[این یک همنویسیست، شانگوله با رنگ مشکی، سینا با رنگ خاکستری]
فروید (به ناشناس نزدیک میشود.)
اگه خدا در برابر من بود، به همین جرم متهمش میکردم: به جرم دادن قولهای باطل.
ناشناس قولهای باطل؟
فروید شر یعنی قولی که کسی سرش وای نمیسته.
(بلند بلند فکر میکند.)
مرگ چیه؟ مرگ همون قول زندگیه –زندگییی که اینجا توی خونم، زیر پوستم میدوه- همون قولی که کسی که این قول رو به من داده سرش وای نایستاده. چون وقتی خودم رو نگاه میکنم، وقتی خودم رو توی دستهای این مستیِ فکری رها میکنم، خوشبختی ناب زندگی کردن، هیچ حس نمیکنم فانی هستم: مرگ هیچجا در من نیست، نه توی شکمم، نه توی سرم، هیچجا حسش نمیکنم. من مرگ رو میشناسم چون بهم یادش دادن، برام تعریفش کردن. آیا اگه کسی چیزی به من نمیگفت، من میفهمیدم که قراره یه روز از بین برم؟ مرگ از پشت حمله میکنه. اگه تنها دست خودم بود، من یه راه دیگه رو میرفتم، فکر میکردم نامیرا هستم. چیزی که در مرگ شره، فنا شدن نیست. شر مرگ قول زندگیه که یه کسی زده زیرش. درد چیه، مگر تمامیت یک بدن که انکار شده؟ بدنی که برای دویدن و لذت بردن به وجود اومده، یک بدن کامل، اما در واقع این بدن آسیبپذیر و معلول و ناکامه. به این بدن خیانت شده. نه، درد در گوشت حس نمیشه، چون همۀ زخمها تنها زخمهای روانی هستن. باز هم یک قولی که زدن زیرش.
شر اخلاقی چی؟ ظلمی که انسانها در حق هم میکن، آیا این پیمان صلح نیست که شکسته شده؟ پس قولی که، در گرمای سَری کز کرده، روی سینههای یک مادر داده شده بود کجاست؟ پس مهر صدای آرامی که از عمق یک سینه با ما حرف میزد وقتی که هنوز حتی معنی کلمات رو نمیفهمیدیم، کجاست؟ پس این تعادل با تمام جهان که در آغاز میشناختیم، وقتی که تمام جهان ما فقط دو دست پر محبت بود که به ما شیر و خواب و نان میداد کجاست؟ پس این جدال چیه؟ قولی که زیرش زدن! باز هم یکی زده زیرش!
ولی بدترین شر، نوک شمشیر، اون چیزی که هیچ چیز در برابرش نمیتونه دلداریمون بده این عقله، این عقل کوتهبین، محدود، که حتی هوش هم کمکی بهش نمیکنه. به نظر میآد که خدا به ما عقل داده فقط برای این که حد و اندازهش رو بشناسیم. تشنگی بدون آب. اول فکر میکنیم میتونیم همه چیز رو بفهمیم، همه چیز رو بشناسیم، فکر میکنیم قادر هستیم مقایسههای بیسابقه بکنیم، طرحریزیهای موشکافانه، اما عقل، میونِ راه، آدم رو ول میکنه. ما از همه چیز آگاه نخواهیم شد. و چیز زیادی نخواهیم فهمید. حتی اگه سیصد هزار سال دیگه هم زندگی کنم نمیتونم ستارهها رو بفهمم، و همیشه دنبال این خواهم بود که اینجا روی این زمین، توی این گِل و لجن، چیکار دارم میکنم! محدودیت عقل ما، این هم آخرین قول باطل شه.
زندگی زیبا بود اگر خیانت نبود...
زندگی زیبا بود اگه هیچ وقت فکر نمیکردم باید عادلانه و طولانی و سعادتمندانه باشه...
ناشناس زیادی توقع داشتی.
فروید باید من رو کودنتر میآفریدن تا هیچ آرزویی نداشته باشم... قول میده و زیرش میزنه. شر میآره. چرا که شر همون قول باطله.
ناشناس بذارین توضیح بدم.
فروید توضیح دادن یعنی تبرئه کردن: من توضیحی لازم ندارم. اگه خدا از دنیایی که ساخته راضیه، خدای مضحکیه، خدای بیرحم، خدای متقلب، خدای جنایتکار، خالق درد و شر انسانها.
ناشناس (آرام.)
و خدا احتمالاً بهتون چنین جوابی رو میده «اگه تو هم میتونستی مثل من پیشاپیش سیر روزهای آینده رو ببینی، از این هم گزندهتر میشدی، اما مقصر اصلی رو متهم میکردی، نه من.»
به نظر من گفتگوی حاضر، قلب نمایشنامۀ «مهمان ناخوانده» اثر اریک امانوئل اشیمت* بود که دیروز در آمفیتئاتر دانشکده اجرا شد. این اولین بار بود که با پدیدۀ نمایشنامه خوانی روبهرو میشدم. نمایشنامه خوانی لذت خاص خودش را دارد. کمی تا حدودی حس صمیمیت پشت صحنه اجراها را دارد. من اغلب هنگام اجرای کار چشمانم را میبستم تا صحنه و شخصیتها را در ذهن تصور کنم. اما گاهی دیالوگهای عمیقی که با تمام احساس ادا میشد به من این فرصت را نمیداد تا حالات شخصیتها را تصویر کنم. تجربه خوبی بود. و نمایشنامه خوبی.
فروید با ناشناسی بحث میکرد، که آخر فهمیدم آن ناشناس، خدا بوده! (البته این برداشت شخصی من است.) بحثهای فلسفی عمیقی درگرفت که به مدت یک ساعت و چند دقیقه همه را میخکوب به صندلی چسبانده بود. فروید تا آخرین لحظه نیز نتوانست ایمان بیاورد در حالی که از مصائب عالم صحبت میکرد. شاید بهتر باشد که بگوییم ایمان آورد؛ تضادهای عجیب و غریبی بین خودآگاه و ناخودآگاه –برگرفته از نظریات خودش– او را به شک میانداخت. و خدا/ناشناس جذابتر هر چیز دیگر بود، در این نمایشنامه؛ تا جایی که آخر داستان نمیخواستم خدا خداحافظی کند. البته خدا از واژه «بدرود» استفاده میکرد! در واقع این داستان با شلیک گلوله به سمت ناشناس تمام نمیشود. حتی اگر تیر فروید خطا نمیرفت، نیز تمام نمیشد. این برای خواننده/شنونده/بیننده یک آغاز است. دروازه یک تحول فکری در پی ایمان آوردن به خدا. یا تجدید نظر در آن.
اینها همه نظرات من بود، و من یک تماشاچی. حالا بخوانید، قلم کارگردان و نمایشنامهخوان نقش فروید را، دوست عزیزم، سینا:
اریک امانوئل اشمیت، در این اثر زیبای خود، به طرز زیبایی درد دل انسان دیروز و امروز را با خدای خویش بیان می کند. شاید بتوان گفت شاهکار او در این نوشته، منصفانه عمل کردن باشد که هم گذاشته فروید (که می تواند نماد انسانی باشد که در ایمان خود شک و تردید دارد – و البته چنین انسانی لزوما ضعیف نیست) تمام گله های خود را رودر روی خدا بیان کند، و در عین حال جواب خدا را نیز بشنود. خدایی که در قالب شخصیتی با عنوان ناشناس پدیدار شده و فروید را دل داری می دهد و جالب اینجاست که هر کدام از انسان های اطراف فروید تصویری متفاوت از این ناشناس در ذهن خود دارند؛ مأمور نازی او را یک تیمارستانی فراری می داند و دختر فروید او را بعنوان یک خواستگار سمج که هر روز دنبالش است می شناسد. بدون شک اریک امانوئل اشمیت اولین کسی نیست که در اثرش اینگونه خدا را روی زمین می آورد و بحث و جدال بین او و بنده اش را به تصویر می کشد. از جمله آثار دیگر و البته کاملا متفاوت که در این زمینه دیده می شود، فیلم های Bruce Almighty و Evan Almighty هستند که در آنها Morgan Freeman بعنوان خدا بترتیب بر Jim Carrey و Steve Carell ظاهر می شود و تصویری جدید و زیباتر از دنیا را به آنها نشان می دهد.
گرچه این بستگی به خود انسان دارد که چه برداشتی از صحبت های بین فروید و ناشناس می کند، اما بازی تیم ما بگونه ای بود که ناخودآگاه در مجادله ها، ناشناس بیشتر پیروز به نظر می رسید.
همه تیم بیشتر با اجرای این نمایشنامه قشنگ موافق بودیم، چون مسلما اجراش هیجان بیشتری رو بهمراه خودش داشت اما متاسفانه بدلیل کم بودن وقت چنین چیزی ممکن نبود. بهمین دلیل با کمک هم، چند موسیقی منتخب رو در بخش های مختلف نمایشنامه قرار دادیم تا از هیجان قسمت های متفاوت نمایشنامه که گاهی اوقات پر از خشونت و نگرانی و گاهی پر از طنز بود، کاسته نشود و البته موسیقی خیلی کمک خوبی به اجرا بود. امیدوارم دوستان عزیزی که در اجرا حضور داشتن، از کار خوششون اومده باشه. اگر کم و کاستی یا سوتی (:دی) بوده امیدوارم ببخشین بخاطر کم بودن تمرینات و نداشتن وقت بوده.
در کل خود من از اولین تجربه کارگردانیم با دوستان عزیزم رضا (ناشناس)، سپیده (آنا، دختر فروید)، سپهر (مامور نازی) و مهوش (راوی) که حسابی تئاتردوست و اهل هنر هستن راضی بودم و از اینکه با چند آدم که به هنرهای نمایشی علاقه دارن و بهش احترام میذارن کار می کنم احساس آرامش می کنم و از تمام زحمات و وقت گذاشتناشون برای تمیرینات تشکر می کنم.
آخرین نکته ای که میخوام بگم، شباهت فوق العاده عجیب این نماشنامه اشمیت به دیگر اثرش بنام "نوای اسرارآمیز" که نمایشنامه خوانی ترجمه اون توسط شهلا حائری رو توی اردوی آشنائی ورودیهای 87 ای به کارگردانی دوستم حمیدرضا نصیری اجرا کردیم. این نمایشنامه تنها دو شخصیت داشت: ابل زینورکو (حمیدرضا نصیری) و اریک لارسن (سینا کیهانیان) که بترتیب شباهت محسوسی که شخصیت های فروید و ناشناس در مهمان ناخوانده داشتند. به دوستانی که در نمایشنامه خوانی دیروز حضور داشتن یا "مهمان ناخوانده" رو خوندن توصیه میکنم حتما اثر "نوای اسرارآمیز" از اشمیت را هم بخوانند.
فروید (خسته) والتر اوبرزایت، بسه دیگه، خودتون رو با خدا اشتباه نگیرین، اون چیزی که هنوز درون شما سالم مونده خوب می دونه که شما خدا نیستین.
ناشناس (با لبخند تکرار می کند)
پس شما خدا رو باور ندارین اما والتر اوبرزایت رو باور می کنین.
(تعظیم می کند)
خوش به حال والتر اوبرزایت ...
* “Le Visiteur” by Eric Emmanuel Schmitt ترجمۀ تینوش نظمجو