی، کسری با رنگ خاکستری]

 

برندنبرگ* در چهل کیلومتری غرب برلین، یک شهر زیبای تاریخی‌ست که عمیقاً با نام مرزبانان**، شهرداران و پادشاهانش گره خورده است.

اما در واقع، این موسیقی‌ست که نام این شهر را زنده نگه داشته؛ نسخه خطی شش کنسرتی که رهبر موسیقی دربار کوتن، یوهان سباستین باخ***، در 24 مارس 1721 به کریستین لودویگ، مرزبان برندنبرگ اهدا کرد. باخ آنها را «Concerts Avec Plusieurs Instruments» نامید (یعنی کنسرتهایی با سازهای مختلف). و این فیلیپ اسپیتا، دومین زندگینامه‌نویس باخ بود که 150 سال بعد بر آنها نام جذاب «Brandenburg Concertos» را نهاد.

 

Brandenburg Concertos 

 

دقیقاً مشخص نیست که باخ به چه دلیل این شش کنسرتو را به مرزبان برندنبرگ اهدا کرد. یقیناً این کار را برای منافع مالی انجام نداده است. زیرا باخ از چهار سال قبل‌تر به رهبری موسیقی دربار پرنس لیوپولد در کوتن منصوب شد. وی دربارۀ پرنس می‌نویسد:«ما هر دو موسیقی را درک می‌کردیم و گرامی می‌داشتیم. او پرنس رئوفی بود و قصد داشتم تمام روزگارم را با او سپری کنم. اما اعلاحضرت با پرنسس برنبرگ ازدواج کرد و از علاقه او به موسیقی کاسته شد؛ پرنسس سرگرمی جدیدش بود»

و اینگونه بود که شش کنسرتو را برای رهایی از کوتن و رسیدن به مقامی دیگر پیشکش داد. وی در آخرین بند اهدانامه‌اش می‌نویسد:

“Que je n’ai rien tant à cœur, que de pouvoir être employé en des occasions plus dignes d’Elle et de son service”

«هیچ چیز ارزندۀ دیگری در قلبم باقی نمانده که آن را بکار نبرده باشم.»

 

چیزی مشخص نیست، حتی این که مرزبان برندنبرگ برای این نسخه‌های خطی از باخ تشکر کرد یا نه. اما می‌دانیم که در آن زمان دربار برندنبرگ فقط 6 نوازنده داشته پس احتمالاً در آنجا اجرا نشده است. حتی شواهدی از اجرای کنسرت در کوتن نیز در دست نیست. پس از مرگ باخ، اینها در مقدمه پیانو کنسرتوهای مدرن اجرا می‌شد. اما این کنسرتوها، در واقع، با ظهور گرامافون شهرت یافت و اولین بار در سال 1936 به رهبری ادلف بوش ضبط شد.

بیاید برگردیم به کوتن؛ پرنس لیوپولد که علاقۀ زیادی به موسیقی داشت از سفرهایش به ایتالیا و هلند، قطعاتی برای باخ به ارمغان می‌آورد تا در دربار اجرا کند. به این ترتیب، شش کنسرت بنرندنبرگ نه فقط زیبا، بلکه قطعاتی بینهایت جذاب هستند، ما را به سوی گنجینۀ موسیقیدانی می‌کشاند که عامل نوآوری و احساس سنتگرایی را برای خلق یک کار نو و ممتاز تلفیق می‌کند.

گیرایی اینها را زمانی که به کنسرتو چهارم رسیدم دریافتم. اما بهتر است ترتیب را حفظ کنیم:

 

کنسرتو شمارۀ یک در فا ماژور (BWV 1046) : شاید اهمیت اصلی این کنسرتو صدای ویولن-پیکولو باشد. البته تنها کنسرتویی است که چهار موومان دارد ولی مشهورترین و شاید زیباترین اثر نواخته شده با ویولن-پیکولو است. موومان چهارم شامل منوئه و تریو است و تکرارهایی از همان دو رقصی ریتمیک در 3/8 به وجود آورده. در قسمت اداجیو، هورن‌ها ساکت هستند و ابوا و  ویولن-پیکولو به کار خود ادامه می‌دهند.

 

کنسرتو شمارۀ دو در فا ماژور  (BWV 1047): زیبایی این قطعه را بهتر از همه، کسانی که «صفحۀ طلایی****» را تنظیم می‌کردند فهمیدند. این قطعه در ابتدای این صفحه قرار داشت. صدای اصلی حاضر در فضای قطعه ترومپت (به جز قسمت دوم) است و  تقریبا واضح است که این قطعه با الهام از ترمپت‌زن کوتن، جان لودویک شریبر نوشته شده است. ممکن است با شنیدن آن حس کنید در میان تعداد زیادی صدا گم شده‌اید!

 

کنسرتو شمارۀ سه در سل ماژور  (BWV 1048): قسمت اول و سوم این قطعه در مقایسه با قسمت دوم جذابیت زیادی به همراه ندارند. در قسمت دوم  از کانداس در فریژین***** استفاده شده که قسمت‌های اول و دوم را به هم وصل می‌کند.

 

کنسرتو شمارۀ چهار در سل ماژور (BWV 1049) : ویولن و ریکوردر صداهای اصلی این کنسرتو هستند. این کنسرتو مطابق آخرین اثر از شش کنسرتو هارپسیکورد باخ است. در ابتدا ویلن رهبری گروه را در دست دارد و سپس ریکوردر و بقیه ساز ها در پس زمینه هستند. تا قسمت آخر که سازهای زهی شروع به زدن فوگ پنج صدایی کرده و با تاکید بر صدای ویولن به انتها می‌رسد.

 

کنسرتو شمارۀ پنج در ره ماژور BWV 1050)) : هارپسیکورد این قطعه به خوبی صدای یک هارپسیکورد خوب و نوازندۀ خوب (و البته خبره) را نشان می‌دهد. قسمت آخر هم رقص‌مانند و با طعم فرانسوی است.

 

کنسرتو شمارۀ شش در سی بمل ماژور BWV 1051)) : کانون ابتدایی را دو ویولا در فاصله ای نزدیک می نوازند. ملودی زیبا و آرام این قطعه نشانۀ قدرت آهنگسازی باخ است.

 

Bach - (01) Concerto No. 4 in G Major – Allegro

 

Bach – Brandenburg Concertos No. 1,2,3 - CD1

Bach – Brandenburg Concertos No. 4,5,6 – CD2

Booklet

 

* مناطق: Kothen، Brandenburg، Bahrenburg

** Margrave، لقب اشرافی بین کنت و دوک

*** اشخاص: Johann Sebastian Bach، Christian Ludwig، Philip Spitta، Prance Leopold، Adolf Busch،  Johann Ludwig Schreiber

**** صفحه گرامافونی که حاوی صداها و موسیقی زمین بود و در فضا پیمای ووییجر دوم به خارج فضا برده شد.

***** از مدهای کلیسایی که از نت می شروع شده و بالا می‌رود که نباید با مد یونانی هم نام آن که از ره آغاز می‌شود اشتباه شود.

+ نوشته شده در  دوشنبه 31 فروردین1388ساعت 12:0  توسط هم‌نویسی  | 

 

اولین خاطرۀ قلیون کشیدن من بر می‌گرده به 13 سال پیش (حدوداً)، وقتی که در یک سفر خانوادگی به ابیانه و کاشان رفتیم و قلیون سفارش دادند. یادمه اون روزها «دو سیب» و کلاً تنباکوی میوه‌ای چیز جدیدی بود، و همه از عطرش به وجد آمده بودند. البته در اون روزگار، مثل امروز نبود که توی هر محله‌ای شصت‌تا مکان قلیون‌کشی پیدا بشه. شاید هم من نمی‌دیدم. ولی فکر میکنم از 5-6 سال پیش قلیون کشیدن در بین جوانان باب شد؛ تقریباً هم زمان با مُد شدن Game-net و بیلیارد. والدین و بزرگترها بیشتر از امروز می‌گفتند که قلیون به پیرمردها اختصاص داره، نه جوونا. این باور امروز خفیف‌تر شده. بعضی‌ها می‌گفتند، «بگذار قلیون بکشند، ضررش کمتر از سیگاره».

من در این چند سال هر دو ماه یکبار قلیون می‌کشیدم؛ چیزی که سبب شد تا این مطلب رو بنویسم زیاد شدن تعداد دفعات این کار در ماه گذشته بود. من از همون روز اول از دو چیز قلیون کشیدن خیلی خوشم می‌اومد، یکی صدای قُل‌قل آبش، دومی هم حلقه‌دود بیرون دادن! حالا امروز از چای و خرمای بعدش هم خوشم میاد، از گپ‌زدن با رفیقم هم همینطور! فکر می‌کنم مهمترین دلیلم برای قلیون کشیدن، همراه بودن و گپ‌زدن با دوستامه. دردناکه، نه؟ منظورم رفیق باب یا ناباب نیست، منظورم تفریحات و دور هم بودن جووناست. جوونایی که حتی نمی‌خوان «یه روز خورشیدو با دست بگیرند» (به قول فرهاد)

خوشبختانه هنوز هم وجدان درد دارم وقتی دود رو بالا می‌کشم؛ چون دود، دوده! حالا ادامه مطلب رو می‌سپرم به رفیقم، سوجی:

 

من تقریبا همه حرفای شایان رو قبول دارم. به نظرم اگه تفریحات قشنگ‌تر وجود داشت یا اگه همین تفریحاتی که تو ایران هست معقول و ارزون بود قلیون‌کشا کم،خیلی کم می‌شدن یا لااقل قلیون‌کشای ثابت پا! کم و کمتر بودن.

من خودم عاشق اینم که یه جای دنج بشینمو با دوستام از هر دری حرف بزنیم. از فوتبال تا سیاست، از درس و دانشگاه تا دین و اسلام، از بحثای جدی تا آقا فرشید!

اما من ضرر قلیونو به عینه خودم دیدم.از سرفه‌های راه و بیراه تا کم شدن من پر نفس. منطقی نگاه کنی قلیون خیلی ضرر داره، از دود و دمش! تا تنباکوی نه چندان بهداشتیش، از هم کلام شدن با هر کس و ناکسی تا تلفات زمانی!!!

با همه ی اینا نه من غیر منطقیم! نه می‌تونم اونهمه خاطرات قلیونی رو فراموش کنم نه که وقتمو جور دیگه‌ای پر کنم من ترجیح میدم از افراطش کم کنم و هر وقت واقعا هوس کردم دست به شلنگ قلیون بزنم!

قلیون مضر هست اما به ضررش می‌ارزه، امتحان کنید ضررش با من!!!:)

 

+ نوشته شده در  شنبه 24 اسفند1387ساعت 22:21  توسط هم‌نویسی  | 

 

تصور کن همین فردا، ساعت 4 صبح با صدای زنگ کوفتی ساعتی که خودت کوک نکردی، سیخ، از خواب می‌پری. هنوز چشمهاتو به اندازۀ کافی نمالیدی که متوجه می‌شی توی رختخواب خودت نیستی. اوه، حتماً خیالاتی شدی. اما بگذار بهت بگم، تلاشت بی‌فایده است اگر دنبال دمپایی‌هاتی که بری عینک باباقوریتو به چشم بزنی. چون اونا رو در زمین جاگذاشتی و بعید می‌دونم کسی در بهشت به عینک نیاز داشته باشه!

البته که حق داری باوری نکنی، ولی خب این خودش یه حقه؛ حق مردن یا به تعبیر مردم اینجا، زنده شدن.

“you say goodbye

I say hello , hello hello …”

این خارج از برنامه بود، که یه جوون دهه 60ی با موهای لَخت یهو از پشت بیاد غافل گیرت کنه! می‌شناسیش؟ حتماً می‌شناسیش. بابا ژان لنونه* دیگه! هرجور راحتی، ولی می‌تونی به جای «ooh my God» ، بگی «اِوا خدا جون» !!! اینجا بهشته و هرکی به هر زبونی صحبت کنه، همه حرفشو می‌فهمند.

«هی ژان، ردیفی داداش؟»

“Awesome!”

«داداش ما خیلی طرفدارتیم!»

“yeah, me too”

«این چی میگه؟»

تعجب می‌کنید؟ بله، باید هم تعجب کنید. و بیشتر تعجب کنید وقتی که رچارد رایت** رو پشت پیانو می‌بینی که می‌خونه:

“How I wish, how I wish you were here.

We're just two lost souls swimming in a fish bowl, year after year…”

«تو خود خودشی؟!! ریک رایت؟»

“hey dude, watch who's here! Sean, I’d missed you so much”

«هی ریک!!! چه خبرا؟ اوضاع خوب پیش میره؟»

“Cool. You know, I’ve been here for five months now, after that death from cancer and I was released,actually. Here I found my pals that I’d lost, and wish the others were here too. How about you, how you doing?”

«من همین امروز اومدم. منظورت از اینکه دلت برام تنگ شده چی بود؟ تو منو از کجا می‌شناسی، ریک؟»

“haaaah, you, haaaaaw haaa, you’re always ridi, ridiculoooooooo, haaaaw  haaaa …”

و قبل از اینکه رچارد رایت از شدت خنده کله‌معلق بشه، شما گوشهاتون رو تیز می‌کنید و پی صدا رو می‌گیرید... و صحنه رو پیدا می‌کنید، جایی که یه کاکاسیاه با موهای وزوزی روی سِن ایستاده و درحالی که در هر لحظه شصت بار هر شش سیم گیتار رو نوازش می‌کنه شما احساس می‌کنید که قراره انگشتهاش به هم گره بخوره. اما قبل از اینکه شروع به خوندن بکنه شما باور نمی‌کنید که اون ممکن نیست کسی باشه جز جیمی هنریکس***!

“I have only one burning desire

Let me stand next to your fire

Let me stand next to you SEAN

Yeah, babe

Let me introduce my best bud, Seaaaaaaan Goooule”

Folks: “… Sean Goule, Sean Goule, Sean Goule, …”

«یا عیسی مسیح!»

اگر از عبارت «یا حضرت عباس» یا «یا زینب کبری» استفاده می‌کردید بهتر بود. البته هر جور که راحتید. و احتمالاً راحتتر با حقیقت کنار می‌آیید اگر آن را از زبان خودتان بشنوید.

«یعنی من اون دنیا آدم مهمی بودم که اینها دارند حنجره‌شونو برام پاره می‌کنند؟ یعنی چی اون وخت؟ شاید خیلی پولدار بودم، مثل گیتس. شاید هم قهرمان بودم، مثل نادال. یا کارگردانی، مثل فینچر. یا حتی رییس جمهوری، مثل اوباما. شاید یه رَپر معروف بودم، مثل اِمینم. نه، نه نه، نه باور نمی‌کنم، مسلماً خواننده راک و بلوز نبودم!! نه باور نمی‌کنم!»

و چشمهاتو باز می‌کنی و گیتارت را معلق بین زمین و هوا نظاره می‌کنی... [گفتم زمین؟!]

 

آخر سر می‌فهمی اون صدای زنگ کوفتی ساعتی که کوک نکرده بودی، شروع آهنگ Time پینک‌فلوید بوده و تو خواب نمی‌دیدی، از خواب هم نپریده بودی. تو فقط یه player و یه هدفن با فیش ورودی 3.5 میلی‌متری داری و فقط داری تصور می‌کنی.

 

 

 

دوست داری؟ پس Replay بزن و باز تصور کن!

 

John Lennon خواننده، گیتاریست، آهنگساز و ترانه‌سرای گروه The Beatles که در سال 1980 (در سن 40 سالگی) ترور شد.

** Richard Wright یا Rick کیبوردیست، پیانیست، خوانندۀ دوم، آهنگساز و ترانه‌سرای گروه Pink Floyd که ۵ ماه پیش پس مدت کوتاهی دست و پنجه نرم کردن با سرطان درگذشت.

*** James Marshall Hendrix یا Jimi Hendrix خواننده، آهنگساز، و به گفتۀ بسیاری از منتقدین بزرگترین گیتاریست تاریخ، که در سال 1970 (در سن 27 سالگی) به دلایلی نامعلوم خودکشی کرد.


این اولین مطلب هم‌نویسی بود. شانگوله و سپهر

+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 بهمن1387ساعت 14:4  توسط هم‌نویسی  |