اینجا قراره خاطره ی یک روز خوبمو بنویسم، ولی این روز خوب یه رابطه ای هم با روز تولد آدم داره، نمی دونم دقیقا چرا ولی شاید دیفالت روز تولد می تونه یه روز خوب باشه، به هر حال شاید تا قبل از ورود من به دانشگاه روز تولدم یه روز خوب و عادی بوده باشه، ولی بعد اون روز، تمام روزها روز تولد برای من شدند، هر روز موقع بیدار شدن از خواب یه آدم جدید با روحیات و احساسات جدید به دنیا می یاد. روزهای تولد من هر کدوم به من یه چیزی یاد دادند: یاد داد که چقدر می تونم مفید باشم، یاد داد که آدما خیلی راحت می تونن بد باشن و بد بودن اصلا کار سختی نیست، روز تولدم به من گفت که دوستان رو در حد دوست نگه دار نه محرم راز، توی روز تولدم یاد گرفتم که می شه متنفر بود، مغرور و خودخواه بود، باید با سیاست عمل کرد، لازم نیست همیشه نگران اطرافیانت باشی، لازم نیست همیشه خوب رفتار کنی، ساده بودن رو کنار بذارم، پرخاش جو باش، یاد گرفتم تن آدمی شریف نیست به جان آدمیت، باید با دنیا مثل خودش رفتار کرد و بی رحم بود، آدم هایی که تو رو نصیحت می کنن و ادعا می کنن که تو بد فکر می کنی یا بد عمل می کنی و به زور آنچه که تو می دونی صحیحه رو از ذهنت بیرون میارن و به جای اون، دروغ ها و خیالبافی ها رو می ذارن، فقط آدم هستن و لازم نیست اونها رو جدی بگیری، توی روز تولدم یاد گرفتم لازم نیست به دیگران نگاه کنی، آدم خودش شخصیتشو می سازه نه دیگران، شاید اونها ارزش خوب بودن، مهربون بودن، گذشت کردن، بخشش کردن بدون منت، نادیده گرفتن اشتباهات، نا مردی ها، خیانت ها، فضولی ها و دخالت های دیگران رو ندونن و به حساب ساده بودن یا احمق بودن تو جلوه بدن، اما این دلیل نمی شه تو خودتو تغییر بدی. بد بودن خیلی راحته، خیلی راحت می شه ارزش یه آدم رو کم کنی، یه آدم رو نابود کنی، یه آدم رو آدم حساب نکنی، روی یه آدم حساب نکنی، اما این دلیل نمی شه تو خودتو تغییر بدی. روز تولدم خیلی چیزها بهم یاد داد، شاید آموزه هاش پارادوکس داشت اما به هر حال من آموختم که آدم باید آدم باشه. من توی روز خوبم آهنگ «وان لست گود بای»* رو بارها گوش میدم چون روحم باهاش پرواز می کنه، صبح از فال فروش یه فال می گیرمو شروع می کنم نقشه می کشم واسه ی اون روزم، چون همه چیز باید طبق خواسته ی من پیش بره، البته یه سری اتفاقات از پیش تعیین نشده هم اتفاق می افته که از عادی بودن روز کم می کنه، مثلا اون روز یه فرشته ی نجات یهو پیدا می شه و بهت امید می ده. یا اینکه حس خباثت و شیطونیم قلقلکم می ده و تبدیل به یه شیطون کوچولو می شم و یه چند جا از شریر بودنم لذت می برم. یا مثلا صبح که از خواب پا می شم می بینم گلوم درد می کنه و بله سرما خوردم . توی روز خوبم همه ی اعضای خانواده و دوستام شادن و هیچ کسی هیچ مشکلی نداره، اخلاق آقای سرداری خوبه و همه چیز توی گروه خوب پیش می ره. خلاصه روز خوب من محدود به روز تولدم نیست و هر روزی که به من یه احساس جدید و خوب بده روز خوبم می شه.
* one last goodbye
ببین اگه کلاً بخوای حساب کنی، روز خوب من بستگی به چیز خاصی نداره. وقتی از خواب پا میشم، اون روز یا روز خوبیه یا روز بدیه (معمولی). توی همون پنج ثانیۀ اول میشه اینو تشخیص داد، ولی خب یه سری اتفاقاتی هستند که یه روز بد رو تبدیل به یه روز خوب، و یه روز خوب رو تبدیل به یه روز به یاد موندنی میکنن. اولین چیزی که میتونه باعث خوشحالی من بشه اینه که وقتی آی-پادم رو روشن میکنم دقیقا بدونم که الآن توی فاز چه آهنگی هستم و بیخودی نیم ساعت دنبال آهنگ نگردم. هم زمان نبودن احتیاج من به دستشویی رفتن در صبح، و حضور همخونهای هام در دستشویی میتونه گزینۀ مناسبی برای شروع یه روز خوب باشه. صدای چهچه بلبل، وزیدن یه نسیم خنک، خندین چند تا دختر در کافۀ دانشگاه، دیدن معاشرت کردن چندتا دوست وقتی که دارم «What a wonderful world» گوش میکنم، حرف نزدن دوستهام به زبون چینی و مالای وقتی منم در بحث شرکت دارم، چرب و چیل نبودن غذای دانشگاه، عدم غیبت دختر مورد علاقه، کشف یه خوانندۀ جدید، دیدن یه فیلم خوب، چندتا سوژه خوب برای خندیدن، دیدن «Sean’s online» و پرسیدن هرچی سوال بیجواب در ذهن و ... از مواردی هستند که تاثیر زیادی در خوب بودن یک روز برای من دارند. خب مسلماً اینا چیزهای طبیعی هستند ممکنه اتفاق بیافتند. اما یه سری اتفاقهای خاصی وجود دارند که میتونن کلاً شرایط روز رو زیر و رو کنند که نوشتنشون در اینجا جایز نیست! و خیلی موارد دیگری که میتونن تاثیر داشته باشند ولی در حال حاضر امکان رخ دادنشون وجود نداره. نمیدونم هدف از اینکه همه روز تولدشون دربارۀ «روز خوب من» اینجا مینویسند، چه چیزی میتونه باشه؛ باید بعداً از شان بپرسم، ولی خب جالب بود، در واقع یه یادآوری بود که بفهمم یه روز معمولی چقدر ساده میتونه تبدیل به یه روز خوب بشه و یا یه روز به یاد ماندنی.
در آخر هم میخوام از شان تشکر نکنم که گذاشت اینجا بنویسم، تشکر نداره که! اینکه گذاشت اینجا روز تولدم بنویسم رو میزنم به حساب اینکه تولدم بوده دیگه! مرسی که خوندین، اینم خلاصۀ روز خوب بود به سبک من، سپهر :) فعلاً.
سهشنبه میتونه یک روز خوب باشه؛ فقط به این دلیل که سهشنبه است. چه بارونی باشه، چه آفتابی، چه ابری. روز خوب من با صدای پای مادرم که به سمت اتاقم نزدیک و نزدیکتر میشه شروع میشه؛ من با این صدا از خواب بیدار میشم.
چهارشنبه همیشه روز خوبی بوده. چهارشنبه شبهایی رو که «خانۀ سبز» پخش میشد خوب به خاطر دارم. باور کنید هیچ چیز به اندازه چُرت زدن پای برنامۀ تفسیر خبر تلویزیون صدای امریکا خستگیتون رو در نمیبره. چون مهمانان چهارشنبه شبهای این برنامه، دکتر نوریزاده و سازگارا، اصولاً بلد نیستند تُپق بزنند تا شما گوشهاتون تیز شه!
پنجشنبه نه حسی غریب داره، نه جوی سنگین؛ پنجشنبه فقط باید خوشگذروند. مهم نیست با کی باشم، کجا باشم یا حتی تنها باشم؛ همیشه یه چیزی برای حال کردن دارم! پنجشنبههایی که مادر و پدرم خونه نباشند رو خیلی دوست دارم.
و جمعه؛ «داره از ابر سیاه خون میچکه ...»
جمعه رو با صدای گوگوش ترجیح میدم تا فرهاد و ابی. اما جمعه من خیلی مهربونتر است از «... جمعهها خون جای بارون میچکه». فقط کافیست 5:30 صبح بیدار شم، 6:00 سر قرار باشم، ۹:00 اون بالا با بروبچز صبحونه بزنیم، و 1۳:00 در حالی که تصاویر کوهنوردیم رو در ذهن ورق میزنم به خواب روم!
کیفیت شنبه من، بستگی به روز قبلش داره؛ اگر جمعه پیانوم رو وسواسناک گردگیری کرده باشم، شنبه یک روز فوقالعاده خواهد بود. مخصوصاً اگر حالش رو داشته باشم به یکی زنگ بزنم و براش پیانو بزنم. شنبه، روز خوبی برای چَت کردن با سپهر.
یکشنبه روز بدی نیست اگر سر کلاس نشستن عذابآور نباشه. یکشنبه روز خوبیه اگر با پگپگ و صدیقه ناهار بخورم. در واقع ناهارشون رو بخورم. روز خوبیه اگر سینا توی مود خوب باشه. سوجی غر نزنه و وسط روز نره خونه بخوابه! اگر برای معلمِ کسری روز خوبی باشه، برای من هم خواهد بود. چون کسری هیجانش رو داره تا از اتفاقات سر کلاس صحبت کنه.
دوشنبه، سیبیل بابام میچرخه! تنها روزیه که بابام تا ساعت 9 شب جلسه نداره و وقتی از در میآد تو، نمیخونه: «نیستو دیگر نفسم...» به جایش من باید این را بخوانم، چون تا ساعت 6:30 باید مهندس صدیقی (آزمایشگاه تحلیل سیستم) رو تحمل کنم. البته اگر در راه خونه با همسایه به چرت و پرتهای رادیو گوش کنیم خیلی خوش میگذره. و بیشتر خوش میگذره اگر قبل از اون توی بوفه با باقی بروبچهها جمع باشیم. همه کنار هم، بدون کینهها و شِکوهها، فقط برای لحظهها. سارا و سارا و سارا، سوجی و سینا و زنبیلدار، مریم و هادی و هادی و هدی، کوروش و محسن و آزاده، صابر و سحر و مصطفی، آذین و کسری، صدیقه و پگپگ، پویان، و سامان، و مسعود، و یه سوژه برای خندیدن و خودم!
سهشنبه میتونه یک روز خوب باشه؛ فقط به این دلیل که سهشنبه است. هر روزی میتونه یه روز خوب باشه؛ فقط باید از دستش ندی
Seven Days - Sting
“Monday, I could wait till Tuesday
If I make up my mind
Wednesday would be fine,
Thursday's on my mind
Friday'd give me time, Saturday could wait
But Sunday'd be too late”
درست حدس زدید، این قسمت آهنگ Sting هیچ ربطی به روزهای خوب من نداشت، و برعکس. ولی در ادامه میخونه:
“Seven days will quickly go
The fact remains, I love her so
Seven days, so many ways
But I can't run away”
به نام خدا

بالاخره تموم شد! 20 سالگی رو میگم!
تقریبا نمیتونم همه احساساتی رو که الان دارم بیان کنم! اما دقیقا شاید!:دی
مثلا اینکه شکی در این نیست که خیلی خوشحالم و خدا رو شکر میکنم که عمرم اونقدر قد داد تا بتونم سریال اشکها و لبخندها رو هم ببینم، یا اینکه بتونم گوشه هایی از نظریه تحلیلی اعداد رو توی مغزم فرو کنم، یا اینکه بتونم حداقل دو سه تا تئاتر خوب ببینم و تعداد زیادی نمایشنامه بخونم، یا اینکه بتونم یه فستیوال زیبای هندسه برگزار کنم (SPG)، یا اینکه بتونم سر کلاس منطق فازی پروفسور کارو لوکس بشینم، یا اینکه بتونم توی تنهایی هام با کوچه پس کوچه های محلمون بیشتر آشنا بشم و بیشتر ازش خوشم بیاد، یا اینکه بتونم گروه ریاضی دهکده اعداد رو توی فنی تشکیل بدم و یه کنفرانس (هرچند ساده) ریاضی برگزار کنم، یا اینکه بتونم یه جای رویایی مثل کتابخونه پژوهشکده ریاضیات رو پیدا کنم، یا اینکه بتونم با تئوری شگفت انگیز آشوب و یادگیری عاطفی آشنا بشم، یا اینکه بتونم زندگی رو از اونی که قبلا میدیدم خیلی قشنگتر ببینم، یا اینکه بتونم دوستای فوق العاده خوب و زیادی پیدا کنم که هروقت دلم گرفت بشینم ساعتها باهاشون حرف بزنم و از همه مهمتر اینکه بتونم خودمو پیدا کنم!
خب دیگه ابراز احساسات بسته!:دی
هروقت به موضوع روز خوب من فکر می کنم یاد جمله فرما در مورد اثبات قضیه آخرش می افتم. آره، روزهای خوب من (و مسلماً شما دوست عزیز!) خیلی بیشتر از این حرفان که بشه توی این فضای محدود خلاصشون کرد!
اما و اگر هم دیگه نمیارم! ولی حالا برای اینکه دلتون نشکنه چندتاشو میگم:دی
روز خوب من روزیه که توش 10 تا کار متنوع انجام بدم، یعنی خیلی سرم شلوغ باشه اما با کارای متنوع؛ نه تکراری!
روز خوب من روزیه که صبح سرحال از خواب پاشم و با انرژی از خونه بزنم بیرون و زود برسم فنی تا بتونم دقایقی رو توی آب نماش قدم بزنم. لبخند یه راننده مهربون اتوبوس هم میتونه توی خوب بودن روز من تاثیر بذاره.
وقتی هم داخل ساختمون مرکزی شدم بلافاصله اولین جایی که برم اتاق انجمن باشه. ترجیحاً صبح کلاس نداشته باشم:دی. آره، اونوقت دیگه خیلی روز خوبی میشه، چون میتونم یه صبحونه مفصل، حالا تنهایی یا با سجاد توی بوفه بزنم. بعدشم اگر کلاسی هست کلاس منطق فازی کارولوکس باشه!:) با اینکه وقتی وارد بحث برق می شه و داره در مورد سیستمهای کنترلی هوشمند صحبت می کنه یه کلمه از حرفاشم نمی فهمم:دی، اما همیشه اون لبخند شیرین و چهره مهربون و صدای آرومش اونقدر به آدم انرژی میده که آدم حیفش میاد کلاس زود تموم شه.
روز خوب من روزیه که غروبش با دوستای صمیمیم کوروش (He’s the Man) ، محسن و آزاده بگذره! توی بوفه یا بیرون بوفه فرقی نمی کنه.:)
روز خوب من روزیه که کلا با سجاد بگذره! حالا گیر ندین دیگه، فرقی نمی کنه چجوری بگذره، فقط سجاد باشه حله!:دی:))
روز خوب من روزیه که بشینم با صمیمی ترین دوستم کوروش یه گپ مفصل چند ساعته بزنیم و از همه چی صحبت کنیم... همه چی...:)
روز خوب من روزیه که با دوست عزیزم مسعود (Ola) توی فنی بچرخیم و کلی گپ بزنیم و درد و دل کنیم...:)
روز خوب من روزیه که پویان ِ عزیز رو ببینم و در مورد علم و فضیلت با هم صحبت ها کنیم :دی:دی
روز خوب من روز تولدمه!:) چون توش همش تاکید میکنم که تولد چارلی چاپلین و لئونهارد اویلر هم هست!:دی
این یکی پیش خودمون بمونه: روز خوب من روزیه که حداقل چهار پنج بار توی راهروی صنایع، یا اتاق انجمن یا اتاق دکتر آزاده، یا آب نما، یا جلوی کانکس، یا توی ساختمون برق یا هرجای خلوتی که گیرم بیاد حرکت بزنم...:دی
&&&
روز خوب من روزیه که نبینم یکی از دوستام ناراحته و نمیتونم برم جلو حالشو جویا بشم و یا یه کاری کنم تا یکم از نگرانی و ناراحتی دربیاد...
روز خوب من روزیه که چه صبح که از خونه میام بیرون چه شب که برمیگردم همون لبخند گرم همیشگی روی لبای همه اعضای خانواده ام رو ببینم...
روز خوب من روزیه که غرور و خودخواهیم از حدی نزنه بالا که باعث ناراحتی دیگران بشه...
روز خوب من روزیه که نبینم توی خیابون یه بچه داره زیر باد کتک مادر یا پدرش به جرم بستنی خواستن گریه و زاری می کنه و مردم احمقی که از کنار رد می شن به جای نصیحت یه پوزخند میزنن و راهشونو میگیرن...
هییییییییییی...
&&&
حالا اگر یه روزی باشه که همه این ویژگی ها و 1001 ویژگی دیگه که نگفتمو داشته باشه، اونوقت اون روز نمیشه روز خوب من! بلکه میشه روز عالی و اسرارآمیز من!:):) البته اگه بشه همه این ویژگی ها رو توی یه روز 24 ساعته ی خدا گنجوند! ایشالا!;)
راستی برای اینکه تنوع بشه، نه اول کار گفتم، نه میخوام انتهای نوشتم بگم! بلکه میخوام همینجا یعنی وسط نوشته از دوست خوب و عزیزم شایان تشکر کنم!!!:) که همیشه میذاره توسط وبلاگ فوق العادش توی تولدامون حرف دلمونو به دوستامون بزنیم! شایان خیلی خوبی! یادم باشه رفتم دریا چندتا اسفنج زبر واست بیارم بزنی به بدن!
یه چیزی حدود 325 روز از سال 1387 روز خوبی واسه من بودن!
سال 87 برای من سال فوق العاده متفاوت و قشنگ و عجیب و غریب و اسرارآمیز و پرماجرا بود. گرچه یه سری اتفاقای خیلی تلخ هم به همراه داشت اما اصلاً منصفانه نیس که اعتراضی داشته باشم چونکه همون اتفاقا در عین تلخی، شیرینی هایی رو هم به همراه داشتن. مثل پیدا کردن خودم! و پیدا کردن دوستای خیلی خوب. دوستای خوبی مثل اردشیر،رعنا،مصطفی،مسعود (Hola)حمیدرضا،زیبا،اعظم،حمید و دوست خوبم مژگان و خیلی های دیگه. و البته دوست خوبی مثل فنی. آره! هیچوقت فکر نمی کردم دانشکده ای که ناخواسته واردش شدم و 4 ترم ازش متنفر بودم، تبدیل بشه به یه دوست صمیمی و همدم همیشگی تنهایی هام. توی اون فضای خشک و حال و هوای تنهایی، هیچی آرامش بخش تر از این نبود که یه هات چاکلت داغ بگیری و قدم زنان توی آب نما (یا به قول خودم بولوار فنی:دی) تمومش کنی و بعدم بشینی رو یکی از سکوها نیم ساعت با یه لبخندی که ناخودآگاه میاد فقط نسیم دلنواز و همیشگی حول آب نما رو حس کنی!!! یا اینکه شبایی که دلت گرفته بشینی رو یکی از مبل های کانکس، خیره به آسمون صاف فنی و همزمان به صدای نوازندگی بروبچه های باصفای گروه موسیقی گوش بدی... آره توی سال 87 بود که من عاشق فنی شدم و حاضر شدم هرکاری براش بکنم. یه نمونه اش – که بدون شک بدون کمک دوستای عزیزم؛ آذین، سارا، هدی،صابر،سجاد،زهرا،شایان،مصطفی،محمدرضا و خیلی ها و خیلی های دیگه به هیچ وجه امکان نداشت – جشن نوروز به یادموندنی صنایع بود که خدا رو شکر بهترین جشن نوروز سال 87 فنی شد؛ حتی بهتر از جشن برق و کامپیوتر و مکانیک و معدن و ...
&&&
شاید هم از بزرگترین اتفاقای ریاضی سال 87 واسه من این بوده باشه که مدت زیادی بطرز کاملا غیرقابل کنترلی همش روی این موضوع تاکید می کردم که:"مجموع مقادیر ویژه یک ماتریس مربعی با مجموع عناصر روی قطر اصلی اون ماتریس برابره!" چرا؟ چونکه یه روز وقتی داشتم از آبخوری جلوی آموزش آب می خوردم، ناگهان و کاملا غیرمنتظره یادم اومد که عناصر روی قطر اصلی ماتریس مجاورت یک گراف ساده همگی صفرند و چه جالب که بخاطر همین بود که دو سال پیش توی کنفرانس Co spectral Graphs (گراف های هم طیف) ِ پژوهشکده ریاضیات، هربار که ارائه دهنده کنفرانس، طیف (دنباله مقادیر ویژه ماتریس مجاورتِ) یه گراف رو می نوشت، همه عناصر قرینه هم بودن و مجموعشون صفر می شد.:دی:دی:دی:دی این اتفاق آب خوری رو هرگز فراموش نمی کنم، چون واقعا اون روز حس می کردم یه چیزیو کشف کردم:دی
&&&
راستی، یکی از روزهای خوب من، یا بهتر بگم یکی از روزهای عالی و اسرارآمیز من همین دیروز بود. یه جشن تولد دو نفره با دوست خوبم رعنا:) فروت گلاسه هلو و شکلات گلاسه و سیب زمینی سرخ کرده و کتابی (بهترین کادو) که رعنا گفت هروقت می خوندتش یاد من می افتاده و جمله "هروقت یکی حرفی بهت می زنه بدون که شاعر میگه، اون نمیگه...:))" و صحبت و درد و دل 4 ساعتمون توی کافه که هیچکدوممون نمیخواستیم تموم بشه و یاد خاطرات گذشته افتادن و ...
هیییییییییی... دیگه چیا بگم؟ زیادی حرف زدم دیگه! کم کم دیگه بریم!
&&&
از همه دوستای گلم که تولدمو تبریک گفتن و یا خواهند گفت (:دی، زود باشین دیگه!!!) هم کلی تشکر می کنم؛
مژگان،کوروش،محمود،رعنا،سجاد،محسن،آزاده،پویان،آذین،مسعود،اعظم،مصطفی،کسری،چارا،صابر،
سحر،هادی،شایان،پگاه،سارا،هدی،مریم،سما،پیمان،امیرحسین و... همه و همه ...
&&&
دلم نمیاد مثل همیشه آخر کار از اون دعاهای تکراری کنم که:"امیدوارم همیشه شاد و موفق و پیروز و سربلند و جاویدان و ... فلان و فلان باشید" می خوام یه دعای تازه کنم؛ دعا می کنم توی هر لحظه و هر شرایطی از زندگیتون، به خود حقیقیتون ایمان داشته باشید و هیچوقت گمش نکنید!!!
امیدوارم از نعمت زندگی همیشه لذت ببرید. یادتون نره، طبق تئوری آشوب، یه تغییر خیلی خیلی کوچولو توی زندگی می تونه در طولانی مدت اتفاقات فوق العاده عجیب و بیادموندنی رو در پی خودش داشته باشه. (اثر پروانه ای)
تعجب نکنید؛ اون اتفاق خیلی خیلی کوچولو می تونه حتی یه لبخند شیرینی باشه که دلم می خواد همین الان بی بهونه روی چهره قشنگتون پدیدار شه. :)
[نویسنده مهمان: سینا]
------------------------------------------------------------------------
سلام! خوب خوب قرار نبود من زنده باشم. به طور ۱۱۰ درصدی می توان گفت که زنبیلم مرا از مرگ نجات داد. گرچه با ضربه ای که به سرم خورد نتوانستم قاتلم را به یاد بیاورم.

فقط همین قدر بگم که وقتی به آن دنیا رسیدم. زنبیلم را نشان دادم و گفتم که در دنیا کارهای نیمه تمام دارم و آن ها مرا با کمال احترام با یک بسته ی پستی با فرشته ی پستچی به دنیا انتقال دادند. (حالا هی بگو پارتی بده!) یکیش تولد منه لائوس بود که عکس زیر را به عنوان کادوی تولد به او هدیه می نمایم!
[نویسنده مهمان مهمان: زنبیلدار]
سلام به همگي دوستان!
سلام به تمام كساني كه در روز ۲۷دي به دنيا اومدن!!! من زنبيلدارم! اين كه Sean اجازه داد روز تولدم اينجا بنويسم هر چي كه خواستم، خودش يه جور كادوي تولده!نيست؟
اسمم زنبيلداره چون وارث زنبيلي هستم كه از 13 نسل قبل بهم به ارث رسيده! يه زنبيل كه جواب تمام سوالات بي جواب دنيا توشه! تو اين سال ها هميشه فكر مي كردم جواب سوالاي سختي كه بلدم همش به خاطر زنبيلم بوده كه بعدا فهميدم اين زنبيل اصلا اصل نيست. انداختنش به ما! اصلش رو يكي از اجدادم تو تبت قايم كرده! بي خيال اين فقط يه معارفه از خودم بود.
داستان نويس هميشه اولين كادوي تولدم رو بهم داده. داستان نويس هميشه ي خدا تولد من رو يادشه! اما من هميشه تولدش رو يادم ميره. امان از اين حواس كه هيچي باسه آدم نميزاره!
من هميشه فكر مي كردم يه نويسنده ي نقاش ميشم. ولي نمي دونم چرا نشدم شايد به خاطر آلوچه و لواشك هايي بود كه از بچگي مي خورديم يا اين اواخر آوردن دخل ترشي آلبالو! آخه مي دوني قديميا مي گن اگه ترشي نخوري يه چيزي ميشي.
خوب بذاريد بگم تو زندگيم به جز آلوچه و لواشك عاشق چي بودم: من هميشه عاشق جودي آبوت بودم. نصف عمرم رو باهاش همذات پنداري كردم. كشيدن عكس بابا لنگ دراز و كپي كردن اون توسط دفتر دار مدرسه مون و اين كه بابت 32 تا كپي يه قرون هم ازمون نگرفت و دادن كپي ها به بچه هاي كلاس براي آويختن به كنار پنجره ي اتاقشون يعني اين كه خيلي ها غير از من عاشق جودي هستند. هنوزم خيلي از دوستام بابالنگ درازشون رو حفظ كردن!!!!
حتي موقعي كه اولين بار با دوستام رفتيم سلف كه ناهار بخوريم از گرفتن سيني غذا توي دستم به وجد اومدم. هر وقت وارد ناهار خوري ميشدم اين حس رو داشتم. حس قشنگ وارد شدن به ناهارخوري!!! اما نمي دونم چرا ديگه كودك درونم فعال نيست. خيلي وقته دلم براش تنگ شده!!! وقتي براش وقت نذاري دق مي كنه و مي ميره. بچه است ديگه نمي فهمه!!!
من عاشق كتاب آقاي هنشاو عزيز اثر بورلي كليري ام. شخصيت داستان در حال نامه نگاري به يه نويسنده است اسمش ليه و با مادرش تو يه خونه ي كوچيك زندگي مي كنه!!! من عاشق دنيايي هستم كه اين پسر براي خودش داره. با اين كه آدم متوسطيه و دوستي نداره ولي در نهايت دوست واقعيش رو پيدا مي كنه. لي مادري داره كه غذاهاي خوبي براي ناهار مدرسه اش مي گذاره و هميشه ناهارهايش مورد دستبرد قرار مي گيره و ناچار ميشه كه يه دزدگير درست كنه! لي داستاني با نام يك روز در كاميون پدر مي نويسه و ديپلم افتخار رو مي گيره!!!! بگذريم!!!!!
اگه يه روز همه تولدت رو فراموش كنن حتي داستان نويس اونوقته كه دوست داري سرت رو بكوبي به ديوار و هاي هاي گريه كني!
تولدم مبارك مبارك مبارك!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
فکر کن صبح از خواب بلند شی و ببینی که دیرت نشده! وای که چه کیفی داره! ببینی حتی وقت داری صبحونه هم بخوری! وای چایی رو که دیگه نگو!! تازه حتی پشت در دستشویی مجبور نباشی گریه کنی تا یکی به دادت برسه!! بعد مامان کوپول و مهربونت مقنعه ات رو اتو کنه و وقتی داری از در میری بیرون بگه: بسم ا... یادت نره.
وقتی رسیدی دانشگاه، ببینی هدایت حسابی سر حاله و هی سر کلاس، بهش فقط یک سوم میز جا بدی و اگه حتی ناخنش اومد تو خط تو، جلوی بقیه تنبیه بدنیش کنی. اون طفلک هم، هی به خودش بپیچه و حتی نتونه اعتراض کنه!! به همه پیشنهاد می کنم سر کلاس نزدیک ترین دوستتونو تنبیه بدنی کنین تا بفهمین روز خوب یعنی چی!!
روز خوب یعنی روزی که دلبر(!) هی سر کلاس، سوال جواب بده و هی با زبان سلیس "تف تف" صحبت کنه و هی خوش بگذره به بقیه!!
روز خوب من روزیه که همه ی دوستام حالشون خوب باشه، ناراحت نباشن. خودمم هم اینقدر قدرت داشته باشم که حتی اگه ناراحتم، به روی خودم نیارم. بخندم و شاد باشم و ته دلم، هنوزم امید داشته باشم.
اما روز ایده ال من روزیه که روی پل اون بچه 6 ساله ای رو که آدامس می فروشه نبینم. نبینم که چه طور به دست کسایی که رد می شن نگاه می کنه. نبینم که به جای بازی کردن، تمام روز اونجا نشسته و به میله هایی تکیه داده که کم از میله های زندان نداره.
روز ایده ال من روزیه که احساس نکنم خدا حالش ازم بهم می خوره. احساس نکنم انقدر از خدا دورم که بدنم بوی تعفن گرفته. روز ایده ال من روزیه که اینقدر سر حال باشم که حتی برای آقای راننده از ته دل آرزوی برکت کنم.
روز ایده ال من روزیه که احساس کنم توی دستای پر قدرت خدا امنیت دارم.
انگار هر چه قدر بزرگتر می شیم، روزهای ایده ال مون هم کمتر می شه. از رابطه معکوس این دو تا بد جوری می ترسم...
می ترسم روز پایانم، هیچ روز ایده ال ای رو به یاد نیارم...
میخوام 23 سالگی ام پر از روزهای خوب و ایده ال باشه
گفت بنویس......اومدم که بنویسم......گفت هر چه می خواهد دل تنگت بگو...
یه روز خوب!
یه روز خوب روزیه که موهام مثل بچه ی آدم سر جاشون وایسن و اینقدر ویز ویزیاش رو هوا نباشه !
یه روز خوب روزیه که ................
راستی؟!نمی شه از یه روز خوب ننویسم؟!همه ی روزا واسم خوبن!همه ی روزای زندگیمو دوست دارم....حتی الان که فکر می کنم ویز ویزیای موهامم دوست دارم!.......احساس می کنم به خیلی چیزا عادت کردم حتی اگه دیدن و شنیدنشون بد باشه واسه همین به نظرم بد نمیان!روز خوبه خوب روزیه که با یار به سر شود!....
یه سال دیگه گذشت...چقدر زود.......چقدر زود یه سال دیگه به عمرم اضافه شد....یه بار دیگه ۶ مهر شد و من یادم افتاد که خیلی از سنهای قشنگ زندگی روپشت سر گذاشتم.....۱۵ سالگی....سن رشد فکری....۱۸ سالگی سن قانونی.....۲۰ سالگی و بزرگ دیده شدن از طرف دیگران.....همش گذشته....به عقب که نگاه می کنم...می بینم چقدر راه اومدم....چقدر درد و سختی رو تحمل کردم....درد داشتن ها و نداشتن ها...سختی بودن ها و نبودن ها......یه سالی که گذشت کلی برام هیجان و خاطره داشت....کلی زیباییهای باور نکردنی و چند تاییم تلخی های به جون موندنی.......دورو برم رو که نگاه می کنم.....یه خونه ای می بینم که تا ۲ سال پیش ۵ نفر توش زندگی می کردن و حالا فقط ۳ نفر موندن.....این اولین تولدمه که خواهرم نیست و دومین تولدیه که برادرم نیست....نمی دونم از اون سر دنیا یادشون می مونه که تولدمه یا نه...دورو برمو که نگاه می کنم پر از دوستای خوب و البته پر از دوستای بی معرفته.....خوب که نگاه می کنم می بینم ۲ ۳ تایی دوست صمیمیه عالی دارم که هیچ کدوم احتمالا این وبلاگ رو نمی خونن......ولی از همین جا بهشون می گم که با تمام وجود دوسشون دارم ......نمی دونم اینجا دقیقا باید چه چیزهایی بنویسم.....بگم که این تولدی دیگر کمی به دلم غم راه داد که روزهای خوش جوونیمو دارم یکی یکی پشت سر می ذارم.....وقتی فکر می کنم که دوران دانشجوییم داره کم کم تموم می شه فکر می کنم به روزایی که به شروعش فکر می کردم....اردوی معارفه ای که ۳ سال پیش رفتیم دقیقا روز تولد من بود....اون روز هیچ کس خبر نداشت از روز تولدم.....ولی حالا هر سال میل باکسم پر می شه از تبریکات و اینباکس موبایلم پر می شه از مهربونیای دوستام و هیمن چند خط مهربونی دلم رو امیدوار میکنه به حضور کسایی که همیشه به یاد آدم هستن....
امسال روز تولدم ......آرزوهای بزرگی دارم.....
آرزو می کنم همه ی دوستای خوبم به بهترین و قشنگترین آرزوهاشون برسن
آرزو می کنم با یار!به آرزوهای مشترکمون برسیم....
آرزو می کنم که دیگه پشت چراغ قرمزا بچه های فسقلی ای رو نبینم که دارندست فروشی می کنن
آرزو می کنم که کشورم....وطنم ...دینم...به اصالت خودش برگرده
آرزو می کنم اگه یه روزی از همه ی دوستای خوبم جدا شدم خدا یه روز دوباره مارو دور هم جمع کنه.....
آرزو می کنم که خواهر و برادرم خوشحال و خوشبخت باشن و دل پدر مادرم شاد باشه......
آرزو می کنم.............
خیلی آرزوها دارم!آرزوهایی که تو صندوقچه ی کوچیک دلم جا نمی شن و گاهی زودی پرواز می کنن و می رن!
به روزی فکر می کنم که به این آرزو ها رسیده ونرسیده باید همه رو بذارم و برم.........تولد یادآور مرگه همیشه......از مرگ نمی ترسم که خود شروعی دیگر است!.....لااقلش اینه که دیگه خیلی چیزای بد این دنیارو نمی بینم.......این بهترین وجه مرگه.......(گفتم از مرگ نگم تولد بی معنی می شه!)
سرآخر از شایان که اجازه داد اینجا بنویسم کمال تشکر را به جا می آورم!امیدوارم که تونسته باشم یه یادگاری کوچیک تو وبلاگش به جا بذارم......ببخشید که از یه روز خوب ننوشتم!.....دنیا واسم اونقدر قشنگه که نمی تونم تصور کنم یه روز(با هر اتفاقی که توش بیفته چه بد و چه خوب)به روز بدی ها تبدیل بشه.....اینجوریه که دنیارو می بینم و روزهام رو می گذرونم....چیزی که تا ۲ سال پیش نبودم......
مرسی که اراجیف منو خوندید........تا سال دیگه همین موقع خداحافظ.....![]()
عروسک کوکی
روز خوب من روزیه که صبحش وقتی ساعتم زنگ می زنه،عین جن زده ها از خواب نپرم و یه فحش آبدار نثارش نکنم. تو راه دانشگاه وقتی سوار تاکسی هستم، شاهد دعوای راننده با یکی از مسافرها فقط سر 25 تومن اضافه تر نباشم.همینکه می رسم دانشگاه و تو سایتو نگاه می کنم، اولین چهره ای که می بینم(...)نباشه!
در دفتر انجمنو که باز می کنم، با یه دفتر مرتب و تمیز روبرو بشم(اینو از ته دل گفتما!)
روز خوب من روزیه که مجبور نشم پله های دانشگاه رو به مقصد دفتر خانم صدر حد اقل ده دفعه از بالا به پایین و برعکس بشمرم. اولین کلاسم روش تولید 1،احتمال یا اقتصاد نباشه!
وقتی بر می گردم خونه انقدر سرحال باشم که برم سراغ پیانو و یه دل سیر پیانو بزنم.
روز خوب من روزیه که مجبور نباشم پشت سر هم به ساعتم نگاه کنم.روزیه که بتونم هر چقدر دوست دارم با دوستام خوش بگذرونم. آخر شبم انقدر خسته باشم که بدون هیچ فکری به خواب برم.
.
.
.
قسمت بالا رو به اجبار دوست خوبم شانگوله نوشتم !:دی
اما در مورد امروز...
جالبه بگم اولین تولدیه که احساس می کنم اونقدرها که باید، شاد نیستم. البته علتش کاملاً روشنه و اونم این که اولاً 20 سالگیم به پایان رسیده و وارد دهه سوم زندگیم شدم، دوماً اینکه روز تولدم درست مصادف با روز شهادت حضرت علی (ع) هست و سوماً اینکه 20 سالگیم به پایان رسیده و وارد دهه سوم زندگیم شدم.:(
اما به هر حال امروز روز بزرگیه!!!:دی
جا داره اینجا از دوستان عزیزم شایان(شانگوله) و وبلاگش haveaniceday که من خیلی بهش ارادت دارم ، سینای عزیز که به محض ورودم به 21 سالگی(ساعت 2 نیمه شب گذشته!) تولدمو تبریک گفت، سارای مهربون که اونم تا اول مهر شد(ساعت 12 دیشب!)سنمو ازم پرسید!:دی، اون یکی سارا)همتای بی همتا)، صدیقه ی نازنینم، مرضیه ی عزیز، یاسمن گلم، دوستان خیلی گل و دوست داشتنیم که همیشه به یادشون هستم: مریم، سجاد، هدی، آزاده، صابر عزیز و همه دست اندر کاران نهایت سپاس و قدردانی داشته باشم!!!:دی
قربون شما!
پگ پگ