با اینکه به این نتیجه رسیدم که باید خدا رو شکر کنم که از پدر و مادری مسلمان زاده شدم، اما قصد دارم یک بار هم که شده امتحانش کنم...
در تمام نقاط دنیا، از غرب تا شرق، شمال تا جنوب، انسانها با نژادهای رنگارنگ به حقیقتی غیر مادی اعتقاد دارند. انواع ارواح، ربالنّوعها، موجودات ماوراالطبیعه، کوفت و زهرمارهای دیگری که شناسایی آنها نمیتواند موضوع پروژه کارشناسی من باشد! صرف نظر از اینکه اینها را در قالب دین دستهبندی کنیم، یا خرافات یا برگرفته از غرایز، اینها وجود دارند و نکته مهم این است که معتقدانشان به آنها اعتقاد عمیق دارند، در حد ناموس! همین تضمین خوبیست برای زنده نگه داشتن مراسم دینی-خرافی هر دینواره* که اغلب برای ارتباط با آن حقیقت غیر مادی انجام میشود. و اینجاست که نمادها به آن رنگ و لعاب میدهند. دین خودمان نیز آداب و رسومی دارد که به وفور میتوان در آن نمادهای جالب شناسایی کرد، گرچه مساله اصلی ارتباط خالصانه با آن حقیقت غیرمادی است که در اینجا -خوشبختانه- خداست، یا لااقل خدا خوانده میشود. اما برقراری ارتباط کار سادهای نیست؛ مثلا بومیان آفریقا در مراسم عجیب و غریبی با جویدن ساقۀ گیاه چات نئشه میشوند، و روح فلان در آنها نفوذ میکند. سرخپوستان امریکای شمالی از عصارهء کاکتوس استفاده میکنند. بعضی از فرقههای دراویش خودمان با الکل به این حالت میرسند. البته موسیقی نه تنها کاتالیزر، بلکه جز اصلی این مراسم است! و این باعث میشود خلاف میلم به مولانا شک کنم وقتی در سماع میخواند:
«مرده بدم
زنده شدم
گریه بدم
خنده شدم
دولت عشق
آمد و من
دولت پاینده شدم»
این شک باید باطل باشد. خلاصه مطلب اینکه باید خدا رو شکر کنم که از پدر و مادری مسلمان زاده شدم که از مجموعه این آداب و رسوم خلسهبازی معاف بودم. اما قصد دارم یک بار هم که شده یکی را امتحان کنم!
* این واژۀ من درآوردی ترکیبیست از دین، مکتب، فرهنگ، خرافات و هر چارچوبی که در انسانها اعتقادات ناموسی به وجود میآورد!
خیلی دوستداشتم از آخرین غروب سال 87، و اولین طلوع سال نو عکس بگیرم. دوست داشتم با دوچرخه به سمت دریا بروم و از غروب؛ به سمت کوه بروم و از طلوع عکس بگیرم. نزدیک غروب باران سر گرفت و بیخیالش شدم. دم صبح هم در حالی که نوک دماغم قندیل بسته بود، به همبستری با شوفاژ بیست پرۀ عزیزم ادامه دادم!!! میگه: «عـــــــمو یادگار، نمیری تو غار؟» ، خلاصه رفتم توی غار! چون اینجا آسمان تماماً ابریه و اصلا چیزی به نام خورشید معلوم نیست.
اما دیشب خواب عجیبی دیدم که نمیتونم اینجا بنویسم! نصف شب بیدار شدم یکی زدم توی گوش خودم (البته واقعاًی نزدم!)، گفتم: «تو ساعت شیش پا میشی میری در جستجوی گنج». گفت: «چشم». چشمش بیبلا، ساعت هشت بیدار شدم و به همراه یک آیپاد سفید، یک مبایل خاکستری، سه شکلات سیاه، یک دوربین خاکستری، یک کلاه سفید و سوار بر یک دوچرخۀ 18 دندۀ تایوانی به سمت کوه حرکت کردم.
طبیعت، من و باخ، رهگذران و بومیان، پیپی گاو و گوسفند، خانههای محلی، خانههای ویلایی، و ناگهان سرعتگیر!! به خودم که اومدم دیدم چرخ جلوی دوچرخه کمباد شده! چند کیلومتر رکاب زده بودم و تقریباً 20 دقیقه با باخ بودم. اینجوری فایدهای نداشت، سر دوچرخه رو کج کردم و برگشتم. سرازیری بود و زودتر از اونکه فکرش رو بکنم به خانه رسیدم. تلمبه زدم، و برای اطمینان تلمبه رو با خودم بردم. اینبار با لیزت* شروع کردم.
همچنان رکاب میزدم و به گنج فکر میکردم. به نوای ویلن پرویز یاحقی، به سرشیر محلی، به نوروز و هفت سین، به کمان آرش کمانگیر. به پیام تبریک باراک، و جواب رهبر معظم. نر گاوهای کنار جاده که رو میدیدم که پوز در کیسههای زباله کرده بودند و میجویدند. همچنان رکاب میزدم.
به آخر جاده رسیدم. انگار در قلمروی سگهای محلی قرار گرفته بودم. مدام برایم هاپهاپ میکردند. من هم کم نیاوردم، دندونهامو نمایش دادم و صدای گراز درآوردم. همه ساکت شدند. اما دوباره هاپهاپ کردند و نزدیک شدند! اوضاع خیلی خیت بود! با تمام سرعت رکاب زدم، از مهلکه جُستم، مثل فشنگ! سرازیری بود، اما بدجوری ناهموار بود. دوباره چرخ جلو کمباد شده بود. کنار زدم و تلمبه رو در آوردم، همین که آمدم وصلش کنم، دیدم اتصالش رو جا گذاشتم!!
.jpg)
به هر ترتیبی بود، کمباد، راه افتادم. هر از چند گاهی تکچرخ میزدم تا چرخ جلو کمبادتر نشود! هوس کردم که آهنگ رو عوض کنم؛ آناتما مناسب بود: «No one seems to care anymore, I wander through this night all alone» آخ کجایی پاتی** که سوارت پنچره!!
وقتی به خانه رسیدم، چرخ جلو رسماً پنچر بود، کسی خانه نبود، پنجره باز بود، Head & Shoulders و Nivea مهمانها در حمام جا مانده بود، صبحانه روی میز بود، Dire Straits در ضبط بود و آب گرپفروت در یخچال!
راستش رو بخواهید، گنجی در کار نبود.
پیامهای اخلاقی:
- تایوان همان چین تایپه است، «آخه این چینیا بُنجل فروشن / شدیم گاو و دارن مارو میدوشن» همیشه این بیت شعر مسعود افشاری را در ذهن داشته باشید!
- گاو فقط «مو مو» یا «ما ما» نمیکنه. من امروز گاوی رو شنیدم که صدای الاغ در میآورد! خیلی خر بود!
- خلق و خوی سگ محلی با سگ گوگولی مگولی دختر خالۀ من کمی فرق میکند!
* Franz Liszt (1811-1881)
** پاترول مهربون بابام ملقب به پاتی
حالا جداً به این نتیجه رسیدم که دو تا «من» دارم؛ یه منِ خیر، یه منِ شر!
یه آخوند ذاغارت که این ترم باهاش درس اخلاق اسلامی دارم، این نظریه رو تایید کرده. حالا نمیخوام استدلالهای بچگانهای که سر کلاس به خوردمون میده رو بازگو کنم. فقط بگم که شما هم دوتا هستید، یه شر، یه خیر! قبلاً هم توی یه مطلب فرشته مستقر روی شونۀ چپم رو اخراج کرده بودم، یادتونه؟ حالا که فکر میکنم، میبینم کار درستی نبوده!
در درس مدیریت نگهداری و تعمیرات که ترم پیش با 15.75 پاس کردم، داستان این بود که هر ماشین (دستگاه) دو حالت داره، یا سالم، یا خراب. ما برای هر دو حالت و حالات گذار بین این دو حالت پونصد صفحه روضه خوندیم و یه مشت فرمول دادیم بیرون!
من فکر میکنم «من» بین دو حالت خیر و شر جابهجا میشه. مثل ماشین که بین حالات سالم و خراب جابهجا میشه. حالا ما میتونیم راجع به این صدها صفحه روضه بخونیم، و یه مشت فرمول بدیم بیرون. مثلاً ما میتونیم زمان متوسط بین «شری» (مثل خرابی!) رو حساب کنیم و یه سری اقداماتی انجام بدیم که این زمان افزایش پیدا کنه. امکانش وجود داره که ابزارهای آماری تابع توزیع «شر شدن» رو پیدا کنیم و انواع و اقسام پیشبینیها رو داشته باشیم. حتی میتونیم رویکردهای بهبود مستمر رو اجرا کنیم. حتی TQM * !!!
پینوشت:
شبنم، درسهایی که پسوند اسلامی دارند رو فقط به دلیل «تلنگر فکری» دوست دارم.
* Total Quality Management
«پيش ما، يكبار، مسلمان، نتوان شدن! مسلمان ميشود، و كافر ميشود، و باز، مسلمان ميشود! و هرباري از هوي (خواستههاي پست نفساني) چيزي بيرون ميآيد، تا آنوقت كه كامل شود!»
سخنی بود از شمس تبریزی که در اینجا پیدا کردم. البته در «شمس پرنده»* ، مولانا بعد از این مراحل بار دیگر کافر شد و باز مسلمان شد؛ این طور میگفت.
* تئاتر شمس پرنده به کارگردانی پری صابری
شان: «یکی از همین روزها پاتی* رو ور میدارم، میریم شمال. یه گاو چاق و چله از وسط جاده مُلـّـا میکنیم، عقب پاتی. تو فقط اون لوبیاها رو جور کن! جنس ردیفه!»
یارو: «ردیفه داداش، ردیفه»
* پاترولِ بابام، اخیراً ملقب به پاتی
کسی ماتریس وارون منو ندیده؟