باور کن یه جادوگر بود!
اصلا اگه می دیدیش مطمئن می شدی یه جادوگره!
روی یکی از صندلی های مترو نشسته بود و سرشو تکیه داده بود. چشماش بسته بود. از شال سیاهش فهمیدم جادوگره؟ از مانتوی مشکیش؟ از دماغ عقابی یا لب های بسیار نازکش؟ شاید از گردنبندش که مرواریدای درشت داشت؟ شاید از پوتین های بلندش؟ قسم می خورم چترش یه جوری بود مثل جاروی پرنده! به ریش مرلین اگه گوشواره های مِسیش رو که موقع پیاده شدن یه لحظه خودنمایی کرد می دیدی باورت می شد که یه جادوگره! چشماش بسته بود ولی می خواست خانم بغلی رو که پیشش نشسته بود، طلسم کنه!
[نویسندۀ مهمان: زنبیلدار]