تبليغاتX
! Have a Nice Day

دیشب خواب دیدم رفتم تو گنجه ی اتاقم قایم شدم و با یه چراغ قوه دارم کتاب صد و یک راه برای قتل رو ورق می زنم. 

صبح که از خواب بیدار شدم رفتم سراغ کتابه! ترديد داشتم كه كتاب رو باز كنم. در نهايت دل به دريا زدم و كتاب رو باز كردم...

چشمت روز بد نبينه عجب فهرست طولاني داشت و متنش هم قرمز بود. بگذار پيشگفتار رو برات بنويسم كه آخرش نويسنده با خون خودش امضا كرده بود:

سلام بر همگي قاتلان بالفطره و نابالفطره و امثالهم!

عزيزان سال ها بود كه من در پي تدوين چنين كتابي بودم كه راه هايي براي كشتن انسان هاي خبيث به جهانيان عرضه دارم! اين كتاب حاصل مطالعه ي چندين و چندين ساله ي من است! اميد است كه از آن بهره گيريد. اين جانب خود هرگز به قتلي دست نزده ام اما براي اين كار دلايلي پيدا كرده ام كه فقط يك خواننده ي واقعي مي تواند به آن دست يازد! پس شروع به نوشتن داستان هایی کردم که در هر یک برای قاتلان مفهومی بس عمیق نهفته است!

قاتل شدن بر شما مبارک!

 

[نویسنده مهمان: زنبیلدار]

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 خرداد1388ساعت 14:0  توسط مهمان  | 

 

یادت میاد که یه قاتل از خدا بی خبر نقشه ی قتل من رو کشیده بود؟ یادت میاد زنبیلم چه طور به دادم رسید و من رو از مرگ نجات داد؟

آره بعد از این که تو اون دنیا پی بردند که من زنبیلدارم خیلی با احترام من رو سوار یه قطار کردند و فرستادند به دنیا! کلی پیششون شرمنده شدم. واقعا خیلی زحمت کشیدند. اما تو قطار نشسته بودم که یکهو دیدم یک کتاب با جلد قرمز (قسم می خورم که رنگ خون بود) دیدم. می دونی روش چی نوشته بود:

صد و یک راه برای قتل!

 

خیلی وسوسه انگیز بود. آروم از زنبیلم کشیدمش بیرون و شروع کردم به ورق زدن. عجب کتابی پسر! باور می کنی این یه قلم رو تو زنبیلم نداشتم؟ خدایا عجب کتاب باحالی بود. جون می داد برای قاتل شدن....اما خوب مثل این که من استثنا بودم. بالاخره همه جا استثنائاتی پیدا می شه. دنیا تا دنیاست زنبیلدار هم  زنبیلداره و وصله ی مقتول شدن بهش نمی چسبه. مرگ من باید پر افتخار باشه. نه این که یه قاتل ناشی تو خفا تو رو به قتل برسونه و خودتم نفهمی که کی اومدی و کی مردی و رفتی....خلاصه من می خوام از این کتاب برای قتل استفاده کنم. آره! شانگوله هم فهمیده فکر کرده که اولین کسیه که کشته میشه! از کجا فهمیدم؟

هیچی! نشسته بود جای همیشگیش . رفتم سراغش که ازش یه خودکار بگیرم. جا خورد و تا منو دید رنگش پرید و چشماش از ترس گرد شد. سریع قسم خورد که خودکار نداره. وقتی ازش دور شدم صدای نفس راحتش رو شنیدم.

آره من رفتم سراغ تیزی میزی! اما شانگوله اولین کسی نیست که کشته میشه!

این داستان ادامه دارد منتظر پست های بعدی و قتل های زنجیره ای باشید!

 

[نویسنده مهمان: زنبیلدار قاتل]

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 اردیبهشت1388ساعت 11:4  توسط مهمان  | 

اومدم بگم تا ۲۴ ساعت دیگه قراره با یک سم مهلک  به قتل برسم اگه من مردم شما ها مواظب خودتون باشید!

خداحافظ زندگی!

ببین تقصیر من نیست من دیگه رفتنیم!  یک کتاب با نام "چگونه قاتل شدم  یا صد و یک راه برای به قتل رساندن انسان های معصوم" به تازگی چاپ شده که قاتل من اولین کسی است که آن را خوانده!

وصیت می کنم بعد از مرگم زنبیلم را با من چال کنید!

زنبیلدار

+ نوشته شده در  شنبه 15 فروردین1388ساعت 15:10  توسط مهمان  |