تبليغاتX
! Have a Nice Day

 

مطلب قبلی دروغ بود.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 5 اسفند1387ساعت 22:35  توسط شانگوله  | 

 

امیدوارم 3-4 هفتۀ دیگه که که قراره این مطلب رو منتشر کنم، حس خوبی مثل امروز داشته باشم.

امروز سه‌شنبه‌ست. صبح یکشنبه نتیجۀ کنکور آزمایشی هفتم هم اومد. با 12 رتبه پَسرفت، 23 شدم. البته که خوشحالم. بخشی از شخصیتم که در اون دبیرستان مزخرفِ باحال* شکل گرفته خیلی خوشحاله. شاید بشه با کلمات «رقابت و جاه‌طلبی» توصیفش کرد. اما این رتبه آوردن چیزی نیست که منو آنقدر خوشحال کنه که بخوام درباره‌اش بنویسم؛

امروز صبح بنیامین رو دیدم که روبه‌روی در کتابخونه معرکه گرفته بود. این پسر هیچ کاری بلد نباشه، خوب جوّ می‌ده. و با اینکه اغلب بوی سیگار می‌ده، ازش خوشم میاد. طبق معمول قبل از اینکه سلام علیکی بینمون رد و بدل بشه، پرسید: «چند؟» و قبل از اینکه فکش بسته شه، زبان من شروع به حرکت کرد و گفتم: «بیست و سه». گفت: «جمع کن برو، ریختتو نبینم ... آهان، نه، بی اینجا». و بعد از اینکه گفتم: «جان» ، ادامه داد: «ببین الآن این دختره که از اون‌ور داره میاد، 110 شده. وقتی ازت پرسیدم که چند شدی، بگو 95 .» گفتم: «هان؟ آهان! OK»

و دختره نزدیک شد.

بنیامین: «ببین این رفیقمون که هر سری رتبه می‌آورد، چند شده! بگو چند شدی»

شانگوله: «بیخیال بابا»

و بعد از کمی مکث و تریپ خجالت و شرمندگی، گفتم: «نود و شیش»

شانگوله: «بابا می‌خواستی مارو ضایع کنی؟!»

دختره انگار کمی خوشحال شده بود، یا بهتر بگم استرسش کمتر شده بود. من دیگه کاری با صحبتهای بنیامین و دختره نداشتم و وارد کتابخونه شدم. و قبل از اینکه از اونها دور بشم یه نگاهی به بنیامین انداختم. اون هم یه چشمک تحویلم داد.

 

[سه هفته بعد]

آره، اون روز حدوداً یه ساعت واسه خودم خوشحال بودم! و پشیمون از اینکه چرا قبلاً به این فکر نیافتاده بودم. نتیجۀ آزمون هشتم که اومد، به عالم و آدم گفتم 80 شدم. در حالی که هشــــــــــــــــــــــــــت شده بودم! داشتم می‌ترکیدم، خیلی کار سختی بود، فیل هوا کردم!!

  

* راهنمایی و دبیرستان من ویژگیهای خیلی خوب و خیلی بدی داشت. شاید بهتر بود از قید «خیلی خیلی خیلی» استفاده می‌کردم.

+ نوشته شده در  جمعه 2 اسفند1387ساعت 12:15  توسط شانگوله  | 

 

من هر روز آدمهایی را می‌بینم که به جای دست دادن، کله‌هاشان را به هم می‌کوبند.

من هر روز آدمهایی را می‌بینم که انگشت اشاره دست راست یا چپشان را سیخ به سوی دکمۀ آسانسور نشانه می‌روند و هی کلیک می‌کنند و کلیک می‌کنند.

دور خیز می‌کنند، بیست قدم؛ شتاب می‌گیرند و با تمام توان و سرعت قامت خود را روی دیوار سنگی ساختمان دانشگاه پخش می‌کنند. و دوباره دور خیز می‌کنند ...

من هر روز آدمهایی را می‌بینم که منظرۀ گلاب به رویِ «سیفون کشیدن» و چرخیدن آب در کاسه را تماشا می‌کنند؛ با بی‌نهایت شور و اشتیاق.

آدمهایی را می‌بینم، که هنگام صحبت کردن، به جای اینکه فک پایینشان بالا و پایین رود، فک‌شان بی‌حرکت می‌ماند و جمجمه‌شان به انضمام خرت و پرت‌های روی صورت بالا و پایین می‌رود.

من هر روز آدمهایی را می‌بینم، عریان! تمام عریان! در حالی که نگاه‌های قبیح دیگران را تحسین‌آمیز می‌پندارند.

می‌بینم، امواج مخابراتی‌ را می‌بینم که ضربان قلبشان را سنگین می‌کند.

 

من هر روز تو را نمی‌بینم، اما لبخندت را فراموش نمی‌کنم؛ نه، هرگز فراموش نمی‌کنم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 بهمن1387ساعت 19:44  توسط شانگوله  | 

 

مطلب قبلی دروغ بود.

 

+ نوشته شده در  جمعه 4 بهمن1387ساعت 0:41  توسط شانگوله  |