تبليغاتX
! Have a Nice Day - گفت بنویس....نوشتم....
سلام......این منم یک متولد ماه مهر.....

گفت بنویس......اومدم که بنویسم......گفت هر چه می خواهد دل تنگت بگو...

یه روز خوب!

یه روز خوب روزیه که موهام مثل بچه ی آدم سر جاشون وایسن و اینقدر ویز ویزیاش رو هوا نباشه !

یه روز خوب روزیه که ................

راستی؟!نمی شه از یه روز خوب ننویسم؟!همه ی روزا واسم خوبن!همه ی روزای زندگیمو دوست دارم....حتی الان که فکر می کنم ویز ویزیای موهامم دوست دارم!.......احساس می کنم به خیلی چیزا عادت کردم حتی اگه دیدن و شنیدنشون بد باشه واسه همین به نظرم بد نمیان!روز خوبه خوب روزیه که با یار به سر شود!....

یه سال دیگه گذشت...چقدر زود.......چقدر زود یه سال دیگه به عمرم اضافه شد....یه بار دیگه ۶ مهر شد و من یادم افتاد که خیلی از سنهای قشنگ زندگی روپشت سر گذاشتم.....۱۵ سالگی....سن رشد فکری....۱۸ سالگی سن قانونی.....۲۰ سالگی و بزرگ دیده شدن از طرف دیگران.....همش گذشته....به عقب که نگاه می کنم...می بینم چقدر راه اومدم....چقدر درد و سختی رو تحمل کردم....درد داشتن ها و نداشتن ها...سختی بودن ها و نبودن ها......یه سالی که گذشت کلی برام هیجان و خاطره داشت....کلی زیباییهای باور نکردنی و چند تاییم تلخی های به جون موندنی.......دورو برم رو که نگاه می کنم.....یه خونه ای می بینم که تا ۲ سال پیش ۵ نفر توش زندگی می کردن و حالا فقط ۳ نفر موندن.....این اولین تولدمه که خواهرم نیست و دومین تولدیه که برادرم نیست....نمی دونم از اون سر دنیا یادشون می مونه که تولدمه یا نه...دورو برمو که نگاه می کنم پر از دوستای خوب و البته پر از دوستای بی معرفته.....خوب که نگاه می کنم می بینم ۲ ۳ تایی دوست صمیمیه عالی دارم که هیچ کدوم احتمالا این وبلاگ رو نمی خونن......ولی از همین جا بهشون می گم که با تمام وجود دوسشون دارم ......نمی دونم اینجا دقیقا باید چه چیزهایی بنویسم.....بگم که این تولدی دیگر کمی به دلم غم راه داد که روزهای خوش جوونیمو دارم یکی یکی پشت سر می ذارم.....وقتی فکر می کنم که دوران دانشجوییم داره کم کم تموم می شه فکر می کنم به روزایی که به شروعش فکر می کردم....اردوی معارفه ای که ۳ سال پیش رفتیم دقیقا روز تولد من بود....اون روز هیچ کس خبر نداشت از روز تولدم.....ولی حالا هر سال میل باکسم پر می شه از تبریکات و اینباکس موبایلم پر می شه از مهربونیای دوستام و هیمن چند خط مهربونی دلم رو امیدوار میکنه به حضور کسایی که همیشه به یاد آدم هستن....

امسال روز تولدم ......آرزوهای بزرگی دارم.....

آرزو می کنم همه ی دوستای خوبم به بهترین و قشنگترین آرزوهاشون برسن

آرزو می کنم با یار!به آرزوهای مشترکمون برسیم....

آرزو می کنم که دیگه پشت چراغ قرمزا بچه های فسقلی ای رو نبینم که دارندست فروشی می کنن

آرزو می کنم که کشورم....وطنم ...دینم...به اصالت خودش برگرده

آرزو می کنم اگه یه روزی از همه ی دوستای خوبم جدا شدم خدا یه روز دوباره مارو دور هم جمع کنه.....

آرزو می کنم که خواهر و برادرم خوشحال و خوشبخت باشن و دل پدر مادرم شاد باشه......

آرزو می کنم.............

خیلی آرزوها دارم!آرزوهایی که تو صندوقچه ی کوچیک دلم جا نمی شن و گاهی زودی پرواز می کنن و می رن!

به روزی فکر می کنم که به این آرزو ها رسیده ونرسیده باید همه رو بذارم و برم.........تولد یادآور مرگه همیشه......از مرگ نمی ترسم که خود شروعی دیگر است!.....لااقلش اینه که دیگه خیلی چیزای بد این دنیارو نمی بینم.......این بهترین وجه مرگه.......(گفتم از مرگ نگم تولد بی معنی می شه!)

سرآخر از شایان که اجازه داد اینجا بنویسم کمال تشکر را به جا می آورم!امیدوارم که تونسته باشم یه یادگاری کوچیک تو وبلاگش به جا بذارم......ببخشید که از یه روز خوب ننوشتم!.....دنیا واسم اونقدر قشنگه که نمی تونم تصور کنم یه روز(با هر اتفاقی که توش بیفته چه بد و چه خوب)به روز بدی ها تبدیل بشه.....اینجوریه که دنیارو می بینم و روزهام رو می گذرونم....چیزی که تا ۲ سال پیش نبودم......

مرسی که اراجیف منو خوندید........تا سال دیگه همین موقع  خداحافظ.....

عروسک کوکی

+ نوشته شده در  جمعه 5 مهر1387ساعت 12:59  توسط مهمان  |