تبليغاتX
! Have a Nice Day - +

 

شاید آن چهرۀ عریانی که به من خیره شده، در وسط سروصدای مردم، رد پای تاریخ را می‌شنود.

آسمان گرگ و میش. از این بالا هیچ چیز خنده‌دارتر از قیافه‌های آدمهای‌شان نیست؛ حتی اگر دست از ابراز نفرت بکشند نیز نمی‌توانم خنده‌ام را تمام کنم. برای من آزاردهنده‌تر است، چون صدای ضجه ضجه‌های مادران را نمی‌شنوم اما می‌بینم. باید به این میخهایی که در دست دارم نیز عادت کنم. شاعرانه زمزمه می‌کنم: «از من خون می‌بارد، خون می‌بارد و جوی خون می‌آرد»

دود سیگار. به یاد آوردن آخرین روز بازجویی، پس از سی و سه وعده غذایی، آن هم «در تاریکی روزها و شبها» تراژدی را خنده‌دارتر می‌کند. «آشغالِ ننه [...] ، به خودت نگا کن، هیچی ازت نمونده. هَـ همه کله گُنده‌هاتون اعتراف کردند، رهبرتونم مثه سّگ توی لونه‌ش قایم شده. این آخرین فرصتته...» پشیمانم از اینکه قلمی را که در دستان بسته‌ام قرار داد، به آن طرف پرت کردم. «تن‌لّشـــ...» ... «باس باهاتون همینطوری تا کرد، عقل توی کله هیچکدومتون نیست! اصلاً بهترت شد، انقد اون تو می‌مونی تا بپوسی...» « هه... می‌پوسم! شاید بتونین تنم رو بپوسونید، اما فکرمو نه. نهایت کاری که می‌تونید بکنید اینه که جونمو از تنم جدا کنید که فقط یه نعش خسته و نفرین مردم نصیبتون میشه!!» این را که گفتم همه چیز به هم ریخت و دیوارهایش فرو ریخت.

بوی خون. همینطور به من نزدیک و نزدیک‌تر می‌شود. اما هیچ چیز در چهره‌اش نیست. رقصیدن روی این چهار میخ، مثل عروسک خیمه شب‌بازی آن طور که به نظر می‌رسد برایم دردناک نیست. «آخ، مکُن به چشم حقارت نگاه در منِ مست...» دوست دارم با این آخرین رمقی که برایم باقی مانده، نوای عودش را تجسم کنم...

راهی نمانده. انگار که به خواب فرو رفتم. فقط یک قدم با من فاصله دارد. دیگر، دیگر به هیچ میخی وصل نیستم و همه چیز عالَم را در چهرۀ عریانش می‌بینم.

 

بوی خاک. چشم چپم را باز می‌کنم. روی زمین با گونۀ راستم، به خواب فرو رفته بودم، شاید ساعتها. آسمان آبی روشن است، اما خورشید نیست. تا چشم کار می‌کند دشتهای زرد پاییزی می‌بینم و تک درختی آنطرف‌تر. باید از تپه‌ای که یک طرف دشت را احاطه کرده بالا روم تا شاید بتوانم دورتر را ببینم... از آن سوی تپه صداهایی به گوش می‌رسد. دیگر چیزی نمانده. من این ملودی را می‌شناسم... و نسیمِ گلهای وحشی را از پشت تپه احساس می‌کنم.

از این بالا همه را می‌بینم. زبانم بند آمده؛ «خداوندا...» این حرف آخر بود.

 

پی‌نوشت:

می‌خواستم از دوستانی که در فیس بوک مطالب این وبلاگ را می‌خوانند، تشکر کنم. عذر می‌خواهم که نمی‌توانم نظراتتان را بخوانم و پاسخ دهم. (مطالب به طور خودکار در فیس بوک منتشر می‌شوند)

+ نوشته شده در  شنبه 16 آبان1388ساعت 8:6  توسط شانگوله  |