اینجا قراره خاطره ی یک روز خوبمو بنویسم، ولی این روز خوب یه رابطه ای هم با روز تولد آدم داره، نمی دونم دقیقا چرا ولی شاید دیفالت روز تولد می تونه یه روز خوب باشه، به هر حال شاید تا قبل از ورود من به دانشگاه روز تولدم یه روز خوب و عادی بوده باشه، ولی بعد اون روز، تمام روزها روز تولد برای من شدند، هر روز موقع بیدار شدن از خواب یه آدم جدید با روحیات و احساسات جدید به دنیا می یاد. روزهای تولد من هر کدوم به من یه چیزی یاد دادند: یاد داد که چقدر می تونم مفید باشم، یاد داد که آدما خیلی راحت می تونن بد باشن و بد بودن اصلا کار سختی نیست، روز تولدم به من گفت که دوستان رو در حد دوست نگه دار نه محرم راز، توی روز تولدم یاد گرفتم که می شه متنفر بود، مغرور و خودخواه بود، باید با سیاست عمل کرد، لازم نیست همیشه نگران اطرافیانت باشی، لازم نیست همیشه خوب رفتار کنی، ساده بودن رو کنار بذارم، پرخاش جو باش، یاد گرفتم تن آدمی شریف نیست به جان آدمیت، باید با دنیا مثل خودش رفتار کرد و بی رحم بود، آدم هایی که تو رو نصیحت می کنن و ادعا می کنن که تو بد فکر می کنی یا بد عمل می کنی و به زور آنچه که تو می دونی صحیحه رو از ذهنت بیرون میارن و به جای اون، دروغ ها و خیالبافی ها رو می ذارن، فقط آدم هستن و لازم نیست اونها رو جدی بگیری، توی روز تولدم یاد گرفتم لازم نیست به دیگران نگاه کنی، آدم خودش شخصیتشو می سازه نه دیگران، شاید اونها ارزش خوب بودن، مهربون بودن، گذشت کردن، بخشش کردن بدون منت، نادیده گرفتن اشتباهات، نا مردی ها، خیانت ها، فضولی ها و دخالت های دیگران رو ندونن و به حساب ساده بودن یا احمق بودن تو جلوه بدن، اما این دلیل نمی شه تو خودتو تغییر بدی. بد بودن خیلی راحته، خیلی راحت می شه ارزش یه آدم رو کم کنی، یه آدم رو نابود کنی، یه آدم رو آدم حساب نکنی، روی یه آدم حساب نکنی، اما این دلیل نمی شه تو خودتو تغییر بدی. روز تولدم خیلی چیزها بهم یاد داد، شاید آموزه هاش پارادوکس داشت اما به هر حال من آموختم که آدم باید آدم باشه. من توی روز خوبم آهنگ «وان لست گود بای»* رو بارها گوش میدم چون روحم باهاش پرواز می کنه، صبح از فال فروش یه فال می گیرمو شروع می کنم نقشه می کشم واسه ی اون روزم، چون همه چیز باید طبق خواسته ی من پیش بره، البته یه سری اتفاقات از پیش تعیین نشده هم اتفاق می افته که از عادی بودن روز کم می کنه، مثلا اون روز یه فرشته ی نجات یهو پیدا می شه و بهت امید می ده. یا اینکه حس خباثت و شیطونیم قلقلکم می ده و تبدیل به یه شیطون کوچولو می شم و یه چند جا از شریر بودنم لذت می برم. یا مثلا صبح که از خواب پا می شم می بینم گلوم درد می کنه و بله سرما خوردم . توی روز خوبم همه ی اعضای خانواده و دوستام شادن و هیچ کسی هیچ مشکلی نداره، اخلاق آقای سرداری خوبه و همه چیز توی گروه خوب پیش می ره. خلاصه روز خوب من محدود به روز تولدم نیست و هر روزی که به من یه احساس جدید و خوب بده روز خوبم می شه.
* one last goodbye