شبی را به خاطر دارم که مادر و پدرم پس از 2.5 ساعت ترافیک موسوی-پارتی، چهار صبح به منزل رسیدند! آن روز بود که پدرم گفت اگر موسوی رای نیآورد این جوانها در شهر راه میافتند... و همین شد، خون به پا شد.
بعد از حمله به کوی دانشگاه دیگر حس و حالی برایم نمانده. با لغو امتحانات انگیزهای برای درس خواندن و مطالعه کردن ندارم. موسیقی نیز در پسزمینه زندگیم محو شده. سرکلاس فقط نُتها را تایپ میکردم، مبهوتانه، هیچ احساسی در کار نبود. هیچ وقت فکر نمیکردم که به این اندازه هوس اس-ام-اس بازی کنم! انگار با کند شدن سرعت اینترنت، زندگیم کند شده. بسه، خیلی غر زدم!!
این روزها اگر در خانه باشم، دلم با خیابانهاست و اگر در خیابانها باشم، دلم با خانه. عذاب وجدان همراه نشدن با مردم را ترجیح میدهم به عذاب دادن مادر و پدری که دق میکنند اگر کسی گوشی تلفن را بر ندارد، وقتی از آن سر دنیا با خانه تماس میگیرند. خانه مجازی هم سوت و کور شده؛ حتی اگر از سد فیلترها بگذرم، خبری جز خون و خونریزی و جنگ و جنایت نیست، خبری از دوست و دوستی و عشق و صمیمیت نیست.
داستان انتخابات و اعتراض مردم، هر لحظه پیچیدهتر میشود. مردم ایران در شرایط عادی به سختی پیشبینی میشوند، حال در این شرایط هیچ چیز را نمیتوان پیشبینی کرد. در شرایط عادی به سختی میتوان دل به رهبران خوش کرد، در این شرایط به هیچ چیز نمیتوان دل خوش کرد. باید از پس این جدال نابرابر به خدا پناه برد. گرچه مغلوبانهست*، باید به سرنوشت تن داد.
با این پتانسیل افسردگی بالا ترجیح میدهم چند روز به سفر روم، به جای اینکه با الکل درمانش کنم، که واقعبینانه افسردهترم میکند.
پینوشت:
یک ایده ناب دارم؛ من مرد خیابان رفتن و کتک کاری نیستم، سلاح من فکر و قلم است. این ایده را به طور جدی دنبال خواهم کرد، به زودی...
* قید مندرآوردی، مغلوب + انه