دوستات رو بخاطر خودشون دوست داشته باش؛ نه بخاطر خودت!
[سینا]
اینجا قراره خاطره ی یک روز خوبمو بنویسم، ولی این روز خوب یه رابطه ای هم با روز تولد آدم داره، نمی دونم دقیقا چرا ولی شاید دیفالت روز تولد می تونه یه روز خوب باشه، به هر حال شاید تا قبل از ورود من به دانشگاه روز تولدم یه روز خوب و عادی بوده باشه، ولی بعد اون روز، تمام روزها روز تولد برای من شدند، هر روز موقع بیدار شدن از خواب یه آدم جدید با روحیات و احساسات جدید به دنیا می یاد. روزهای تولد من هر کدوم به من یه چیزی یاد دادند: یاد داد که چقدر می تونم مفید باشم، یاد داد که آدما خیلی راحت می تونن بد باشن و بد بودن اصلا کار سختی نیست، روز تولدم به من گفت که دوستان رو در حد دوست نگه دار نه محرم راز، توی روز تولدم یاد گرفتم که می شه متنفر بود، مغرور و خودخواه بود، باید با سیاست عمل کرد، لازم نیست همیشه نگران اطرافیانت باشی، لازم نیست همیشه خوب رفتار کنی، ساده بودن رو کنار بذارم، پرخاش جو باش، یاد گرفتم تن آدمی شریف نیست به جان آدمیت، باید با دنیا مثل خودش رفتار کرد و بی رحم بود، آدم هایی که تو رو نصیحت می کنن و ادعا می کنن که تو بد فکر می کنی یا بد عمل می کنی و به زور آنچه که تو می دونی صحیحه رو از ذهنت بیرون میارن و به جای اون، دروغ ها و خیالبافی ها رو می ذارن، فقط آدم هستن و لازم نیست اونها رو جدی بگیری، توی روز تولدم یاد گرفتم لازم نیست به دیگران نگاه کنی، آدم خودش شخصیتشو می سازه نه دیگران، شاید اونها ارزش خوب بودن، مهربون بودن، گذشت کردن، بخشش کردن بدون منت، نادیده گرفتن اشتباهات، نا مردی ها، خیانت ها، فضولی ها و دخالت های دیگران رو ندونن و به حساب ساده بودن یا احمق بودن تو جلوه بدن، اما این دلیل نمی شه تو خودتو تغییر بدی. بد بودن خیلی راحته، خیلی راحت می شه ارزش یه آدم رو کم کنی، یه آدم رو نابود کنی، یه آدم رو آدم حساب نکنی، روی یه آدم حساب نکنی، اما این دلیل نمی شه تو خودتو تغییر بدی. روز تولدم خیلی چیزها بهم یاد داد، شاید آموزه هاش پارادوکس داشت اما به هر حال من آموختم که آدم باید آدم باشه. من توی روز خوبم آهنگ «وان لست گود بای»* رو بارها گوش میدم چون روحم باهاش پرواز می کنه، صبح از فال فروش یه فال می گیرمو شروع می کنم نقشه می کشم واسه ی اون روزم، چون همه چیز باید طبق خواسته ی من پیش بره، البته یه سری اتفاقات از پیش تعیین نشده هم اتفاق می افته که از عادی بودن روز کم می کنه، مثلا اون روز یه فرشته ی نجات یهو پیدا می شه و بهت امید می ده. یا اینکه حس خباثت و شیطونیم قلقلکم می ده و تبدیل به یه شیطون کوچولو می شم و یه چند جا از شریر بودنم لذت می برم. یا مثلا صبح که از خواب پا می شم می بینم گلوم درد می کنه و بله سرما خوردم . توی روز خوبم همه ی اعضای خانواده و دوستام شادن و هیچ کسی هیچ مشکلی نداره، اخلاق آقای سرداری خوبه و همه چیز توی گروه خوب پیش می ره. خلاصه روز خوب من محدود به روز تولدم نیست و هر روزی که به من یه احساس جدید و خوب بده روز خوبم می شه.
* one last goodbye
دیشب خواب دیدم رفتم تو گنجه ی اتاقم قایم شدم و با یه چراغ قوه دارم کتاب صد و یک راه برای قتل رو ورق می زنم. ![]()
چشمت روز بد نبينه عجب فهرست طولاني داشت و متنش هم قرمز بود. بگذار پيشگفتار رو برات بنويسم كه آخرش نويسنده با خون خودش امضا كرده بود:
سلام بر همگي قاتلان بالفطره و نابالفطره و امثالهم!![]()
عزيزان سال ها بود كه من در پي تدوين چنين كتابي بودم كه راه هايي براي كشتن انسان هاي خبيث به جهانيان عرضه دارم!
اين كتاب حاصل مطالعه ي چندين و چندين ساله ي من است! اميد است كه از آن بهره گيريد. اين جانب خود هرگز به قتلي دست نزده ام اما براي اين كار دلايلي پيدا كرده ام كه فقط يك خواننده ي واقعي مي تواند به آن دست يازد!
پس شروع به نوشتن داستان هایی کردم که در هر یک برای قاتلان مفهومی بس عمیق نهفته است!![]()
قاتل شدن بر شما مبارک!![]()
[نویسنده مهمان: زنبیلدار]
ببین اگه کلاً بخوای حساب کنی، روز خوب من بستگی به چیز خاصی نداره. وقتی از خواب پا میشم، اون روز یا روز خوبیه یا روز بدیه (معمولی). توی همون پنج ثانیۀ اول میشه اینو تشخیص داد، ولی خب یه سری اتفاقاتی هستند که یه روز بد رو تبدیل به یه روز خوب، و یه روز خوب رو تبدیل به یه روز به یاد موندنی میکنن. اولین چیزی که میتونه باعث خوشحالی من بشه اینه که وقتی آی-پادم رو روشن میکنم دقیقا بدونم که الآن توی فاز چه آهنگی هستم و بیخودی نیم ساعت دنبال آهنگ نگردم. هم زمان نبودن احتیاج من به دستشویی رفتن در صبح، و حضور همخونهای هام در دستشویی میتونه گزینۀ مناسبی برای شروع یه روز خوب باشه. صدای چهچه بلبل، وزیدن یه نسیم خنک، خندین چند تا دختر در کافۀ دانشگاه، دیدن معاشرت کردن چندتا دوست وقتی که دارم «What a wonderful world» گوش میکنم، حرف نزدن دوستهام به زبون چینی و مالای وقتی منم در بحث شرکت دارم، چرب و چیل نبودن غذای دانشگاه، عدم غیبت دختر مورد علاقه، کشف یه خوانندۀ جدید، دیدن یه فیلم خوب، چندتا سوژه خوب برای خندیدن، دیدن «Sean’s online» و پرسیدن هرچی سوال بیجواب در ذهن و ... از مواردی هستند که تاثیر زیادی در خوب بودن یک روز برای من دارند. خب مسلماً اینا چیزهای طبیعی هستند ممکنه اتفاق بیافتند. اما یه سری اتفاقهای خاصی وجود دارند که میتونن کلاً شرایط روز رو زیر و رو کنند که نوشتنشون در اینجا جایز نیست! و خیلی موارد دیگری که میتونن تاثیر داشته باشند ولی در حال حاضر امکان رخ دادنشون وجود نداره. نمیدونم هدف از اینکه همه روز تولدشون دربارۀ «روز خوب من» اینجا مینویسند، چه چیزی میتونه باشه؛ باید بعداً از شان بپرسم، ولی خب جالب بود، در واقع یه یادآوری بود که بفهمم یه روز معمولی چقدر ساده میتونه تبدیل به یه روز خوب بشه و یا یه روز به یاد ماندنی.
در آخر هم میخوام از شان تشکر نکنم که گذاشت اینجا بنویسم، تشکر نداره که! اینکه گذاشت اینجا روز تولدم بنویسم رو میزنم به حساب اینکه تولدم بوده دیگه! مرسی که خوندین، اینم خلاصۀ روز خوب بود به سبک من، سپهر :) فعلاً.
خوش بحال یکسری آدم که دغدغهها و ناراحتیها و اهداف کوچکی دارند. (به قول یک بنده خدایی) مثل گوساله به دنیا میآیند و مثل گاو از دنیا میروند.
[مسافر]
یادت میاد که یه قاتل از خدا بی خبر نقشه ی قتل من رو کشیده بود؟ یادت میاد زنبیلم چه طور به دادم رسید و من رو از مرگ نجات داد؟
آره بعد از این که تو اون دنیا پی بردند که من زنبیلدارم خیلی با احترام من رو سوار یه قطار کردند و فرستادند به دنیا! کلی پیششون شرمنده شدم. واقعا خیلی زحمت کشیدند. اما تو قطار نشسته بودم که یکهو دیدم یک کتاب با جلد قرمز (قسم می خورم که رنگ خون بود) دیدم. می دونی روش چی نوشته بود:
صد و یک راه برای قتل!
خیلی وسوسه انگیز بود. آروم از زنبیلم کشیدمش بیرون و شروع کردم به ورق زدن. عجب کتابی پسر! باور می کنی این یه قلم رو تو زنبیلم نداشتم؟ خدایا عجب کتاب باحالی بود. جون می داد برای قاتل شدن....اما خوب مثل این که من استثنا بودم. بالاخره همه جا استثنائاتی پیدا می شه. دنیا تا دنیاست زنبیلدار هم زنبیلداره و وصله ی مقتول شدن بهش نمی چسبه. مرگ من باید پر افتخار باشه. نه این که یه قاتل ناشی تو خفا تو رو به قتل برسونه و خودتم نفهمی که کی اومدی و کی مردی و رفتی....خلاصه من می خوام از این کتاب برای قتل استفاده کنم. آره! شانگوله هم فهمیده فکر کرده که اولین کسیه که کشته میشه! از کجا فهمیدم؟
هیچی! نشسته بود جای همیشگیش . رفتم سراغش که ازش یه خودکار بگیرم. جا خورد و تا منو دید رنگش پرید و چشماش از ترس گرد شد. سریع قسم خورد که خودکار نداره. وقتی ازش دور شدم صدای نفس راحتش رو شنیدم.
آره من رفتم سراغ تیزی میزی! اما شانگوله اولین کسی نیست که کشته میشه!
این داستان ادامه دارد منتظر پست های بعدی و قتل های زنجیره ای باشید!
[نویسنده مهمان: زنبیلدار قاتل]
خودت باش، اینطوری خیلی محبوب تری!!!
[پگ پگ]
باور کن یه جادوگر بود!
اصلا اگه می دیدیش مطمئن می شدی یه جادوگره!
روی یکی از صندلی های مترو نشسته بود و سرشو تکیه داده بود. چشماش بسته بود. از شال سیاهش فهمیدم جادوگره؟ از مانتوی مشکیش؟ از دماغ عقابی یا لب های بسیار نازکش؟ شاید از گردنبندش که مرواریدای درشت داشت؟ شاید از پوتین های بلندش؟ قسم می خورم چترش یه جوری بود مثل جاروی پرنده! به ریش مرلین اگه گوشواره های مِسیش رو که موقع پیاده شدن یه لحظه خودنمایی کرد می دیدی باورت می شد که یه جادوگره! چشماش بسته بود ولی می خواست خانم بغلی رو که پیشش نشسته بود، طلسم کنه!
[نویسندۀ مهمان: زنبیلدار]
به نام خدا

بالاخره تموم شد! 20 سالگی رو میگم!
تقریبا نمیتونم همه احساساتی رو که الان دارم بیان کنم! اما دقیقا شاید!:دی
مثلا اینکه شکی در این نیست که خیلی خوشحالم و خدا رو شکر میکنم که عمرم اونقدر قد داد تا بتونم سریال اشکها و لبخندها رو هم ببینم، یا اینکه بتونم گوشه هایی از نظریه تحلیلی اعداد رو توی مغزم فرو کنم، یا اینکه بتونم حداقل دو سه تا تئاتر خوب ببینم و تعداد زیادی نمایشنامه بخونم، یا اینکه بتونم یه فستیوال زیبای هندسه برگزار کنم (SPG)، یا اینکه بتونم سر کلاس منطق فازی پروفسور کارو لوکس بشینم، یا اینکه بتونم توی تنهایی هام با کوچه پس کوچه های محلمون بیشتر آشنا بشم و بیشتر ازش خوشم بیاد، یا اینکه بتونم گروه ریاضی دهکده اعداد رو توی فنی تشکیل بدم و یه کنفرانس (هرچند ساده) ریاضی برگزار کنم، یا اینکه بتونم یه جای رویایی مثل کتابخونه پژوهشکده ریاضیات رو پیدا کنم، یا اینکه بتونم با تئوری شگفت انگیز آشوب و یادگیری عاطفی آشنا بشم، یا اینکه بتونم زندگی رو از اونی که قبلا میدیدم خیلی قشنگتر ببینم، یا اینکه بتونم دوستای فوق العاده خوب و زیادی پیدا کنم که هروقت دلم گرفت بشینم ساعتها باهاشون حرف بزنم و از همه مهمتر اینکه بتونم خودمو پیدا کنم!
خب دیگه ابراز احساسات بسته!:دی
هروقت به موضوع روز خوب من فکر می کنم یاد جمله فرما در مورد اثبات قضیه آخرش می افتم. آره، روزهای خوب من (و مسلماً شما دوست عزیز!) خیلی بیشتر از این حرفان که بشه توی این فضای محدود خلاصشون کرد!
اما و اگر هم دیگه نمیارم! ولی حالا برای اینکه دلتون نشکنه چندتاشو میگم:دی
روز خوب من روزیه که توش 10 تا کار متنوع انجام بدم، یعنی خیلی سرم شلوغ باشه اما با کارای متنوع؛ نه تکراری!
روز خوب من روزیه که صبح سرحال از خواب پاشم و با انرژی از خونه بزنم بیرون و زود برسم فنی تا بتونم دقایقی رو توی آب نماش قدم بزنم. لبخند یه راننده مهربون اتوبوس هم میتونه توی خوب بودن روز من تاثیر بذاره.
وقتی هم داخل ساختمون مرکزی شدم بلافاصله اولین جایی که برم اتاق انجمن باشه. ترجیحاً صبح کلاس نداشته باشم:دی. آره، اونوقت دیگه خیلی روز خوبی میشه، چون میتونم یه صبحونه مفصل، حالا تنهایی یا با سجاد توی بوفه بزنم. بعدشم اگر کلاسی هست کلاس منطق فازی کارولوکس باشه!:) با اینکه وقتی وارد بحث برق می شه و داره در مورد سیستمهای کنترلی هوشمند صحبت می کنه یه کلمه از حرفاشم نمی فهمم:دی، اما همیشه اون لبخند شیرین و چهره مهربون و صدای آرومش اونقدر به آدم انرژی میده که آدم حیفش میاد کلاس زود تموم شه.
روز خوب من روزیه که غروبش با دوستای صمیمیم کوروش (He’s the Man) ، محسن و آزاده بگذره! توی بوفه یا بیرون بوفه فرقی نمی کنه.:)
روز خوب من روزیه که کلا با سجاد بگذره! حالا گیر ندین دیگه، فرقی نمی کنه چجوری بگذره، فقط سجاد باشه حله!:دی:))
روز خوب من روزیه که بشینم با صمیمی ترین دوستم کوروش یه گپ مفصل چند ساعته بزنیم و از همه چی صحبت کنیم... همه چی...:)
روز خوب من روزیه که با دوست عزیزم مسعود (Ola) توی فنی بچرخیم و کلی گپ بزنیم و درد و دل کنیم...:)
روز خوب من روزیه که پویان ِ عزیز رو ببینم و در مورد علم و فضیلت با هم صحبت ها کنیم :دی:دی
روز خوب من روز تولدمه!:) چون توش همش تاکید میکنم که تولد چارلی چاپلین و لئونهارد اویلر هم هست!:دی
این یکی پیش خودمون بمونه: روز خوب من روزیه که حداقل چهار پنج بار توی راهروی صنایع، یا اتاق انجمن یا اتاق دکتر آزاده، یا آب نما، یا جلوی کانکس، یا توی ساختمون برق یا هرجای خلوتی که گیرم بیاد حرکت بزنم...:دی
&&&
روز خوب من روزیه که نبینم یکی از دوستام ناراحته و نمیتونم برم جلو حالشو جویا بشم و یا یه کاری کنم تا یکم از نگرانی و ناراحتی دربیاد...
روز خوب من روزیه که چه صبح که از خونه میام بیرون چه شب که برمیگردم همون لبخند گرم همیشگی روی لبای همه اعضای خانواده ام رو ببینم...
روز خوب من روزیه که غرور و خودخواهیم از حدی نزنه بالا که باعث ناراحتی دیگران بشه...
روز خوب من روزیه که نبینم توی خیابون یه بچه داره زیر باد کتک مادر یا پدرش به جرم بستنی خواستن گریه و زاری می کنه و مردم احمقی که از کنار رد می شن به جای نصیحت یه پوزخند میزنن و راهشونو میگیرن...
هییییییییییی...
&&&
حالا اگر یه روزی باشه که همه این ویژگی ها و 1001 ویژگی دیگه که نگفتمو داشته باشه، اونوقت اون روز نمیشه روز خوب من! بلکه میشه روز عالی و اسرارآمیز من!:):) البته اگه بشه همه این ویژگی ها رو توی یه روز 24 ساعته ی خدا گنجوند! ایشالا!;)
راستی برای اینکه تنوع بشه، نه اول کار گفتم، نه میخوام انتهای نوشتم بگم! بلکه میخوام همینجا یعنی وسط نوشته از دوست خوب و عزیزم شایان تشکر کنم!!!:) که همیشه میذاره توسط وبلاگ فوق العادش توی تولدامون حرف دلمونو به دوستامون بزنیم! شایان خیلی خوبی! یادم باشه رفتم دریا چندتا اسفنج زبر واست بیارم بزنی به بدن!
یه چیزی حدود 325 روز از سال 1387 روز خوبی واسه من بودن!
سال 87 برای من سال فوق العاده متفاوت و قشنگ و عجیب و غریب و اسرارآمیز و پرماجرا بود. گرچه یه سری اتفاقای خیلی تلخ هم به همراه داشت اما اصلاً منصفانه نیس که اعتراضی داشته باشم چونکه همون اتفاقا در عین تلخی، شیرینی هایی رو هم به همراه داشتن. مثل پیدا کردن خودم! و پیدا کردن دوستای خیلی خوب. دوستای خوبی مثل اردشیر،رعنا،مصطفی،مسعود (Hola)حمیدرضا،زیبا،اعظم،حمید و دوست خوبم مژگان و خیلی های دیگه. و البته دوست خوبی مثل فنی. آره! هیچوقت فکر نمی کردم دانشکده ای که ناخواسته واردش شدم و 4 ترم ازش متنفر بودم، تبدیل بشه به یه دوست صمیمی و همدم همیشگی تنهایی هام. توی اون فضای خشک و حال و هوای تنهایی، هیچی آرامش بخش تر از این نبود که یه هات چاکلت داغ بگیری و قدم زنان توی آب نما (یا به قول خودم بولوار فنی:دی) تمومش کنی و بعدم بشینی رو یکی از سکوها نیم ساعت با یه لبخندی که ناخودآگاه میاد فقط نسیم دلنواز و همیشگی حول آب نما رو حس کنی!!! یا اینکه شبایی که دلت گرفته بشینی رو یکی از مبل های کانکس، خیره به آسمون صاف فنی و همزمان به صدای نوازندگی بروبچه های باصفای گروه موسیقی گوش بدی... آره توی سال 87 بود که من عاشق فنی شدم و حاضر شدم هرکاری براش بکنم. یه نمونه اش – که بدون شک بدون کمک دوستای عزیزم؛ آذین، سارا، هدی،صابر،سجاد،زهرا،شایان،مصطفی،محمدرضا و خیلی ها و خیلی های دیگه به هیچ وجه امکان نداشت – جشن نوروز به یادموندنی صنایع بود که خدا رو شکر بهترین جشن نوروز سال 87 فنی شد؛ حتی بهتر از جشن برق و کامپیوتر و مکانیک و معدن و ...
&&&
شاید هم از بزرگترین اتفاقای ریاضی سال 87 واسه من این بوده باشه که مدت زیادی بطرز کاملا غیرقابل کنترلی همش روی این موضوع تاکید می کردم که:"مجموع مقادیر ویژه یک ماتریس مربعی با مجموع عناصر روی قطر اصلی اون ماتریس برابره!" چرا؟ چونکه یه روز وقتی داشتم از آبخوری جلوی آموزش آب می خوردم، ناگهان و کاملا غیرمنتظره یادم اومد که عناصر روی قطر اصلی ماتریس مجاورت یک گراف ساده همگی صفرند و چه جالب که بخاطر همین بود که دو سال پیش توی کنفرانس Co spectral Graphs (گراف های هم طیف) ِ پژوهشکده ریاضیات، هربار که ارائه دهنده کنفرانس، طیف (دنباله مقادیر ویژه ماتریس مجاورتِ) یه گراف رو می نوشت، همه عناصر قرینه هم بودن و مجموعشون صفر می شد.:دی:دی:دی:دی این اتفاق آب خوری رو هرگز فراموش نمی کنم، چون واقعا اون روز حس می کردم یه چیزیو کشف کردم:دی
&&&
راستی، یکی از روزهای خوب من، یا بهتر بگم یکی از روزهای عالی و اسرارآمیز من همین دیروز بود. یه جشن تولد دو نفره با دوست خوبم رعنا:) فروت گلاسه هلو و شکلات گلاسه و سیب زمینی سرخ کرده و کتابی (بهترین کادو) که رعنا گفت هروقت می خوندتش یاد من می افتاده و جمله "هروقت یکی حرفی بهت می زنه بدون که شاعر میگه، اون نمیگه...:))" و صحبت و درد و دل 4 ساعتمون توی کافه که هیچکدوممون نمیخواستیم تموم بشه و یاد خاطرات گذشته افتادن و ...
هیییییییییی... دیگه چیا بگم؟ زیادی حرف زدم دیگه! کم کم دیگه بریم!
&&&
از همه دوستای گلم که تولدمو تبریک گفتن و یا خواهند گفت (:دی، زود باشین دیگه!!!) هم کلی تشکر می کنم؛
مژگان،کوروش،محمود،رعنا،سجاد،محسن،آزاده،پویان،آذین،مسعود،اعظم،مصطفی،کسری،چارا،صابر،
سحر،هادی،شایان،پگاه،سارا،هدی،مریم،سما،پیمان،امیرحسین و... همه و همه ...
&&&
دلم نمیاد مثل همیشه آخر کار از اون دعاهای تکراری کنم که:"امیدوارم همیشه شاد و موفق و پیروز و سربلند و جاویدان و ... فلان و فلان باشید" می خوام یه دعای تازه کنم؛ دعا می کنم توی هر لحظه و هر شرایطی از زندگیتون، به خود حقیقیتون ایمان داشته باشید و هیچوقت گمش نکنید!!!
امیدوارم از نعمت زندگی همیشه لذت ببرید. یادتون نره، طبق تئوری آشوب، یه تغییر خیلی خیلی کوچولو توی زندگی می تونه در طولانی مدت اتفاقات فوق العاده عجیب و بیادموندنی رو در پی خودش داشته باشه. (اثر پروانه ای)
تعجب نکنید؛ اون اتفاق خیلی خیلی کوچولو می تونه حتی یه لبخند شیرینی باشه که دلم می خواد همین الان بی بهونه روی چهره قشنگتون پدیدار شه. :)
[نویسنده مهمان: سینا]
------------------------------------------------------------------------
سلام! خوب خوب قرار نبود من زنده باشم. به طور ۱۱۰ درصدی می توان گفت که زنبیلم مرا از مرگ نجات داد. گرچه با ضربه ای که به سرم خورد نتوانستم قاتلم را به یاد بیاورم.

فقط همین قدر بگم که وقتی به آن دنیا رسیدم. زنبیلم را نشان دادم و گفتم که در دنیا کارهای نیمه تمام دارم و آن ها مرا با کمال احترام با یک بسته ی پستی با فرشته ی پستچی به دنیا انتقال دادند. (حالا هی بگو پارتی بده!) یکیش تولد منه لائوس بود که عکس زیر را به عنوان کادوی تولد به او هدیه می نمایم!
[نویسنده مهمان مهمان: زنبیلدار]
خداحافظ زندگی!![]()
ببین تقصیر من نیست من دیگه رفتنیم! یک کتاب با نام "چگونه قاتل شدم یا صد و یک راه برای به قتل رساندن انسان های معصوم" به تازگی چاپ شده که قاتل من اولین کسی است که آن را خوانده!
وصیت می کنم بعد از مرگم زنبیلم را با من چال کنید!![]()
زنبیلدار![]()
بگو، ولی غر نزن.
[سپهر]
زیبا باش تا تو را بسُرایند و استوار باش تا تو را بستایند.
[زاغک]
این اولین مطلب از سر مطالب «دو کلمه حرف حساب» بود. این مطالب به مهمانان اختصاص دارد و شانگوله در آنها هیچ نقشی ندارد. دو کلمه حرف حسابها بایستی دقیقا دو جمله باشند، نه کمتر و نه بیشتر. موضوع آنها میتواند هر چیزی باشد. اما مهمترین ویژگی این مطالب مختصر و مفید بودن است.
سلام به همگي دوستان!
سلام به تمام كساني كه در روز ۲۷دي به دنيا اومدن!!! من زنبيلدارم! اين كه Sean اجازه داد روز تولدم اينجا بنويسم هر چي كه خواستم، خودش يه جور كادوي تولده!نيست؟
اسمم زنبيلداره چون وارث زنبيلي هستم كه از 13 نسل قبل بهم به ارث رسيده! يه زنبيل كه جواب تمام سوالات بي جواب دنيا توشه! تو اين سال ها هميشه فكر مي كردم جواب سوالاي سختي كه بلدم همش به خاطر زنبيلم بوده كه بعدا فهميدم اين زنبيل اصلا اصل نيست. انداختنش به ما! اصلش رو يكي از اجدادم تو تبت قايم كرده! بي خيال اين فقط يه معارفه از خودم بود.
داستان نويس هميشه اولين كادوي تولدم رو بهم داده. داستان نويس هميشه ي خدا تولد من رو يادشه! اما من هميشه تولدش رو يادم ميره. امان از اين حواس كه هيچي باسه آدم نميزاره!
من هميشه فكر مي كردم يه نويسنده ي نقاش ميشم. ولي نمي دونم چرا نشدم شايد به خاطر آلوچه و لواشك هايي بود كه از بچگي مي خورديم يا اين اواخر آوردن دخل ترشي آلبالو! آخه مي دوني قديميا مي گن اگه ترشي نخوري يه چيزي ميشي.
خوب بذاريد بگم تو زندگيم به جز آلوچه و لواشك عاشق چي بودم: من هميشه عاشق جودي آبوت بودم. نصف عمرم رو باهاش همذات پنداري كردم. كشيدن عكس بابا لنگ دراز و كپي كردن اون توسط دفتر دار مدرسه مون و اين كه بابت 32 تا كپي يه قرون هم ازمون نگرفت و دادن كپي ها به بچه هاي كلاس براي آويختن به كنار پنجره ي اتاقشون يعني اين كه خيلي ها غير از من عاشق جودي هستند. هنوزم خيلي از دوستام بابالنگ درازشون رو حفظ كردن!!!!
حتي موقعي كه اولين بار با دوستام رفتيم سلف كه ناهار بخوريم از گرفتن سيني غذا توي دستم به وجد اومدم. هر وقت وارد ناهار خوري ميشدم اين حس رو داشتم. حس قشنگ وارد شدن به ناهارخوري!!! اما نمي دونم چرا ديگه كودك درونم فعال نيست. خيلي وقته دلم براش تنگ شده!!! وقتي براش وقت نذاري دق مي كنه و مي ميره. بچه است ديگه نمي فهمه!!!
من عاشق كتاب آقاي هنشاو عزيز اثر بورلي كليري ام. شخصيت داستان در حال نامه نگاري به يه نويسنده است اسمش ليه و با مادرش تو يه خونه ي كوچيك زندگي مي كنه!!! من عاشق دنيايي هستم كه اين پسر براي خودش داره. با اين كه آدم متوسطيه و دوستي نداره ولي در نهايت دوست واقعيش رو پيدا مي كنه. لي مادري داره كه غذاهاي خوبي براي ناهار مدرسه اش مي گذاره و هميشه ناهارهايش مورد دستبرد قرار مي گيره و ناچار ميشه كه يه دزدگير درست كنه! لي داستاني با نام يك روز در كاميون پدر مي نويسه و ديپلم افتخار رو مي گيره!!!! بگذريم!!!!!
اگه يه روز همه تولدت رو فراموش كنن حتي داستان نويس اونوقته كه دوست داري سرت رو بكوبي به ديوار و هاي هاي گريه كني!
تولدم مبارك مبارك مبارك!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
خیلی وقت پیش بود که رفتم پیش برادرم برای مشورت و ناگهان اون وسط بهم گفت: «یه خبر دارم برات که بشینی کف کنی! گلشیفته فراهانی داره توی فیلم جدید Radley Scott* بازی میکنه» دوتاییمون خیلی خوشحال بودیم، چون همیشه اعتقاد داشتیم که نسل جدید بازیگران زن سینمای ایران به یه جایی خواهند رسید. مخصوصاً گلشیفته. ولی در اون زمان کاری نمیشد کرد جز صبر کردن و به انتظار نشستن برای زمان پخش فیلم. با اینکه این فیلم 2 ماه پیش اومد بیرون، ولی من تصمیم گرفتم که هیچ گونه کپی DVD این فیلمو نبینم و صبر کنم تا زمانی که بتونم از پردۀ نقرهای سینما ببینمش (ظاهراً اینجایی که من هستم، سینماهاش دو ماه از بقیۀ جاهای دنیا عقبتره).
خلاصه بعد از ماهها انتظار، من و یک جعبۀ بزرگ پاپکُرن و یک کوکاکولای کینگسایز به دیدن این فیلم رفتیم. فیلم بسیار پُرتحرک و جذابیه؛ و به علت locationهای بسیار زیادی که داره و نیز به لطف جلوههای ویژۀ هالیوودی آدمو تا آخر میخکوب نگه میداره. کلاً هیچ ایرادی به صحنههای اکشن فیلم و داستان نمیشه گرفت. ولی، پاشنۀ آشیل این فیلم صحنههای به اصطلاح رومانتیکش بود. متاسفانه Radley Scott نتونسته بود «عشق بدون لمس کردن» رو دراین فیلم به خوبی نشون بده. در اواخر فیلم وقتی که Ferris (Decaprio) میره که Aisha (فراهانی) رو نجات بده، به هیچ عنوان فداکاریاش برای تماشاچی قابل درک نیست. چون رابطۀ بین این دو نفر به خوبی نشون داده نمیشه و شاید صحنۀ رمانتیک در سایۀ صحنۀ اکشن قرار میگیره. دلیلش اینه که نشون دادن این نوع عشق کاریست که خیلی از کارگردانهای هالیوودی بلد نیستند و شاید این یکی از هنرهای کارگردانان ایرانیه که این کارو خوب انجام میدهند. برای نمونه، فیلم «شهر زیبا» اصغر فرهادی، خیلی زیبا رابطۀ عاطفی بین دونفر رو بدون هیچ گونه تماس نشون میده. و اما مهمتر از همه، گلشیفته فراهانی.
اگر بخوام گلشیفته رو توی این فیلم نقد کنم، باید بگم خوب بود! اولین چیزی که نظر آدمو جلب میکنه بازی گلشیفته در مقابل Leonardo Decaprioست که شاید اولش برای من کمی غیر قابل درک بود. در کل گلشیفته اون چیزی که انتظارشو داشتم، بازی کرد. ولی خب، این نقش، نقش تقریباً کوتاهی بود و نقشی نبود که بتونه همۀ تواناییهای گلشیفته رو نشون بده**. چیزی که مهمه، اینه که گلشیفته فراهانی کار خودشو کرد و به نظر من، اولین گام او، گام بسیار بزرگی بود. من مطمئنم که در آینده خیلی بیشتر از او خواهیم دید.
در آخر از شانگوله تشکر میکنم که سرانجام به من اجازه داد، تا در haveaniceday بنویسم.
3zad
* Scott کارگردان فیلمهای بزرگی مثل The Gladiator و American Gangster بوده
** اگر کسی به تواناییهای بازیگری گلشیفته فراهانی شک داره، میتونه بره و از دستفروش سر کوچه فیلم «میم مثل مادر» رو بگیره و ببینه.
فکر کن صبح از خواب بلند شی و ببینی که دیرت نشده! وای که چه کیفی داره! ببینی حتی وقت داری صبحونه هم بخوری! وای چایی رو که دیگه نگو!! تازه حتی پشت در دستشویی مجبور نباشی گریه کنی تا یکی به دادت برسه!! بعد مامان کوپول و مهربونت مقنعه ات رو اتو کنه و وقتی داری از در میری بیرون بگه: بسم ا... یادت نره.
وقتی رسیدی دانشگاه، ببینی هدایت حسابی سر حاله و هی سر کلاس، بهش فقط یک سوم میز جا بدی و اگه حتی ناخنش اومد تو خط تو، جلوی بقیه تنبیه بدنیش کنی. اون طفلک هم، هی به خودش بپیچه و حتی نتونه اعتراض کنه!! به همه پیشنهاد می کنم سر کلاس نزدیک ترین دوستتونو تنبیه بدنی کنین تا بفهمین روز خوب یعنی چی!!
روز خوب یعنی روزی که دلبر(!) هی سر کلاس، سوال جواب بده و هی با زبان سلیس "تف تف" صحبت کنه و هی خوش بگذره به بقیه!!
روز خوب من روزیه که همه ی دوستام حالشون خوب باشه، ناراحت نباشن. خودمم هم اینقدر قدرت داشته باشم که حتی اگه ناراحتم، به روی خودم نیارم. بخندم و شاد باشم و ته دلم، هنوزم امید داشته باشم.
اما روز ایده ال من روزیه که روی پل اون بچه 6 ساله ای رو که آدامس می فروشه نبینم. نبینم که چه طور به دست کسایی که رد می شن نگاه می کنه. نبینم که به جای بازی کردن، تمام روز اونجا نشسته و به میله هایی تکیه داده که کم از میله های زندان نداره.
روز ایده ال من روزیه که احساس نکنم خدا حالش ازم بهم می خوره. احساس نکنم انقدر از خدا دورم که بدنم بوی تعفن گرفته. روز ایده ال من روزیه که اینقدر سر حال باشم که حتی برای آقای راننده از ته دل آرزوی برکت کنم.
روز ایده ال من روزیه که احساس کنم توی دستای پر قدرت خدا امنیت دارم.
انگار هر چه قدر بزرگتر می شیم، روزهای ایده ال مون هم کمتر می شه. از رابطه معکوس این دو تا بد جوری می ترسم...
می ترسم روز پایانم، هیچ روز ایده ال ای رو به یاد نیارم...
میخوام 23 سالگی ام پر از روزهای خوب و ایده ال باشه
گفت بنویس......اومدم که بنویسم......گفت هر چه می خواهد دل تنگت بگو...
یه روز خوب!
یه روز خوب روزیه که موهام مثل بچه ی آدم سر جاشون وایسن و اینقدر ویز ویزیاش رو هوا نباشه !
یه روز خوب روزیه که ................
راستی؟!نمی شه از یه روز خوب ننویسم؟!همه ی روزا واسم خوبن!همه ی روزای زندگیمو دوست دارم....حتی الان که فکر می کنم ویز ویزیای موهامم دوست دارم!.......احساس می کنم به خیلی چیزا عادت کردم حتی اگه دیدن و شنیدنشون بد باشه واسه همین به نظرم بد نمیان!روز خوبه خوب روزیه که با یار به سر شود!....
یه سال دیگه گذشت...چقدر زود.......چقدر زود یه سال دیگه به عمرم اضافه شد....یه بار دیگه ۶ مهر شد و من یادم افتاد که خیلی از سنهای قشنگ زندگی روپشت سر گذاشتم.....۱۵ سالگی....سن رشد فکری....۱۸ سالگی سن قانونی.....۲۰ سالگی و بزرگ دیده شدن از طرف دیگران.....همش گذشته....به عقب که نگاه می کنم...می بینم چقدر راه اومدم....چقدر درد و سختی رو تحمل کردم....درد داشتن ها و نداشتن ها...سختی بودن ها و نبودن ها......یه سالی که گذشت کلی برام هیجان و خاطره داشت....کلی زیباییهای باور نکردنی و چند تاییم تلخی های به جون موندنی.......دورو برم رو که نگاه می کنم.....یه خونه ای می بینم که تا ۲ سال پیش ۵ نفر توش زندگی می کردن و حالا فقط ۳ نفر موندن.....این اولین تولدمه که خواهرم نیست و دومین تولدیه که برادرم نیست....نمی دونم از اون سر دنیا یادشون می مونه که تولدمه یا نه...دورو برمو که نگاه می کنم پر از دوستای خوب و البته پر از دوستای بی معرفته.....خوب که نگاه می کنم می بینم ۲ ۳ تایی دوست صمیمیه عالی دارم که هیچ کدوم احتمالا این وبلاگ رو نمی خونن......ولی از همین جا بهشون می گم که با تمام وجود دوسشون دارم ......نمی دونم اینجا دقیقا باید چه چیزهایی بنویسم.....بگم که این تولدی دیگر کمی به دلم غم راه داد که روزهای خوش جوونیمو دارم یکی یکی پشت سر می ذارم.....وقتی فکر می کنم که دوران دانشجوییم داره کم کم تموم می شه فکر می کنم به روزایی که به شروعش فکر می کردم....اردوی معارفه ای که ۳ سال پیش رفتیم دقیقا روز تولد من بود....اون روز هیچ کس خبر نداشت از روز تولدم.....ولی حالا هر سال میل باکسم پر می شه از تبریکات و اینباکس موبایلم پر می شه از مهربونیای دوستام و هیمن چند خط مهربونی دلم رو امیدوار میکنه به حضور کسایی که همیشه به یاد آدم هستن....
امسال روز تولدم ......آرزوهای بزرگی دارم.....
آرزو می کنم همه ی دوستای خوبم به بهترین و قشنگترین آرزوهاشون برسن
آرزو می کنم با یار!به آرزوهای مشترکمون برسیم....
آرزو می کنم که دیگه پشت چراغ قرمزا بچه های فسقلی ای رو نبینم که دارندست فروشی می کنن
آرزو می کنم که کشورم....وطنم ...دینم...به اصالت خودش برگرده
آرزو می کنم اگه یه روزی از همه ی دوستای خوبم جدا شدم خدا یه روز دوباره مارو دور هم جمع کنه.....
آرزو می کنم که خواهر و برادرم خوشحال و خوشبخت باشن و دل پدر مادرم شاد باشه......
آرزو می کنم.............
خیلی آرزوها دارم!آرزوهایی که تو صندوقچه ی کوچیک دلم جا نمی شن و گاهی زودی پرواز می کنن و می رن!
به روزی فکر می کنم که به این آرزو ها رسیده ونرسیده باید همه رو بذارم و برم.........تولد یادآور مرگه همیشه......از مرگ نمی ترسم که خود شروعی دیگر است!.....لااقلش اینه که دیگه خیلی چیزای بد این دنیارو نمی بینم.......این بهترین وجه مرگه.......(گفتم از مرگ نگم تولد بی معنی می شه!)
سرآخر از شایان که اجازه داد اینجا بنویسم کمال تشکر را به جا می آورم!امیدوارم که تونسته باشم یه یادگاری کوچیک تو وبلاگش به جا بذارم......ببخشید که از یه روز خوب ننوشتم!.....دنیا واسم اونقدر قشنگه که نمی تونم تصور کنم یه روز(با هر اتفاقی که توش بیفته چه بد و چه خوب)به روز بدی ها تبدیل بشه.....اینجوریه که دنیارو می بینم و روزهام رو می گذرونم....چیزی که تا ۲ سال پیش نبودم......
مرسی که اراجیف منو خوندید........تا سال دیگه همین موقع خداحافظ.....![]()
عروسک کوکی
روز خوب من روزیه که صبحش وقتی ساعتم زنگ می زنه،عین جن زده ها از خواب نپرم و یه فحش آبدار نثارش نکنم. تو راه دانشگاه وقتی سوار تاکسی هستم، شاهد دعوای راننده با یکی از مسافرها فقط سر 25 تومن اضافه تر نباشم.همینکه می رسم دانشگاه و تو سایتو نگاه می کنم، اولین چهره ای که می بینم(...)نباشه!
در دفتر انجمنو که باز می کنم، با یه دفتر مرتب و تمیز روبرو بشم(اینو از ته دل گفتما!)
روز خوب من روزیه که مجبور نشم پله های دانشگاه رو به مقصد دفتر خانم صدر حد اقل ده دفعه از بالا به پایین و برعکس بشمرم. اولین کلاسم روش تولید 1،احتمال یا اقتصاد نباشه!
وقتی بر می گردم خونه انقدر سرحال باشم که برم سراغ پیانو و یه دل سیر پیانو بزنم.
روز خوب من روزیه که مجبور نباشم پشت سر هم به ساعتم نگاه کنم.روزیه که بتونم هر چقدر دوست دارم با دوستام خوش بگذرونم. آخر شبم انقدر خسته باشم که بدون هیچ فکری به خواب برم.
.
.
.
قسمت بالا رو به اجبار دوست خوبم شانگوله نوشتم !:دی
اما در مورد امروز...
جالبه بگم اولین تولدیه که احساس می کنم اونقدرها که باید، شاد نیستم. البته علتش کاملاً روشنه و اونم این که اولاً 20 سالگیم به پایان رسیده و وارد دهه سوم زندگیم شدم، دوماً اینکه روز تولدم درست مصادف با روز شهادت حضرت علی (ع) هست و سوماً اینکه 20 سالگیم به پایان رسیده و وارد دهه سوم زندگیم شدم.:(
اما به هر حال امروز روز بزرگیه!!!:دی
جا داره اینجا از دوستان عزیزم شایان(شانگوله) و وبلاگش haveaniceday که من خیلی بهش ارادت دارم ، سینای عزیز که به محض ورودم به 21 سالگی(ساعت 2 نیمه شب گذشته!) تولدمو تبریک گفت، سارای مهربون که اونم تا اول مهر شد(ساعت 12 دیشب!)سنمو ازم پرسید!:دی، اون یکی سارا)همتای بی همتا)، صدیقه ی نازنینم، مرضیه ی عزیز، یاسمن گلم، دوستان خیلی گل و دوست داشتنیم که همیشه به یادشون هستم: مریم، سجاد، هدی، آزاده، صابر عزیز و همه دست اندر کاران نهایت سپاس و قدردانی داشته باشم!!!:دی
قربون شما!
پگ پگ
به نام خدا
نمی دونم چرا اینقدر دلم پر از یه اضطراب غمگینه.
امروز آخرین امتحانم رو توی فنی دادم .
دلهره داشتم.اما خیلی کم .اصل کاری ها و شاخ ترین امتحان ها رو پشت سر گذاشته بودم.
اما حالا که ظهر روز پنجم تیر، یه چهارشنبه ی گرم تابستونیه ،حس میکنم همه چیز چقدر زود تموم شد.
و من رو جا گذاشت... توی یه کلاس خالی خنک ، با یه سکوت عجیب، و یه رخوت مرموز ...
انگار دلم خیلی گرفته، مثل روزی که آخرین امتحان دبیرستان رو دادم ...
مثل هر روزی که در اون می فهمی ، دوره ای رو با همه ی سختی ها و خوشی هاش، با همه ی دل مشغولی هاش به پایان رسوندی...
.
.
.
شایان عزیز و کار درست ازت ممنونم که اجازه دادی در Blog کاردرستت بنویسم :)
روزگاری عالی داشته باشی...
سلام به همگی
امیدوارم همه خوب باشین... از دوستم شایان تشکر میکنم که گذاشت من روز تولدم اینجا مطلب مورد علاقه ام رو بنویسم...
با چند تا از زیباترین جملاتی که توی زندگیم شنیدم شروع میکنم...
And I, I will…
Breathe for love tomorrow
Cuz there's no hope for today…
داستان از اونجا شروع شد که پارسال خانواده داییم برای اولین بار اومدن ایران و دو روزی رو پیش ما توی تهران موندن... پسردایی بزرگترم علی که حتی یه کلمه هم بلد نبود فارسی حرف بزنه توی اون یه ماهی که ایران بودن با هیچکس به غیر از من بیشتر از دو سه جمله حرف نزده بود... یعنی یه جورایی داشت حالش از ایران و زبان فارسی به هم میخورد تا جایی که فقط وقتی بهش گفتم میتونه به جای سینا منو مایک صدا کنه کلی حال کرد و داشت بال درمی آورد و آخرش فکر کنم یادش رفت اسم من سیناست... توی اون مدتی که با هم بودیم فقط در مورد موسیقی با هم صحبت کردیم و کمی هم توی MySpace گشتیم که اونجا بود که متوجه شدم علی بلده گیتار برقی بزنه و واسه خودشون با دو سه تا از دوستاش یه گروه Rock Alternative توی مدرسه شون تشکیل دادن و دو تا از آهنگاشون رو ضبط کرده بودن و توی MySpaceاش گذاشته بود رو برام گذاشت تقریبا چیز خوبی بود توی مایه های Radiohead و اینجور سبکها اما چون با فیلترشکن رفته بودیم MySpace متاسفانه نتوستم دانلودشون کنم... راستی بگم که این علی آقای ما الان فقط 14 سالشه و داداش کوچیکش که اسمش رضا هست (که اونم دو کلمه فارسی بیشتر بلد نبود!!!) 8 سال داره... این واسه من خیلی جالب بود که چطور این پسردایی ما با اینکه فقط 14 سالش بوده تونسته یه همچین کاری بکنه... وقتی ازش سوال کردم اول فکر کرد دارم مسخره اش میکنم بعد فهمیدم: "نه بابا...!!!" این موضوع حداقل توی این چند سال اخیر توی کشوری مثل آمریکا خیلی عادی شده... حالا بگذریم از این حرفا زیاد نمیخوام این قسمتو طولانیش کنم... و اما از خواننده ها و گروههای خوانندگی خیلی باحال و خفنی که علی به عنوان الگوهای گروه خودشون به من معرفی کرد و تا اون موقع اسمشون رو نشنیده بودم. خواننده هایی مثل John Lennon ،... و گروههایی مثل Anti-Flag و Paramore... گروهی که با اینکه خیلی کارش درسته ولی فعلا هرکسی اونو نمیشناسه...

از چپ به راست: Jeremy , Josh , Hayley , Zac
بله در واقع پست اصلی از اینجا شروع میشه... Sean به من گفت هر مطلبی که دوست داشته باشم میتونم بنویسم، خب منم فعلا به غیر از دو گزینه که پارسال بیشترین تاثیر مثبت رو روی زندگیم گذاشتن چیز دیگه ای پیدا نکردم و از بین اون دوتا، گروه پر شور و هیجان و دوست داشتنی و محبوب همه جوونای باحال Pop Rock باز (اونایی که وقتی این آهنگها رو گوش میکنن یه گیتار فرضی میگیرن دستشون و از فضای این دنیای آلوده به همه چی خارج میشن و میرن به جایی که فقط آرامش حکومت میکنه...!!!) یعنی Paramore رو انتخاب کردم...

Paramore گروه Pop Rock کاندیدای جایزه Grammy که در سال 2004 (بخاطر همین گفتم فعلا هرکسی نمیشناسه چون 4 سال بیشتر نگذشته... اما بشنوید در ادامه که توی همین 4 سال چه کارا که نکرده...) توی شهر فرانکلین ایالات متحده آمریکا شکل گرفته که بعد از کلی تغییر توی اعضای گروه، فعلا این گروه شامل هیلی ویلیامز (Hayley Williams) بعنوان خواننده اصلی گروه و اجرا کننده Keyboard، جُش فاررو (Josh Farro) بعنوان گیتاریست اصلی گروه و خواننده پشتیبان،جِرِمی دِیویس (Jeremy Davis) بعنوان گیتار بیسیست و زَک فاررو (Zac Farro) که اتفاقاً داداش جٌش هست، بعنوان درامیست گروه میباشد.

راستش اولش خیلی دوست داشتم یه پست کامل فقط در مورد Hayley بنویسم اما دیدم حیفه واقعا همه اعضای این گروه کارشون درسته و در کل حیف بود که اسم Paramore رو نمی آوردم... بخاطر همین اینجا از اعضای گروه بیشتر از Hayleyی عزیز خواهم نوشت البته مطمئنم و امیدوارم بخاطر طولانی بودن این متن (آخه خیلی هیجان زده ام...) حوصله تون زیاد سر نره...
در سال 2002، Hayley Williams در سن 13 سالگی از شهر وطن خودش مِریدان میسیسیپی به شهر فرانکلین آمریکا رفت و در اونجا توی مدرسه خصوصی با برادران Zac و Josh Farro آشنا شد.

اعضایی که الان این گروه رو تشکیل دادن قبلا کمی از اینکه خواننده گروه دختر باشه ناراحت بودن اما چون همه دوستای خوبی با هم بودن، Hayley برای اونها آهنگ مینوشت و در نهایت کارشون خیلی خوب گرفت. Paramore بطور رسمی توسط همون چهار نفری که در بالا گفتم در سال 2004 شکل گرفت.
اما یه چیز جالب دیگه که چرا اونها اسم "Paramore" رو برای خودشون انتخاب کردن؟!! این اسم رو از اسم مستعار یکی از بیسیست های سابق گروه، زمانی که هنوز توی گاراج خونه آهنگ می ساختن، برگرفتن تا اینکه بالاخره فهمیدن معنی کلمه paramour میشه –secret love- و تصمیم گرفتن یه حالت قشنگتر این کلمه یعنی Paramore رو برای این گروه انتخاب کنن.
خب راستش اگه بخوام از تمام آلبومها و آهنگهای Paramore بگم خیلی طولانی میشه پس خیلی خیلی خیلی خلاصه مینویسم...
یکی از آلبوم های محشر این گروه که وقتی وارد بازار میشه تقریبا میشه گفت چند جا رو منفجر کرد، آلبوم معروف Riot! هست که دوتا از خوف ترین موزیک ویدئو های این آلبوم Misery Business و Crushcruchcrush هستن...
Misery Business بهترین، زیباترین و پرهیجان ترین آهنگی بود که در سال 86 گوش کردم و یکی از بهترین موزیک ویدئو ها توی سبک Pop Rock هستش. نمیدونم چجوری باید توصیفش کنم ولی وقتی این موزیک ویدئو رو دیدم یادمه اونقدر تحت تاثیر قرار گرفتم که تا سه روز یه قسمتی از مغزم تعطیل شده بود...!:D
قضیه همون "گیتار فرضی" هست که بالاتر گفتم، آره یه گیتار بگیر دستت و وقتی Josh داره با تمام نقاط دستش از سرشانه تا آرنج، از آرنج تا مچ و از مچ دست تا سر ناخن انگشتاش با تارهای گیتارش بازی میکنه و همزمان با حرکات پاهاش سیزده تا شکل هندسی منظم رو روی کف زمین طی میکنه تو هم باهاش همراه شو، هیجان داشته باش و تا میتونی سرت رو محکم به همه جهات حرکت بده تا موهات محکم به هوا شلاق بزنن...

یا اگه خواستی میتونی با Jeremy همراه بشی، وقتی داره آروم و خیلی عشگولانه گیتارش رو اینور و اونور میکنه و تارهای گیتار بیسش رو آروم نوازش میکنه انگار خودش و گیتارش دارن یه رویای شیرین میبینن... اینو بخاطر این میگم که بعضی اوقات یه لبخند خیلی شیرینی روی لبای Jeremy میبینی که ناخودآگاه میری توی عالم دیگه... چه بخوای چه نخوای رقص رمانتیک Jeremy با گیتارش بالاخره مستت میکنه...
![]()
توصیه میکنم به حرکات Jeremy و Josh توی موزیک ویدئوی Crushcrushcrush حتما دقت کنید...
اما Zac!!! چه میکنه با این drum stick هایی که دستشه... انگار حواسش به هیچی به غیر از اونا نیست... داره جلو رو نگاه میکنه... هنوز قسمت درام آهنگ شروع نشده... ناگهان میبینی سه تا چیز عین آبشار به سمت پایین جاری میشن، دو تاش چوبهای درام و یکیش کله Zac...

موزیک ویدئوی Crushcrushcrush هنوزم که هنوزه با اینکه خیلی با هیجان بنظر میاد (به قول بچه ها گفتنی نمیشه باهاش حرکت نزد:D ) اما هنوز یه آرامش خاصی بهم میده...
Nothing compares to a quite minute alone,
Just the one two, of us is coming on…
That never happens; I guess I'm dreaming again…
…
اما کمی از Hayley خانم صحبت کنیم... این دختر خانم خوشکل و با استعداد با صدای قشنگش همه رو به حیرت وا میداره...

متن آهنگ Misery Business رو خود Hayley نوشته و در این مورد میگه که:
"…more honest than anything I've ever written, and the guys matched that emotion musically…"
Hayley یه دختر با چشمهای سبز خوش رنگ و موهای نارنجیه که بخاطر رنگ موهاش یه خواننده و آهنگ نویس معروف به اسم John Mayer که صدای Hayley رو تحسین کرده اون رو توی یه بلاگ "The great Orange Hope" نامیده...
Hayley خیلی دختر باحالیه... در واقع میتونم بگم واسه خودش شیر دختریه بابا... زیاد میل نداره توی عکسها خوشکل بیافته اما سعی میکنه عکسهای بانمکی از خودش به جا بذاره... توی موزیک ویدئوها هم که چهره اش آدمو دیوونه میکنه... واااااااااااااااای...
یه چیز دیگه که باعث شد من بیشتر از Hayley خوشم بیاد این بود که دوستاش اونو Sponge Bob صدا میزنن... خیلی باحاله نه؟:D وقتی این یکی رو فهمیدم کلی باهاش حال کردم...

Hayley الان 1۹ سالشه... توی اون سالی که Paramore آلبوم Riot! رو داد بیرون به عنوان "Best New Band" انتخاب شد و Hayley هم بعنوان #2"S.exiest Female" ... واقعا هم که همینطوره... Hayley توی آلبوم Riot! همه رو مات خودش میکنه...(البته کسانی که برداشت دیگه ای از کلمه S.exy دارن و هنوز نمیدونن این واژه توی کشوری مثل آمریکا چه معنی میده لطفا جملات آخر رو زیاد جدی نگیرن و فکر بد در مورد Hayley جون نکنن!!!)
آخ آخ داشت کم کم یادم میرفت، یه چیز دیگه که Paramore رو خیلی خیلی جذاب تر میکنه استیل Emoی این گروهه... محشره واقعا که حرف نداره... البته واژه Emo خیلی عمیقه و به همین راحتی نمیشه بکارش برد و بعضی موقع بعضی جاها مایه آبرو ریزیه... اما در مورد گروه محبوبمون میشه گفت که فقط استیل لباسها، مو و آرایششون Emo و بسیار زیباست... یا به قول یه مصاحبه کننده ای به اسم Joshua Martin که بعد از مصاحبه با Hayley نوشته:
", or bratty… It's emo without being whiney"
مخصوصا استیل موهای اعضای گروه منو کشته...

خیلی دوست داشتم بیشتر از این در مورد paramore بنویسم اما دیگه خیلی زیاد نوشتم... امیدوارم خوشتون اومده باشه... باز هم از شایان عزیزم تشکر میکنم که این فرصت خوب رو به من داد... ایشالا تولدت جبران میکنم شایان جون...
ببخشید بچه ها وقت نشد موزیک ویدئو ها رو براتون آپلود کنم ولی حتما این کار رو میکنم و بعدش از شایان عزیز میخوام که اونارو در اختیار شما دوستان قرار بده...
شاد و پیروز باشید دوستان
دوست شما Emo Mikå
![]()
![]()
![]()
من ضوضو هستم.دوست خوب مدیر وبلاگ
این آقای مدیر افتخار دادن که من روز تولدم
اینجا مطلب بنویسم.نمیدونم چی بگم اما بهترین روز تولدم بود.آخه بیشتر دوستام یادشون بود![]()
.
اما دلم میخواست کنار خیلی هاشون بودم
ولی یکیشون که پارسال نبود،امسال هست.آخه شیکمو پارسال چون منو روز تولدم ندید،همه کادومو نوشه جان کرد![]()
انقدر دوست داشتم کلی مطلب بنویسم اما همش که اینجا جا نمیشه.
در پایان هم اینکه کلی از شایان تشکر میکنم که به من اجازه داد تو وبلاگ قشنگش بنویسم![]()
![]()
تازه ،کلی هم تولدم مبارک.
ایشالا ۲۰۰ ساله بشم![]()
سلام ![]()
قبل از هر چیز از شان عزیزم تشکر می کنم که این فرصت رو در اختیارم قرار داد تا به مناسبت تولدم بتونم در وبلاگش این خاطره رو بنویسم.
امروز یک اسفنده و امروز سالروز تولدمه. فکر می کنید الان که دارم اینو می نویسم به چی فکر می کنم ؟ بهتون می گم ...
به یک خاطره که دقیقا مربوط می شه به همچین شبی ...
یادمه سال 1381 در یک شب سرد زمستانی توی خونه به اتفاق چند تا از دوستام نشسته بودیم یک شب قبل از تولدم بود درست مثل امشب یعنی شب یک اسفند. ساعت حدود 12 شب بود. به مناسبت تولدم با دوستام دوره هم جمع بودیم و نوشیدنیی می خوردیم و می گفتیم و می خندیدیم که یهو مبایلم زنگ زد. نگاهی به شماره ی تماس گیرنده انداختم , برام غریب بود نمی شناختم . مبایلمو جواب دادم و گفتم: بله! پشت خط مردی با صدایی کلفت و مردونه گفت: سلام ![]()
آرام: سلام! ![]()
مرد: خوبید شما ؟ ![]()
آرام: ببخشید شما؟ ![]()
مرد: نمی دونم من و یادته یا نه ولی حدود 6 ماه پیش ازت شماره گرفتم ... ![]()
من کلی تعجب کردم و میشه گفت تقریبا مطمئن بودم که اشتباه می کنه. بهش گفتم
آرام: چیزی یادم نمیاد... ![]()
مرد: پائین میدونه ونک ... شما با یه هیوندای سفید بودید...
دیگه مطمئن شدم که اشتباه می کنه چون من هیوندای سفید نداشتم . بنابراین گفتم
آرام: اشتباه گرفتید آقا...
و تلفن رو قطع کردم. اما اون سریع دوباره تماس گرفت و منم دوباره جواب دادم.
آرام: بله ... ![]()
مرد: چرا قطع می کنی ؟ من مطمئنم که تو همونی. متاسفم که اینقدر دیر زنگ زدم من ایران نبودم... ![]()
و خلاصه از اون اصرار و از من انکار که آقای محترم اشتباه گرفتید. ولی اون ول کن نبود , هی اصرار می کرد , شمارمو میخوند و هی نشونیهای مختلف می داد. و من قطع می کردم و اون زنگ می زد. دوستامم کلی تعجب کرده بودن و می گفتن که چه سمجیه!
تا این که بهش گفتم
آرام: آقای محترم من منتظره تلفن یکی ازدوستامم داره میاد اینجا و ممکنه آدرس و نتونه پیدا کنه و بخواد که زنگ بزنه اما شما خط منو اشغال می کنید. ![]()
مرد: مهمونی داری ؟ ![]()
آرام: یه دوره همی ساده ... به مناسبت تولدم. ![]()
اون تولدم و تبریک گفت و پرسید که من اهل کجای تهرانم. در اون زمان ما پاسداران زندگی می کردیم . من بهش جواب دادم: پاسداران کمی بالاتر از برج سفید , خیالتون راحت شد ؟ حالا میتونم قطع کنم ؟ ![]()
اون کلی معذرت خواهی کرد و گفت که:خیلی نزدیکیم. و بعد خداحافظی کرد و قطع کرد. و من و دوستامم به ادامه ی مهمونیمون رسیدسم.
اما طولی نکشید که دوباره زنگ زد. من در حالی که عصبانی شده بودم تلفن و جواب دادم.
آرام: بله ...
مرد: دوباره سلام ... ![]()
آرام: باز که شما زنگ زدید !
مرد: من الان بالاتر از برج سفیدم ![]()
آرام: بله !!!!! ![]()
مرد: می خواستم ببینمت و به خاطره اینکه مزاحمت شدم و همینطور تولدت , یه یادگاری بهت بدم. ![]()
من بهت زده شده بودم که خدایا این چی داره میگه.این کیه. ![]()
آرام: شما حالتون خوبه؟ ![]()
مرد: آره خوبم. حالا بگو دقیقا کجا بیام؟ دوست دارم ببینمت. ![]()
آرام: می دونید الان ساعت چنده؟ ![]()
مرد: آره ... 12:30 ![]()
و من همچنان بهت زده باقی مونده بودم. از سوال جواب با اون چیزی دستگیرمون نشد. در نهایت تصمیم گرفتیم برای اینکه بفهمیم کیه بکشونیمش تا پشت در و پلاک رو اشتباه بگیم و از پشت پنجره قیافشو ببینیم که آیا آشناست یا نه؟
ما هم که شیطون , همین کار رو هم کردیم . اون تا پشت در اومد. با مبایل باهاش حرف می زدم. اون گفت که رسیده , از پشت پنجره یه نگاهی به بیرون انداختیم. توی کوچه تنها ماشینی که ایستاده بود یه بنز سفید بود که اون موقع ها واسه خودش کلی ماشین بود. و آقایی هم پشت فرمونش منتظر نشسته بود.پرسیدیم با چه ماشینیه؟ اون دقیقا مشخصات همون بنز رو داد. و مطمئن شدیم که همونه.
در هر حال من بیرون نرفتم و بهش گفتم که برگرده و یه وقته دیگه زنگ بزنه.اون هم که دید بعد از کلی اصرار هیچ فایده ای نداره بیخیال شد و رفت.
اون شب گذشت. فردا عصر اون مرد دوباره زنگ زد. این بار هم جوابشو دادم. و براش توضیح دادم که دیشب دیدمش. اما چون خیلی دیر بود نیومدم بیرون.
اون گفت: خوب حالا که دیر نیست. دوست داری همو ببینیم یا نه ؟ من تازه اومدم ایران و خیلی تنهام.
گفتم : باشه ...
بعد حاضر شدم و اومد دنبالم. نشستم توی ماشینش. و اولین چیزی که توی دلم گفتم این بود که: وای چقدر از من بزرگتره!
اصلنم خوش تیپ نیست.
اون هم بعد از دیدن من به این نتیجه رسید که شماره رو اشتباه از اون خانم گرفته. خلاصه رفتیم و کلی گشتیم.
اون خیلی در مورده خودش برام صحبت کرد. گفت اسمش سعید هست. و حدودا 14 سال از من بزرگتره. شب شد و به مناسبت تولدم منو به یه رستوران گرون برد. بعد هم من و رسوند جلوی در خونه و رفت.
و این شد اولین دیدار من و اون. خیلی شوخی شوخی رابطه ی ما ادامه پیدا کرد. و حدودا بعد از کمتر از یک ماه یه روز چشامو باز کردم و دیدم که دوستش دارم.
بله من دوسش داشتم. احساسی متفاوت که تا قبل از اون حسش نکرده بودم. و اینجا بود که فهمیدم اون به قلب من نفوذ کرده. و قلب منو به اسارت خودش در آورده. بله من عاشق شدم. عاشق مردی که 14 سال از من بزرگتر بود. خیلی پولدار و خیلی جدی. و حالا اون بنظر من خیلی خوش تیپ و جذاب میومد.
رابطه ما تا مدتها ادامه پیدا کرد. اما متاسفانه مشکلاتی که با هم داشتیم خیلی زیاد بود. و ما خیلی با هم درگیر می شدیم. تا اینکه همین درگیریها رابطه ی ما رو کمرنگ و کمرنگتر کرد این موضوع صدمه ی روحیه شدیدی به من وارد کرد. در اینجا بود که احساس کردم در مرز بیمار شدنم. یه روز در حالی که داشتم طبق معمول به سعید فکر می کردم و گریه می کردم ناگهان صدایی توجهم را جلب کرد. نگاهم به سمت صدا رفت. صدای یک خواننده ی انگلیسی بود که یکی از کانالهای ماهواره داشت یکی از آهنگهای اون خواننده رو پخش می کرد. برای لحظه ای مبهوت صدا و اون آهنگ شدم. فکر کردن و گریه کردن را برای لحظاتی فراموش کردم. آهنگ تموم شد و من احساس کردم که صدای اون خواننده چقدر حالمو بهتر کرده. و بعد از اون موقع پیگیر پیدا کردن آهنگهای اون خواننده ی انگلیسی شدم. و اینجا بود که Robbie Williams با اون صدای آرامش بخشش و آهنگهای زیباش وارد زندگی من شد. صدای Robbie شد یک مسکن روح برای من. و چه شبها و روزهایی را که من با صدای اون گذروندم و بهم کمک شد تا کمتر از دوریه عشقم عذاب بکشم. شاید که اگه تا الان شدیدا بیمار یا افسرده نشدم به خاطر آرامشی بود که می تونستم از درون صدای Robbie پیدا کنم. من و سعید هنوزم با هم ارتباط داریم اما خیلی کم.و نهایتا در حده یه تلفن کوتاه.
اما اون همچنان بزرگترین عشق و تنها مرد درون قلب من است. سعید عزیزم دلم برات خیلی تنگ شده.
دوستت دارم
( البته به غیر از رابی که هیچ وقت دستم بهش نمی رسه.
)
موفق و سر بلند و شاد باشید.![]()

نویسنده: آرام در تاریخ: ۱ اسفند ۱۳۸۶
نمیدونم چجوری به ذهن شانگوله رسید که روز تولدم یه مطلب تو وبلاگش بنویسم، اونم در مورد «پــــــوز»، اما به هر حال کلی لطف کرد.
از روزی که بهم گفت، کلی فکر کردم ببینم چه جوری این واژۀ بزرگ و با عظمت رو براتون تشریح کنم، اما دیدم اگه بخوام همۀ مفاهیم و اصطلاحات و کاربردها و ... بگم، خیلی زیاد میشه. پس قرار شده بعد امتحانا یه پاورپوینت در مورد «پوز» از نحوۀ پیدایش و محل پیدایش تا کاربرداش در اقتصاد، ورزش، و البته فرهنگ درست کنم.
اینجا فقط به چندتا نکته کوچیک اشاره میکنم:
1- بنا بر تحقیقات باستانشناسی، یونیسکو و سازمان جهانی پوز، اولین بار پوزه در تاریخ 28/1/1 (میشه 28 دی یا 17 ژانویه) کشف شد. در جریان درگیریهای «هابیل» و «قابیل» بر سر عشق به یک دختر “Poooz Face” که قابیل با فرود آوردن چند ضربۀ مهلک با سنگ با پوزۀ هابیل این جوون رو به دیار پوز رسوند.
2- هنوز محل پیدایش اولین پوز دقیقاً مشخص نشده، اما هفتۀ گذشته چند عدد پوز مومایی شده در اطراف سرزمین قدیمیه «بابل» و 1 پوز دیگر هم در اطراف سرزمین «حجاز» یافت شد. البته از گذشتههای دوردست مسالۀ مملکت «تمدن پوز» بحث مورد درگیریه کشورهای «پوز طلب» بوده، اما هنوز هیچ کشوری به طور کامل این مسائل رو ثابت نکرده. اما بیشترین ادله رو ماه پیش «اسکیموها» ارائه دادن که نشان از این تمدن قدیمی حتی در قطب میداد!
3-…What does Pooozz mean?
It means Me…,My future…,My life…,My birthday…,My friend…,My world…,My destiny…,My target…,My love…!
در آخر از شانگوله و شما دوستانی که لطف کردید این مطلب رو خوندین ممنونم.
GOOD LUCK-BEST WISHES;
Sooji