تبليغاتX
! Have a Nice Day

 

در این مطلب نگاهی داریم به «برای الیزه» ناگهان اندیشه، «آسودگی» باران خیال و مطلب انتخاباتی میمون بی‌مغز.

فکر می‌کنم تب انتخابات ایران هیچ وقت داغتر از این نبوده. همه جا از انتخابات و کاندیداها حرف می‌زنند. این حرفها خیلی وقته که وارد وبلاگها شده؛ باران خیال از دو ماه پیش مطالب انتخاباتیش رو در حمایت از مهندس موسوی منتشر کرده، ناگهان اندیشه هم در آخرین مطلب نگرانی (به جا) خودش رو ابراز کرده، از به خشونت کشیده شدن انتخابات. اما این میمون بی‌مغزه که می‌خواهم قسمتی از مطلبش رو با عنوان «مانیفست پیف پاف یا خلاصی از رئیس جمهور موذی» (فقط افراد زیر 18 سال وارد شوند) در اینجا درج کنم:

« ... یک نکته مثبت که بالاخص مجمع الخلایق نامزدون دارند اهمیت به قشر جوانه. مخترع اهمیت دادن به جوانان (البته هر چهار سال به چهار سال) شیخ عبا شکلاتی هستن. ایشون امسال اختراع جدیدشون رو پرده برداری کردند: میر حسین، پیفپاف محمود کش! این دفعه هم عین دفعه قبل ژل مالیدیم به سرمون، روسری رنگی روی موهای افشون بور-شکلاتی مون انداختیم، چیز گنده توی روپوش تنگ تپوندیم و فیسان فیشان رفتیم برای موسوی سوت زدیم و کف زدیم و هارهار کنان توی خیابون قرریختیم و شعار دادیم. بین فعالیتهای باباکرمی انتخاباتیمون جرأت گوز دادن هم نداشتیم. چون اگه به قدر یه باد سوا شدن ازمون، سکوت می کردیم داد می زدن سرمون که غفلت کردید و عنقریبه که محمود انتخاب بشه... »

 

از طنز جذاب میمون بی‌مغز که بگذریم، حرف حسابش اینه که چرا تحت تاثیر جو انتخابات، گذشته انتخابات/کاندیداها رو فراموش می‌کنیم؟ آیا تاریخ باز هم باید تکرار بشه؟ آخر این بحثها همه به اینجا می‌رسه که بین بد و بدتر، آیا بد را انتخاب کنیم، یا هر دو را رد کنیم؟ به نظر من هر کس بایستی برای خودش به این سوال پاسخ بده. من هم دخالت نمی‌کنم.

لابه‌لای طنز تلخ میمون‌ بی‌مغز باز هم ردپای/ردخون دانشجویی که «...عین دستمال توالت از طبقه سوم خوابگاه دانشجویی پرتمون کنه پایین...» رو خوندم. در چند مطلب دیگه هم به این قضیه اشاره کرده بود. هر بار که اینو می‌خونم فکرم سنگین میشه. چون این روزها بیشتر از هر وقت دیگری فکر می‌کنم که دانشجو هستم.

 

دیروز وقتی دوباره آسودگی باران خیال رو خوندم، متوجه شدم که ولو روی تخت را –ناخودآگاه- متاثر از آن نوشته بودم. من هم مثل باران خیال وقتی در رخت خواب ولو می‌شم، در ذهن مطلب می‌نویسم. حالت خاصی است. افکار خاصی در ذهن خلق می‌شود؛ مثل آسودگی:

«...همیشه فکر کرده ام که بالای ذهنم، شاید کمی بالاتر از پیشانیم – که به نظر من جایی است که فکرهای زائد آدم جمع می شود و من معمولاً ابروهایم را بالا می گیرم که این ها به چشمهایم فشار نیاورند – روحی متعالی جا خوش کرده است. چیزی که من برای خوب بودن باید دائم حواسم بهش باشد...»

 

اما برای الیزه ای که ناگهان اندیشه نوشته، در واقع نسخه نوشتاری یکی از شاهکارهای بتهوون است. تا نخوانید متوجه نمی‌‌شوید:

«با دوستانم و با دخترانی که تازه آشنا شدیم (واضح‌تر: مخ زدیم) گرم صحبت بودیم و من به سادگی حوصله‌ام سر میرود که آرام و دوست داشتنی درست عدل می‌آید و روبروی من روی لبه‌ی حوض می‌نشیند. نگاهم که به نگاهش می‌افتد لبخندم را با لبخندی به سادگی و بی‌ریایی دختر بچه‌ای پاسخ میدهد و باعث میشود فوراً احساس کنم که از این همه حجم زیبایی و معصومیت یکه خورده‌ام. خوب نگاهش میکنم. چشمان درشت و تیره که گرمایش را از همان فاصله دو سه متری میتوانستی حس کنی، پوست سفید و شفاف و موهای مشکی ِ فِر که هنرمندانه از زیر روسری آبی ِ کمرنگش بیرون ریخته. یکهو متوجه میشوم که چقدر از موی مشکی ِ فر خوشم می‌آید. گویا اینرا مدتهاست که میدانستم و فراموش کرده بودم...»

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 خرداد1388ساعت 21:16  توسط شانگوله  | 

 

این اول مطلب از سری مطالب «دیگران» است؛ مطالبی که در آنها بهترینهای وبلاگهایی را که دنبال می‌کنم معرفی و گاهی نقد می‌کنم.

نجواها، یادم نمی‌آید که مطلبی مصنوعی یا بهتر بگویم غیرخلاقانه در این وبلاگ خوانده باشم. نجواها سبک خاصی دارد، مثلا چندین بار جملاتی را که به یک مفهوم اشاره می‌کنند تکرار می‌کند، بدون آنکه تکراری باشد. بخوانید:

«... نشسته، آن گوشه. مرا نگاه می‌کند. به گمانم منتظر است که بروم سراغش. که در آغوش‌اش بگیرم. که اجازه دهم مرا با خودش ببرد. منتظر مانده که از این لج‌بازی شگفتی که «خودم» هستم فاصله بگیرم‌ و با او همراه شوم. منتظر مانده از خودم دل بکنم. ادامه»

 

از این به بعد ...، همین داستان را با یک تئوری شروع می‌کند. یکی از شگردهای شیرین نوشته‌های این وبلاگ، در هم آمیختن مفاهیم علوم ریاضی و فیزیک با زندگی روزمره است. در مطلب زیر نیز کمی تا حدودی از این چاشنی استفاده شده:

«تئوری می گه بلند ترین شبا مال آخر پاییزه و کوتاهترین شبا مال آخر بهار.

اما عملا کوتاهی و بلندی شب هیچ ربطی به کوتاهی و بلندی شب نداره ! ادامه»

 

اما برخاسته از ذهن آشفته، فکر می‌کنم چند هفته دیگر طول می‌کشد تا بتوانم یک نظر مختصر درباره آخرین مطلبی که نوشته است، ارسال کنم. این مطلب جذاب با این جمله شروع می‌شود:

«ما انسان هایی که نه ماه به ماه و نه روز به روز بلکه لحظه به لحظه به پیچیدگیمون افزوده می شه و ما انسان هایی که در دنیایی لبریز از انواع و اقسام اطلاعات خوب و بد هستیم که نا دونسته ضمیر ناخودآگاه ما رو اشغال می کنن و ما رو نه در دو-راهی و چند-راهی بلکه انگار در بیابونی قرار میدن که نه خورشید و ماه داره که جهت رو به ماه نشون بده و نه اثری و ردپایی هست که دنبالش کنیم. ادامه»

 

شاید آنگونه که من تجربه کردم، با مطلب زیر که در Fatima's Blog در یاهو 360 نوشته‌ شده است، ارتباط برقرار نکنید. نمی‌دانم چه چیزی باعث شد که فکر کنم این مطلب را خودم نوشته‌ام!

«شما را دگر با من چه کار؟ من در تنهایی خویش مشعوفم، دوستی ها چون تار عنکبوتی بی مهابا تنیده می شوند اما بی درنگ گسسته. من در نقطه ی کور بی خبری، سر خوش در تارهای تنیده ی دوستی ها، روزگار سپری می کنم، بی خبر از سستی ها. این رسم زمانه تابناک چیست! من به سبب کدام غفلت در جبر گرفتار شدن در تارهای عنکبوتی، گرفتار شده ام؟! امشب ماه ستاره ی تنهایی را به تماشا گذاشته بود. لینک»

 

فکر می‌کنم برای شروع بد نبود؛ در «دیگران» بعدی آسودگی باران خیال و برای الیزۀ ناگهان اندیشه را می‌آورم.

دیگران را دوست داشتید؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 اردیبهشت1388ساعت 23:0  توسط شانگوله  |