تبليغاتX
! Have a Nice Day - دانشکده عجیبی‌ست، روح دارد

[این یک هم‌نویسی‌ست. شانگوله با رنگ مشکی، فاطمه با رنگ خاکستری]

 

شتابان به سمت در ورودی با همان گیت‌های مغناطیسی مسخره‌اش، قدم بر می‌دارم. باید سریع‌ از این اتوبوسهای بوگندوی دانشگاه دور شوم. گیتِ خِنگِ در قدس را پشت سر می‌گذارم؛ و این دانشگاه تهران است که مرا در بر گرفته، با تمام ساختمانهای کهنه و درختان تنومندش. با این معماری جذاب، واقعاً می‌توان اسمش را دانشگاه گذاشت. هنرهای زیبایش، زیباست. ادبیاتش هم، شاعرانه. علومش، خوشمزه! و روحانیست، مناره‌های مسجدی که از قلب دانشگاه برخاسته‌اند. و من می‌دانم که چند شهیدی که (با جنجالهای پوچ) کنار مسجد خوابیده‌اند، در قلبشان جای دارند؛ مثل همیشه چند نفر بالای سرشان، عاکفانه ایستاده‌اند. آرام از کنارشان می‌گذرم. زمزمه‌ام خودش می‌آید: «شکسته چون گل سرخ، بر سینه‌های یاران، عشقی به نام مردم، قلبی به شکل ایران» نمی‌توانم شتابان از کنار حوض دانشگاه بگذرم. کنار حوض، همیشه باید فکری با ارزش در ذهنم باشد.

همه راه‌ها به دانشکده ما ختم می‌شود، اما من این راه را انتخاب کردم تا وقتی فضای سبز اطراف حوض را پشت سر گذاشتم، دانشکده فنی را از روبه‌رو ببینم. همیشه کوششم بی‌فایده‌ست، عظمت نمی‌تواند در نگاهم باشد، آنچه می‌نگرم حقیقتاً عظیم است.

به پله‌های دانشکده می‌رسم. ساعت هفت و چهل دقیقه‌ست. صحن فنی از بیرون ساکت به نظر می‌آید. وقتی وارد می‌شوم هم ساکت است. اما حس غریبی دارم. لرزشهای زیر بیست هرتز را زیر پایم احساس می‌کنم. یک نفر با پلاکارد سرخ برافراشته وارد می‌شود. برای چند لحظه در چشمان هم خیره می‌شویم. چهره‌اش مصمم است. فریاد می‌زند، فریاد می‌زنند. جمعیت مرا احاطه کرده‌اند. فریاد می‌زنند، من نیز همراهی می‌کنم. گرچه نمی‌دانم که چه می‌گویم، چه می‌خواهم. وقتی دانشکده، دبستان می‌شود، می‌خوانیم: «یار دبستانی من، با من و همراه منی، چوب الف ... » ناگهان صدای تیر می‌آید...

همه بر می‌گردیم. جیغها تا مغز استخوانم را به لرزه در می‌آورند. قلبم تند تند ضربه می‌زند. سه جوان روی پله‌ها جان می‌دهند. دیگر از جمعیت خبری نیست. همه محو شده‌اند. خون همه جا جاری شده. روی پله‌ها، کف صحن، روی ستونها، پنجره‌ها را خون گرفته. سربازان -بی‌اعتنا- خارج می‌شوند. در بسته می‌شود. خون روی چشمانم کشیده می‌شود. تحملش را ندارم، چشمانم را می‌بندم. همه‌جا آرام و سیاه است.

ساعت هفت و پنجاه دقیقه‌ست و من دو دور فرمانده چمران را طواف کرده‌ام. گاهی چند دقیقه سر کلاس ریاضی 2 می‌نشینم. گاهی در کلاسها سرک می‌کشم. گاهی فکر می‌کنم که در این دانشکده بی‌نهایت موضوع برای نوستالژی‌بازی وجود دارد. دانشکده عجیبی‌ست، روح دارد.

از هشت گذشته است؛ حالا سر کلاس تاریخ اسلام نشسته‌ام. اما فاطمه را نمی‌بینم.

 

«آقا بفرمایید، سر کوچه‌ی راهنما پیاده می‌شم»، تاکسی نگه می‌داره با عجله می‌پرم بیرون، ساعت 8:30 ست و نیم ساعت از کلاس تاریخ اسلام رفته، می‌رسم جلوی در، سریع کارتمو از کیف پولم در می‌آرم، دو تا نگهبان مشغول حرف زدن با هم هستن و اصلا توجه نمی‌کنن که من کارت زدم یا نه، ولی درخت‌های چنار دانشگاه از اون بالا بالاها همیشه حواسشون به همۀ دانشجوها هست، همیشه این درخت‌ها رو دوست داشتم. به سمت حاشیه سمت راست متمایل می‌شم و سریع قدم بر می‌دارم، نمی‌دونم از روز اول دانشگاه تا الان چند بار این راه و رفتم ولی هر بار نسبت بهش یه حس غریب داشتم انگار که برای اولین باره که دارم از اینجا عبور می‌کنم، خدای من چقدر این دانشگاه عجیبه.

می‌پیچم سمت راست، جلوم جهاد دانشگاهیه. یادمه قدیما یه کافه‌ی کوچولو هم داشت که با بچه‌ها میومدیم اینجا و نسکافه می‌خریدیم و جلوی جهاد کلی حرف می‌زدیم، بچه ها جزوه‌های ریاضی و فیزیک منو می‌بردن جهاد کپی کردند و من روی پله‌ها منتظر می‌موندم و بعد جزوه‌هامو که کلی به هم ریخته شده بود روی پله‌ها مرتب می‌کردم. بعد از پله‌ها، حاشیه چمن‌ها منو به خودش جلب کرد، حس می‌کنم چمن ها دیگه اون شادابی اولیه رو ندارن، قبلا جای اون صندلی‌های سنگی، چند تا نیمکت سبز بزرگ بود که پاتوق ما سه تا بود، ما سه نفری که از همون روز اول با هم دوست شدیم و تا الان دوست موندیم. اون نیمکت سبز جایی بود برای وقت گذرونی‌های من، مخصوصا صبح‌هایی که ریاضی داشتم و زود می‌رسیدم توی هوای نم‌دار روی اون نیمکت می‌نشستم و والیبال تی-اِی ریاضی رو با بچه‌ها تماشا می‌کردم. اون نیمکت سبز خوب یادشه روزهایی که من خیلی ناراحت بودم و فکر می‌کردم که دانشگاه عجب جای بیخودیه یا روزهایی که خیلی خوشحال و شاد با دوستام بودم و دعا می‌کردم «ای خدا دانشگاه حالا حالاها تموم نشه» . حالا اون نیمکت سبز نیست و زودتر از من از اینجا رفته، ولی خاطره هاش مونده.

به صحن فنی رسیدم بالاخره، تک و توک بچه‌ها گوشه‌های مختلف جا خوش کردند، یه روزی اینجا پر بود از هیاهوی بچه‌هایی که نمی‌دونم واسه چی اینجا جمع شده بودند ولی یادمه اون قدر شلوغ بود که حتی در آهنی و بزرگ فنی معلوم نبود. دانشجوها با هم شعار هایی رو زمزمه می‌کردند و من فقط تماشا می‌کردم. از پله ها می‌رم بالا، موقع ورود نگاهم به ساعت بالای دیوار می‌خوره، ساعت 8:35 رو نشون میده، یعنی استاد منو راه میده؟ اصلا برم سر کلاس یا نه؟ از پله‌ها می‌رم بالا، چمران جلومه، منظورم سالن چمرانه. روز اول دانشگاه جلوش ایستادم و از یکی پرسیدم: «ببخشید چمران کجاست؟» طرف لبخند زد و گفت: «چمران خیلی وقته که مرده ولی سالنش درست روبروته.» چمران رو دور می‌زنم، منظورم سالن چمرانه، و میرم سمت کلاس تاریخ. وارد کلاس می‌شم و سریع کل کلاس رو از جلوی چشمام می‌گذرونم، این یه قانون تجربیه که وقتی دیر می‌رسی نباید به استاد نگاه کنی. حالا من سر کلاس نشستم.

+ نوشته شده در  شنبه 9 خرداد1388ساعت 19:0  توسط هم‌نویسی  |