به نام خدا

بالاخره تموم شد! 20 سالگی رو میگم!
تقریبا نمیتونم همه احساساتی رو که الان دارم بیان کنم! اما دقیقا شاید!:دی
مثلا اینکه شکی در این نیست که خیلی خوشحالم و خدا رو شکر میکنم که عمرم اونقدر قد داد تا بتونم سریال اشکها و لبخندها رو هم ببینم، یا اینکه بتونم گوشه هایی از نظریه تحلیلی اعداد رو توی مغزم فرو کنم، یا اینکه بتونم حداقل دو سه تا تئاتر خوب ببینم و تعداد زیادی نمایشنامه بخونم، یا اینکه بتونم یه فستیوال زیبای هندسه برگزار کنم (SPG)، یا اینکه بتونم سر کلاس منطق فازی پروفسور کارو لوکس بشینم، یا اینکه بتونم توی تنهایی هام با کوچه پس کوچه های محلمون بیشتر آشنا بشم و بیشتر ازش خوشم بیاد، یا اینکه بتونم گروه ریاضی دهکده اعداد رو توی فنی تشکیل بدم و یه کنفرانس (هرچند ساده) ریاضی برگزار کنم، یا اینکه بتونم یه جای رویایی مثل کتابخونه پژوهشکده ریاضیات رو پیدا کنم، یا اینکه بتونم با تئوری شگفت انگیز آشوب و یادگیری عاطفی آشنا بشم، یا اینکه بتونم زندگی رو از اونی که قبلا میدیدم خیلی قشنگتر ببینم، یا اینکه بتونم دوستای فوق العاده خوب و زیادی پیدا کنم که هروقت دلم گرفت بشینم ساعتها باهاشون حرف بزنم و از همه مهمتر اینکه بتونم خودمو پیدا کنم!
خب دیگه ابراز احساسات بسته!:دی
هروقت به موضوع روز خوب من فکر می کنم یاد جمله فرما در مورد اثبات قضیه آخرش می افتم. آره، روزهای خوب من (و مسلماً شما دوست عزیز!) خیلی بیشتر از این حرفان که بشه توی این فضای محدود خلاصشون کرد!
اما و اگر هم دیگه نمیارم! ولی حالا برای اینکه دلتون نشکنه چندتاشو میگم:دی
روز خوب من روزیه که توش 10 تا کار متنوع انجام بدم، یعنی خیلی سرم شلوغ باشه اما با کارای متنوع؛ نه تکراری!
روز خوب من روزیه که صبح سرحال از خواب پاشم و با انرژی از خونه بزنم بیرون و زود برسم فنی تا بتونم دقایقی رو توی آب نماش قدم بزنم. لبخند یه راننده مهربون اتوبوس هم میتونه توی خوب بودن روز من تاثیر بذاره.
وقتی هم داخل ساختمون مرکزی شدم بلافاصله اولین جایی که برم اتاق انجمن باشه. ترجیحاً صبح کلاس نداشته باشم:دی. آره، اونوقت دیگه خیلی روز خوبی میشه، چون میتونم یه صبحونه مفصل، حالا تنهایی یا با سجاد توی بوفه بزنم. بعدشم اگر کلاسی هست کلاس منطق فازی کارولوکس باشه!:) با اینکه وقتی وارد بحث برق می شه و داره در مورد سیستمهای کنترلی هوشمند صحبت می کنه یه کلمه از حرفاشم نمی فهمم:دی، اما همیشه اون لبخند شیرین و چهره مهربون و صدای آرومش اونقدر به آدم انرژی میده که آدم حیفش میاد کلاس زود تموم شه.
روز خوب من روزیه که غروبش با دوستای صمیمیم کوروش (He’s the Man) ، محسن و آزاده بگذره! توی بوفه یا بیرون بوفه فرقی نمی کنه.:)
روز خوب من روزیه که کلا با سجاد بگذره! حالا گیر ندین دیگه، فرقی نمی کنه چجوری بگذره، فقط سجاد باشه حله!:دی:))
روز خوب من روزیه که بشینم با صمیمی ترین دوستم کوروش یه گپ مفصل چند ساعته بزنیم و از همه چی صحبت کنیم... همه چی...:)
روز خوب من روزیه که با دوست عزیزم مسعود (Ola) توی فنی بچرخیم و کلی گپ بزنیم و درد و دل کنیم...:)
روز خوب من روزیه که پویان ِ عزیز رو ببینم و در مورد علم و فضیلت با هم صحبت ها کنیم :دی:دی
روز خوب من روز تولدمه!:) چون توش همش تاکید میکنم که تولد چارلی چاپلین و لئونهارد اویلر هم هست!:دی
این یکی پیش خودمون بمونه: روز خوب من روزیه که حداقل چهار پنج بار توی راهروی صنایع، یا اتاق انجمن یا اتاق دکتر آزاده، یا آب نما، یا جلوی کانکس، یا توی ساختمون برق یا هرجای خلوتی که گیرم بیاد حرکت بزنم...:دی
&&&
روز خوب من روزیه که نبینم یکی از دوستام ناراحته و نمیتونم برم جلو حالشو جویا بشم و یا یه کاری کنم تا یکم از نگرانی و ناراحتی دربیاد...
روز خوب من روزیه که چه صبح که از خونه میام بیرون چه شب که برمیگردم همون لبخند گرم همیشگی روی لبای همه اعضای خانواده ام رو ببینم...
روز خوب من روزیه که غرور و خودخواهیم از حدی نزنه بالا که باعث ناراحتی دیگران بشه...
روز خوب من روزیه که نبینم توی خیابون یه بچه داره زیر باد کتک مادر یا پدرش به جرم بستنی خواستن گریه و زاری می کنه و مردم احمقی که از کنار رد می شن به جای نصیحت یه پوزخند میزنن و راهشونو میگیرن...
هییییییییییی...
&&&
حالا اگر یه روزی باشه که همه این ویژگی ها و 1001 ویژگی دیگه که نگفتمو داشته باشه، اونوقت اون روز نمیشه روز خوب من! بلکه میشه روز عالی و اسرارآمیز من!:):) البته اگه بشه همه این ویژگی ها رو توی یه روز 24 ساعته ی خدا گنجوند! ایشالا!;)
راستی برای اینکه تنوع بشه، نه اول کار گفتم، نه میخوام انتهای نوشتم بگم! بلکه میخوام همینجا یعنی وسط نوشته از دوست خوب و عزیزم شایان تشکر کنم!!!:) که همیشه میذاره توسط وبلاگ فوق العادش توی تولدامون حرف دلمونو به دوستامون بزنیم! شایان خیلی خوبی! یادم باشه رفتم دریا چندتا اسفنج زبر واست بیارم بزنی به بدن!
یه چیزی حدود 325 روز از سال 1387 روز خوبی واسه من بودن!
سال 87 برای من سال فوق العاده متفاوت و قشنگ و عجیب و غریب و اسرارآمیز و پرماجرا بود. گرچه یه سری اتفاقای خیلی تلخ هم به همراه داشت اما اصلاً منصفانه نیس که اعتراضی داشته باشم چونکه همون اتفاقا در عین تلخی، شیرینی هایی رو هم به همراه داشتن. مثل پیدا کردن خودم! و پیدا کردن دوستای خیلی خوب. دوستای خوبی مثل اردشیر،رعنا،مصطفی،مسعود (Hola)حمیدرضا،زیبا،اعظم،حمید و دوست خوبم مژگان و خیلی های دیگه. و البته دوست خوبی مثل فنی. آره! هیچوقت فکر نمی کردم دانشکده ای که ناخواسته واردش شدم و 4 ترم ازش متنفر بودم، تبدیل بشه به یه دوست صمیمی و همدم همیشگی تنهایی هام. توی اون فضای خشک و حال و هوای تنهایی، هیچی آرامش بخش تر از این نبود که یه هات چاکلت داغ بگیری و قدم زنان توی آب نما (یا به قول خودم بولوار فنی:دی) تمومش کنی و بعدم بشینی رو یکی از سکوها نیم ساعت با یه لبخندی که ناخودآگاه میاد فقط نسیم دلنواز و همیشگی حول آب نما رو حس کنی!!! یا اینکه شبایی که دلت گرفته بشینی رو یکی از مبل های کانکس، خیره به آسمون صاف فنی و همزمان به صدای نوازندگی بروبچه های باصفای گروه موسیقی گوش بدی... آره توی سال 87 بود که من عاشق فنی شدم و حاضر شدم هرکاری براش بکنم. یه نمونه اش – که بدون شک بدون کمک دوستای عزیزم؛ آذین، سارا، هدی،صابر،سجاد،زهرا،شایان،مصطفی،محمدرضا و خیلی ها و خیلی های دیگه به هیچ وجه امکان نداشت – جشن نوروز به یادموندنی صنایع بود که خدا رو شکر بهترین جشن نوروز سال 87 فنی شد؛ حتی بهتر از جشن برق و کامپیوتر و مکانیک و معدن و ...
&&&
شاید هم از بزرگترین اتفاقای ریاضی سال 87 واسه من این بوده باشه که مدت زیادی بطرز کاملا غیرقابل کنترلی همش روی این موضوع تاکید می کردم که:"مجموع مقادیر ویژه یک ماتریس مربعی با مجموع عناصر روی قطر اصلی اون ماتریس برابره!" چرا؟ چونکه یه روز وقتی داشتم از آبخوری جلوی آموزش آب می خوردم، ناگهان و کاملا غیرمنتظره یادم اومد که عناصر روی قطر اصلی ماتریس مجاورت یک گراف ساده همگی صفرند و چه جالب که بخاطر همین بود که دو سال پیش توی کنفرانس Co spectral Graphs (گراف های هم طیف) ِ پژوهشکده ریاضیات، هربار که ارائه دهنده کنفرانس، طیف (دنباله مقادیر ویژه ماتریس مجاورتِ) یه گراف رو می نوشت، همه عناصر قرینه هم بودن و مجموعشون صفر می شد.:دی:دی:دی:دی این اتفاق آب خوری رو هرگز فراموش نمی کنم، چون واقعا اون روز حس می کردم یه چیزیو کشف کردم:دی
&&&
راستی، یکی از روزهای خوب من، یا بهتر بگم یکی از روزهای عالی و اسرارآمیز من همین دیروز بود. یه جشن تولد دو نفره با دوست خوبم رعنا:) فروت گلاسه هلو و شکلات گلاسه و سیب زمینی سرخ کرده و کتابی (بهترین کادو) که رعنا گفت هروقت می خوندتش یاد من می افتاده و جمله "هروقت یکی حرفی بهت می زنه بدون که شاعر میگه، اون نمیگه...:))" و صحبت و درد و دل 4 ساعتمون توی کافه که هیچکدوممون نمیخواستیم تموم بشه و یاد خاطرات گذشته افتادن و ...
هیییییییییی... دیگه چیا بگم؟ زیادی حرف زدم دیگه! کم کم دیگه بریم!
&&&
از همه دوستای گلم که تولدمو تبریک گفتن و یا خواهند گفت (:دی، زود باشین دیگه!!!) هم کلی تشکر می کنم؛
مژگان،کوروش،محمود،رعنا،سجاد،محسن،آزاده،پویان،آذین،مسعود،اعظم،مصطفی،کسری،چارا،صابر،
سحر،هادی،شایان،پگاه،سارا،هدی،مریم،سما،پیمان،امیرحسین و... همه و همه ...
&&&
دلم نمیاد مثل همیشه آخر کار از اون دعاهای تکراری کنم که:"امیدوارم همیشه شاد و موفق و پیروز و سربلند و جاویدان و ... فلان و فلان باشید" می خوام یه دعای تازه کنم؛ دعا می کنم توی هر لحظه و هر شرایطی از زندگیتون، به خود حقیقیتون ایمان داشته باشید و هیچوقت گمش نکنید!!!
امیدوارم از نعمت زندگی همیشه لذت ببرید. یادتون نره، طبق تئوری آشوب، یه تغییر خیلی خیلی کوچولو توی زندگی می تونه در طولانی مدت اتفاقات فوق العاده عجیب و بیادموندنی رو در پی خودش داشته باشه. (اثر پروانه ای)
تعجب نکنید؛ اون اتفاق خیلی خیلی کوچولو می تونه حتی یه لبخند شیرینی باشه که دلم می خواد همین الان بی بهونه روی چهره قشنگتون پدیدار شه. :)
[نویسنده مهمان: سینا]
------------------------------------------------------------------------
سلام! خوب خوب قرار نبود من زنده باشم. به طور ۱۱۰ درصدی می توان گفت که زنبیلم مرا از مرگ نجات داد. گرچه با ضربه ای که به سرم خورد نتوانستم قاتلم را به یاد بیاورم.

فقط همین قدر بگم که وقتی به آن دنیا رسیدم. زنبیلم را نشان دادم و گفتم که در دنیا کارهای نیمه تمام دارم و آن ها مرا با کمال احترام با یک بسته ی پستی با فرشته ی پستچی به دنیا انتقال دادند. (حالا هی بگو پارتی بده!) یکیش تولد منه لائوس بود که عکس زیر را به عنوان کادوی تولد به او هدیه می نمایم!
[نویسنده مهمان مهمان: زنبیلدار]