
شاید آن چهرۀ عریانی که به من خیره شده، در وسط سروصدای مردم، رد پای تاریخ را میشنود.
آسمان گرگ و میش. از این بالا هیچ چیز خندهدارتر از قیافههای آدمهایشان نیست؛ حتی اگر دست از ابراز نفرت بکشند نیز نمیتوانم خندهام را تمام کنم. برای من آزاردهندهتر است، چون صدای ضجه ضجههای مادران را نمیشنوم اما میبینم. باید به این میخهایی که در دست دارم نیز عادت کنم. شاعرانه زمزمه میکنم: «از من خون میبارد، خون میبارد و جوی خون میآرد»
دود سیگار. به یاد آوردن آخرین روز بازجویی، پس از سی و سه وعده غذایی، آن هم «در تاریکی روزها و شبها» تراژدی را خندهدارتر میکند. «آشغالِ ننه [...] ، به خودت نگا کن، هیچی ازت نمونده. هَـ همه کله گُندههاتون اعتراف کردند، رهبرتونم مثه سّگ توی لونهش قایم شده. این آخرین فرصتته...» پشیمانم از اینکه قلمی را که در دستان بستهام قرار داد، به آن طرف پرت کردم. «تنلّشـــ...» ... «باس باهاتون همینطوری تا کرد، عقل توی کله هیچکدومتون نیست! اصلاً بهترت شد، انقد اون تو میمونی تا بپوسی...» « هه... میپوسم! شاید بتونین تنم رو بپوسونید، اما فکرمو نه. نهایت کاری که میتونید بکنید اینه که جونمو از تنم جدا کنید که فقط یه نعش خسته و نفرین مردم نصیبتون میشه!!» این را که گفتم همه چیز به هم ریخت و دیوارهایش فرو ریخت.
بوی خون. همینطور به من نزدیک و نزدیکتر میشود. اما هیچ چیز در چهرهاش نیست. رقصیدن روی این چهار میخ، مثل عروسک خیمه شببازی آن طور که به نظر میرسد برایم دردناک نیست. «آخ، مکُن به چشم حقارت نگاه در منِ مست...» دوست دارم با این آخرین رمقی که برایم باقی مانده، نوای عودش را تجسم کنم...
راهی نمانده. انگار که به خواب فرو رفتم. فقط یک قدم با من فاصله دارد. دیگر، دیگر به هیچ میخی وصل نیستم و همه چیز عالَم را در چهرۀ عریانش میبینم.
بوی خاک. چشم چپم را باز میکنم. روی زمین با گونۀ راستم، به خواب فرو رفته بودم، شاید ساعتها. آسمان آبی روشن است، اما خورشید نیست. تا چشم کار میکند دشتهای زرد پاییزی میبینم و تک درختی آنطرفتر. باید از تپهای که یک طرف دشت را احاطه کرده بالا روم تا شاید بتوانم دورتر را ببینم... از آن سوی تپه صداهایی به گوش میرسد. دیگر چیزی نمانده. من این ملودی را میشناسم... و نسیمِ گلهای وحشی را از پشت تپه احساس میکنم.
از این بالا همه را میبینم. زبانم بند آمده؛ «خداوندا...» این حرف آخر بود.
پینوشت:
میخواستم از دوستانی که در فیس بوک مطالب این وبلاگ را میخوانند، تشکر کنم. عذر میخواهم که نمیتوانم نظراتتان را بخوانم و پاسخ دهم. (مطالب به طور خودکار در فیس بوک منتشر میشوند)
سه روز پیش: آخرشم نویسنده میشم و از گشنگی میمیرم
یک روز پیش: این بستههای ساقه طلایی رو باز میکنم همه شون تُرشن! جدی تُرشن... چرا آخه؟
۱۰ساعت پیش: و از اون صبحهاییه که اصلا حوصله ندارم... چه بد
سه روز پیش: واسه بار سوم سیزنِ 9 ساوت پارک رو میبینم و واقعاً شاهکاره
همان روز: چای با لیمو میخورم و ناهار هم به مامانم سفارشِ سوپ قارچ دادم... هوا یه جوریه که خوب نیست، منتظره یه طوری بشه مثکه، خوب نیست خلاصه
یک روز بعد: ای دی اس ال کوفتی خودمون معلوم نیست چرا هی قطع و وصل میشه، الان دارم از مال همسایه به صورت دزدی استفاده میکنم
دو روز پیش: دقیقا 4 ساعته برقمون رفته! چه وضعشه آخه؟... شایان ذکر است که هم چنان با اینترنت دزدی دارم کار میکنم
روزش مهم نیست: از خودم میپرسم که آیا این گونه بهتر است؟... مسلما همین طور است
همان روز: رفتیم، هزار تا عکس گرفتن و اومدیم... حالا 10 روز بساط تگ شدن تو این فیس بوک و 600 تا نوتیفیکیشن از کامنتایی با مضمون آی میس هایسکول
دیروز: قراره برم بچههای دبیرستانو ببینم الان با این حالم... حوصله ندارم زیاد
چند ساعت یا چند دقیقه بعد از آن: I don’t miss High School… seriously, I don’t.
دو روز قبل از دیروز: دوست دارم عکاسی یاد بگیرم و سالسا هم یاد بگیرم و ساز زدن هم یاد بگیرم که یه گیتارم نمیتونم بزنم
دو روز بعد: یه خبر خوب اینه که من دو هفته دیگه حسابی پولدار میشم!... در ادامه احتمالا دوربین بخرم
دیروز: و یه گول دیگهای هم که خوردم این بود که ناهار نرفتم باهاشون و الآن خونه هم ناهار ندارم چون مامانه فکر کرده ناهار بیرونم
۹ ساعت پیش: بی مسئولیتی بد کوفتیه... در درجه ی اول رونوشت به خودم
شاید سه روز پیش: خود شیفتگی کاذب دچار شدم یهو!
همان روز: و رسید به 40 درجه... دیگه استامینوفن میخورم باشه
چهارده روز پیش: بابامون هم که شب میره سفر یه دو روز تنفس میکنیم
همان روزی که برای بار سوم سیزنِ 9 ساوت پارک را دید: رفتم حموم اومدم دیدم مامانم اتاقمو مرتب کرده، میگه گفتم یهو حالت بد می شه مجبور میشیم دکتر بیارم بالا سرت اتاق مرتب باشه :))))))
و در همان روز که احتمالا چهارشنبه بود: استیتوس مسنجرش نوشته AVAILABLE! ... باشه بابا
یک، دو یا سه روز پیش: After Stan and Cartman caused a flood which took over a town: Stan: we can help the people of beavertown ourselves! Kyle: How? Cartman: Why?
جمعه: یه دوست پسرم نداریم هی قربونمون بره که انقد مریض شدیم
شب شنبه: بعد از صد ساعت انتظار در خانهی دایی کوچیکه برای این که خاله و مامان بزرگ برن و ماها جک دنیلز رو لحاظ کنیم، دست از پا دراز تر اومیدم خونه
دیشب: یکیم نیست به من بگه تو کار و زندگیتو واسه چی گذاشتی اومدی تو توییتر علافی آخه. بعد باز تا ۴ صبح باید بیدار بمونی
همان شب: یهو خیلی دلم خواست پاریس-تگزاس رو دوباره ببینم. اگه کارام تا نصفه شب تموم شد حتما این کارو میکنم
چهار روز پیش: هم چنان تب دارم ای بابا
دیروز، احتمالا با نیش خندی در گوشۀ سمت چپ صورتش، در حالی که تصور نمیکرد که نیش خندی در گوشۀ سمت راست صورت من شکل گیرد، پنج کلید «Enter , h g h » را پشت سر هم و بدون فاصله فشار داد و به زبان فارسی نوشت:
هیچ چیز به جز دوربین ماهوارۀ بالای سرش، او را نمیدید. هیاهوی شهر را نمیشنید. گذشتهای نداشت و آینده برایش بیمعنا بود. اغلب چیزی از قراردادهای اجتماعی نمیفهمید. همه میگفتند بیش از حد فکر میکند، اما خودش نمیدانست «فکر کردن» دقیقا چه چیزی میتواند باشد. در سرتاسر عمرش هیچ وقت نتوانست افکار و نظراتش را بیان کند؛ چون آهنگ و معنای واژههایی که به زبان میآورد، تمرکزش را به هم میزدند.
اینک او، بر فراز قلۀ یکی از کوههای کره خاکی ایستاده است. به دور از تمام انسانها، جایی که فقط میتوان با دوربین ماهوارۀ بالای سرش او را دید؛ اما نمیتوان به آخرین ایدهاش پی برد. در آن سوی مرتفعترین تخته سنگی که روی آن ایستاده، پرتگاهی وحشتناک و آرام میبیند. اما قبل از اینکه به وحشتناک بودن آن برسد، به واژۀ «پرتگاه» فکر میکند؛ «جایی که باید از آن پرت شد؟»
از آن بالا همه چیز عادی به نظر میرسد. خیابانهای پهن شهرها را میتوان تعقیب کرد، حتی خیابانهای فرعی و کوچه پس کوچههای خلوت را. پیدا کردن ساختمانهای بزرگ و سولههای کارخانههای بیرون شهر کار سختی نیست. و احتمالا تشخیص دادن جنسیت آدمهایی که کنار استخرهای روباز خوابیدهاند و به دوربین ماهواره نگاه میکنند، میتواند جذابتر از هر چیز دیگر باشد. حتی روشن شدن ناگهانی رادیویی که ساعت 7:00 صبح را خبر میدهد نیز عادیست؛ «ســـــــــــلام، سلام به تمام شما دوستداران. صبح زیباتون بخیر و خوشی ...»
زمان: ظهر؛ مکان: دانشگاه؛
در میان مشغله های ذهنی روزانه، در جایی شلوغ، پشت میز، رو به صفحهای پر از نوشتههای جور وا جور، نقطهای از آن سوی فیبرها و سیمها، سر بر آورد و گفت: «به یاد میآوری که زمانی دوستم داشتی؟»
زمان منجمد شد، زمین ایستاد، و نور پروژکتور از میان روزنههای باریک دیوار دل، بر گلدان شمعدانی کنار پنجره تابید.
زمان: نیمه شبی در حدود یک ماه پیش؛ مکان: زیر پتو؛
در خوابی شیرین و مزهدار و پُر حادثه، در خانه نشسته پشت میز، رو به صفحهای کاغذی، و ارتباطی گنگ با نقطهای دیگر، مینویسم: «آدمهای بزرگ، دغدغههای بزرگی دارند.»
این من بودم که نور پروژکتور را به سویش نشانه رفتم، و گلولههای برفی را به طرف او پرتاب کردم. اما هر دو میدانستیم که چه کسی دغدغههای بزرگی دارد. و قلبی به بزرگی تمام مصائب بینوایان.
زمان: شب؛ مکان: در خلوتِ شبانههای* شوپن
زندگی میتوانست سختتر از این باشد. به همان اندازه که میتوانست زیباتر باشد. «کاش زندگی کنیم، نه برای زنده بودن.» اما این جنسِ سنگینیهای روزانهست که عوض شده، نه آن نقطه که امروز در نگاه من به یک پُرتره میماند. تو حساس بودی، و هستی. تو مهربان بودی، و هستی. تو عاشق بودی، سرسختانه عاشق بودی و هستی.
* Nocturnes: قطعاتی دلانگیز و رویایی برای شب، که معمولا با پیانو نواخته میشوند.
امروز بعد از چهار سال، «بودن» با موجودیتهایی از جنس پوست، گوشت، روح و لباس که در نگاه من مراحل غریبگی، آشنایی، دوستی، صمیمیت و خودی بودن را به ترتیب طی کرده بودند؛ امروز بعد از چهار سال احساس کردم این انسانها با من خویشاوندند.
و این من هستم، موجودیتی از پوست، گوشت، روح و لباس به همراه پیوندهای در هم تنیده با این انسانها، که فاصلهها را طی میکنم تا به بهانۀ پیگیری امور فارغ التحصیلی آخرین لحظههای «بودن» و «زنده بودن» را در همه جای وجودم ثبت کنم.
زندگی در 32 پیانو سونات بتهوون معنادار میشود؛ هر سونات شروع میشود، سوژه را بیان میکند، و به پایان میرسد. شاید این برداشت از زندگی پوچ و مضحک به نظر برسد، اما برای یک نوازنده پیانو هر سونات بتهوون چیزی فراتر از یک شاهکار است.
زمان. بزرگترین نعمت همین است! بستۀ بیست و چهار ساعتهای که هر شب راس ساعت 0 دریافت میکنیم و اختیار با ماست که چگونه خرجش کنیم. «گذر زمان» به همه چیز جان و معنا میبخشد. تجسم زندگی بدون زمان، و رخدادهای گذشته و آینده در حال، که انباشتگیهای مادی در هر مکان را به دنبال دارد، مضحک، ابهامآمیز و دیوانهکنندهست.
مشکل اینجاست که حواس پنجگانهام سیگنالهای مربوط به جبر و خستگی دنیای مادی را برای انتقال به تشکیلات موجود در جمجمهام انتخاب میکنند. بدتر از جفت نیروهای برابر و مختلفالجهت وارد بر بدن که سبب تهنشین شدن در این دریای هوای پیرامون میشود، تصور کردن امواج الکترومغناطیسیست که از همه چیز رد میشوند.
اگر مرگ، همان تولد نباشد، پس مهمترین کاری که باید انجام دهیم پیدا کردن در دوم حیاط خلوت جهان مادی خواهد بود.
کسی میتواند نظری بنویسد تا در حل این مشکلات مادی به من کمک کند؟
باور کنید یا نه، گوش کردن موسیقی مثل غذا خوردنه!
من آدمهای زیادی رو میشناسم که غذا میخوردند تا به حس سنگینیِ بعدش برسند. بعضیها هم میخورند، فقط به این دلیل که شکمشون خالیه یا اعصابشون داغونه. بعضیها به شدت اهل غذاهای ایرانیاند. یه عده هم عاشق غذای فرنگیاند. ولی کسانی که لذت غذا خوردن رو به طور حرفهای دنبال میکنند، خوب درک میکنند که منظور من از موسیقی «چند صدایی*» چیه!
مدتیست که از موسیقی کلاسیک مینویسم و دوستان و آشنایان رو به گوش کردن این سبک موسیقی تشویق میکنم (به نظر میرسه کُفر همه رو در آوردم!). برای لذت بردن از این سبک نیازی به علم و سواد چندانی نیست. ولی اگر قرار باشه چیزهای مقدماتی رو یاد بگیریم، شاید ماجرای موسیقی چند صدایی یکی از مهمترینها باشه.
خب، بیاید با تعریف «ملودی و ریتم» شروع کنیم؛ ملودی قسمت قابل آواز خواندن موسیقیست، و ریتم قسمت قابل رقص آن! مثلاً وقتی موسیقی متن فیلم پدرخوانده رو سوت میزنید، در واقع قسمت ملودی موسیقی رو دنبال میکنید. اما وقتی با «فقط یه نگاه» جناب اندی کف میزنید، با ریتم آهنگ همراه میشوید. برای اکثر مردم موسیقی و ملودی یک مفهوم دارند. البته تا حدی حق دارند، چون ساختن یک قطعه موسیقی بدون وجود ملودی امکانپذیر نیست.
درباره «گستره صوتی» چی میدونید؟ خب، همانطور که ما برای امواج الکترومغناطیسی گسترههایی مثل فرابنفش، فروسرخ، ... تعریف میکنیم، برای امواج صوتی هم گستره تعریف میکنیم (بر اساس فرکانس). گسترههای صوتی از زیر به بم عبارتند از سوپرانو، متزو سوپرانو، آلتو، تنور، باریتون و باس. مثلا صدای ویلن از گستره سوپرانو تا تنور و دابل بیس** از گستره باس تا تنور رو پوشش میدهند.
ملودی اغلب آهنگهای امروزی از گسترۀ صوتی صدای انسان فراتر نمیرود. این سبب میشود که گوش ما به دنبال کردن ملودی در این گستره عادت کند. اما در موسیقی کلاسیک، بسیار پیش میآید که ملودی در گسترهها مختلف جابهجا شود. مثلاً قسمتی از پیانو کنسرتو شماره یک چایکوفسکی رو گوش کنید که چطور ملودی را در گسترههای بالا و پایین تکرار میکند. این چیزی نیست که گوش ما از پسش بر نیاید. اما اگر در یک قطعه به طور همزمان دو ملودی در دو گستره جدا از هم نواخته شوند، داستان خیلی جالبتر میشود!
نتها بالا رو در نظر بگیرید؛ خط اول و سوم در گستره صوتی سوپرانو، و خط دوم و چهارم در گستره صوتی باس ملودی این قطعه را تشکیل میدهند. دقیقا مثل یه نون همبرگری که از وسط نصف کرده باشند! حالا من یک تیکه همبرگر ذغالی با قارچ و پنیر چدار، یا به عبارتی یک ملودی دیگر (مثال سه) در گستره صوتی متزو سوپرانو (یا تنور) وسط این دو نون میگذارم تا حالش رو ببرید:

این یک قطعه خیلی کوتاه از سمفونی شمارۀ چند فلانی*** بود. اسم این غذای هیجانانگیز «کُنترپوان****» است؛ وجود بیش از یک ملودی در یک زمان واحد در یک قطعۀ موسیقی. مثل شنیدن صدای دو نفر که با هم صحبت میکنند، یا در کنار هم صحبت میکنند. مثال بالا خیلی ساده بود، اما همیشه اینطور نیست؛ گاهی اوقات سه نفر با هم صحبت میکنند و یا چهار نفر! حتی پیش میآید که اصلا با هم صحبت نمیکنند، بلکه صرفاً وِر میزنند!
قسمتی از سمفونی شمارۀ نُه بتهوون را گوش کنید. اول ملودی سوپرانو و متزو سوپرانو شروع میشوند، بعد به تنور میرود. در عمق ارکستر، باس شروع میشود و بعد همه گسترهها به یک ملودی، که همان ملودی شروع آهنگ است میرسند. و حالا قسمتی از هالیلویا هندل را گوش کنید. سوپرانو و ارکستر کار را شروع میکنند، تنورها در زمینه «هالی لویا» میخوانند. در نهایت، مثل سمفونی بتهوون همه صداها به یک ملودی میرسند. بد نیست قسمتی از دیجوان گاسپاریان حسین علیزاده رو گوش کنید. به صورت خیلی تابلو میتوانید ملودیها رو تشخیص دهید!
من یه نفر رو میشناسم که هر وقت بشقاب ماکارونی رو جلوش میگذارند، اول گوشتش رو میخوره و بعد ماکارونیش رو! بعضیها هم انقدر سریع غذا میخورند که اصلاً نمیفهمند چی خوردند! نکتۀ اینجاست که باید یاد بگیریم تا همه ملودیهای موجود در قطعه را گوش دهیم، آن هم به طور همزمان. در عین حال باید ملودی را نه در خطوط بالای و نه در خطوط پایین موسیقی، بلکه درست در وسط موسیقی دنبال کنیم، مثل همبرگر و تمام تشکیلاتی که نایلون (!)، ببخشید «لای نون» قرار دارد. ما باید همه چیز را بچشیم، اما مزه غالب را که ممکن است مربوط به قارچ، سس، یا همبرگر باشد، دنبال کنیم.
وقتی قطعات کلاسیک را اینگونه گوش میکنید، انگار از دریچه دیگری به دنیای موسیقی نگاه میکنید. بعد از مدتی گوشتان به این کار عادت میکند. پس از آن آهنگهای امروزی را (به خصوص راک و تمام زیر مجموعههایش) جور دیگری میشنوید. در واقع همه چیز را میشنوید. تمام آکوردهای گیتار بیس و ضربات درام را همزمان با ملودی سازهای دیگر جدا جدا و با تاکید بر صدای خواننده میشنوید.
در آخر، قبل از اینکه لینک دانلود آهنگهای کامل مربوط به مثالها رو در زیر قرار بدهم، باید بگم نوشتن این مطلب چیزی کمتر از کَندن کوه بیستون نداشت؛ چون گرسنگی ناشی از تشبیه موسیقی به غذا، تمام وجودم را به رعشه درآورده!
Piano Concerto No. 1 - 1 Allegro non troppo e molto maestoso - Tchaikovsky
Symphony No.9 - Molto vivace - Beethoven
Djivan Gasparyan - Hossein Alizadeh
* Polyphony
** Double Bass
*** شمارهاش رو نمیدونم! و همینطور آهنگسازش رو!
**** Conterpoint
هر چه میگذرد، دغدغۀ مواظبت از پدر و مادرم بزرگتر میشود. گرچه هنوز به مرحله فرتوتی نرسیدند، اما پنجاه و پنج را گذراندهاند.
سیستم عجیبیست، زاد و ولد. میتوان آن را بخشی از راز آفرینش به حساب آورد، این که هر موجودی از والد یا والدینش به وجود بیاید. قطعاً این سیستم جذابتر از اینست که مثلاً خدا با یک فوت موجودات را از هیچ خلق کند. مثل مهرههای مِنچ که با تاس شش وارد بازی میشوند! البته این مضحکترین مثال ممکن بود!
تجربه نکردم، اما فکر میکنم زیباترین لحظۀ زندگی هرکس، زمانیست که فرزندش متولد میشود. چه پدر باشد و چه مادر، زندگی زندگی به وجود میآورد. و در بین روابط انسانی رابطۀ مادر و فرزند، منحصر به فردترین چیزیست که عنصر عشق به هیچ وجه از آن جدا نمیشود... جملات برای توصیف این رابطه کم میآوردند، شاید موسیقی یوهان سباستین از همه چیز بهتر باشد*.
Oboe Concerto in G minor (BWV 1056R) - 2. Adagio – Johann Sebastian Bach
Harpsichord Concerto in F minor (BWV 1056) - 2. Largo – Johann Sebastian Bach
بازی پازل 1500 تکهای که (چند هفته پیش) برای مادرم خریده بودم تا از بروز آلزایمر موروثی جلوگیری کند، به من ثابت کرد که نمیتوانم مادر خوبی باشم! من پیشبینی کرده بودم که مادرم به سختی میتواند تکههای پازل را پیدا کند، برای همین قصد داشتم تکهها را خودم پیدا کنم و افتخار وصل کردنشان را نصیب مادرم کنم. انگار که باید دِینی را ادا میکردم؛ دِین همبازی دوران کودکیام که همیشه به عمد میباخت، تا من برنده شوم. اما هیجان و طمَع بازی به قدری زیاد بود که به هیچ چیز جز کامل کردنش فکر نمیکردم. حتی از کم افتخارترین تکه، یعنی تکه پازل هزار و پانصدُم هم نگذشتم! به همین دلیل فکر میکنم شانس مادر خوب بودنم به مراتب کمتر از پدر خوب بودن است!
* چند صد صفحه را زیر و رو کردم تا مضمون این اثر یوهان سباستین باخ را پیدا کنم، اما هیچ کس به نکتۀ درخور توجهی دست نیافته بود. شخصاً هر بار این کنسرتو را میشنوم، به رابطۀ مادر و فرزند میرسم.
ای رسول ما، چون منافقان نزد تو آمده و گفتند ما به یقین و حقیقت گواهی میدهیم که تو رسول خدایی، خدا میداند که تو رسول اویی و خدا هم گواهی میدهد که منافقان سخن دروغ میگویند. -1- قَسَمهای خود را سپر جان خویش قرار دادهاند تا بدین وسیله راه خدا را ببندند، که آنچه میکنند بسیار بد میکنند. -2- برای آنکه آنها ایمان آوردهاند و پس کافر شدند، خدا هم مُهر بر دلهاشان نهاد تا هیچ درک نکنند. -3- ای رسول، تو چون آن منافقان را مشاهده کنی تو را به شگفت آورند و اگر سخن گویند، به سخن هایشان گوش فرا خواهی داد، گویی که چوبی خشک بر دیوارند و هر صدایی بشنوند بر زیان خویش پندارند. دشمنان به حقیقت اینان هستند، از ایشان بر حذر باش. خدایشان بکُشد، چقدر از حق باز میگردند. -4- و هرگاه به آنها گویند بیایید تا رسول خدا برای شما از حق آمرزش طلبد، سر پیچند و بنگری که با تکبر و نخوت از حق روی میگردانند. -5- ای رسول، تو از خدا برای آنان آمرزش بخواهی یا نخواهی به حالشان یکسانست، خدا هرگز آنها را نمیبخشد که همانا قوم نابکار فاسق را خدا هیچوقت (به راه سعادت) هدایت نخواهد کرد. -6- اینها همان مردم بدخواهند که میگویند بر اصحاب رسول انفاق مال مکنید تا مردم از گِردش پراکنده شوند، در صورتی که خدا را گنجهای زمین و آسمانهاست، اما منافقان درک نمیکنند. -7- آنها میگویند اگر به مدینه مراجعت کردیم، البته باید اربابان عزت و ثروت مسلمانان ذلیل (فقیر) را از شهر بیرون کنند و حال آنکه عزت مخصوص خدا و رسول و اهل ایمان است، ولیکن منافقان از این معنی آگاه نیستند. -8- ای اهل ایمان مبادا هرگز مال و فرزندانتان شما را از یاد خدا غافل سازند و البته کسانی که به امور دنیا از یاد خدا غافل شوند، آنها به حقیقت زیانکاران عالمند. -9- و از آنچه روزی شما کردیم در راه خدا انفاق کنید پیش از آنکه مرگ بر یکی از شما فرا رسد، در آن حال (به حسرت) بگویید پروردگارا اجل مرا اندکی به تاخیر انداز تا صدقه و احسان بسیار کنم و از نیکوکاران شوم. -10- و خدا هرگز اجل هیچکس را از وقتش که فرا رسد مؤخر نیفکند و خدا به هرچه (از نیک و بد) کنید آگاه است. -11-
مثل بمب منفجر شد، مصاحبه صدای امریکا با استاد شجریان. کافیست در گوگل جستجو کنید!
خیلی جالب بود، این مصاحبه ساعت 10 شب یکشنبه از صدای امریکا پخش شد، در حالی که یک ساعت قبل از آن مستند «قدرت هنر» از بیبیسی فارسی به نمایش در آمد. این مستند مورد علاقه من، هر هفته به زندگینامه و آثار یک هنرمند (اغلب نقاش و مجسمهساز) میپردازد و قدرتِ هنر را در پیش بردن جریانهای سیاسی و اجتماعی نشان میدهد.
شجریان با منع کردن صدا و سیما از پخش آثارش، راه کمالالملک را در پیش گرفت؛ امتناع از به تصویر کشیدن چهره رضاخان که همه ما در ادبیات دوم دبیرستان خواندهایم. شجریان، حتی پا فراتر گذاشت و پس از چهارده سال –شجاعانه– در مصاحبه رسانه به اصطلاحِ رژیم، «بیگانه» شرکت کرد. با این حال من فکر میکنم، شجریان هنوز «قدرت هنر» را از غلاف بیرون نکشیده است. «زبان آتش»، شعر فریدون مشیری با صدای شجریان، که اخیراً در اینترنت منتشر شد آن چیزی نبود که مثل «گُرنیکا» اثر پیکاسو، سیاستمداران را بهراساند*؛ برای قضاوت کمی زود است.
«گرفتم در همه
احوال حقگویی و حقجویی...
و حق با توست
ولی حق را –برادر جان–
بهزور این زبان نافهم آتشبار
نباید جست...
اگر این بار شد وجدان خواب
آلودهات بیدار
تفنگت را زمین بگذار...»
* گرچه زبان آتش، یا «تفنگت را زمین بگذار» جایگاه استاد را به عنوان هنرمند مردمی، بیش از پیش تثبیت کرد.
هنگامی که آنتونیو کوچولو متولد شد، خیلی زود غسل تعمیدش کردند. چون مامایی که او را به دنیا آورد چندان اطمینانی نداشت که نوزاد زنده بماند و تصمیم گرفت پشت دروازههای بهشت، شانسی برای مبارزه به او بدهد. او زنده ماند، و به تحصیل دروس حوزوی پرداخت. و در نهایت کشیش شد! با موهای حنایی رنگ! اما تمام عمرش را در کلیسا سپری نکرد؛ او به دختران یتیم مدرسه اُسپداله دِلا پيیِتا (در ونیز) ویلن یاد میداد. و آنان تنها کسانی بودند که پس از مرگش، در مراسم تدفین حضور یافتند. او 450 کنسرتو، 49 اُپرا و چند صد اثر دیگر از خود بر جای گذاشت. ابداعات او در فُرم* و هارموني، اجزای جداییناپذیر علم موسيقي هستند. موسیقی آنتونیو ویوالدی (1678-1741)، رفتارهای انسان و شکوه طبیعت را به تصویر میکشد.

مطمئناً اگر شما پولدار بودید** رفتن به یک کنسرت ونیزی قرن هجدهم لذتبخشتر بود؛ پولدارها در لُژهای خصوصی مینشستند، و از انداختن پوست پرتقال و آب دهان بر روی مردمی که پایین نشسته بودند –غالباً با هدف خاموش کردن شمعهای آنها– غرق در لذت میشدند! ویوالدی در آن روزگار چهار ویلن کنسرتو*** خلق کرد تا ثابت کند حتی کسانی که از موسیقی کلاسیک نفرت دارند، به «چهار فصل» علاقهمند میشوند****. موسیقیاي بسيار تكنيكي و به شدت دراماتیک، براي ويلن سُلو به همراه اركستر زهي و كلاوسن كه به نوعي پدر پيانوهاي امروزيست. این مجموعه شامل چهار کنسرتو و دوازده موومان، بيانگر چهارفصل سال است. ردپای سوژه هر موومان را میتوان در غزلی که ویوالدی برای آن سروده، جستجو کرد. مثلا برای بهار میخواند: «بهارانست، پرندگان با آوازهای شاد رسیدنش را جشن میگیرند، و جویبارهای پرزمزمه را نسیم، آرام مینوازد. رعد، طلایهدار بهار، میغرد و ردای سیاهش را بر آسمان میگسترد، آنگاه در سکوت میمیرد و پرندگان بار دیگر آوازهای افسونگرشان را از سر میگیرند... ادامه» این فوقالعاده نیست، که صدای پرندگان،آبشار و رعد را با حرکات آرشه روی سیم میشنویم؟!
قطعاً. هر بار که «چهار فصل» را تجربه میکنم، انگار چهار فصل را تجربه میکنم. بهار، با چوپان میرقصم. آخر تابستان، گندمها را درو میکنم. پاییز را باده مینوشم. زمستان روی یخها سُر میخورم! و اینگونه یکسال میگذرانم. گویی یکسال بزرگتر-پیرتر میشوم! تا امروز 27 سال پیرتر شدم. برای همین ترتیب موومانها را عوض کردم، از آخر به اول تا به دوران جوانی بازگردم! شما نیز اگر از چروکهای پیشانی کلافهکننده رنج میبرید، از آخر به اول گوش کنید:
The Four Seasons – Vivaldi – violin by Pina Carmirelli
* او بسياري از فرمهاي تثبيت شده كنسرتوها همچون آلگروسكرتسو يا پِرستو را وارد دنیای موسيقي كرد.
** این به این معنی نیست که شما فقیر هستید!
*** کنسرتو یک فرم سه بخشی موسیقیست که از یک ساز به همراه یک ارکستر تشکیل شده است.
**** طبق یک نظرسنجی در سال 2000، چهارفصل ويوالدي محبوبترين قطعه تاريخ موسيقي كلاسيك است.
منابع:
باخ، بتهوون و باقی بروبچهها – David W. Barber – ترجمۀ پیام روشن
از «مرگ بر شاه»، «بتشکنی خمینی...»، «استقلال، آزادی...» تا «همراه شو...»، «احمدی بای بای» و «یا حسین...» ؛ به نظر من شعار دادن یک پدیده خاص اجتماعیست. فراتر از وزن واژهها، در شعارها تفکر جمعی یک ملت نهفته است که نقاط تاریخیشان را واضحتر و پر رنگتر میکند.
«شعار دادن» در معنی متضاد «عمل کردن» بار معنایی منفی دارد، اما در این مطلب شعار یعنی صدای همسان جمعیت. که اغلب وزن و قافیه* دارد و بارها تکرار میشود. هر شعار با یک «خواسته» یا «هیجان» همراه است. مثلا «زندانی سیاسی آزاد باید گردد» صریحاً یک خواسته است. اما «یک هفته، دو هفته، احمدی حموم نرفته» خواستهای ندارد و فقط ابراز نفرت (توهین) است. ویژگی مشترک همۀ شعارها تکرار شدن، و از آن مهمتر جمعی بودن است. بسته به درجه جمعی بودن (یا فراگیر بودن) شعار، تاثیرگذاری و اهمیت آن بیشتر میشود. نمیتوان شعار میلیونی «رای ما رو پس بدید» را در کنار «خمینی کجایی؟ موسوی تنها شده» قرار داد.

با این مقدمه، حال بیایید سیر زندگی یک شعار را از قبل از تولد تا به تاریخ پیوستن و حتی فراموش شدنش دنبال کنیم. فرض کنیم ما گروهی هستیم که خواسته یا هیجان مشترک داریم. ما کم کم یکدیگر را پیدا میکنیم، و ارتباطاتمان را گسترش میدهیم. خواسته یا هیجان انفرادی ما آرام آرام جمعی و جدیتر میشود. این خواسته به ذهنهایمان فشار میآورد، و شعارهای مختلف متولد میشوند. شعارهای قافیهدار، محافظهکارانه، طنز... بیان میشوند. ما شعارها را میشنویم، و تکرار میکنیم. اما قبل از تکرار کردن خودآگاه یا ناخودآگاه به هر شعار فکر میکنیم و آن را ارزیابی میکنیم. ما به وزن و قافیه، لحن، تطابق با خواسته، سابقه فرهنگی-تاریخی، و شدت (تند بودن) شعار نمره میدهیم. همه ما این کار را میکنیم. به این ترتیب بعضی از شعارها همان ابتدا فراموش میشوند. اما برآیند فکرهای ما سبب میشود که دست کم یک شعار که اتفاقاً همان شعاری است که بیشتر از همه تکرار میشود، به شعار کلیدی گروه ما بدل شود. شعاری که دربردارنده تفکر جمعی ماست. حال اگر وسعت گروه ما به اندازه یک سرزمین باشد، شعار ما در تاریخ ثبت میشود.
به غیر از عوامل ذکر شده در فراگیری شعار، یک عامل دیگر نیز بر آن تاثیر میگذارد. شعار «استقلال، آزادی، جمهوری ایرانی» و مخالفت موسوی با آن و تاکید او بر «جمهوری اسلامی» به ما نشان میدهد که نخبگان گروه (که از این به بعد میگوییم جنبش) میتوانند جهت شعار را کمی تغییر دهند اما کلیت آن را نه. به نظر من نخبگان جنبش میتوانند شعار بسازند، به جای اینکه شعارهای دیگر را تغییر دهند. مثلا همین «استقلال، آزادی، جمهوری اسلامی» سالهای انقلاب را با «آزادی، آبادی مرگ بر حکومت اسلامی» امسال مقایسه کنید. به نظر میرسد «جمهوری اسلامی» ساخته و پرداخته نخبگان جنبش بوده و در این شعار به بدنه جنبش تزریق شده. البته نباید فراموش کنیم که بدنه جنبش میتوانستند آن را نپذیرند. اما بیایید به جای جمهوری اسلامی، از واژه «آبادی» استفاده کنیم: «استقلال، آزادی، آبادی» [چند بار با صدای بلند تکرار کنید.] وزن و لحن خوبی دارد و خواستههای اساسی را شامل میشود. من این شعار را به «... جمهوری اسلامی» ترجیح میدهم، شما چطور؟ ساختن شعار توسط نخبگان جنبش مزیت دیگری نیز دارد؛ تا بحال به این فکر کردید که چرا شعار «نه شرقی، نه غربی، جمهوری اسلامی» تقریبا فراموش شده؟ به نظر من این شعار نیز ساختۀ نخبگان است. زمانی که نخبگان خواسته برآورده شده این شعار را از دست دادند، آن را به باد فراموشی سپردند تا بدنه جنبش نیز آن را فراموش کنند.
اکنون این سوال پرسیده میشود که شعار کلیدی جنبش مردمی پس از انتخابات چیست؟ در ابتدا شاید «رای ما رو پس بدید» و بعد «الله اکبر» های شبانه. ولی اگر «مرگ بر دیکتاتور» را اصلیترین شعار در نظر نگیریم، باید بگوییم که جنبش هنوز شعار کلیدی ندارد. من نتوانستم دقیقا پیدا کنم که این شعار، چه زمانی متولد شد. اما مشخصاً میتوانم بگویم که زمان انقلاب اسلامی هرگز چنین شعاری نداشتیم؛ به جای آن «مرگ بر شاه» فراگیر بود. «مرگ بر دیکتاتور» هم خواسته دارد و هم هیجان، با این حال من فکر میکنم بایستی منتظر شعار دیگری باشیم که مشخص کند حالا که دیکتاتور نمیخواهیم، چه چیزی میخواهیم.
پینوشت:
این مطلب رو نوشتم تا بیشتر در شعارها که به نظرم جایگاهی هم تراز ضربالمثلها دارند، تامل کنیم؛ شعاری ندهیم که در آینده پشیمان شویم.
وقتی برای این مطلب تحقیق میکردم، به چند شعار طنز باحال برخوردم: «مشروبات الکلی، آزاد باید گردد!» ، «بر گرد شاه، بر گرد شاه، گه خوردیم، گه خوردیم» ، «توپ، تانک، فشفشه، خامنهای دقت کن!!» ، «دلاور هستهای، بگیر بخواب خستهای»
منابع و لینکها مرتبط:
شعور تاريخي ملت ايران در شعارهاي انقلاب اسلامي - فارس نیوز
فرهنگنامه سبز(17)، شعار – دوم دام دات کام
درباره شعار استقلال آزادی جمهوری ایرانی - بالاترین
مجموعه شعارهای جنبش سبز ایران از آغاز تاکنون - خبرنت
* بعضی شعارها موسیقی دارند، مثل «ای شاه/محمود خائن آواره گردی...»

این مثلث بامزهای که این بالا میبینید، مثلث عشقی جناب رابرت استرنبرگ نام داره. گفته شده که ایشون غول روانشناسی ارتباط عاطفی تشریف دارند. البته غولی نیست که بشه مثل شِرک، هالک یا میرحسین با دُمش بازی کرد. ولی میشه در مورد نظریهاش که در سال 1986 منتشر شده، چار خط مطلب نوشت.
استرنبرگ میگه یک رابطه عشقی کامل از سه ماده تشکیل شده:
1- صمیمیت (Intimacy)
2- هوس (Passion)
3- وفاداری (Commitment)
اصل داستان اینجاست که ممکنه در یک رابطه عشقی، این مواد به مقدار مساوی استعمال نشه! مثلا صمیمیت و هوس زیاد باشند، ولی وفاداری در کار نباشه؛ و این میشه یه عشق آبگوشتی یا به قول استرنبرگ عشق رمانتیک! حتی امکانش هست که فقط یک ماده استعمال شه، مثلا هوس در حد فجیع؛ که مطابق مثلث عشقی، شیدایی (Infatuation) نام داره و از نظر من هرزهبازی! در واقع راسهای مثلث رو به سختی میشه به عنوان رابطه عشقی پذیرفت. اما وقتی که هر سه ماده رو به مقدار کافی داشته باشیم، میتونیم یه رابطه عشقی کامل در وسط مثلث راه بندازیم و پوز همه رو بزنیم!
در ویکیپدیا* جزئیات بیشتر درباره ترکیبات این سه ماده نوشته شده، این مثلث رو از همونجا کِش رفتم! اما این فقط یک نظریهست و هیچ ربطی به شکلگیری احساسم نسبت به تو نداره. همه چیز به زیباترین شکلی که فکر میکردم پیش میره؛ راست، ساده، آهسته. من نمیخواهم به این محلولها کاتالیزر اضافه کنم یا با قاشق چایخوری هم بزنم. فکر میکنم همه چیز باید خودش اتفاق بیافته. اما من خودم رو برای این رابطه که با وجود این نظریات روانشناسی بیشتر به بازی در آزمایشگاه شیمی شباهت داره، آماده میکنم. به محض اینکه مواد مورد نیاز رو انتخاب کنی، بیرحمانه باهات بازی میکنم و احتمالاً میبازم!
* ترجمه ویکیپدیا در وبلاگ عشق و دیگر هیچ...
« ... فکر
میکنم پنج ماه تو بغل هم بودیم.
با اون بود
که با تمام درد و بیچارگی عشق آشنا شدم. هیچوقت بیرحمی رو که در پس یک نوازش نهفته
است حس کردید؟ فکر میکنید که نوازش آدمها رو به هم نزدیک میکنه؟ نه، آدمها رو از
هم جدا میکنه. نوازش کلافه میکنه، اعصاب خرد کنه. فاصلهای بین کف دست و پوست به
وجود میاد، در پس هر نوازشی دردی هست، دردِ این که نمیشه واقعاً به هم رسید. نوازش
سوتفاهمیه بین تنهایی که میخواد خودشو نزدیک کنه و تنهایی که میخواد بهش نزدیک
شن... اما فایدهای نداره... هرچی بیشتر به هیجان میآید، بیشتر دور میشید... آدم
فکر میکنه داره تن کسی رو نوازش میکنه در حالی که داره سر زخمو باز
میکنه...
پس با تمام
وجود همدیگر رو تنگاتنگ میفشردیم. مثل دو نجات غریق یا دو غریق سینه به سینه از
دَم دیگری تنفس میکردیم، سعی میکردم خودمو در وجودش محو کنم و اون سعی میکرد
خودشو در وجودم حل کنه. میخواستیم هرچی که ما رو از هم جدا میکرد خراب کنیم، از
بین ببریم، در همدیگه حل شیم، سرانجام در یک آمیزش ابدی یکی بشیم و به هم بپیوندیم.
اما هر چه نعره میزدیم، تقلا میکردیم من همچنان مهمان بودم و او میزبان. من
همچنان خودم بودم و اون خودش. با این که به هم نمیتونستیم برسیم امید لذت هم چنان
در ما باقی بود. حسش میکردیم که بزرگ و بزرگتر میشد، ازش گریزی نبود، میدیدم که
این لحظهای که سرانجام با هم خواهیم بود و در هم متلاشی خواهیم شد فرا خواهد رسید
تا شاید سرانجام...
یک لرزش...
یک لرزش دیگه. و از نو تنهایی...»
این بخش
مبهمی از دیالوگهای ابل زنورکو* بود، در بعد از ظهری که در پایانش شب
زمستان فرا میرسد و شش ماه تاریکی با خود میآورد؛ مردی که جایزۀ ادبی نوبل گرفته
و تنها در جزیرهای در دریای نروژ زندگی میکند. او یکی از شخصیتهای نمایشنامۀ نوای
اسرارآمیز، اثر اریک امانوئل اشمیت** ست. این نمایش در سال 1996 با بازی
آلن دلون و استفان فریس به روی صحنه تئاتر مارینی پاریس رفت. [عکس]
داستان این
نمایش دربارۀ زنیست به نام هلن که در ابتدای این مطلب به او اشاره شد: «با اون بود
که با تمام درد و بیچارگی عشق آشنا شدم...»، معلم ادبیاتی که 15 سال با زنورکو
نامهنگاری میکند. اشمیت با سبک خاص خودش، در چند مرحله واقعیات غافلگیرکننده را
دربارۀ این زن بازگو میکند. هرچه به پایان نمایش نزدیکتر میشویم، شخصیت او
اسرارآمیزتر به نظر میرسد. در واقع «نوای اسرارآمیز»، نماد اوست؛ اثر ادوارد
الگار*** ، آهنگساز دوره مدرن که چند بار در طول نمایش صدای موسیقی آن
از گرامافون به گوش میرسد. حتی یک بار اریک لارسن، شخصیت دیگر نمایش، به طرف پیانو
میرود و شروع به نواختن آن میکند. عنوان دقیقتر این موسیقی واریاسیونهای
اسرارآمیز، ترجمۀ Enigma Variations است، که شامل یک تِم
و چهارده واریاسیون (ارکستری) آن میشود.
تِم و
واریاسیون همانطور که از اسمش پیداست، یک قالب موسیقیایی است که در آن سوژه یا ایده
اصلی در تِم مطرح میشود، سپس اشکال مختلف آن سوژه (با تغییرات در هارمونی، ملودی،
ریتم، ترکیب، ارکستر، ...) در واریاسیونها بیان میشود. به زبان امروزی و با کمی
توهین به موسیقی کلاسیک، تِم و واریاسیون ها رو میتوانیم به آهنگ و ریمیکس ها
تشبیه کنیم.
نکته جالب
توجه درباره چهاده واریاسیون ادوارد الگار اینست که هر کدام را بر اساس شخصیت یکی
از نزدیکانش ساخته است؛ همسر، دوستان، همکاران و شاگردش و حتی خودش. نام
واریاسیونها به صورت مخفف نام افراد انتخاب شده است (مثلا CAE مخفف نام همسرش Caroline Alice
Elgar). اما واریاسیون سیزدهم نامی ندارد؛ این در حالیست
که واریاسیون چهاردهم براساس شخصیت خود الگار نوشته شده. اما نکته اسرارآمیزتر این
است که الگار ادعا میکند که یک تِم پنهان در این مجموعه وجود دارد که هیچ کس
نمیتواند آن را تشخیص دهد:
“The enigma I will not explain - its 'dark saying' must be left
unguessed, and I warn you that the apparent connection between the Variations
and the Theme is often of the slightest texture; further, through and over
the whole set another and larger theme 'goes', but is not played.... So the
principal Theme never appears, even as in some late dramas ... the chief
character is never on stage”, Elgar declared.
تا به امروز
فرضیات مختلفی درباره این تِم مطرح شده است، اما معروفترین آن که توسط Elgar Society
تایید شده، اینست که تِم پنهان با یکی از آیات کتاب مقدس ارتباط
دارد:
«... زمانی که طفل
بودم، چون طفل حرف می زدم و چون طفل فکر می کردم و مانند طفل تعقل
مینمودم. اما چون مرد شدم، کارهای طفلانه را ترک کردم. [11] زیرا که اکنون در آینه اسرارآمیز
(enigmate) میبینیم، اما سپس رو در رو؛ الان جزئی
معرفتی دارم، لکن آنوقت خواهم شناخت، چنانکه نیز شناخته شدهام.
[12] و الحال این سه چیز باقی است: یعنی ایمان و
امید و محبت. اما بزرگتر از اینها محبت است.
[13]»
گفتنیست هشت
روز قبل از اتمام کار واریاسیونها، الگار در مراسمی در کلیسای کاتولیک مالورن شرکت
کرده بود که آیه دوازدهم در آن خوانده شد. به این ترتیب تِم پنهان به حقایقی همچون
وفاداری، امیدواری و عشق به دوستان اشاره میکند. حقایقی که در چهارده واریاسیون که
نام دیگر آن را “My Friends Pictured
Within”
نهاده است، تکرار میشوند.
واریاسیونهای
اسرارآمیز ادوارد الگار داستانهای اسرارآمیز دیگری دارند که در ویکیپدیا به آنها اشاره شده است و من از آنها صرف نظر میکنم.
وقتی به جستجوی در گوگل مشغول بودم، به یک نام آشنا رسیدم:“Enigma Variations by Scottish National Orchestra - Sir A. Ginson
– piano by Eric Emanuel Schmitt” دور از انتظار نبود که اشمیت این اثر را بنوازد اما
هیجانانگیز بود! شما هم میتوانید دانلود کنید. برای کسانی که نمیتوانند این
مجموعه 46 مگابایتی را بگیرند، یک نسخۀ MIDI
104 کیلوبایتی وجود دارد:
Enigma Variations by Edward Elgar - Scottish National Orchestra (46 MB)
Enigma Variations by Edward Elgar (MIDI)(104 KB)
اما همۀ این
داستانها به کنار، امروز وقتی در خونه رو باز کردم تا برای خرید بیرون برم، او هم
در راهرو رو باز کرد و وارد شد. خیلی آرایش داشت! از کنار هم رد شدیم و من وانمود
کردم که اهمیتی نمیدم. یک ساعت بعد وقتی برگشتم، در راهرو عطر اسرارآمیزی پیچیده
بود. ولی خیلی هم اسرارآمیز نبود؛ آقای مجرد طبقه بالایی ما، نه چندان خوش تیپ، ولی
پولداره! نمیدونم چی شد که یاد این دیالوگ ابل زنورکو
افتادم:
«هلن،
شهوانیترین زنیه که تا حالا شناختم. نمیدونم تو [لارسن] چطور از پسش بر میآی؟!
به نظرم تو همونقدر هوسانگیز هستی که یک ترهفرنگی پخته!»
* Abel Znorko
** Variations Enigmatiques (1996) by Eric Emanuel Schmitt ترجمه شهلا حائری. پیشتر در مطلب Le Visiteur
درباره اشمیت چیزهایی نوشتیم.
*** Edward Elgar (1857-1934)
پدرش خوانندۀ دربار و متاسفانه مردی سگ مَست بود و مادرش زنی زحمتکش، بردبار و پُرآزرم. پدر میخواست از استعداد موسیقیایی پسر بهرهبرداری اقتصادی کند و با او «موتزارتِ» دومی به جهان عرضه کند؛ پسر با آنکه کودکِ پیشرسی بود، اما سیر بالندگیِ هنریاش کندتر از آن بود که بشود نسبت به بهبود وضع اقتصادی خانواده بدان امیدی بست. با اینهمه، پدر نامهربان پسر جوان را به تمرینهای سخت وامیداشت؛ او را در نیمههای شب در حالی که به خواب فرو رفته بود بیدار میکرد و پشت پیانو مینشاند...
وقتی پسر به سن سی و هشت سالگی رسید، زمانی که وین در اشغال نیروهای ناپلئون بود، در یک برنامه چهار ساعته در سالن تئاتر وین سمفونی ششم و پنجمش را رهبری کرد. او در آن سالها از تینوتوس (نوعی بیماری - صدای زنگ در گوش) رنج میبرد. لودویگ فان بتهوون طی سالهای 1804 تا 1808 یکی از مهمترین آثار موسیقی تاریخ بشریت را خلق کرد.
کمی پس از مرگ پدرش، درگیر عشقی رُمانتیک با یک از شاگردانش شد که دختری شانزدهساله از طبقه اشراف بود. پدر این دختر پس از اینکه به ماجرا پی برد به شدت واکنش نشان داد، و هرگونه دیدار دخترش و او را که موسیقیدانِ بیسر و پایی میدانست ممنوع کرد. و این برای روحیۀ او فاجعهای ویرانگر بود؛ خود را به کتابهای مذهبی و عرفانی سپرد، به بنگ و حشیش پناه برد، و به ندرت حتی به پیانو دست زد...
در سال 1839 گام بزرگی برداشت و نخستین رسیتال تکنوازی تاریخ را در میلان برگزار نمود. کارکرد پیانو به عنوان ساز تکنواز مشخص شد و او با غرور تمام گفت: “Le concert c’est moi!” یعنی «کنسرت، من ام!» جایی که شمار بسیاری از پیانیستها تنها موسیقی خودشان را مینواختند، او موسیقی بزرگان را مینواخت؛ با احترام بسیار به بتهوون با رنگآمیزیهای ارکستری که در اجرای ساختههایش به کار میگرفت، آنها را جاودانه میساخت. فرانس لیست، بزرگترین پیانیست سراسر قرن نوزدهم، دومین کسی بود که سمفونیهای بتهوون را برای تکنوازی پیانو تنظیم (و اجرا) کرد.
«با با با بــــــام» یا کمی دقیقتر سه تا سُل و یک می-بمُل؛ این شروع سهمگین سمفونی پنجم است. به همین سادگی توانسته با جملاتی ساده، در همان 10 ثانیه اول، برای همیشه در همه جا و برای مردم همه فرهنگها نام خود، این اثر با شکوه را زنده نگاه دارد. «تَ تَ تَ تــــَــق» این بار سه تا فا و یک رِ؛ برخی معتقند که میگوید: «سرنوشت اینگونه به در میکوبد.» این همان اضطرابیست که شنونده را در بر میگیرد، ترس از آشکار شدن حقایق ناگوار در زندگی انسانها. و این وحشت با تغییر گام و آغاز تِمی دیگر به امید تبدیل میشود.
نمیتوان ادیسون را سرزنش کرد، به این دلیل که دستگاه ضبط صوت را در زمان حیات لیست، بتهوون و بزرگان دیگر اختراع نکرد! اما میتوان به اجرای فیلهارمونیک برلین به رهبری هربرت فان کارایان و اجرای نسخۀ پیانوی سمفونی پنجم توسط لِزلی هاوارد دل بست. برای من که علاقه زیادی به تقابل و تقارن دارم “Berliner Philharmoniker versus Leslie Howard” -دیسکی که به تازگی طراحی کردهام- بیشتر از هر چیز دیگر هوسانگیز است!

Beethoven Symphony No. 5 - Berliner Philharmoniker vs. Leslie Howard
References:
هنر پیانو – دیوید دوبال
امروز دقیقاً میشه پنج هفته، پنج هفته تنهایی من در خانه؛ یا اگر از اون ور نگاه کنی، پنج هفته سفر مادر و پدرم به آن سوی کره زمین! این تصادفی نیست، از هفته پیش تنظیم کرده بودم تا وقتی دقیقاً پنج هفته شد این مطلب رو منتشر کنم. البته نه به خاطر وسواس رُند بودن اعداد. به دلیل هیجان خاص و رویایی بودن قابل قیاس با «پنج هفته پرواز با بالن» جناب ژول ورن!
در این مدت حوادث مترقبه و غیرمترقبهای در خانه رخ داد، که فقط سه موردش رو میشه اینجا نوشت:
تولد یک کدپسربانو: گرچه من از قبل به سیاه و سفید دست میزدم، اما این بار در خانه گورخر به راه انداختم! شاید اگر چند روز اول خانه مثل بازار شام شلوغ نمیشد، اگر ارتفاع ظرفهای در صف ظرفشویی به سقف نمیرسید، و اگر بوی جورابهای متبرک بنده به کاسۀ ماست توی یخچال نفوذ نمیکرد، هرگز این کدپسربانو متولد نمیشد! من به تازگی معنای «خانۀ مثل دست گل» را درک کردم. و لذت سر روی بالشت گذاشتن آخر شب، وقتی که همه چیز سرجای خودشه. لذت باز کردن در ماشین ظرفشویی، و نگاه کردن بشقابهای عریان تازه از حمام بازگشته! لذت شستن حیاط با شیلنگ آب پرفشار. بیشتر از همه آشپزی رو دوست دارم. هفته دوم روش آنتیشِفتاسیون پلو رو یاد گرفتم. یه فرمول بینظیر برای پختن ماکارونی پیدا کردم. و به فناوری صلحآمیز «سیر» دست یافتم! از همه جالبتر، فهمیدم که وسواس ندارم!! به یه دستمال مرطوب فکر کن، وقتی روی میزی که یک سانت گرد و خاک روش نشسته حرکت میکنه... فکرش رو بکن چقدر اعجابانگیز همه گند و کثافتها به این دستمال میچسبند! این واقعاً لذتبخشه! گردگیری، جارو کشیدن، تی کشیدن، و پیس پیس پاشیندن شیشهشور واقعا لذتبخشه. روزهایی که گلاب به روتون، سرویس بهداشتی رو سرویس میکنم، به بهونههای مختلف به دستشویی میرم و با توالت فرنگی که با انواع پاککنندههای اسیدی سابیده شده، کیف میکنم! اون وقت کاسۀ توالت نیشش تا بناگوش باز میشه و به آدم لبخند میزنه! خلاصه من در این مدت فهمیدم که وسواس ندارم، بلکه «تمیز کردن» رو دوست دارم!
جنون اجنه، یک جنی* و یک نفر: همه چیز از صبح یک روز خوب شروع شد؛ وقتی که هنوز در تخت خواب بودم و شاید تنم رو میخاروندم. هنوز هم مطمئن نیستم که واقعا صدایی شنیدم یا نه، ولی صداهایی شبیه بسته شدن در کابینت و صدای کسی که شلوار جین تنگ پوشیده باشه از اون سر خونه میاومد. خواهرم بود که سر زده وارد شده بود. اسمش رو صدا زدم... کسی جواب نداد. دوباره صدا زدم، باز هم خبری نشد. فکر کردم دزد اومده، میدونستم که یکه از پنجرهها از شب قبل باز مونده. نمیدونم چطور شد که در یک لحظه به سراغ تبری که در وسایل کمپینگ (در کُمد اتاقم) بود رفتم. تبر به دست همه جای خونه سرک کشیدم. هیچ اثری نبود. خیالاتی شده بودم، شاید. به هر حال دوباره به تخت خواب برگشتم و برای اطمینان تبر رو زیر تختم جاسازی کردم! این اتفاق رو به کلی فراموش کرده بودم، تا اینکه دو هفته پیش با دوستان بیرون رفتیم. من نمیدونم چه مرضی بود که بحث جن رو آوردند وسط ... دوستان یکی یکی خاطره تعریف میکردند، من هم فیض میبردم. در واقع فیض منو میبرد! آخر داستان یکی که هر شب براش آرزوی موفقیت میکنم گفت: «جنها سراغ سه دسته میروند، زن حامله، مرد مریض، مرد تنها...» از اون شب کذایی، هر شب با «بسم الله رحمان رحیم» به خواب میرم. همین الآن هم که دارم این مطلب رو مینویسم، هر دو خط یه بار بسم الله میگم... حتی جرات نکردم توی لغتنامه دنبال جمع مکسر (صحیح) «جن» بگردم. تبر هنوز زیر تختمه**. خوشحالم که سر جاشه، هر چند میدونم که به کارم نمیاد.
تجسمات سمعی-چشایی: شاید دلیل اینکه ویلنسل رو از خانواده ویلنها (شامل ویلن، ویلا، دابل بیس، ...) میپسندم این باشه که خیلی خوب میشه صداشو با دهان بسته در حنجره نواخت. این کار خیلی حال میده. حتی اگر یه کوارتت زهی رو زمزمه کنی. یا یکی از سمفونیها بتهوون. و حتی یه آهنگ رقصی!! توی حموم اگر نخوام خیلی سر و صدا کنم، حتماً یه چیزی زمزمه میکنم. وقتی که حوصله هیچ کاری رو نداشته باشم، باز هم زمزمه میکنم. ولی آخرین بار که در سکوت خانه گم شده بودم، فکر کردم که بدون اینکه صدایی ازم دربیاد یه آهنگ رو زمزمه کنم، در واقع در ذهن تجسم کنم. خیلی کار سختیه، چون تارهای صوتی ناخودآگاه به حرکت در میآیند. حتی اگر حنجره ساکت باشه، دم و بازدم با اوج و فرود آهنگ هماهنگ میشه. ولی واقعاً لذت بخشه. چند روز پیش داشتم فکر میکردم، بعضی وقتها که دستپخت مادرم رو هوس میکنم، میتونم مزه غذاهاشو رو مثل یه آهنگ تجسم کنم!! حتی همزمان تجسم کردن یک مزه و یک ملودی... مزه قرمهسبزی و ملودی «دیگه عاشق شدن فایده نداره» کوروس سرهنگزاده به طور همزمان! یا سبزی پلو با سیر، ماهی، کوکوسبزی و عروسی فیگاروی موتزارت...
گرسنهام! فکر کردن به غذا گرسنهام میکنه! من برم یه چیزی بخورم، بعد هم ظرفها رو بشورم. کسی اینجا احضار جن بلده؟
* اجنه: جمع جنین، که به غلط به جای جمع جن به کار میرود. جنی: واحد جن.
** از شلوار JJ Club با عکسهای دکتر فرانک اشتاین که الآن به تن دارم، متنـــّـــفرم!!!
هنوز اولین کلمه را ننوشته بودم که از پنجره نگاهی به آسمان انداختم؛ نه خاکستری، نه آبی، سفید بود. و این سفیدی کمی مشکوک بود. به حیاط رفتم. ابر رقیقی همه جای آسمان را گرفته است، به طوری که آفتاب به سختی سایه میاندازد. و این ابر چیزی نیست جز بخار آب، یا دود. یا تخیلات انسانها که بالای سرشان ابر میشود و گاهی اوج میگیرد، گاه میبارد و محو میشود. (پیوست را بخوانید)
در لحظههای زندگی هر کس خیلی کم پیش میآید که این سه ابر در یک جا باشند. لااقل اگر در یک جا جمع باشند، به سختی توجه ما را جلب میکند. و حتی ممکن است در هم فرو روند و قابل تشخیص نباشند. آن لحظه استثنایی دو شب پیش بر من گذشت، و امیدوارم دیگر اتفاق نیافتد؛ وقتی که ابر آبی، دودی و ذهنی هر سه در یک ستون بالای سرم قرار گرفتند...
فکر کردن به دودی که از آن ساختار دراز بدقواره میچرخد و به ریهها میرسد، حالم را به هم میزند. هیجان خفیفی به من دست میدهد، درست مثل تلفظ کردن همین واژه «خ فیف»، با آهنگ خاص خودش. مثل چند دونات هوسانگیز هستند، حلقههای دودی که بالای سرم محو میشوند. رفیقی که کنارم نشسته؛ به این فکر میکنم که دوستی هجده سالهمان چند سال دیگر کمرنگ خواهد شد. من از اینجا میروم، همه هم سن و سالانم به فکر ترک وطن هستند. ابر ذهنی هنوز درگیر حلقههای دود است. چه فایدهای دارد این همه دوریها و دوستیها. شاید آنقدر هم بد نباشد، داشتن به معنای مالکیت چند متر مربع از خاک کره زمین، هر کجا که باشد، نه فقط وطن. دوستیها را میتوان در نوشتههایی که در پست الکترونیک جاری میشود، صدایی که در تلفن میپیچد، و تصویری که در فایلهای چندرسانهای به حرکت در میآید، ادامه داد. اما هر ارتباطی که با تکنولوژی در ارتباط باشد، نفرتانگیز است. من چیزی بیشتر میخواستم، بیشتر از دوستی. ابر من باید از وسط حلقههای دود بگذرد. فرقی نمیکند، هرکجای این کره خاکی که زندگی کنم آخر داستان خاک میشوم. اما وسوسۀ جاودان شدن دارم. باید فکری کنم، شاید با نوشتن یک کتاب، ساختن یا نواختن چند آهنگ و حتی با گفتن یک جمله بتوانم در خاطرها جاودان شوم؛ که در واقع این فقط یک نام است که از من میماند، اما چیزی بیشتر از اینها میخواهم. فکرم میرود، نمیدانم حالم را. دیگر حلقههای دود را نمیبینم...
به آسمان شب خیره شدم، چند ابر آرام را میبینم. چند لحظه بعد حرکت و تغییر شکلشان را تشخیص میدهم. پشت ابرها آسمان سرمهای است. و این آسمان همان جهان در حال انبساط است. پشت جهان -جایی که هنوز به جهان متصل نشده- نمیدانم چه چیزی هست، حتی نمیتوانم مطمئن باشم که واژه «چیز» برایش مناسب است یا نه. کمی در ذهن سکوت میکنم. نمیتوانم ادامه دهم، باز هم سکوت میکنم...
دیگر تمام ابرهایم در هم آمیخته شدهاند. دراز بدقواره را رها میکنم. رفیقی که کنارم نشسته بود، از اینجا رفته است. کنجکاوم، اما برای پیدا کردن چند ابر آرام آسمان تلاشی نمیکنم.
پیوست (12 ساعت بعد):
مثل اینکه شک من به سفیدی آسمان بیدلیل نبوده! غبار پایتخت و غرب کشور را گرفته. باید ابر غبار آلود رو هم به انواع ابرهایی که نوشتم اضافه کنم. اطلاعات بیشتر در جامجم آنلاین
شبی را به خاطر دارم که مادر و پدرم پس از 2.5 ساعت ترافیک موسوی-پارتی، چهار صبح به منزل رسیدند! آن روز بود که پدرم گفت اگر موسوی رای نیآورد این جوانها در شهر راه میافتند... و همین شد، خون به پا شد.
بعد از حمله به کوی دانشگاه دیگر حس و حالی برایم نمانده. با لغو امتحانات انگیزهای برای درس خواندن و مطالعه کردن ندارم. موسیقی نیز در پسزمینه زندگیم محو شده. سرکلاس فقط نُتها را تایپ میکردم، مبهوتانه، هیچ احساسی در کار نبود. هیچ وقت فکر نمیکردم که به این اندازه هوس اس-ام-اس بازی کنم! انگار با کند شدن سرعت اینترنت، زندگیم کند شده. بسه، خیلی غر زدم!!
این روزها اگر در خانه باشم، دلم با خیابانهاست و اگر در خیابانها باشم، دلم با خانه. عذاب وجدان همراه نشدن با مردم را ترجیح میدهم به عذاب دادن مادر و پدری که دق میکنند اگر کسی گوشی تلفن را بر ندارد، وقتی از آن سر دنیا با خانه تماس میگیرند. خانه مجازی هم سوت و کور شده؛ حتی اگر از سد فیلترها بگذرم، خبری جز خون و خونریزی و جنگ و جنایت نیست، خبری از دوست و دوستی و عشق و صمیمیت نیست.
داستان انتخابات و اعتراض مردم، هر لحظه پیچیدهتر میشود. مردم ایران در شرایط عادی به سختی پیشبینی میشوند، حال در این شرایط هیچ چیز را نمیتوان پیشبینی کرد. در شرایط عادی به سختی میتوان دل به رهبران خوش کرد، در این شرایط به هیچ چیز نمیتوان دل خوش کرد. باید از پس این جدال نابرابر به خدا پناه برد. گرچه مغلوبانهست*، باید به سرنوشت تن داد.
با این پتانسیل افسردگی بالا ترجیح میدهم چند روز به سفر روم، به جای اینکه با الکل درمانش کنم، که واقعبینانه افسردهترم میکند.
پینوشت:
یک ایده ناب دارم؛ من مرد خیابان رفتن و کتک کاری نیستم، سلاح من فکر و قلم است. این ایده را به طور جدی دنبال خواهم کرد، به زودی...
* قید مندرآوردی، مغلوب + انه
در این مطلب نگاهی داریم به «برای الیزه» ناگهان اندیشه، «آسودگی» باران خیال و مطلب انتخاباتی میمون بیمغز.
فکر میکنم تب انتخابات ایران هیچ وقت داغتر از این نبوده. همه جا از انتخابات و کاندیداها حرف میزنند. این حرفها خیلی وقته که وارد وبلاگها شده؛ باران خیال از دو ماه پیش مطالب انتخاباتیش رو در حمایت از مهندس موسوی منتشر کرده، ناگهان اندیشه هم در آخرین مطلب نگرانی (به جا) خودش رو ابراز کرده، از به خشونت کشیده شدن انتخابات. اما این میمون بیمغزه که میخواهم قسمتی از مطلبش رو با عنوان «مانیفست پیف پاف یا خلاصی از رئیس جمهور موذی» (فقط افراد زیر 18 سال وارد شوند) در اینجا درج کنم:
« ... یک نکته مثبت که بالاخص مجمع الخلایق نامزدون دارند اهمیت به قشر جوانه. مخترع اهمیت دادن به جوانان (البته هر چهار سال به چهار سال) شیخ عبا شکلاتی هستن. ایشون امسال اختراع جدیدشون رو پرده برداری کردند: میر حسین، پیفپاف محمود کش! این دفعه هم عین دفعه قبل ژل مالیدیم به سرمون، روسری رنگی روی موهای افشون بور-شکلاتی مون انداختیم، چیز گنده توی روپوش تنگ تپوندیم و فیسان فیشان رفتیم برای موسوی سوت زدیم و کف زدیم و هارهار کنان توی خیابون قرریختیم و شعار دادیم. بین فعالیتهای باباکرمی انتخاباتیمون جرأت گوز دادن هم نداشتیم. چون اگه به قدر یه باد سوا شدن ازمون، سکوت می کردیم داد می زدن سرمون که غفلت کردید و عنقریبه که محمود انتخاب بشه... »
از طنز جذاب میمون بیمغز که بگذریم، حرف حسابش اینه که چرا تحت تاثیر جو انتخابات، گذشته انتخابات/کاندیداها رو فراموش میکنیم؟ آیا تاریخ باز هم باید تکرار بشه؟ آخر این بحثها همه به اینجا میرسه که بین بد و بدتر، آیا بد را انتخاب کنیم، یا هر دو را رد کنیم؟ به نظر من هر کس بایستی برای خودش به این سوال پاسخ بده. من هم دخالت نمیکنم.
لابهلای طنز تلخ میمون بیمغز باز هم ردپای/ردخون دانشجویی که «...عین دستمال توالت از طبقه سوم خوابگاه دانشجویی پرتمون کنه پایین...» رو خوندم. در چند مطلب دیگه هم به این قضیه اشاره کرده بود. هر بار که اینو میخونم فکرم سنگین میشه. چون این روزها بیشتر از هر وقت دیگری فکر میکنم که دانشجو هستم.
دیروز وقتی دوباره آسودگی باران خیال رو خوندم، متوجه شدم که ولو روی تخت را –ناخودآگاه- متاثر از آن نوشته بودم. من هم مثل باران خیال وقتی در رخت خواب ولو میشم، در ذهن مطلب مینویسم. حالت خاصی است. افکار خاصی در ذهن خلق میشود؛ مثل آسودگی:
«...همیشه فکر کرده ام که بالای ذهنم، شاید کمی بالاتر از پیشانیم – که به نظر من جایی است که فکرهای زائد آدم جمع می شود و من معمولاً ابروهایم را بالا می گیرم که این ها به چشمهایم فشار نیاورند – روحی متعالی جا خوش کرده است. چیزی که من برای خوب بودن باید دائم حواسم بهش باشد...»
اما برای الیزه ای که ناگهان اندیشه نوشته، در واقع نسخه نوشتاری یکی از شاهکارهای بتهوون است. تا نخوانید متوجه نمیشوید:
«با دوستانم و با دخترانی که تازه آشنا شدیم (واضحتر: مخ زدیم) گرم صحبت بودیم و من به سادگی حوصلهام سر میرود که آرام و دوست داشتنی درست عدل میآید و روبروی من روی لبهی حوض مینشیند. نگاهم که به نگاهش میافتد لبخندم را با لبخندی به سادگی و بیریایی دختر بچهای پاسخ میدهد و باعث میشود فوراً احساس کنم که از این همه حجم زیبایی و معصومیت یکه خوردهام. خوب نگاهش میکنم. چشمان درشت و تیره که گرمایش را از همان فاصله دو سه متری میتوانستی حس کنی، پوست سفید و شفاف و موهای مشکی ِ فِر که هنرمندانه از زیر روسری آبی ِ کمرنگش بیرون ریخته. یکهو متوجه میشوم که چقدر از موی مشکی ِ فر خوشم میآید. گویا اینرا مدتهاست که میدانستم و فراموش کرده بودم...»
با اینکه به این نتیجه رسیدم که باید خدا رو شکر کنم که از پدر و مادری مسلمان زاده شدم، اما قصد دارم یک بار هم که شده امتحانش کنم...
در تمام نقاط دنیا، از غرب تا شرق، شمال تا جنوب، انسانها با نژادهای رنگارنگ به حقیقتی غیر مادی اعتقاد دارند. انواع ارواح، ربالنّوعها، موجودات ماوراالطبیعه، کوفت و زهرمارهای دیگری که شناسایی آنها نمیتواند موضوع پروژه کارشناسی من باشد! صرف نظر از اینکه اینها را در قالب دین دستهبندی کنیم، یا خرافات یا برگرفته از غرایز، اینها وجود دارند و نکته مهم این است که معتقدانشان به آنها اعتقاد عمیق دارند، در حد ناموس! همین تضمین خوبیست برای زنده نگه داشتن مراسم دینی-خرافی هر دینواره* که اغلب برای ارتباط با آن حقیقت غیر مادی انجام میشود. و اینجاست که نمادها به آن رنگ و لعاب میدهند. دین خودمان نیز آداب و رسومی دارد که به وفور میتوان در آن نمادهای جالب شناسایی کرد، گرچه مساله اصلی ارتباط خالصانه با آن حقیقت غیرمادی است که در اینجا -خوشبختانه- خداست، یا لااقل خدا خوانده میشود. اما برقراری ارتباط کار سادهای نیست؛ مثلا بومیان آفریقا در مراسم عجیب و غریبی با جویدن ساقۀ گیاه چات نئشه میشوند، و روح فلان در آنها نفوذ میکند. سرخپوستان امریکای شمالی از عصارهء کاکتوس استفاده میکنند. بعضی از فرقههای دراویش خودمان با الکل به این حالت میرسند. البته موسیقی نه تنها کاتالیزر، بلکه جز اصلی این مراسم است! و این باعث میشود خلاف میلم به مولانا شک کنم وقتی در سماع میخواند:
«مرده بدم
زنده شدم
گریه بدم
خنده شدم
دولت عشق
آمد و من
دولت پاینده شدم»
این شک باید باطل باشد. خلاصه مطلب اینکه باید خدا رو شکر کنم که از پدر و مادری مسلمان زاده شدم که از مجموعه این آداب و رسوم خلسهبازی معاف بودم. اما قصد دارم یک بار هم که شده یکی را امتحان کنم!
* این واژۀ من درآوردی ترکیبیست از دین، مکتب، فرهنگ، خرافات و هر چارچوبی که در انسانها اعتقادات ناموسی به وجود میآورد!
ای بیخبر بکوش که صاحب خبر شوی / تا راهرو نباشی کی راهبر شوی
در مکتب حقایق پیش ادیب عشق / هان ای پسر بکوش که روزی پدر شوی
دست از مس وجود چو مردان ره بشوی / تا کیمیای عشق بیابی و زر شوی
خواب و خورت ز مرتبه خویش دور کرد / آن گه رسی به خویش که بیخواب و خور شوی
گر نور عشق حق به دل و جانت اوفتد / بالله کز آفتاب فلک خوبتر شوی
یک دم غریق بحر خدا شو گمان مبر / کز آب هفت بحر به یک موی تر شوی
از پای تا سرت همه نور خدا شود / در راه ذوالجلال چو بی پا و سر شوی
وجه خدا اگر شودت منظر نظر / زین پس شکی نماند که صاحب نظر شوی
بنیاد هستی تو چو زیر و زبر شود / در دل مدار هیچ که زیر و زبر شوی
گر در سرت هوای وصال است حافظا / باید که خاک درگه اهل هنر شوی
Partita No.2 in D minor (BWV 1004) – Chaconne
نیز، دوم
خرداد دیگری گذشت، اما در نگذشت. دوم خردادی که دوازده ساله شد و حالا نوجوان
مشتاقیست. او که بر امواج خروشان دریای سوم سوار بود، روحانی دوست داشتنی ما، مثل
یک بیل خوشاستیل کلینتون نما از اوبامای سبز قبای مزارع چای شمال حمایت کرد. تو
شایستهای که فریادت بزنم: «تو ای محمد پاک طینت، سلامم را تو پاسخ گوی!» . امروز،
اما یک روز از دوم خرداد میگذرد. فردا دو روز میشود. سال دیگر، یک سال و یک روز
میشود؛ مثل دوم خرداد 87، که یک سال و یک روز از آن گذشته، اما در نگذشته. دوم
خرداد هشتاد و هفتی که از یک ذهن آشفته برخاسته است و نگاشتههای زمزمهناکش را میخوانم؛ چه
زیبا شروع میشود: «خدایا شکر که دوستان خوبی هستیم»، آن ذهن آشفته غریبه نیست،
غریبه دیوانۀ دیگریست، دیوانهوار نوشتۀ کوروش را
میخوانم:
«خدایا شکر
که دوستان خوبی هستیم. از ته دل برای همدیگر نگران و ناراحت می شویم و از ته دل
برای هم خوشحال. من دوستان خوبی دارم. این روزها وقتی حس می کنم گرفتگیِ من اطراف
مرا گرفته می کند یا حداقل نگران می کند، وقتی یکی با یک لبخند و یکی با فشردنِ
دستی دل مرا می جوید، وقتی یکی جای خواهر نداشته ام را پر می کند و یکی از برادر
نزدیکتر می شود، آنگاه این روزها دیگر اخم و گرفتگی و پریشانی، روبروی این چندین
نگاهِ مراقب جایز نیست. روزها باید شاد بود و نیمه شب، دوباره داستان تکراری دلتنگی
و تنهایی. صبح باید بند کفش را محکم بست و نقاب شادمانی بر چهره کشید و از در خارج
شد و شب، خسته و شکسته، با ذهنی پر از خاطره ی حرف های عاشقانه از در وارد شد و در
سیاهیِ تاریکیِ این چهاردیواری به دنبال کلید چراغ گشت؛ ...هیچ وقت جای کلید
روشنایی را حفظ نشدم!»
دیروز،
پاتی* را استارت زدم. انتظار نداشتم که بی ساسات و بدون مکافات
باتری-به-باتری روشن شود. اما خوشهیبت رفیقم با یک اشارت ابرو نعرهای کشید و
بیدار شد. گویا همه چیز را میدانست، حال بیحال مرا میدانست، در آینه وسط، نگاهِ
بیصدای مرا میدانست. او خود راننده بود، دنده میچکاند، گاز میگرفت، ترمز
مینواخت، خیابانهای کثیف شهر را در مینوردید. پارک دوبل را خودم زدم! اما در خودش
باز شد.
زمزمهناکهای
کذایی ذهنم را آشفته کرده بودند، زمانی که در گلستان «دشت بهشت»** چرخ
میزدم. این سوال مرا منحرف کرد که امینالدوله خودش خوشبو بوده یا یاسهای حیاط
خانهاش؟! چه اهمیتی دارد، وقتی آمدهام تا گونی گونی خاک گلدان در عقب پاتی فرو
کنم. و او تا خانه آخ هم نگفت، دوست بامعرفت من. خدایا شکر که دوستان خوبی
هستیم.
«این روزها
چهرۀ دوستان من دو دسته است، دل هاشان نیز هم. یکی چهره اش شاد و یکی غمگین است. او
که چهره اش شاد است، دلش برای او که چهره اش غمگین است، غمگین و او که چهره اش
غمگین است، دلش برای او که چهره اش شاد است، شاد است و من این روزها حالت سومی هم
دارم؛ این روزها بد جور جای یک نگاه، جای یک صدا و جای یک حضور روبرویم خالی است.
دوستان من! لطفاً از پس این خنده ها و بذله های روزانه ام، داستان شبانه ی مرا
بخوانید؛ ...هیچ وقت جای کلید روشنایی را حفظ نشدم!»
نه فقط رزهای
هلندی که دیروز در گلدانهای سفالی کاشتم، بلکه هر گل دیگری میتوانند هدیهای از
طرف روزگار باشد. چمنهای دانشگاه هم همینطور. پاتی این را به خوبی میداند. فکر
میکنم میر سبزقبا و بیل خوشاستیل هم بدانند. و حتی غریبهای که دیروز با من دست
داد و تبریک گفت و به روی خودش نیآورد، من هم وانمود نکردم؛ دستش را صادقانه فشردم.
همه اینها جزئی از داستان مان و دوستان مان است. خدایا شکر که دوستان خوبی هستیم،
خدایا شکر که زندگی در جریان است.
پینوشت:
شرایط جوی بار دیگر متحول
شد!
* پاترول
** نمایشگاه گل و گیاه مجموعۀ «دشت بهشت» در سعادت آباد-اوین، تهران
نشسته ام و دیوارهای آبی تماشایم میکنند. ثانیهها میمیرند. و سکوت شب فرمانروایی میکند.
یک ساعت است که باید چیزی بگویم. شاید یک زمزمه، در یک نگاه. چیزی شبیه به یک جملۀ، بدون فعل. یا یک ترانه، با یک مصرع. حتی نمیتوانم اینها را در ذهن ادا کنم. نیروی عجیبی دهانم را بسته. خستگی را در عضلات گونه ام احساس میکنم. در پس دندانهایی که روی هم قفل شده، گویا زبانم فلج شده است. بغضم بالا آمده و هر بار که قورتش میدهم زبانم به عقب کشیده میشود؛ نمیدانم چه چیزی این دو را به هم وصل کرده. این بخیههای زمخت نامرئی لبانم را به هم دوخته و هر چه بیشتر فشار میآورم، گرهشان کور تر میشود. حتی نمیتوانم تارهای صوتیام را به حرکت درآورم، تا این بافتهای مرده را به لرزه درآورند.
همه چیز را در ذهن مرور میکنم؛ از اول مهر هشتاد و چهار شروع میکنم. به تابستان هشتاد و پنج میرسم. اول فروردین هشتاد و شش را به خاطر میآورم. و از آبان هشتاد و هفت در میگذرم. اکنون در فاصله بین دو هشت، گذشته را میبینم و بار دیگر در هشتادها سفر میکنم... همچنان چیزی باید بگویم، اما هیچ اهرمی نمیتواند این فک سنگین را از هم باز کند.
در یک لحظه زمان متوقف میشود. من که به این دیوارهای آبی خیره شده بودم، ردی میبینم: «یه پری آتیشپاره، قد نخود، دس به کمر، سر تق و قُد، یه خوشگلک، گوله نمک، همش پیِ دوز و کلک ...»
کسی هست که باورم کند؟ خیالاتی نشدهام، نشان به آن نشان که لبخند روی لبهایم نشسته است و تمام زمختیها و قفلها محو شدهاند. بیدرنگ، رو به کتابخانه قفسۀ دوم، «دریاپری، کاکلزری» را بیرون میکشم و بلند بلند میخوانم:
«یکی بود
یکی نبود
توی دریا، بر آبادی نور
پشت کوههای بلند، یه جای دور
یه پری آتیشپاره، قد نخود
دس به کمر، سر تق و قُد
یه خوشگلک، گوله نمک
همش پی دوز و کلک
تپل مپل، نون بربری
دستاش کثیف و جوهری
دمش هوا، سرش فکل
یه دختر حسابی خل
ته تغاری، بچه ننه
انگار طلبکار از همه
قهر و حسود
کنج خونه نشسته بود...»
لمس و بیحال
نعشم را روی تخت ولو کردم و لباسهایی که ده ساعت پیش زیر آفتاب گرم اردیبهشت خشک
شدهاند و تا کرده منتظر جای گرفتن در کمد هستند، مثل همسر آیندهام در بر
گرفتهام. انواع جورابها و شلوارها و لباسهای ناگفتنی، در آغوش من جای دارند. بوی
تاژ میدهند و اگر گرمایی ندارند، گرمایم را حفظ میکنند.
تمام اینهایی
که حالا اینجا مینویسم، چند دقیقه پیش، همراه با حسشان در ذهنم نوشتم و در این
لحظه فقط بازگو میکنم. زیر همین لامپ 50 وات هالوژنی که چند دقیقه پیش یک پتوی
دوست داشتنی بود، حالا چراغیست که شلختگیهای روی میز را نشانم میدهد، تا زیر
همین لامپ همه اینها را به ذهن شلختهام تشبیه کنم.
یکی از این
جورابها را باید انتخاب کنم، زیر همین لامپ داغ دستسوختنی. چه خوب میشد اگر یکی
از همین جورابهای مشکی مردانه را -تا گواتر- روی سرم میکشیدم. نه برای اینکه از
این لامپ هالوژن پر مصرف خلاص شوم. میخواهم سر در لنگه کفش مردانۀ واکسزده کنم و
در خیابان و پیاده رو و دانشکده سروته راه روم، با قدمهای سرسرانه. و به
هر عابری که رسیدم برایش پا تکان میدهم. گاهی لگد میزنم! اما اغلب ادای احترام
میکنم.
دیگر رمقی
برایم نمانده؛ حتی نمیتوانم دستم را دراز کنم و صدای ضبط را بچرخانم، تا شاید
سینفونی دوم باخ مرا از این حال به حالی دیگر کند. حتی اگر من بخواهم، دستم
نمیخواهد که از جای گرم و نرم زیر بالشت بیرون آید و به سمت ضبط حرکت کند. چیزی
فراتر از اینها باید دستم را به تحرک راضی کند. در یک لحظه فکر میکنم که همه اینها
میتواند یک مطلب در این وبلاگ باشد. من مثل فنر از جا بلند میشوم و انگشتانم قبل
از اینکه روی کیبورد بنشینند شروع به تایپ میکنند...
حالا که همه
اینها را نوشتم، میخواهم لمس و بیحال نعشم را روی تخت ولو کنم و یار دیرین،
همبستر شبهای چهار فصل، اطلسپود مهربانم را در آغوش بگیرم. گرچه دلبرم گرمایی
ندارند، اما گرمایم را حفظ میکنند. ساعت 2:25 دقیقهست. دیگر نیازی به لامپ 50 وات
هالوژنی نیست.
با اینکه سهممان از ارث به یکسوم کاهش مییابد، به یک خواهر کوچولو نیازمندیم.
لطفاً از آب و گل درآمده تحویل داده شود!
«از میان تمام آهنگسازان بزرگ احتمالاً بتهوون بیش از همه مستعد غرق شدن در افکار خود بود. او موضوعهای زیادی برای تفکر داشت. دمدمیمزاج، تندخو و گستاخ بود و رفتاری توهینآمیز داشت اما میتوانست خونگرم، مهربان و خوشمشرب نیز باشد. تنها باید روز مناسبی به دیدن او میرفتید.»
از راست به چپ به ترتیب استاروینسکی، واگنر، شوبرت، موتزارت و بتهوون
مگر میشود من این پاراگراف را از کتاب باخ، بتهوون و باقی بروبچهها نوشتۀ دیوید دبلیو. باربِر* بخوانم و در این روز که به نظرم مناسب هم هست به دیدن او نروم؟!
فکر نمیکنم نیازی باشد که «نرم و آهسته» به سراغش رویم چون فرقی ندارد، او سالهاست که شنواییاش را از دست داده. میتوانیم با موومان اول کنسرتو پیانو شمارۀ 2 شروع کنیم، اما گفته باشم، لااقل باید تا نیمههای موومان دوم پیش رویم، چیزی در حدود بیست دقیقه. اگر توانش را ندارید، بهتر است با موومان سوم/آخر که با پیانوی صمیمیتری شروع میشود، وارد کار شویم. اما اگر یک شروع طوفانی میخواهید، کنسرتوها را کنار بگذارید و سمفونی شمارۀ 5 را بگذارید روی میز تا ببینیم توسط کدام ارکستر و به رهبری چه کسی اجرا شده. فیلهارمونیک برلین میتواند مناسب باشد، در واقع خیلی هم خوب است. وقتش رسیده که کمربندهایتان را سفت ببندید، میخواهیم Take-off کنیم. دمای هوا 41 درجه (در واقع چند درجه تب داریم)، سرعت باد 229792.5 کیلومتر در ثانیه در جهت مخالف، امروز از هزاره سوم به عصر رومانتیک، وین 1808 پرواز میکنیم.
اما اگر نخواهیم با طوفان بپا کردن به دست بوسی عالیجناب لودویگ وان بتهوون رویم، بایستی به پای پیانیست چیرهدستی مثل اِمیل گیلِلز یا ایوگانی کیسین بیافتیم. اسم این را چاپلوسی نگذارید؛ شما هم اگر اعتقاد داشتید که میتوان با سونات شمارۀ 14 معروف به «مهتاب» از سنگ گرانیتی، یک قلب تپندۀ پستاندار بیآزار ساخت، قطعاً چنین کاری میکردید. فکر میکنم بریتنی اسپیرز، هوگو چاوز و مسعود دهنمکی حتی یک خط از این نور ماه را -به طور اتفاقی- نشنیده باشند.
Piano Sonata No.14 in C# Minor (Moonlight)
I - Adagio sostenuto By Evgany Kissin | Emil Gilels
II - Allegretto By Evgany Kissin | Emil Gilels
III - Presto agitato - Adagio By Evgany Kissin | Emil Gilels
اگر تا امروز فقط راک، پاپ، رپ یا هیپهاپ در گوشتان ریختهاید، مشکلی نیست؛ فقط یکبار شنیدن موومان اول زیر نور ماه میتواند شما را شیفتۀ بتهوون یا نوازنده یا هر دو کند. با موومان دوم میتوانید لا لا لا لا لا ... بخوانید؛ از «بام با با بام با» و صدای میــــــــم هیـــــــــــــم که در گلویتان میپیچد هم میتوانید استفاده کنید. موومان سوم فراتر از انتظار شما خواهد بود. درّندهتر از آنکه فکرش را میکنید.
در پاورقی مربوط به پاراگرافی که از کتاب باربِر نقل کردم، نوشته شده است: «او از صحبتهای دوپهلوی شیطنتآمیز و شوخیهای یدی خوشش میآمد. یکی از شوخیهایی که گاه میکرد کشیدن صندلی از زیر دوستانش بود.» اگر پس از پایان قطعه سوم احساس درد داشتید، باید بدانید که با باسن -محکم- روی زمین سقوط کردهاید! در واقع امروز، روز مناسبی برای دیدن بتهوون نبوده.
Have a Nice Ludwig Day!
* این یکی از بهترین کادوهای عمرم بود، که نمیخواهم تند تند بخوانمش! Bach, Beethoven and The Boys by David W. Barber ترجمۀ پیام روشن
او یک انسان است با 1.2 اسببخار توان در بازوان و رانهایش. او مجهز به یک لایه پوست کلفت زبر است که او را در برابر انواع ضربات، تنشهای سطحی و مواد شیمیایی حفظ میکند. او خودش نمیداند که یک برده است با اینکه دیگران غیر مستقیم اینگونه وانمود میکنند.
او یک انسان است با قابلیت تولید 500 سی-سی آدرنالین در دقیقه. او میتواند با دو برابر شتاب جاذبه زمین، از طبقه هشتم سقوط کند و سالم به طبقه همکف برسد. او یک بدلکار است، اما سالهاست که به انتظار سیمرغ نقش اول نشسته. تهیهکنندگان این را به خوبی میدانند.
او یک انسان است با 5.7 گیگابایت حافظه نوشتاری. او از الگوریتم گوگل برای جستجوی حافظهاش استفاده میکند! او یک منشی دادگاه است. و اعتقاد دارد عدالت با انگشتان او اجرا میشود. اما عدالت چیزی نیست جز پنج نوازش نوک انگشت روی کلیدهای عین، دال، الف، لام و ت.
او یک انسان است با 5 لیتر حجم معده و قابلیت جذب دو بطر ودکای روسی. او در حالت مستی میتواند با ملکه انگلیس هیپ-هاپ برقصد. و فکر میکند در عالم مستی یک انسان درستکار، و در خماری یک انسان بیبندبار است. لااقل آنهایی که در عمر شریفشان چند شات از آن ودکا را تجربه کرده باشند، میتوانند درباره این ادعا اظهار نظر کنند.
او یک انسان است. با یک قلب همسایز مُشتش که 70 تا 140اش* زیر سه ثانیه زمان میبرد. او میتواند مثل مادری که نوزادش را در آغوش میگیرد، احساساتی شود. بهتر از هر کسی این را میداند. دیگران هم میدانند؛ کافیست آن لبخند خاص را روی صورتش شناسایی کنند. او باید یک انسان است؛ یکی از خوانندگان همین وبلاگ
* ضربان در دقیقه
این اول مطلب از سری مطالب «دیگران» است؛ مطالبی که در آنها بهترینهای وبلاگهایی را که دنبال میکنم معرفی و گاهی نقد میکنم.
نجواها، یادم نمیآید که مطلبی مصنوعی یا بهتر بگویم غیرخلاقانه در این وبلاگ خوانده باشم. نجواها سبک خاصی دارد، مثلا چندین بار جملاتی را که به یک مفهوم اشاره میکنند تکرار میکند، بدون آنکه تکراری باشد. بخوانید:
«... نشسته، آن گوشه. مرا نگاه میکند. به گمانم منتظر است که بروم سراغش. که در آغوشاش بگیرم. که اجازه دهم مرا با خودش ببرد. منتظر مانده که از این لجبازی شگفتی که «خودم» هستم فاصله بگیرم و با او همراه شوم. منتظر مانده از خودم دل بکنم. ادامه»
از این به بعد ...، همین داستان را با یک تئوری شروع میکند. یکی از شگردهای شیرین نوشتههای این وبلاگ، در هم آمیختن مفاهیم علوم ریاضی و فیزیک با زندگی روزمره است. در مطلب زیر نیز کمی تا حدودی از این چاشنی استفاده شده:
«تئوری می گه بلند ترین شبا مال آخر پاییزه و کوتاهترین شبا مال آخر بهار.
اما عملا کوتاهی و بلندی شب هیچ ربطی به کوتاهی و بلندی شب نداره ! ادامه»
اما برخاسته از ذهن آشفته، فکر میکنم چند هفته دیگر طول میکشد تا بتوانم یک نظر مختصر درباره آخرین مطلبی که نوشته است، ارسال کنم. این مطلب جذاب با این جمله شروع میشود:
«ما انسان هایی که نه ماه به ماه و نه روز به روز بلکه لحظه به لحظه به پیچیدگیمون افزوده می شه و ما انسان هایی که در دنیایی لبریز از انواع و اقسام اطلاعات خوب و بد هستیم که نا دونسته ضمیر ناخودآگاه ما رو اشغال می کنن و ما رو نه در دو-راهی و چند-راهی بلکه انگار در بیابونی قرار میدن که نه خورشید و ماه داره که جهت رو به ماه نشون بده و نه اثری و ردپایی هست که دنبالش کنیم. ادامه»
شاید آنگونه که من تجربه کردم، با مطلب زیر که در Fatima's Blog در یاهو 360 نوشته شده است، ارتباط برقرار نکنید. نمیدانم چه چیزی باعث شد که فکر کنم این مطلب را خودم نوشتهام!
«شما را دگر با من چه کار؟ من در تنهایی خویش مشعوفم، دوستی ها چون تار عنکبوتی بی مهابا تنیده می شوند اما بی درنگ گسسته. من در نقطه ی کور بی خبری، سر خوش در تارهای تنیده ی دوستی ها، روزگار سپری می کنم، بی خبر از سستی ها. این رسم زمانه تابناک چیست! من به سبب کدام غفلت در جبر گرفتار شدن در تارهای عنکبوتی، گرفتار شده ام؟! امشب ماه ستاره ی تنهایی را به تماشا گذاشته بود. لینک»
فکر میکنم برای شروع بد نبود؛ در «دیگران» بعدی آسودگی باران خیال و برای الیزۀ ناگهان اندیشه را میآورم.
دیگران را دوست داشتید؟
او، همه چیز از قلبش جاری میشود
از میان رگها و موی رگها
همۀ بافتها را در مینوردد
سرتاسر وجودش را به لرزه در میآورد
روحش را به پرواز در میآورد
و سرانجام به نوک انگشتانش میرسد
انگشتانی که پهن میشوند، تا میشوند
روی کلاویهها میرقصند
گاهی از هم فرار میکنند
گاهی خشن، همزمان ملایم ...
آری، همه چیز منظوم است
و احساسی که روی کلاویهها مینشیند
اهرمها را طی میکند
به چکشها میرسد
سیمها را به لرزه در میآورد
اوه خدایا، کاش جای آن سیمها بودم!
دقیق و طنینانداز
و صوت روی پرده گوشَت میخرامد
نرونها همه چیز را میدانند
همان احساس نخستین را
و شاهکار را،
آهنگساز را
درک میکنی
چشمانش را
میبینی
در حالی که چشمانت را تماشا میکنند
در یک لحظه، احساس فاصلۀ نگاههای شما را طی میکند
این احساس است
این احساس است که میماند
و این احساس است که میگردد
سهشنبه میتونه یک روز خوب باشه؛ فقط به این دلیل که سهشنبه است. چه بارونی باشه، چه آفتابی، چه ابری. روز خوب من با صدای پای مادرم که به سمت اتاقم نزدیک و نزدیکتر میشه شروع میشه؛ من با این صدا از خواب بیدار میشم.
چهارشنبه همیشه روز خوبی بوده. چهارشنبه شبهایی رو که «خانۀ سبز» پخش میشد خوب به خاطر دارم. باور کنید هیچ چیز به اندازه چُرت زدن پای برنامۀ تفسیر خبر تلویزیون صدای امریکا خستگیتون رو در نمیبره. چون مهمانان چهارشنبه شبهای این برنامه، دکتر نوریزاده و سازگارا، اصولاً بلد نیستند تُپق بزنند تا شما گوشهاتون تیز شه!
پنجشنبه نه حسی غریب داره، نه جوی سنگین؛ پنجشنبه فقط باید خوشگذروند. مهم نیست با کی باشم، کجا باشم یا حتی تنها باشم؛ همیشه یه چیزی برای حال کردن دارم! پنجشنبههایی که مادر و پدرم خونه نباشند رو خیلی دوست دارم.
و جمعه؛ «داره از ابر سیاه خون میچکه ...»
جمعه رو با صدای گوگوش ترجیح میدم تا فرهاد و ابی. اما جمعه من خیلی مهربونتر است از «... جمعهها خون جای بارون میچکه». فقط کافیست 5:30 صبح بیدار شم، 6:00 سر قرار باشم، ۹:00 اون بالا با بروبچز صبحونه بزنیم، و 1۳:00 در حالی که تصاویر کوهنوردیم رو در ذهن ورق میزنم به خواب روم!
کیفیت شنبه من، بستگی به روز قبلش داره؛ اگر جمعه پیانوم رو وسواسناک گردگیری کرده باشم، شنبه یک روز فوقالعاده خواهد بود. مخصوصاً اگر حالش رو داشته باشم به یکی زنگ بزنم و براش پیانو بزنم. شنبه، روز خوبی برای چَت کردن با سپهر.
یکشنبه روز بدی نیست اگر سر کلاس نشستن عذابآور نباشه. یکشنبه روز خوبیه اگر با پگپگ و صدیقه ناهار بخورم. در واقع ناهارشون رو بخورم. روز خوبیه اگر سینا توی مود خوب باشه. سوجی غر نزنه و وسط روز نره خونه بخوابه! اگر برای معلمِ کسری روز خوبی باشه، برای من هم خواهد بود. چون کسری هیجانش رو داره تا از اتفاقات سر کلاس صحبت کنه.
دوشنبه، سیبیل بابام میچرخه! تنها روزیه که بابام تا ساعت 9 شب جلسه نداره و وقتی از در میآد تو، نمیخونه: «نیستو دیگر نفسم...» به جایش من باید این را بخوانم، چون تا ساعت 6:30 باید مهندس صدیقی (آزمایشگاه تحلیل سیستم) رو تحمل کنم. البته اگر در راه خونه با همسایه به چرت و پرتهای رادیو گوش کنیم خیلی خوش میگذره. و بیشتر خوش میگذره اگر قبل از اون توی بوفه با باقی بروبچهها جمع باشیم. همه کنار هم، بدون کینهها و شِکوهها، فقط برای لحظهها. سارا و سارا و سارا، سوجی و سینا و زنبیلدار، مریم و هادی و هادی و هدی، کوروش و محسن و آزاده، صابر و سحر و مصطفی، آذین و کسری، صدیقه و پگپگ، پویان، و سامان، و مسعود، و یه سوژه برای خندیدن و خودم!
سهشنبه میتونه یک روز خوب باشه؛ فقط به این دلیل که سهشنبه است. هر روزی میتونه یه روز خوب باشه؛ فقط باید از دستش ندی
Seven Days - Sting
“Monday, I could wait till Tuesday
If I make up my mind
Wednesday would be fine,
Thursday's on my mind
Friday'd give me time, Saturday could wait
But Sunday'd be too late”
درست حدس زدید، این قسمت آهنگ Sting هیچ ربطی به روزهای خوب من نداشت، و برعکس. ولی در ادامه میخونه:
“Seven days will quickly go
The fact remains, I love her so
Seven days, so many ways
But I can't run away”
[در اصل اینجا مطلب دیگری نوشته شده بود، که در تاریخ 11 اردیبهشت 1388 پاک شد، و مطلب دیگری نوشته شد. و امروز، با دیگر پاک شد تا این یک بیت نوشته شود. ۲ خرداد ۱۳۸۸]
به جان زنده دلان سعدیا که ملک وجود
نیـــــــرزد آنکه دلی را ز خود بیــــــازاری
به نظر میرسد بین «علاقه داشتن» ، «دوست داشتن» ، «عاشقش بودن» و «برایش مُردن» تفاوت نکته سنجناکی وجود دارد. مثلاً به گروه Muse علاقه دارم، Katie Melua رو دوست دارم، و عاشق باخ هستم! یعنی میتوانم هشت ساعت پشت سر هم Muse گوش کنم، اما قول نمیدهم هر ۸ ساعتش را هِدبنگ بزنم. حاضرم تا سقف 200 دلار برای آلبومها و کنسرتهای اورجینال دوشیزه Katie خرج کنم! * و باخ تنها آهنگسازیست که میتواند بنده را طلسم کند! آنچنان که سه شب متوالی تا پنج صبح بیدار بمانم، کنسرتها و پارتیتاهایش را زیر و رو کنم! و هشت صبح سر کلاس حاضر باشم...
اینها همه، با هم تفاوت نکته سنجناکی دارند.
هنوز برای چیزی نمُردم، اگر اینگونه شد برایتان از لطافتش مینویسم.
* یادم نمیآید در طول زندگی ناشرافتمندانهام موزیک اورجینالی خریده باشم، به جز آلبوم بیدادِ شجریان
به دو نفر آدمخوار گرسنه نیازمندیم.
لطفاً کَت بسته، در قفس تحویل داده شوند.
مطلب قبلی مقدمهای بود برای چیزهایی دربارۀ «کلکسیون» . واژه کلکسیون که دوست دارم به جایش «مجموعه» به کار ببرم، از واژۀ Collecta به معنی گردآوری در زبان لاتین ساخته شده. وقتی از کلکسیون صحبت میکنم، ناخودآگاه یاد کلکسیونهای قیمتی تمبر، تابلو، اتومبیل میافتم. اما مجموعهها کمی خودمانیتر هستند؛ میتوانند مجموعه آثار نویسندهای مثل پائولو کوئلیو یا برگهای خشک شدۀ درختان باشند. گاهی اوقات هم سنگهای کلیهای که آقای جراح هر سه ماه یکبار از شیکم بیمار میکشه بیرون! همۀ اینها؛ بله، همه اینها ویژگی مشترکی دارند و آن هم ریشه در واژۀ کالکتا دارد.
زاگور ، لاویز* و حتی پوست آدامس خرسی! و دوران کودکی؛ فکر میکنم اینها اولین مجموعههای ما بودند. البته اگر خورۀ ماشین کوچولو نباشید! یا نبوده باشید. در دبیرستان، دوستی داشتم که بانک سی-دی های مبتذل بود! البته هنوز هم یه محمد داریم که روی گوشی مبایلش 300تا کلیپ فلان داره، یکی از یکی داغونتر! آقا معرفت، شاگرد بقال سر کوچه یه مجموعۀ کامل فیلمهای هندی داره. بعضیها هم با بطریهای خالی مشروب حال میکنند؛ طرف توی هر سوراخ سمبۀ خونه، یه بطری خالی جاسازی میکنه.
پدر من یه مجموعه کامل از انواع ابزارآلات داره. از پیچ چوب 13 میل گرفته تا کمپرسور یک اسب بخار! 4تا درل داره! چند دست انواع پیچگوشتی در سایزهای مختلف. دستگاه برش پلاسما هم داره! خیلی از اینها رو فقط یکبار استفاده کرده و کنار انداخته. بیشتر برایش جنبه مجموعه دارند تا ابزار. اگر بدونید با چه لذتی آچارها را تمیز میکنه و در سر جایش قرار میده. مادرم هم به تعداد انگشتان دست و پای شما «قوری» داره. قوری دمدست، قوری مهمان، قوری سفر، قوری دکور، قوری با وارمر، قوری چای صبح، قوری چای عصر ... . در ضمن برای چای طعمدار (مثل چای نعنا) از قوری مخصوص همان طعم استفاده میکنه. خلاصه یه مجموعهدار حرفهایه!
حتماً شما میدانید، من هم یه مجموعه موسیقی به شکل MP3 دارم، که خیلی دوستش میدارم! چند وقتیست که به شدت این حس مجموعهداری یا بهتر بگویم، غریزه مجموعهداری ذهنم را مشغول کرده. یعنی این واقعاً یک نیاز بوده و است، یا یک غریزه پوچ و مندرآوردیست؟ شاید بیشتر از همه به حرص و طمع نزدیک باشد. اما نمیتوانم لذت گسترش مجموعه را با این واژهها توصیف کنم. شما میتوانید این اشتیاق برای صحبت کردن در مورد سمفونیهای چاکوفسکی را که به مجموعهام اضافه شدند، در مطلب قبل پیدا کنید. وقتی سمفونی چهارم را گوش میکردم، حسی علاوه بر جذابیت دنبال کردن ملودی سازهای بادی در من ایجاد میشد، نوعی رضایتمندی بود. آهنگهای دیگر هم همینطور. به هر حال محتملترین حالت این است که مجموعهداری مخلوطی از چند حس باشد. فکر میکنم همه اینها را بتوانم در چند کلمه خلاصه کنم: «نیمی زیادهخواهی، نیمی عشق»
ترجیح میدهم نیمۀ عشقش بیشتر باشد. اگر نباشد هم مشکلی نیست!
Have a Nice, Full Collection!
* Love is …
و من منتظرم تا از کامپیوترم صدای میمون بشنوم...
شاید نوازندگان ارکستر فیلهارمونیک لنینگراد، نیم قرن پیش، زمانی که سازهایشان را کوک میکردند، حتی در ذهنشان هم خطور نمیکرد که قرار است چه بلایی بر سر سمفونیهای شماره 4 و 5 چایکوفسکی آید! اثری که در تالار لندن به صورت استریو بر روی صفحات گرامافون ضبط شد.
این صفحات خارقالعاده، بیست و یک سال بعد (1981) در آلمان غربی، بر روی دو سی-دی که هنوز واژه معادل فارسی آن ساخته نشده بود ضبط شدند. من فکر میکنم جناب آقای ماروینسکی، رهبر ارکستر، احساس خوشایندی از انتشار این شاهکار به صورت سی-دی داشته؛ این را میشود از عمق نگاه معنادارش در عکسی که در دفترچه مجموعه چاپ شده است، فهمید.
امروز حدود 28 سال از آن روزگار گذشته. فرقی نمیکند که در ایران زندگی کنی یا خارج، تودۀ عظیمی از مردم دنیا که به اینترنت دسترسی دارند، کپیرایت را نقض میکنند. میتوان صدای آرشه روی سیم، یا دَم در لولۀ نوازندگان ارکستر فیلهارمونیک لنینگراد را با الگوریتم منحصر به فرد مانکیزآدیو* فشرده کرد، با وینرَر** مچاله کرد و با سرعت بیش از یک مگابایت در ثانیه در رپیدشیر*** آپلود کرد. این دقیقاً کاریست که رفقای ما در آن سوی دنیا انجام میدهند و لینکهای دانلود رو در آواکس**** قرار میدهند تا من با یک شتاب دهنده***** گردن کلفت مثل آی-دی-ام که لینکها را 16 تکه میکند، در کمتر از هفت دقیقه همه را داشته باشم. با وینرَر استخراجشان کنم. و با مانکیزآدیو و دیکدرهای مخصوص تمامش را ام-پی-تری کنم. همیشه وقتی عملیات تکمیل میشود، مانکیزآدیو مثل میمون جیغ میکشد. و من منتظرم تا از کامپیوترم صدای میمون بشنوم...
(این مطلب ادامه دارد...)
* Monkey’s Audio
** WinRar
*** RapidShare.com
**** Avaxhome.ws
***** Download Accelerator مثل Internet Download Manager (IDM)
من امروز چهارتا «مهران» دیدم، یه نیمچه مهران دیدم، خودم هم شصت درصد مهران شدم! «جــــــــان؟! بـــَــلهح، جسارتاً عرض کنم خدمتتون که ...»
و این مهران مدیریست که در هنگام پخش و یا حتی تا سه ماه بعد از پایان مجموعههای تلویزیونیاش تیکها، تیکهها، لحن و ژست و معاشرتِ ملت رو تحت تاثیر قرار میده. از این بابت کارش حرف نداره
«مهرانِ عالی مُستدام !! »
گاهی اوقات از ته دل آرزو میکنم که در دور افتادهترین نقطه کرۀ زمین به تنهایی زندگی میکردم. جایی بکر و نه چندان خوش آب و هوا که هیچ همنوعی به زندگی در آنجا تمایل نداشته باشد و یا دستش به آنجا نرسد. جایی در قلب جنگلهای آمازون، وسط صحرای افریقا یا قطب!
هر جور که فکر میکنم، باز هم تنها نیستم. این همه امواج مخابراتی، ماهوارههایی که بالای سرمان میچرخد و از همه مهمتر بومیان این مناطق این حس تنهایی و استقلال را کمرنگ میکنند. شاید بهتر باشد به فکر دهانۀ آتشفشان یکی از جزایر اقیانوس آرام یا بقایای کشتی تاینتانیک باشم!
مدتیست که تلویزیون BBC فارسی راه افتاده و من هم مجذوب مستندهای طبیعتش شدم. اول طرفدار مستند «دور استوا»، بعد «اروپا»، این روزها هم «قبیله» شدم. در هر قسمت این مستند یک ساعته به سراغ یکی از قبایل دنیا میرود، چند هفتهای با اونها زندگی میکند و شما رو با آداب و رسوم و زندگی اونها آشنا میکند. هر چقدر بیشتر زندگی این قبایل را (که عمدتاً در جایی دورافتاده زندگی میکنند) تماشا میکنم، تمایل بیشتری به زندگی در همان دهانۀ آتشفشان پیدا میکنم!
قطعاً همینطور است، صحبت کردن دربارهاش خیلی آسان است و عملی کردنش بحث دیگریست. شما میگویی مرا جو گرفته؛ بیربط نمیگویی. شاید آخرش هم همۀ این آرزوها زیر فشار درس و کار و «آینده» فراموش شوند. شاید هم دنیای اجتماعی انسانها عوض شود که دیگر از این فکرها به سرم نزند. اما اگر روزگاری رسید که چنین کردم، فکر میکنم با یک دست تجهیزات ماهوارهای بتوانم به بلاگفا وصل شوم و وبلاگ بنویسم؛ اگر نیازی باشد
خیلی دوستداشتم از آخرین غروب سال 87، و اولین طلوع سال نو عکس بگیرم. دوست داشتم با دوچرخه به سمت دریا بروم و از غروب؛ به سمت کوه بروم و از طلوع عکس بگیرم. نزدیک غروب باران سر گرفت و بیخیالش شدم. دم صبح هم در حالی که نوک دماغم قندیل بسته بود، به همبستری با شوفاژ بیست پرۀ عزیزم ادامه دادم!!! میگه: «عـــــــمو یادگار، نمیری تو غار؟» ، خلاصه رفتم توی غار! چون اینجا آسمان تماماً ابریه و اصلا چیزی به نام خورشید معلوم نیست.
اما دیشب خواب عجیبی دیدم که نمیتونم اینجا بنویسم! نصف شب بیدار شدم یکی زدم توی گوش خودم (البته واقعاًی نزدم!)، گفتم: «تو ساعت شیش پا میشی میری در جستجوی گنج». گفت: «چشم». چشمش بیبلا، ساعت هشت بیدار شدم و به همراه یک آیپاد سفید، یک مبایل خاکستری، سه شکلات سیاه، یک دوربین خاکستری، یک کلاه سفید و سوار بر یک دوچرخۀ 18 دندۀ تایوانی به سمت کوه حرکت کردم.
طبیعت، من و باخ، رهگذران و بومیان، پیپی گاو و گوسفند، خانههای محلی، خانههای ویلایی، و ناگهان سرعتگیر!! به خودم که اومدم دیدم چرخ جلوی دوچرخه کمباد شده! چند کیلومتر رکاب زده بودم و تقریباً 20 دقیقه با باخ بودم. اینجوری فایدهای نداشت، سر دوچرخه رو کج کردم و برگشتم. سرازیری بود و زودتر از اونکه فکرش رو بکنم به خانه رسیدم. تلمبه زدم، و برای اطمینان تلمبه رو با خودم بردم. اینبار با لیزت* شروع کردم.
همچنان رکاب میزدم و به گنج فکر میکردم. به نوای ویلن پرویز یاحقی، به سرشیر محلی، به نوروز و هفت سین، به کمان آرش کمانگیر. به پیام تبریک باراک، و جواب رهبر معظم. نر گاوهای کنار جاده که رو میدیدم که پوز در کیسههای زباله کرده بودند و میجویدند. همچنان رکاب میزدم.
به آخر جاده رسیدم. انگار در قلمروی سگهای محلی قرار گرفته بودم. مدام برایم هاپهاپ میکردند. من هم کم نیاوردم، دندونهامو نمایش دادم و صدای گراز درآوردم. همه ساکت شدند. اما دوباره هاپهاپ کردند و نزدیک شدند! اوضاع خیلی خیت بود! با تمام سرعت رکاب زدم، از مهلکه جُستم، مثل فشنگ! سرازیری بود، اما بدجوری ناهموار بود. دوباره چرخ جلو کمباد شده بود. کنار زدم و تلمبه رو در آوردم، همین که آمدم وصلش کنم، دیدم اتصالش رو جا گذاشتم!!
.jpg)
به هر ترتیبی بود، کمباد، راه افتادم. هر از چند گاهی تکچرخ میزدم تا چرخ جلو کمبادتر نشود! هوس کردم که آهنگ رو عوض کنم؛ آناتما مناسب بود: «No one seems to care anymore, I wander through this night all alone» آخ کجایی پاتی** که سوارت پنچره!!
وقتی به خانه رسیدم، چرخ جلو رسماً پنچر بود، کسی خانه نبود، پنجره باز بود، Head & Shoulders و Nivea مهمانها در حمام جا مانده بود، صبحانه روی میز بود، Dire Straits در ضبط بود و آب گرپفروت در یخچال!
راستش رو بخواهید، گنجی در کار نبود.
پیامهای اخلاقی:
- تایوان همان چین تایپه است، «آخه این چینیا بُنجل فروشن / شدیم گاو و دارن مارو میدوشن» همیشه این بیت شعر مسعود افشاری را در ذهن داشته باشید!
- گاو فقط «مو مو» یا «ما ما» نمیکنه. من امروز گاوی رو شنیدم که صدای الاغ در میآورد! خیلی خر بود!
- خلق و خوی سگ محلی با سگ گوگولی مگولی دختر خالۀ من کمی فرق میکند!
* Franz Liszt (1811-1881)
** پاترول مهربون بابام ملقب به پاتی
پنجره رو وا کن
بخون از عشق و از امید
از گل سرخ و عطر یاس
از نیلوفرهای سفید
[گروه آریان]
سفره هفتسین رو که تماشا میکنم، اول از همه سبزه رو میبینم که تا 13 روز دیگه جنگل میشه! بعد تخم مرغها رو میبینم که قراره بگندند! ماهیها که سرنوشت سختی در پیش دارند. سنجدها که خودم دوتا دوتا میقاپم! یک بوته سیر که تا دیروز دو بوته بود! ...
گلهای سر سفره رو دوست دارم، نرگس و سمبل هلندی. اینها هم عمری دارند. قرآن هم هست. اما هیچ کدوم به اندازۀ نوروز «کهن» نیستند. نوروز را دوست دارم. نوروزتان پیروز
سال پیش با صدای لویس آرمسترانگ، امسال با صدای تونی بِنت، عیدی من به شما:
What a Wonderful World – Tony Bennett
این مثل یک بحرانه، وقتی سال عوض میشه و همهجا باید بنویسی 88، به جای 87.
روزهای آخر سال همیشه یه حس خاصی داره. خونهتکونی، تنگ ماهی، لباسهای نو؛ اینها
همه تشدید کنندۀ اون حس خاص هستند.
ذهنم داره برای خودش سفر میکنه، در حالی که این روزهای آخر سال رو
میگذرونم. انگار داره خاطرهها رو ورق میزنه تا «گزارش عملکرد سال 87» رو تدوین
کنه. سال پرخاطره، سال پرمخاطره. خیلی چیزها عوض شدند، امسال. حالا من
تاثیرگذارترینهای 87 رو مینویسم (از دیدگاه خودم)، شما هم
بنویسید:
1- سیاسی – اجتماعی – اقتصادی: از انتخابات امریکا، رییس مجلس خبرگان: رفسنجانی، بحران اقتصاد جهانی،
افشاگریهای پالیزدار، و مجموعۀ اعتراضات گروههای صنفی که بگذریم؛ شاید مهمترین
رویداد امسال بحث قیمتها باشه. در واقع یک رویداد یهویی نیست، از اول سال تا امروز
قیمت همهچیز به شدت تغییر کرده. به جز رکود در بازار مسکن که سبب کاهش قیمتها شد،
قیمت همهچیز سر به فلک کشیده. بودجه هم که اصلا معلوم نشد آخرش چی
شد!
2- موفقیت و شکست شخصی: بدون شک تاثیرگذارترین کار من در این سال که یک موفقیت محسوب میشه،
ثبتنام در کلاس پیانو ست. من عاشقشم. زندگیم به معنی «زنده بودن» بدجوری باهاش گره
خورده.
سال 87 برای من، سال قهر و دوستی بود. چندین دوست خوب پیدا کردم. چندین
وبلاگ خوب، چندین رفیق خوب. اما بزرگترین شکستم در این سال قهر کردن (رسماً خود
قهر!) و خط زدن چند دوست بود. نگاههای سنگی، لج و لجبازی، غرور؛ اینها چیزهایی
بودند که همیشه ازشون فرار میکردم، اما مبتلا شدم. حالا خوشحالم که 2تا از اونها
که خط زده بودم، دوباره برگشتند. 6-7 تا دیگه تو صَفند!!
3- موسیقی: امسال، سال کلاسیک بود. امسال سال سنتی بود. همۀ اینها رو مدیون فیلم
Amadeusام که منو وارد دنیای کلاسیک کرد. کار سختیست که موتزارت، بتهوون، مندلسون
و ویوالدی، شجریان و علیزاده رو کنار بگذارم و توکاتای باخ رو به عنوان
تاثیرگذارترین موزیک امسال معرفی کنم. این آهنگ رو 5-6 سال پیش پیدا کردم، اما
امسال کشفش کردم! (قابل توجه سپهر) البته نباید اجرای محشر هانز کستنر با ارگ کلیسا
رو نادیده بگیریم.
Toccata – Bach – Organ by Hannes Kastner
دوست دارم سال 88 موزیکهای خاص فارسی رو دنبال کنم. موزیکهای محلی، تلفیقی،
جز، راک و متالهای فارسی.
4- سینما: با اینکه از صدای سنتور بدم میاد، سنتوری جای تردیدی باقی نگذاشت! سنتوری
بهترین فیلم ایرانی بود که دیدم. دوست دارم همین امشب برای بار چهارم سنتوری تماشا
کنم!
و بهترین فیلم خارجی که دیدم، Limelight اثر چارلی چاپلین بود. رومنس یک کُمدین پیر خرفت و
یک بالرین پاشکسته.
5- خوشگذرونی: عکسهای خوشگذرونیهام رو که ورق میزنم، لحظههایی رو پیدا میکنم که فقط
به یک چیز فکر میکردم؛ و اون هم تخلیه انرژی در سه جهت مختصات دکارتی بود! فکر
میکنم لحظهای که پگپگ کادوی تولدش رو باز کرد، این انرژی که دربارهاش نوشتم در
چهار بعُد تخلیه شد!

سال 87، سال یک خوک کثیف بود! میگن خوک نماد پول و ایران چکه. اما خوک
امسال خیلی خسیس بود!
سال 88، سال خیلی گاویه! گاو نماد چیه؟
«غم تو چشمهامه، قلم گریه کن... »
[هیچکس]
هر چقدر با خودم کلنجار رفتم که به «یک دقیقه سکوت» راضی شوم، نتوانستم.
در این روزهای آخر سال، کنار شکوفهها و سبزهها
غیر قابل هضمست، درگذشت امید رضا میرصیافی
در اوین
جوان 25 ساله، نویسنده وبلاگ روزنگار، که چند ماه پیش دستگیر و به دو و نیم سال زندان محکوم شد، در وبلاگش از آقای خامنهای پرسیده بود که چرا فرزندان ایران را به اندازۀ فلسطینیان دوست ندارد*
* برای کسب اطلاعات بیشتر کافیست در گوگل بگردید.
امروز جمعه، حال کردیم؛
بابا کلاً رفته بود لای کمدها، میبرید، سوراخ میکرد، چسب میزد.
مامان خونه داری میکرد، گرد میگرفت، جارو میزد، میتکوند!
من هم افتاده بودم به جون باغچهها، بیل زدم، علف زدم، گل کاشتم؛ پامچال و بنفشه!
همهاش این آهنگ رو زیر لب زمزمه میکردم. یه آهنگ محلی شور/دشتی با پیانو و صدای شانگوله.
تضمین میکنم که میترکید از خنده!! خیلی مضحک شده
به یک ترمز دستی نیازمندیم.
با اینکه فقط خوش میگذرونم، تعداد موهای سفید کلهام به عدد 14 رسید!
نوشتۀ زیر بخشی از کتاب «پنجمین فرمان» اثر پیتر سنگه است. این یکی از کتابهای مرجع ما در درس تحلیل سیستمهاست. ما در این درس یاد میگیریم، در یک جمله، «کل نگر باشیم، به جای جزء نگر» . لذت ببرید:
چند سال پیش زمانی که یک فضانورد به نام «راستی شویکارت» در دورههای رهبری ما شرکت کرد، برای من بسیار مسرتبخش بود.
راستی به من گفت که بسیاری از فضانوردان زمانی که به زمین باز میگردند در بیان احساس خود از هنگامی که سیاره ما را از بالا نگاه میکردهاند، دچار مشکل میشوند. خود راستی به مدت پنج سال با این مشکل روبهرو بوده است تا بلاخره بتواند الفاظ مناسبی برای بیان احساس خود بیابد (او به عنوان فضانورد در سفینه آپولو 9 که در مارس 1969 میلادی مدار زمین را پشت سر گذارد، حاضر بود).
در تابستان سال 1974 از او دعوت شده بود که در اجتماعی تحت عنوان «فرهنگ سیارهای» در لانگ آیلند سخنرانی کند. او مطالب خود را بدین نحو بیان نمود:
آن بالا شما در هر یک ساعت و نیم یکبار به دور زمین میچرخید، چرخش در پی چرخش. معمولاً صبحها از خواب بیدار میشوید. هنگام بیدار شدن متوجه میشوید که بر فراز شمال افریقا قرار گرفتهاید. زمانی که مشغول خوردن صبحانه هستید به بیرون نگاه میکنید و درمییابید که در مدیترانه هستید و یونان و روم و شمال افریقا و صحرای سینا و تمامی این مناطق ... و در یک نگاه در مییابید که آنچه شاهد آن هستید، برای سالیان بسیار طولانی تمامی تاریخ بشریت است، خاستگاه تمدنهاست و شما راجع به تمامی تاریخی که میتوانید با دیدن این مناطق به یاد بیاورید، فکر میکنید.
از شمال افریقا میگذرید و به اقیانوس هند میرسید و ...
قبول کنی یا نه، من و تو با هم فرق داریم، به واسطۀ مرد بودن یا زن بودن. از لحاظ قوای فکری، احساسی، بدنی، ... . این چیزیه که در بسیاری از رویدادهای تاریخ بشریت اثر گذاشته، و قبول کردن تاثیراتش در دنیای مدرن امروز (منظور از مدرن، مدرن از دیدگاه حقوق اجتماعی) اجتناب ناپذیره. در جامعه کنونی ایران، با این پرونده سیاه، این تفاوت جنسیت پررنگتره. به قول باقر (با عرض پوزش از خانمها)، «بدترین نفرینی که یه نفر ممکنه دچارش بشه اینه که در ایران مونث متولد بشه!»
قبول کنی یا نه، من و تو با هم فرق داریم، به واسطۀ زور مان! با اینکه اجداد ما هزاران سال پیش از جنگلها دور شدند و روستاها و شهرها را بنا کردند، این قانون جنگل که «هر کی زورش بیشتر باشد» همچنان در معادلات کل و جز دنیای مزخرف مدرن امروز تاثیر میگذارد. شاید برداشت شما از این گفته، مثلا قلدُریهای قدرتهای جهان، روسیه و امریکا و ... باشد. اما منظور من قانون جنگل در بُعد جهانی نیست؛ فرض کن یک ساعت در صف نانوایی ایستادی و همین که نوبتت میشود یه غول بیابونی میاد و بدون نوبت چارتا نون میگیره و میره. در اینجا نه تو جرات جیک زدن داری، و نه هیچ یک از افرادی که در صف ایستادهاند. این دقیقاً همان قانون جنگلیست که اجداد ما میشناختند.
حالا بیاید در کار خدا دخالت کنیم! یه پیشنهاد برای خدا بفرستیم که از همون روز اول، حوا رو «همزور» آدم بیافریند؛ یعنی با حفظ سایر مشخصات، زنها از لحاظ قدرت بدنی با مردها برابر باشند.* اگر خدا قبول نکرد، خودمون ماشین زمان میسازیم و با دستکاریهای ژنتیک، حوا رو تقویت میکنیم!! این قضیه میتونه کل تاریخ بشریت رو دگرگون کنه. از همان روزهای باستانی زنها در کنار مردها به شکار میروند، سوار بر اسب میتازند و در جنگها شمشیر میزنند. زنها به درجات مهم اجتماعی میرسند، رییس قبیله، کدخدا، خان، ... و حتی ممکن است واژۀ «همسر پادشاه» به جای واژه «ملکه» به کار رود، چون زنها هم میتوانند پادشاه شوند!
به این ترتیب یه سری مسایل به کلی غیرقابل درک میشه؛ مثلاً زنده به گور کردن دختران، تجاوز، ضرب و شتم زنان توسط همسرانشان، بعضی از مسائل حقوقی مثل طلاق دادن یا گرفتن، تعدد زوجات، غیرت، ناموس، حجاب، جنبش زنان ...
و شاید دیگر زن بیقراری نباشه که بخواد چپ و راست از زن و مرد بنویسه!

به شدت مایلم که شما، خانمها، نظر بنویسید. چون من هرچقدر هم زور بزنم نمیتونم از منظر شما به این داستان نگاه کنم. (اگر فکر میکنید نظر شما به این بحث کمک میکند، بگویید تا در همین پایین اضافهاش کنم)
* یک فرض اساسی: هیکل درشت یا نحیف، زمخت یا لطیف زنان تاثیری بر تمایلات جنسی مردان نداشته باشد. اگر این فرض را کنار بگذاریم، ممکن است با گذر زمان مردها به سمت زنان نحیف و لطیف روی آورند که این میتونه در پروسۀ تکامل بشر، زنهای درشت و زمخت رو منقرض کنه!
حالا جداً به این نتیجه رسیدم که دو تا «من» دارم؛ یه منِ خیر، یه منِ شر!
یه آخوند ذاغارت که این ترم باهاش درس اخلاق اسلامی دارم، این نظریه رو تایید کرده. حالا نمیخوام استدلالهای بچگانهای که سر کلاس به خوردمون میده رو بازگو کنم. فقط بگم که شما هم دوتا هستید، یه شر، یه خیر! قبلاً هم توی یه مطلب فرشته مستقر روی شونۀ چپم رو اخراج کرده بودم، یادتونه؟ حالا که فکر میکنم، میبینم کار درستی نبوده!
در درس مدیریت نگهداری و تعمیرات که ترم پیش با 15.75 پاس کردم، داستان این بود که هر ماشین (دستگاه) دو حالت داره، یا سالم، یا خراب. ما برای هر دو حالت و حالات گذار بین این دو حالت پونصد صفحه روضه خوندیم و یه مشت فرمول دادیم بیرون!
من فکر میکنم «من» بین دو حالت خیر و شر جابهجا میشه. مثل ماشین که بین حالات سالم و خراب جابهجا میشه. حالا ما میتونیم راجع به این صدها صفحه روضه بخونیم، و یه مشت فرمول بدیم بیرون. مثلاً ما میتونیم زمان متوسط بین «شری» (مثل خرابی!) رو حساب کنیم و یه سری اقداماتی انجام بدیم که این زمان افزایش پیدا کنه. امکانش وجود داره که ابزارهای آماری تابع توزیع «شر شدن» رو پیدا کنیم و انواع و اقسام پیشبینیها رو داشته باشیم. حتی میتونیم رویکردهای بهبود مستمر رو اجرا کنیم. حتی TQM * !!!
پینوشت:
شبنم، درسهایی که پسوند اسلامی دارند رو فقط به دلیل «تلنگر فکری» دوست دارم.
* Total Quality Management

Korsakov-Mastan-Metallica (1.45 Mb)
این مطلب هیچ ربطی به سقوط آزاد شاخص اصلی بورس بازارهای سراسر دنیا نداره! در واقع خوندن ادامۀ این مطلب، قبل از گوش دادن آهنگی که این بالا گذاشتم بیفایدهست. با این حال اگر دانلود کردنش سخته، گو آن.
این آهنگ رو با Virtual DJ میکس کردم. در حقیقت حدود 40 ثانیه از سه آهنگ رو جدا کردم و به هم وصل کردم. 40 ثانیه اول Flight of the Bumblebee اثر معروف ریمسکی کورزاکوف (1908-1844) یا همون آهنگ «هاچ زنبور عسله» که یه گولاخی که اسمش رو نمیدونم با پیانو اجرا کرده. اصولاً گولاخ در ادبیات دوستم، کسری، به معنای حرفهای، کارکشته و تاحدودی «کثافت» در ادبیات یه دوست دیگرمه!! 40 ثانیه دوم رو از کنسرت گروه مستان که در کاخ نیاوران (1386) اجرا شد انتخاب کردم، تکنوازی تمبکِ ارژنگ فرامرزی. یه کار بینقص، با صدای سوت و کف ملت در زمینه! و 40 ثانیه آخر مربوط به آهنگ One گروه متالیکاست! اونجایی که کِرک هَمت میافته روی گیتار الکتریک! این آهنگو سال 1988 منتشر کردند و تا امروز پای ثابت اجراهای زندۀ گروه بوده. البته توی اجرایهای زنده به این خوبی نمیزنه. با این حال بینظیره.
به نظر من این سه نوازنده و کسی که یه سر نَخو به پاهاش میبنده و سر دیگرش رو به لبۀ پرتگاه، تریپ بانجیجامپینگ* میپره پایین... همه این جونورا یه چیزو تجربه میکنند. من هم آرزومه!
* Bungee Jumping، پریدن از ارتفاع با اتصال کابل فنری. ظاهراً یه جور ورزشه. سایت بانجیجامپینگ «بام تهران» در ولنجک، تنها سایت بانجی ایرانه. و احتمالاً تنها سایتی در دنیا که قبل از پرش، توی حلقت یه بغل وُدکا خالی نمیکنند!